دکتر محمد شعبانی راد

انگیزه نورانی! عزم نورانی! فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ!

The guardian angel gives you strong motivation and willpower to do the right action. The guardian angel makes you eager to do good deeds.
You seem to be prompted to do this!
You seem to be inspired to do this!
You seem to be spellbound to do this!!!
From the word “عزم”, the concept “willpower” is inferred.
outer world examples- inner world feeling
… And verses from the Holy Quran
#emotionallanguage #jealousy #AngelDevil #portal #corridor #migration #تعلیم‌حکمت #motivation #willpower

«عزم» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی می نویسند:
«عزّم الرّاقی: افسونگر افسون خواند.»
انگاری نور، درِ گوش معلّم یه چیزی میگه، ماموریتشو بهش میگه، و حالا معلم، عزمشو جزم میکنه که این ماموریت رو به نحو احسن انجامش بده. به این میگن اولوا العزم! و چون ماموریت، ماموریت سخت و خطرناک کربلاست، برای همینه که صبر، دستور العمل این کار است.
صبر بر اذیت و آزار شیاطین جن و انس، در ملک و در ملکوت!

تفسير القمي‏
فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ‏
وَ هُمْ نُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ مُوسَى وَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع
وَ مَعْنَى أُولُو الْعَزْمِ
أَنَّهُمْ سَبَقُوا الْأَنْبِيَاءَ إِلَى الْإِقْرَارِ بِاللَّهِ
وَ أَقَرُّوا بِكُلِّ نَبِيٍّ كَانَ قَبْلَهُمْ وَ بَعْدَهُمْ

وَ عَزَمُوا عَلَى الصَّبْرِ مَعَ التَّكْذِيبِ لَهُمْ وَ الْأَذَى‏.
معنای اولوالعزم چیست؟
آنها پیامبرانی بودند که:
نخستین کسانی بودند که به خداوند اقرار کردند.
به همه‌ی پیامبران قبل و بعد از خود ایمان داشتند.
بر صبر و استقامت در برابر تکذیب و آزار قومشان عزم راسخ داشتند.

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً
قَالَ عَهِدَ إِلَيْهِ فِي مُحَمَّدٍ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ فَتَرَكَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ عَزْمٌ فِيهِمْ أَنَّهُمْ هَكَذَا
وَ إِنَّمَا سُمِّيَ أُولُو الْعَزْمِ لِأَنَّهُمْ عُهِدَ إِلَيْهِمْ فِي مُحَمَّدٍ وَ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِهِ وَ الْمَهْدِيِّ وَ سِيرَتِهِ
فَأَجْمَعَ عَزْمُهُمْ أَنَّ ذَلِكَ كَذَلِكَ وَ الْإِقْرَارُ بِهِ‏.

فرشته نگهبان انگیزه و اراده‌ای قوی برای انجام عمل صحیح به شما می دهد.
فرشته نگهبان شما را مشتاق انجام کارهای خوب می کند.
به نظر می رسد از شما خواسته می شود این کار را انجام دهید!
به نظر می رسد شما برای این کار الهام گرفته اید!
به نظر می رسد شما برای انجام این کار طلسم شده اید !!!
از کلمه “عزم” ، مفهوم “قدرت اراده” استنباط می شود.
+ مقاله «با نور، عزمتو جزم کن!»

دلنوشته

انگیزه‌ی نورانی! عزمِ نورانی!
فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ

عزم، فقط «تصمیم گرفتن» نیست.
عزم، لحظه‌ای است که «نور، درِ گوشِ دل چیزی می‌گوید»
و انسان می‌فهمد که دیگر راهِ برگشت ندارد.

در لغت می‌گویند:
«عزَّمَ الرّاقی»؛ یعنی افسونگر افسون خواند.
انگار کلمه‌ای خوانده می‌شود،
چیزی در جان آدم طلسم می‌شود،
و او دیگر نمی‌تواند مثل قبل باشد.

عزم، همان لحظه‌ای است که نور، مأموریت را می‌سپارد.

اولواالعزم؛ آنان که نور را شنیدند

قرآن می‌گوید:

فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ

اولواالعزم چه کسانی‌اند؟

در تفسیر آمده است:
نوح، ابراهیم، موسی، عیسی علیهم‌السلام.

اما رازِ نامشان چیست؟

گفته‌اند:
آنان نخستین کسانی بودند که به خدا اقرار کردند،
به همه‌ی پیامبران پیش و پس از خود ایمان آوردند،
و «بر صبر در برابر تکذیب و آزار، عزم کردند».

یعنی چه؟

یعنی وقتی نور، مأموریت را به آنان سپرد،
گفتند: «قبول.»
نه فقط در کلام،
بلکه در استخوان،
در خون،
در جان.

عزم یعنی:
نور بگوید «بایست»،
و تو بایستی؛
حتی اگر همه‌ی جهان بگوید «برگرد».

عزم، مترادفِ نور ولایت

عزم، یکی از هزار واژه‌ی مترادف «نور الولایة» است.

چرا؟

چون ولایت یعنی جهت.
یعنی معلوم باشد از کجا باید فرمان گرفت.
یعنی بدانی صدای کدام جهت، صدای حق است.

در روایت آمده است که درباره‌ی آیه‌ی:

وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً
امام فرمودند:

از آدم درباره‌ی محمد و اوصیای پس از او عهد گرفته شد،
اما در آن، عزمِ استوار نیافتیم.

و اولواالعزم چنین نام گرفتند،
چون درباره‌ی محمد و اوصیای پس از او و مهدی و سیره‌اش،
عزمشان را جمع کردند و اقرار نمودند.

یعنی چه؟

یعنی عزم، فقط تصمیم به یک کار شخصی نیست.
عزم، «تصمیم به ایستادن در جبهه‌ی نور» است.
تصمیم به پذیرفتنِ ادامه‌ی خطِ ولایت.
تصمیم به ماندن، حتی اگر تاریخ کربلا شود.

چرا صبر، دستورالعملِ عزم است؟

چون مأموریتِ نور، ساده نیست.
کربلا همیشه در راه است.

وقتی نور در گوش دل مأموریت را می‌گوید،
همزمان شیاطین جن و انس هم بیدار می‌شوند.
در ملک، آزار می‌دهند.
در ملکوت، وسوسه می‌کنند.

برای همین، قرآن نمی‌گوید فقط «عزم داشته باش»؛
می‌گوید:
«فاصبر.»

صبر یعنی ایستادن،
وقتی تکذیب می‌شوی.
وقتی تنها می‌مانی.
وقتی تمنّا فریاد می‌زند: «بس کن!»

عزم چیست؟ قدرت اراده؟ یا الهام؟

بعضی وقت‌ها حس می‌کنی کاری باید انجام شود.
انگار از درون خوانده می‌شوی.
انگار فرشته‌ای انگیزه‌ای در جانت می‌دمد.
مشتاق می‌شوی برای کار خیر.
می‌گویی: «باید این کار را بکنم.»

این همان جرقه‌ی عزم است.

اما عزم تا وقتی «جزم» نشود،
می‌تواند خاموش شود.

با نور، عزمتو جزم کن!

«جزم» یعنی سکون.
علامت سکون؛ یعنی هیس!

نه اَ،
نه اِ،
نه اُ،
نه لرزش،
نه تردید.

فقط سکون.

در لغت می‌گویند:
«الجَزمُ القطع»
یعنی قطعیت.
تصمیم بی‌برگشت.

«جَزَمَ الأمرَ»
یعنی در آن کار، تصمیم قطعی گرفت.

جزم، یکی از مترادف‌های نور است.
نورِ تعیین‌کننده.
نورِ جازم.
نوری که تکلیف را روشن و بی‌ابهام می‌کند.

عزم، انگیزه است.
جزم، تثبیتِ آن انگیزه در نور است.

فرق عزم و جزم در جانِ ما

عزم یعنی:
می‌خواهم راه نور را بروم.

اما جزم یعنی:
حتی اگر تمنّا گریه کند،
حتی اگر دنیا تهدید کند،
حتی اگر تنها بمانم،
برنمی‌گردم.

آدم عهد داشت،
اما عزمش جزم نشد.
سر بزنگاه، یادِ تمنّا قوی‌تر از یادِ عهد شد.
و قرآن گفت:
«و لم نجد له عزماً.»

یعنی تصمیم داشت،
اما تصمیمش به سکون نرسیده بود.

انسان و مأموریتِ نور

عزم نورانی یعنی:
بگذاری تمنّاهایت کنار بروند،
و فقط مجریِ اوامر نور باشی.

نه اینکه بی‌اختیار شوی،
بلکه اختیارَت را در خدمت نور بگذاری.

عزم نورانی یعنی:
هر روز از خودت بپرسی:
من مأمورِ کدام صدا هستم؟
نور؟
یا تمنّا؟

اگر نور را شنیدی،
هیس.
دیگر حرف نباشد.
دیگر چانه نباشد.
دیگر معامله نباشد.

فقط اجرا.

عزم؛ ایستادن در تقدیر

عزم نورانی یعنی:
من تمنّاهایم را محور نمی‌کنم.
می‌گذارم تقدیرِ الهی آشکار شود.
من فقط وفادار می‌مانم.

این همان جایی است که انسان از «خواستنِ خود» عبور می‌کند
و به «خواستِ نور» می‌رسد.

و شاید رازِ اولواالعزم همین باشد:
کسانی که خواستِ خود را در خواستِ نور حل کردند،
و بر این حل شدن، صبر کردند.

ای همسفر مسیر کمال،

عزم، یک تصمیم ساده نیست؛
یک «بیعتِ درونی با نور» است.

و جزم،
مهرِ سکوت و قطعیتی است که پای این بیعت می‌زنی.

«عزم، انگیزه‌ای است که نور در دل می‌اندازد؛
و جزم، سکونی است که انسان در برابر تمنّا انتخاب می‌کند.»

[سورة محمد (47): الآيات 21 الى 25] : « فَإِذا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ »

طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ (21)
[ولى‏] فرمان‏‌پذيرى و سخنى شايسته برايشان بهتر است. و چون كار به تصميم كشد، قطعاً خير آنان در اين است كه با خدا راست‏[دل‏] باشند.
فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ (22)
پس [اى منافقان،] آيا اميد بستيد كه چون [از خدا] برگشتيد [يا سرپرست مردم شديد] در [روى‏] زمين فساد كنيد و خويشاونديهاى خود را از هم بگسليد؟
أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى‏ أَبْصارَهُمْ (23)
اينان همان كسانند كه خدا آنان را لعنت نموده و [گوش دل‏] ايشان را ناشنوا و چشمهايشان را نابينا كرده است.
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها (24)
آيا به آيات قرآن نمى‌‏انديشند؟ يا [مگر] بر دلهايشان قفلهايى نهاده شده است؟
إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى‏ لَهُمْ (25)
بى‏‌گمان، كسانى كه پس از آنكه [راهِ‏] هدايت بر آنان روشن شد [به حقيقت‏] پشت كردند، شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت.

[سورة الأحقاف (46): الآيات 31 الى 35] : « فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ »

يا قَوْمَنا أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُجِرْكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (31)
اى قوم ما، دعوت‌‏كننده خدا را پاسخ [مثبت‏] دهيد و به او ايمان آوريد تا [خدا] برخى از گناهانتان را بر شما ببخشايد و از عذابى پردرد پناهتان دهد.
وَ مَنْ لا يُجِبْ داعِيَ اللَّهِ فَلَيْسَ بِمُعْجِزٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَيْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءُ أُولئِكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (32)
و كسى كه دعوت‏‌كننده خدا را اجابت نكند، در زمين درمانده‏‌كننده [خدا] نيست و در برابر او دوستانى ندارد. آنان در گمراهى آشكارى‌‏اند.
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ يَعْيَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلى‏ أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتى‏ بَلى‏ إِنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (33)
مگر ندانسته‏‌اند كه آن خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده و در آفريدن آنها درمانده نگرديد؛ مى‌‏تواند مردگان را [نيز] زنده كند؟ آرى، اوست كه بر همه چيز تواناست.
وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَ لَيْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلى‏ وَ رَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (34)
و روزى كه كافران بر آتش عرضه مى‏‌شوند [از آنان مى‏‌پرسند:] «آيا اين راست نيست؟» مى‏‌گويند: «سوگند به پروردگارمان كه آرى.» مى‌‏فرمايد: «پس به [سزاى‏] آنكه انكار مى‏‌كرديد عذاب را بچشيد.»
فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاَّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ (35)
پس همان گونه كه پيامبرانِ نستوه، صبر كردند، صبر كن، و براى آنان شتابزدگى به خرج مده. روزى كه آنچه را وعده داده مى‌‏شوند بنگرند، گويى كه آنان جز ساعتى از روز را [در دنيا] نمانده‏‌اند؛ [اين‏] ابلاغى است. پس آيا جز مردم نافرمان هلاكت خواهند يافت؟

+ « فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ هُمْ نُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ مُوسَى وَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع وَ مَعْنَى أُولُو الْعَزْمِ أَنَّهُمْ سَبَقُوا الْأَنْبِيَاءَ إِلَى الْإِقْرَارِ بِاللَّهِ وَ أَقَرُّوا بِكُلِّ نَبِيٍّ كَانَ قَبْلَهُمْ وَ بَعْدَهُمْ وَ عَزَمُوا عَلَى الصَّبْرِ مَعَ التَّكْذِيبِ لَهُمْ وَ الْأَذَى »
+ « عَزِيمَةُ اللّهِ فَرِيضَتُهُ الَّتِى افْتَرَضَهَا »

[سورة الشورى (42): الآيات 41 الى 45] : « وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ »

وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ (41)
و هر كه پس از ستم [ديدنِ‏] خود، يارى جويد [و انتقام گيرد] راه [نكوهشى‏] بر ايشان نيست.
إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (42)
راه [نكوهش‏] تنها بر كسانى است كه به مردم ستم مى‏‌كنند، و در [روى‏] زمين به ناحق سر برمى‏‌دارند. آنان عذابى دردناك [در پيش‏] خواهند داشت.
وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (43)
و هر كه صبر كند و درگذرد، مسلّماً اين [خويشتن‏دارى، حاكى‏] از اراده قوى [در] كارهاست.
وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ وَلِيٍّ مِنْ بَعْدِهِ وَ تَرَى الظَّالِمِينَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ يَقُولُونَ هَلْ إِلى‏ مَرَدٍّ مِنْ سَبِيلٍ (44)
و هر كه را خدا بى‏‌راه گذارد، پس از او يار [و ياور]ى نخواهد داشت، و ستمگران را مى‌‏بينى كه چون عذاب را بنگرند مى‌‏گويند: «آيا راهى براى برگشتن [به دنيا] هست؟»
وَ تَراهُمْ يُعْرَضُونَ عَلَيْها خاشِعِينَ مِنَ الذُّلِّ يَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِيٍّ وَ قالَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ الْخاسِرِينَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَلا إِنَّ الظَّالِمِينَ فِي عَذابٍ مُقِيمٍ (45)
آنان را مى‌‏بينى [كه چون‏] بر [آتش‏] عرضه مى‌‏شوند، از [شدّتِ‏] زبونى، فروتن شده‌‏اند: زيرچشمى مى‌‏نگرند. و كسانى كه گرويده‏‌اند مى‏‌گويند: «در حقيقت، زيانكاران كسانى‌‏اند كه روز قيامت خودشان و كسانشان را دچار زيان كرده‏‌اند.» آرى، ستمكاران در عذابى پايدارند.

[سورة لقمان (31): الآيات 16 الى 20] : « وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ »

يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّماواتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ (16)
«اى پسرك من، اگر [عملِ تو] هموزن دانه خَردلى و در تخته‌‏سنگى يا در آسمانها يا در زمين باشد، خدا آن را مى‌‏آورد، كه خدا بس دقيق و آگاه است.
يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (17)
اى پسرك من، نماز را برپا دار و به كار پسنديده وادار و از كار ناپسند باز دار، و بر آسيبى كه بر تو وارد آمده است شكيبا باش. اين [حاكى‏] از عزم [و اراده تو در] امور است.
وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ (18)
و از مردم [به نِخوت‏] رُخ برمتاب، و در زمين خرامان راه مرو كه خدا خودپسندِ لافزن را دوست نمى‌‏دارد.
وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ (19)
و در راه‌‏رفتنِ خود ميانه‌‏رو باش، و صدايت را آهسته ساز، كه بدترين آوازها بانگ خران است.
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ (20)
آيا ندانسته‌‏ايد كه خدا آنچه را كه در آسمانها و آنچه را كه در زمين است، مسخّر شما ساخته و نعمتهاى ظاهر و باطن خود را بر شما تمام كرده است؟ و برخى از مردم در باره خدا بى‏[آنكه‏] دانش و رهنمود و كتابى روشن [داشته باشند] به مجادله برمى‌‏خيزند.

[سورة آل‏‌عمران (3): آية 186] : « وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ »

لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (186)
قطعاً در مالها و جانهايتان آزموده خواهيد شد، و از كسانى كه پيش از شما به آنان كتاب داده شده و [نيز] از كسانى كه به شرك گراييده‌‏اند، [سخنان دل‏]آزار بسيارى خواهيد شنيد، و[لى‏] اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد، اين [ايستادگى‏] حاكى از عزم استوار [شما] در كارهاست.

[سورة طه (20): الآيات 108 الى 115] :
وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً (115)
و به يقين پيش از اين با آدم پيمان بستيم، و[لى آن را] فراموش كرد، و براى او عزمى [استوار] نيافتيم.

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَهِدَ إِلَى آدَمَ ع أَنْ لَا يَقْرَبَ الشَّجَرَةَ
فَلَمَّا بَلَغَ الْوَقْتُ الَّذِي كَانَ فِي عِلْمِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَأْكُلَ مِنْهَا نَسِيَ فَأَكَلَ مِنْهَا
وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى
وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً
فَلَمَّا أَكَلَ آدَمُ مِنَ الشَّجَرَةِ أُهْبِطَ إِلَى الْأَرْضِ.

عزم، حتم نیست. ممکنه حتم بشه، ممکنه حتم نشه!
عزم اراده‌ای است که ممکنه بشه، ممکنه نشه!
اراده حتم یعنی چیزی که حتما میشه.
اینجا: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»
آدم به خدا قول داد که به حرفش گوش کنه علیرغم قوۀ اختیار که میتونه گوش کنه یا نکنه اما سرِ بزنگاه ورکلایف، یادش رفت چون به یاد تمنا بود لذا یادش رفت که قول داده بود و تصمیمش این بود که به حرف خدا بکنه نه به حرف خودش. اینکه «فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» این عزم، اراده انسان بود که میشد به حرف خدا بکنه و میشد نکنه اما به حرف خدا نکرد. مفهوم عزم و اراده عزم فهمیدنش بسیار ظریف و مهمه که بدانیم دقیقا یعنی چه.
اینکه خدا دو اراده داره یکی حتم و دیگری عزم.
اما انسان فقط ارادۀ عزم داره یعنی اراده حتم که بتونه علیرغم ارادۀ خدا کاری رو انجام بده نیست و اراده و عزم انسان زیرمجموعه اراده حتمی خداست.

عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع:
إِنَّ لِلَّهِ إِرَادَتَيْنِ وَ مَشِيَّتَيْنِ
إِرَادَةَ حَتْمٍ وَ إِرَادَةَ عَزْمٍ
يَنْهَى وَ هُوَ يَشَاءُ وَ يَأْمُرُ وَ هُوَ لَا يَشَاءُ
أَ وَ مَا رَأَيْتَ أَنَّ اللَّهَ نَهَى آدَمَ وَ زَوْجَتَهُ أَنْ يَأْكُلَا مِنَ الشَّجَرَةِ وَ هُوَ شَاءَ ذَلِكَ
وَ لَوْ لَمْ يَشَأْ لَمْ يَأْكُلَا وَ لَوْ أَكَلَا لَغَلَبَتْ مَشِيَّتُهُمَا مَشِيَّةَ اللَّهِ
وَ أَمَرَ إِبْرَاهِيمَ بِذَبْحِ ابْنِهِ وَ شَاءَ أَنْ لَا يَذْبَحَهُ
وَ لَوْ لَمْ يَشَأْ أَنْ لَا يَذْبَحَهُ لَغَلَبَتْ مَشِيَّةُ إِبْرَاهِيمَ مَشِيَّةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

از امام کاظم (علیه‌السلام) روایت شده است که فرمودند:

«همانا خداوند را دو گونه اراده و دو گونه مَشیت (خواست) است:
**اراده‌ی حتمی** (تکوینی و قطعی) و **اراده‌ی عزمی** (تشریعی و امتحانی).

او [گاهی] نهی می‌کند در حالی که [وقوعِ آن را در نظام هستی] می‌خواهد،
و [گاهی] امر می‌کند در حالی که [وقوعِ آن را] نمی‌خواهد.

آیا ندیدی که خداوند آدم و همسرش را از خوردنِ آن درخت نهی کرد، اما [وقوعِ] آن را خواست (به آنان اختیار داد و مانعِ فیزیکی ایجاد نکرد)؛ که اگر نمی‌خواست، هرگز نمی‌خوردند؛ و اگر می‌خوردند [در حالی که خدا نمی‌خواست واقع شود]، اراده‌ی آن دو بر اراده‌ی خداوند چیره می‌شد [که چنین چیزی محال است].

و به ابراهیم فرمان داد که پسرش را سر ببرد، اما خواست که او را سر نبرد (مانعِ وقوع ذبح شد)؛ که اگر نمی‌خواست که ذبح نشود، اراده‌ی ابراهیم بر اراده‌ی خداوند عزوجل چیره می‌شد [و سر ذبح می‌شد].»

شرح کوتاهی بر واژگان کلیدی برای درک بهتر:

۱. **اراده حتم (تکوینی):** مربوط به “واقع شدن” یا “نشدن” یک پدیده در جهان است. اگر خدا چیزی را حتماً بخواهد، می‌شود و اگر حتماً نخواهد، محال است بشود.
۲. **اراده عزم (تشریعی):** مربوط به “قانون”، “تکلیف” و “دوست‌داشتن” خداست. یعنی خدا دوست دارد ما فلان کار را بکنیم (امر) یا فلان کار را نکنیم (نهی).

**در مورد حضرت آدم:**
* **نهی کرد (اراده عزم):** یعنی از نظر شرعی و تربیتی به آدم گفت “بدون اذن نخور” (چون برایت بد است).
* **خواست (اراده حتم):** یعنی به آدم اجازه و اختیار داد که اگر خواست، بتواند بخورد (تا میدان امتحان شکل بگیرد). اگر خدا اراده‌ی حتمی می‌کرد که آدم “نخورد”، آدم مثل یک ربات می‌شد و دیگر “اختیار” معنا نداشت.

**در مورد حضرت ابراهیم:**
* **امر کرد (اراده عزم):** یعنی به ابراهیم فرمان داد “ذبح کن” (برای امتحانِ میزانِ تسلیمِ ابراهیم).
* **نخواست (اراده حتم):** یعنی در لحظه‌ی عمل، خدا اراده کرد که چاقو نبُرد و ذبح واقع نشود. اگر اراده‌ی حتمی خدا بر “ذبح نشدن” نبود، ابراهیم که قصدِ جدی داشت، کار را تمام می‌کرد.

این حدیث به زیبایی مرز بین **اختیار انسان** و **قدرت مطلق خدا** را ترسیم می‌کند.

این حدیث، از آن گوهرهایی است که اگر درست فهمیده شود،
بسیاری از جدال‌های بی‌ثمر درباره‌ی «جبر و اختیار»، «چرا خدا اجازه داد؟»، «پس مسئولیت انسان کجاست؟» و حتی «اگر خدا نمی‌خواست، چرا اتفاق افتاد؟» را خاموش می‌کند.
***

دلنوشته

دو اراده؛ رازِ میدانِ امتحان

گاهی انسان با تلخی می‌پرسد:

اگر خدا نمی‌خواست، مگر ممکن بود آدم از آن درخت بخورد؟
اگر خدا راضی نبود، مگر می‌شد ظلمی واقع شود؟
اگر همه‌چیز به مشیت اوست، پس تقصیر من چیست؟
و اگر تقصیر من است، پس قدرت او کجاست؟

امام علیه‌السلام پرده را کنار می‌زنند:

«إنَّ لله إرادتین و مشیئتین: إرادة حتم و إرادة عزم…
خدا را دو اراده و دو مشیت است: اراده‌ی حتم و اراده‌ی عزم.»

و بعد مثال می‌زنند؛
مثال‌هایی که قرن‌ها ذهن‌ها را مشغول کرده است.

خدا آدم را نهی کرد از خوردن درخت.
اما خوردن واقع شد.
پس آیا خدا مغلوب اراده‌ی آدم شد؟
هرگز.

خدا ابراهیم را مأمور به ذبح کرد.
اما نخواست که ذبح واقع شود.
اگر نمی‌خواست ذبح نشود، آیا ممکن بود ابراهیم اراده‌ی خود را بر خدا غلبه دهد؟
هرگز.

پس راز چیست؟

اراده‌ی «حتم» و اراده‌ی «عزم»

اراده‌ی حتم،
آن مشیتی است که نظام هستی بر آن ایستاده است.
چیزی اگر در این دایره نباشد، اصلاً واقع نمی‌شود.
وجود، تحت سلطه‌ی این اراده است.

اما اراده‌ی عزم،
امر و نهی و تکلیف است؛
آنچه خدا دوست دارد،
آنچه فرمان می‌دهد،
آنچه مسیرِ رشد است.

اینجاست که میدانِ انسان آغاز می‌شود.

خدا می‌تواند چیزی را «نخواهد از نظر تشریعی» (دوست نداشته باشد، نهی کند)،
اما در عین حال «بخواهد که امکانش در نظام هستی وجود داشته باشد».

چرا؟

چون اگر امکانِ مخالفت نباشد،
اطاعت معنا ندارد.

اگر امکانِ لغزش نباشد،
بازگشت چه معنایی دارد؟

اگر امکانِ حسد نباشد،
تواضع چه ارزشی خواهد داشت؟

پاسخ به یک سوءتفاهم قدیمی

عده‌ای می‌گویند:
اگر خدا نمی‌خواست، گناه نمی‌کردم.

این سخن،
آمیختنِ دو اراده است.

بله،
اگر خدا در اراده‌ی حتمیِ خود نمی‌خواست که تو «مختار» باشی،
اصلاً قدرت انتخاب نداشتی.

اما او خواست که تو بتوانی انتخاب کنی.
این خواستن،
به معنای راضی بودن به خطا نیست.

او نخواست که آدم بخورد،
اما خواست که آدم بتواند نخورد — و بتواند هم بخورد.

فرق این دو بسیار عمیق است.

گناه، در دایره‌ی «اجازه‌ی تکوینی» واقع می‌شود،
اما در تعارض با «رضایت تشریعی» خداست.

و این یعنی:
تو درونِ حاکمیتِ اویی،
اما مسئول انتخابِ خویشی.

اگر غیر از این بود…

اگر فقط اراده‌ی حتم بود و هیچ امکان تخلفی وجود نداشت،
همه‌چیز جبر بود؛
انسان، دیگر انسان نبود.

و اگر فقط اراده‌ی عزم بود و اراده‌ی حتمی در کار نبود،
یعنی انسان می‌توانست چیزی را برخلاف نظام الهی تحمیل کند؛
و این یعنی شکستِ حاکمیت خدا — که محال است.

پس این دو اراده،
نه نشانه‌ی تضاد،
که نشانه‌ی کمالِ ربوبیت است.

خدا چنان حاکم است که حتی نافرمانی در قلمرو قدرت او رخ می‌دهد،
و چنان حکیم است که همان نافرمانی را میدانِ رشد و بازگشت قرار می‌دهد.

داستان آدم، داستان همه‌ی ماست

خدا نهی کرد.
آدم لغزید.
اما راهِ توبه باز بود.

اگر خدا نمی‌خواست که این صحنه در تاریخ انسان رخ دهد،
اصلاً واقع نمی‌شد.

اما او خواست که انسان،
مسیرِ «خطا → اعتراف → توبه → رشد» را تجربه کند.

این همان جایی است که بسیاری اشتباه می‌کنند.

وقتی می‌لغزند،
به جای اعتراف،
به قضا و قدر پناه می‌برند.

در حالی که قضا و قدر،
بهانه‌ی فرار نیست؛
بسترِ مسئولیت است.

آرامشِ پنهان در این حدیث

این حدیث،
هم غرور را می‌شکند،
هم یأس را.

غرور را می‌شکند،
چون می‌فهمی حتی اطاعتت هم در دایره‌ی قدرت اوست.

و یأس را می‌شکند،
چون می‌فهمی هیچ خطایی خارج از قلمرو او رخ نداده؛
پس راهِ بازگشت همیشه در همان قلمرو باز است.

تو نه رها شده‌ای،
نه مجبور.

نه می‌توانی بر خدا غلبه کنی،
نه می‌توانی از مسئولیتت فرار کنی.

در آغوش اراده‌ی حتمی او زندگی می‌کنی،
اما با اراده‌ی خودت جهت می‌گیری.

و پاسخ به آن پرسش نهایی

چرا خدا اجازه داد فلان اتفاق بیفتد؟

چون جهانِ بدون امکانِ انتخاب،
جهانِ بدون معناست.

او نهی می‌کند،
اما امکان مخالفت را برمی‌دارد؟ نه.

او امر می‌کند،
اما نتیجه را تضمین نمی‌کند؟ نه.

او میدان می‌دهد،
هدایت می‌فرستد،
حجت را تمام می‌کند،
و سپس می‌بیند که تو کدام را برمی‌گزینی.

این «دیدن»،
تماشای بی‌تفاوت نیست؛
تربیت است.

ای همسفر مسیر کمال،
رازِ بزرگ این حدیث شاید در یک جمله خلاصه شود:

«خدا خواسته است که تو بتوانی برخلاف رضایتش انتخاب کنی،
اما هرگز نخواسته که بتوانی خارج از حاکمیتش انتخاب کنی.»

و این یعنی:
آزادیِ تو،
در دلِ ربوبیتِ او معنا پیدا می‌کند.

و شاید به همین دلیل است که راهِ نجات،
نه در انکارِ قضا و قدر است،
و نه در پناه بردن به آن؛
بلکه در همان جمله‌ی ساده‌ای است که آدم گفت:

«رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا»

او نگفت:
تو خواستی که من بخورم.

گفت:
من بر خودم ظلم کردم.

و این،
آغازِ بلوغِ انسان است.

دلنوشته

عزمِ انسان، زیر آسمانِ حتمِ خدا

بعضی حقیقت‌ها آن‌قدر لطیف‌اند که اگر با زبانِ خشک گفته شوند،
یا انسان را به «جبر» می‌کشانند،
یا به «توهمِ استقلال».

قصه‌ی آدم، یکی از همان حقیقت‌هاست.

خدا با آدم عهد بست.
به او گفت نزدیکِ آن درخت نشو.
آدم هم بی‌فهم نبود، بی‌اختیار هم نبود.
او شنید، فهمید، و درونِ خود «عزم» کرد که اطاعت کند.
یعنی تصمیم داشت.
یعنی میلِ بندگی در او بود.
یعنی می‌خواست به حرف خدا گوش بدهد، نه به وسوسه‌ی نفس.

اما قرآن می‌گوید:

وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا
یعنی: ما پیش‌تر با آدم عهد کردیم،
اما او فراموش کرد،
و برای او «عزمِ استوار» نیافتیم.

عزم یعنی چه؟

عزم، «اراده‌ای است که هنوز به مرحلۀ حتم نرسیده».
یعنی تصمیمی که «می‌تواند بماند، و می‌تواند فروبریزد».
می‌تواند وفا شود، و می‌تواند در لحظه‌ی امتحان، مغلوبِ تمنّا گردد.

عزم یعنی:
«من می‌خواهم این راه را بروم»
اما هنوز این خواستن، در معرضِ لغزش است.

برای همین، عزم «حتم نیست».
ممکن است به فعل برسد، و ممکن است نرسد.

آدم عزم داشت که اطاعت کند،
اما آن عزم، در وقتِ رویارویی با درخت، استوار نماند.
نه چون مجبور بود،
بلکه چون «یادِ عهد، زیرِ سایۀ تمنّا کم‌رنگ شد».

او به یادِ خواستنِ خدا نبود؛
به یادِ خواستنِ خویش افتاد.
و همین، آغازِ سقوط بود.

فراموشی، فقط از دست دادنِ حافظه نیست

«فَنَسِيَ» یعنی فقط این نیست که آدم چیزی را ذهنی از یاد برد.
این فراموشی، فراموشیِ «حضورِ عهد» است.
یعنی در لحظه‌ای که باید «قول» را به یاد می‌آورد،
«تمنا» را به یاد آورد.

خیلی از خطاهای ما هم همین‌گونه‌اند.

ما اغلب حکم را می‌دانیم.
پیمان را هم شنیده‌ایم.
حتی گاهی با خودمان عهد کرده‌ایم که دیگر به سمت فلان خطا نرویم.
اما سرِ بزنگاه،
انسان دانسته‌هایش را از دست نمی‌دهد؛
بلکه «دلش از یادِ عهد، به یادِ خواهش منتقل می‌شود».

خطا، همیشه از ندانستن نیست؛
خیلی وقت‌ها از «یادِ غلط» است.
یعنی به جای یادِ خدا، یادِ تمنّا زنده می‌شود.

خدا دو اراده دارد؛ انسان یکی

در روایت امام کاظم علیه‌السلام آمده است که خدا دو گونه اراده و مشیت دارد:

– «اراده‌ی حتم»
– «اراده‌ی عزم»

این یک کلیدِ بسیار مهم است.

۱) ارادۀ حتمی خدا
ارادۀ حتمی، آن خواستی است که «قطعاً واقع می‌شود».
چیزی بیرون از آن نیست.
چیزی نمی‌تواند آن را بشکند.
اگر خدا چیزی را در این ساحت بخواهد،
حتماً می‌شود.

این همان مشیتِ فراگیرِ الهی است؛
آسمانی که همه‌چیز زیر آن رخ می‌دهد.
نه آدم می‌تواند بیرون از آن کاری بکند،
نه ابلیس،
نه هیچ انسان دیگری.

۲) ارادۀ عزمی خدا
اما ارادۀ عزمی،
اراده‌ای است در ساحتِ «امر، نهی، تکلیف، امتحان و دعوت».
یعنی خدا می‌فرماید: این راه را برو، آن راه را نرو.
اینجا دعوت هست، فرمان هست، نهی هست، حجت هست؛
اما اجبارِ تکوینی نیست.

یعنی خدا «اطاعت را دوست دارد و به آن امر می‌کند»،
اما بندۀ خود را مجبور نمی‌کند که حتماً اطاعت کند.

پس وقتی خدا به آدم فرمود:
از این درخت نخور،
این در ساحتِ «ارادۀ عزمی» بود؛
یعنی امر و نهی و امتحان.

اما اینکه در نظامِ کلیِ آفرینش،
خوردنِ آدم واقع شد و هبوط پیش آمد،
این بیرون از «ارادۀ حتمی» خدا نبود.

یعنی خدا هم نهی کرد، هم خواست که واقع شود؟

در نگاهِ اول، این سخن عجیب به نظر می‌رسد؛
اما اگر این دو ساحت را از هم جدا کنی، روشن می‌شود.

خدا از خوردن بی اجازه نهی کرد؛
یعنی: «این کار را نکن».
این ارادۀ تشریعی/عزمی اوست.

اما همان خدا اجازه داد که انسان با اختیارش در میدانِ امتحان عمل کند،
و مانعِ تکوینیِ قطعی بر سر راهش نگذاشت.
یعنی وقوعِ آن حادثه در عالم، بیرون از قلمروِ حتمِ خدا نبود.

پس نهیِ خدا یعنی:
«این راه، راهِ رضای من نیست.»

و وقوعِ آن در نظامِ هستی یعنی:
«این رخداد نیز خارج از ربوبیتِ من نیست.»

انسان فقط ارادۀ عزمی دارد

اینجا نقطۀ بسیار مهم همین است:

«انسان ارادۀ حتمی ندارد.»
یعنی هیچ انسانی قدرتی ندارد که مستقل از خدا،
چیزی را بر عالم تحمیل کند.

انسان فقط «عزم» دارد؛
یعنی می‌تواند بخواهد، تصمیم بگیرد، انتخاب کند، رو کند، پشت کند، وفا کند یا نشکند.
اما همۀ این‌ها «درونِ میدانِ حتمِ خدا» رخ می‌دهند، نه بیرون از آن.

یعنی من می‌توانم تصمیم بگیرم دروغ بگویم یا راست بگویم،
اما اصلِ امکانِ تصمیم‌گرفتن، اصلِ بودنِ من، اصلِ قدرتِ من، اصلِ صحنه‌ای که در آن انتخاب می‌کنم،
همه در حیطۀ ارادۀ حتمی خداست.

من «فاعلِ مستقل» نیستم؛
اما «مجبورِ بی‌مسئولیت» هم نیستم.

این همان جایگاهِ لطیفِ انسان است:
«مختار است، اما مستقل نیست.»

پس آدم چرا خطا کرد؟

چون عزمِ او، حتم نبود.
چون ارادۀ انسانی، امکانِ شکست دارد.
چون انسان می‌تواند عهد ببندد و باز در لحظۀ فشارِ خواهش، بلغزد.

قرآن نمی‌گوید آدم نمی‌فهمید.
نمی‌گوید اصلاً تصمیم نداشت.
می‌گوید:

عزمِ استوار نیافتیم.

یعنی آن تصمیم، در لحظۀ امتحان،
به قامتِ ایستادگی نرسید.

و این برای فهمِ خودِ ما هم خیلی مهم است.

بعضی‌ها خیال می‌کنند چون نیتِ خوبی دارند، پس دیگر کافی است.
نه.
نیتِ خوب، «عزم» است؛
اما اگر این عزم با یاد، مراقبه، پناه بردن، و حضورِ قلب تقویت نشود،
در بزنگاهِ زندگی فرو می‌ریزد.

گناه، پیروزیِ ارادۀ انسان بر ارادۀ خدا نیست

این هم از آن نکته‌های نجات‌بخش است.

وقتی انسان خطا می‌کند،
این‌طور نیست که ارادۀ او بر ارادۀ خدا غلبه کرده باشد.
چنین چیزی محال است.

خطا یعنی انسان در همان میدان و فرصتی که خدا برای امتحان و اختیار قرار داده،
بد انتخاب کرده است.

پس گناه، اعلانِ استقلالِ انسان نیست؛
بلکه سوءاستفاده از امکانِ اختیاری است که خودِ خدا داده است.

اگر این را نفهمیم،
یا به غرور می‌افتیم و می‌گوییم «من خودم هرچه بخواهم می‌کنم»،
یا به جبر پناه می‌بریم و می‌گوییم «پس من هیچ‌کاره بودم.»

در حالی‌که حقیقت این است:

– تو هیچ‌گاه بیرون از سلطنت خدا نیستی؛
– اما درونِ این سلطنت، مسئولِ روکردن و پشت‌کردنِ خویشی.

وضو و یادِ عهد

اینجا حتی آن دلنوشته‌ی وضو هم معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

اگر سقوطِ آدم از «فراموشیِ عهد» و غلبۀ تمنّا آغاز شد،
وضو فقط شستنِ اعضا نیست؛
نوعی «یادآوریِ عهد» است.

یعنی:
– صورتم را می‌شویم تا یادم بماند هر نگاهی را نباید دنبال کنم؛
– دستم را می‌شویم تا یادم بماند هر چیزی را نباید بگیرم؛
– سرم را مسح می‌کنم تا یادم بماند فکر و یادِ من باید به عهد برگردد؛
– پایم را مسح می‌کنم تا یادم بماند هر راهی را نباید رفت.

وضو یعنی:
خدایا،
من همان فرزندِ آدمم؛
عزم دارم، اما عزمم کافی نیست اگر تو یاری‌ام نکنی.
پیمان را می‌دانم،
اما می‌ترسم سرِ بزنگاه، تمنّا آن را از یادم ببرد.

نجاتِ انسان در این است که عزمِ خود را به یادِ خدا گره بزند

انسان تا وقتی به عزمِ خودش تکیه دارد،
در خطر است.
چون عزمِ انسان، شدنی و نشدنی دارد.
می‌لرزد.
کم می‌آورد.
فراموش می‌کند.

اما وقتی عزمِ خود را به ذکرِ خدا، به سجده، به توبه، به نورِ هدایت، به بابِ الهی گره می‌زند،
این عزم از تنهایی در می‌آید.

شاید یکی از رازهای دعا همین باشد:
دعا یعنی اعتراف به اینکه
«خدایا، من تصمیم دارم، اما تصمیمم حتم نیست.
من می‌خواهم، اما خواستنم کافی نیست.
تو مرا در لحظۀ امتحان نگه دار.»

پس فرقِ ارادۀ خدا و انسان را می‌شود خیلی ساده این‌گونه گفت:

ارادۀ خدا دو ساحت دارد:
– «ارادۀ حتمی:» آنچه قطعاً واقع می‌شود و هیچ‌چیز بیرون از آن نیست.
– «ارادۀ عزمی:» امر و نهی و دعوت و تکلیف؛ چیزی که به بندگان عرضه می‌شود، اما با اجبار تحمیل نمی‌شود.

ارادۀ انسان یک ساحت دارد:
– «عزم:» یعنی خواستن و تصمیم‌گرفتن در میدانِ اختیار؛ خواستنی که می‌تواند محقق شود یا نشود.

پس:
– انسان «مختار» است، چون عزم و انتخاب دارد.
– انسان «مستقل» نیست، چون عزم او زیر چترِ حتمِ خداست.
– گناه یعنی شکستِ عزمِ انسان در امتحان، نه غلبۀ او بر خدا.
– طاعت یعنی وفای به عهد در همان میدانِ اختیاری که خدا قرار داده است.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی