دکتر محمد شعبانی راد

آلارمِ حائل و انتخابِ آگاهانه؛ رمزگشایی از حقیقتِ استطاعت در گستره‌یِ «امرٌ بینَ الأمرین»

The Intervening Alarm and Conscious Choice: Decoding the Reality of Human Capability (*Istita’ah*) within the Horizon of “The Matter Between the Two Matters” (*Amr Bayn al-Amrayn*)**

—

 **The Intervening Alarm and Conscious Choice**

*A Clinical and Spiritual Exposition on Human Agency, Divine Signs, and the Rejection of Fatalism and Deism*

—

### **Introduction: Beyond the Mirage of Extremes**
For centuries, human thought has oscillated between two perilous extremes: **Determinism / Fatalism (*Jabr*)**, which reduces man to a helpless puppet and projects sins onto Divine decree; and **Absolute Delegation / Deism (*Tafwid*)**, which imagines God as an absent spectator who has entirely abandoned creation.

The Ahl al-Bayt (the family of Prophet Muhammad, peace be upon them) shattered both illusions by establishing the profound reality of **”The Matter Between the Two Matters” (*Amr Bayn al-Amrayn*)**. As Imam Hasan al-Mujtaba (AS) articulated in his historic letter:
> *”God was not obeyed by compulsion, nor was He disobeyed out of weakness, nor did He leave His servants abandoned in neglect.”*

God remains the ultimate Sovereign over the capabilities He bestows, setting clearly illuminated road signs (*Nasb al-A’lam*) across the highway of human consciousness.

—

### **1. The Divine Anatomy of Capability (*Istita’ah*)**
Human responsibility is neither an arbitrary burden nor a mechanical reflex. As Imam Ali al-Hadi (AS) illuminated, Divine accountability is rooted in a precise framework of capability (*Istita’ah*), resting upon essential pillars:
1. **Soundness of constitution (*Sihhat al-Khilqah*)**: The gift of intellect and functional senses.
2. **Openness of the path (*Takhliyat al-Sarb*)**: Freedom from insurmountable external coercion.
3. **Grace of time (*al-Muhlatan fi al-Waqt*)**: The span of life and opportunity.
4. **Provision (*al-Zad*)**: Available resources and faculties.
5. **The Stimulating Intention (*al-Sabab al-Muhayyij*)**: The inner inclination seated within the heart.

The heart is the undisputed sovereign of the sensory faculties. God crafts the intrinsic capacity for both recognition (*Ma’rifah*) and denial (*Juhud*), but the acquisition (*Iktisab*) and decisive choice belong solely to the servant.

—

### **2. The Clinical Phenomenon of the “Intervening Alarm”**
One of the most profound spiritual and psychological realities is revealed in the Quran:
> **”And know that God intervenes between a person and their heart…”** *(Surah al-Anfal, 8:24)*

Far from being a fatalistic lock, Imam Ja’far al-Sadiq (AS) uncovers the clinical, real-time reality of this Divine intervention:
> *”A person’s hearing, sight, tongue, hands, and heart may crave an act; yet, whenever they approach what they crave, they do not commit it except that their heart rejects it, knowing full well that the truth is otherwise.”*

Whenever the ego (*Nafs*) accelerates toward transgression and envy, God activates an undeniable **spiritual dashboard alarm**—an acute inner constriction within the core of the heart. The spiritual heart repels the dark impulse and flashes a luminous warning: *“Stop! This path leads to destruction!”*

No human being falls into sin out of pure blindness; rather, the warning siren sounds within the soul at the very threshold of action (*”When your hearts recoil from something, avoid it”*).

—

### **3. The Tragedy of Envy: Consciously Preferring Blindness over Light**
The Quran captures the conscious nature of human deviation in the tragic narrative of the people of Thamud:
> **” And as for Thamud, We guided them, but they preferred blindness over guidance…”** *(Surah Fussilat, 41:17)*

Imam al-Sadiq (AS) explains: *”God warned them and made the truth known, yet they actively chose blindness over vision while they were fully aware (*Wa hum ya’rifun*).”*

The term **”Istahabbu”** (they preferred/desired) is key. The envier and the rebel do not act out of innocent ignorance. They perceive the warning sign, feel the internal alarm in their heart, yet willfully override the brakes of conscience. Driven by arrogance and bitter envy, they consciously trade the luminous ruby of the heart for the consuming fire of ruin (*Nar*).

—

### **4. The Day of Sensor Testimony**
Because choice is fully conscious, fatalistic excuses will completely collapse on the Day of Reckoning:
> **”On the Day when the enemies of God are gathered to the Fire… their hearing, sight, and skins will bear witness against them as to what they used to do.”** *(Surah Fussilat, 41:19-20)*

The bodily sensors will speak the truth:
* **The ears will testify:** *”We heard the guidance and the clear warnings.”*
* **The eyes will testify:** *”We witnessed the undeniable signs and illuminated proofs.”*
* **The inner faculties will testify:** *”We felt the Divine alarm and the recoil of the heart, yet the will chose to override the light.”*

—

### **Conclusion: The Grand Balance**
**”Amr Bayn al-Amrayn”** is the radiant intersection where Divine generosity meets human accountability:
* **God’s Part (*Sun’ & Ta’rif*):** He creates the vehicle of existence, paves the road, illuminates the path with Divine guides and scriptures, and places an active moral alarm inside our chest.
* **Man’s Part (*Iktisab & Ikhtiyar*):** We hold the steering wheel of intention and action.

Every decision at the crossroads of desire and destiny is an awake, conscious verdict. Salvation belongs to those who honor the flashing alarm of their heart and steer toward the Light.

آلارمِ حائل و انتخابِ آگاهانه؛
رمزگشایی از حقیقتِ استطاعت در گستره‌یِ «امرٌ بینَ الأمرین»

—

آلارمِ حائل و انتخابِ آگاهانه
تبیینی بالینی و معنوی پیرامونِ اراده‌یِ انسانی، نشانه‌هایِ الهی، و ردّ جبرگرایی و تفویض

—

مقدمه: عبور از سرابِ افراط و تفریط
قرن‌هاست که اندیشه‌یِ بشر میان دو پرتگاهِ خطرناک در نوسان بوده است:
«جبرگرایی (جبر)» که انسان را چونان عروسکی خیمه‌شب‌بازی و بی‌اراده تنزل داده و بارِ گناهان را به گردنِ تقدیرِ الهی می‌اندازد؛
و «واگذاریِ مطلق (تفویض)» که خداوند را تماشاگری غایب می‌پندارد که آفرینش را به حالِ خود رها کرده است.

اهل‌بیت (خاندانِ پیامبر رحمت، علیهم‌السلام) با پرده‌برداری از حقیقتِ شکوهمندِ «امرٌ بینَ الأمرین» (جایگاهی میانِ دو امر)، هر دو پندارِ باطل را در هم شکستند؛ چنان‌که امام حسن مجتبی (ع) در نامه‌یِ تاریخیِ خویش تبیین فرمودند:
«خداوند نه از سرِ اکراه و زور اطاعت شده، و نه از رویِ ضعف و مغلوبیت نافرمانی گشته، و نه بندگان را در ملکوتش بیهوده و رها واگذاشته است.»

خداوند کماکان مالک و مقتدرِ نهایی بر تمامِ توانمندی‌هایی است که به انسان بخشیده، و تابلوهایِ راهنما و نشانه‌هایِ روشنگرِ هدایت (نصب‌العَلَم) را در سراسرِ شاهراهِ آگاهیِ انسان برافراشته است.

—

۱. هندسه‌یِ قدسیِ استطاعت و توانمندی
مسئولیتِ انسانی نه تکلیفی بی‌حساب است و نه واکنشی کور و مکانیکی.
همان‌گونه که امام علی‌النقی الهادی (ع) تبیین فرمودند،
حساب‌رسیِ الهی بر شالوده‌یِ دقیقِ ارکانِ پنج‌گانه‌یِ استطاعت بنا شده است:
۱. سلامتِ خلقت و آفرینش (صِحَّةُ الْخِلْقَةِ): موهبتِ خرد و سلامتِ حواس.
۲. گشودگیِ مسیر (تَخْلِيَةُ السَّرْبِ): آزادی از موانعِ بازدارنده‌یِ قسری و بیرونی.
۳. فرصت و مهلتِ زمان (الْمُهْلَةُ فِي الْوَقْتِ): پهنه‌یِ عمر و فرصتِ عمل.
۴. توشه و امکانات (الزَّادُ): ابزارها و قوایِ در دسترس.
۵. انگیزه‌یِ برانگیزاننده و نیّت (السَّبَبُ الْمُهَيِّجُ): گرایش و رغبتِ درونی که جایگاهش قلب است.

قلب، امیر و فرمانروایِ بی‌چون‌وچرایِ تمامیِ قوا و حواس است.
خداوند ظرفیتِ درونی برای «معرفت» و «جحود (انکار)» را در دل پدید آورده،
اما «اکتساب» و تصمیم‌گیریِ نهایی منحصراً در یدِ اراده‌یِ خودِ بنده است.

—

۲. پدیده‌یِ بالینیِ «آلارمِ حائل»
یکی از عمیق‌ترین حقایقِ روانی و باطنیِ وجود در قرآنِ کریم آشکار شده است:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ…»
«و بدانید که خدا میانِ آدمی و دلش حائل می‌گردد…» (انفال / ۲۴)

این حائل شدن، هرگز یک قفلِ جبری نیست؛
بلکه امام جعفر صادق (ع) واقعیتِ بالینی و لحظه‌به‌لحظه‌یِ این مداخله‌یِ الهی را این‌گونه کالبدشکافی می‌فرمایند:
«گوش و چشم و زبان و دست و قلبِ انسان به کاری رغبت و شهوت پیدا می‌کند؛
اما هرگاه به سویِ آنچه تمنا دارد خیز برمی‌دارد،
مرتکب نمی‌شود مگر آنکه قلبش آن کار را زشت می‌شمارد و پس می‌زند،
چرا که به روشنی می‌داند حقیقت جز این است.»

هرگاه نفسِ سرکش به سویِ گناه و طوفانِ حسد گاز می‌فشارد،
خداوند یک «آلارمِ باطنی در مانیتورِ دل» را فعال می‌سازد—قبض و تنگیِ شدیدی در عمقِ یاقوتِ سرخِ قلب پدید می‌آید.
دل با پس زدنِ آن تاریکی، نوری هشداردهنده می‌تاباند که:
«ترمز کن! این راه رو به درّه دارد!»

هیچ انسانی در کوریِ مطلق گناه نمی‌کند؛
بلکه سنسورِ وجدان در آستانه‌یِ عمل به صدا درمی‌آید
(«هرگاه دل‌هایتان از چیزی رمید، از آن دوری گزینید»).

—

۳. تراژدیِ حسادت؛ ترجیحِ آگاهانه‌یِ کوری بر نور
قرآنِ کریم این حقیقتِ خودخواسته در انحرافِ انسان را در سرگذشتِ تلخِ قومِ ثمود به تصویر می‌کشد:
«وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَىٰ عَلَى الْهُدَىٰ…»
«و اما ثمودیان، پس هدایتشان کردیم، ولی کوردلی را بر هدایت ترجیح دادند…» (فصلت / ۱۷)

امام صادق (ع) می‌فرمایند:
«خداوند به آنان هشدار داد و راه را نمایاند، ولی آنان در حالی که حقیقت را کاملاً می‌شناختند (وَ هُمْ يَعْرِفُونَ)، آگاهانه کوری را بر بینایی ترجیح دادند.»

واژه‌یِ «اسْتَحَبُّوا» شاه‌کلیدِ ماجراست (از رویِ میل، رغبت و تمنا برگزیدن).
حسود و عصیان‌گر از رویِ ناآگاهیِ محض سقوط نمی‌کند؛
او تابلویِ خطر را دیده،
آلارمِ تیر کشیدنِ دل را حس کرده،
اما با دستِ تکبر و حسد،
ترمزِ وجدان را رها می‌کند و یاقوتِ سرخِ دل را آگاهانه به بهایِ آتشِ خفت‌بارِ هلاکت (نار) می‌فروشد.

—

۴. روزِ شهادتِ سنسورها؛ فروریختنِ توجیهات
از آنجا که انتخاب کاملاً آگاهانه صورت گرفته،
در روزِ رستاخیز تمامِ بهانه‌هایِ جبری فرو می‌پاشد:
«وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِلَى النَّارِ… حَتَّىٰ إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصَارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»
«روزی که دشمنانِ خدا به سویِ آتش گرد آورده می‌شوند… تا چون بدان رسند، گوش و چشمان و پوست‌هایشان به آنچه می‌کردند بر ضدّشان گواهی دهند.» (فصلت / ۱۹-۲۰)

سنسورهایِ وجود به زبان می‌آیند:
گوش‌ها شهادت می‌دهند: «ما طنینِ هشدار و بینات را شنیدیم.»
چشم‌ها شهادت می‌دهند: «ما تابلوهایِ روشنِ حق را دیدیم.»
اعضا و جوارح شهادت می‌دهند: «ما آلارمِ حائلِ دل و تیر کشیدنِ باطن را لمس کردیم، اما اراده‌یِ او تصمیم گرفت بر رویِ نور چشم ببندد.»

—

نتیجه‌گیری: موازنه‌یِ با شکوه
«امرٌ بینَ الأمرین» تلاقی‌گاهِ درخشانِ فضلِ الهی و مسئولیت‌پذیریِ انسانی است:
سهمِ خداوند (صُنع و تعریف):
مرکبِ وجود را آفرید،
جاده را هموار کرد،
مسیر را با انوارِ وحی و هادیانِ معصوم روشن ساخت
و آلارمی هشداردهنده در سینه‌یِ آدمی تعبیه فرمود.
سهمِ انسان (کسب و اختیار):
فرمانِ تصمیم و جهت‌گیریِ نیت را در دست دارد.

هر تصمیمی بر سرِ دوراهیِ «تمنا و تقدیر»، گزینشی بیدار و آگاهانه است.
رستگاری از آنِ کسانی است که پیامِ هشداردهنده‌یِ یاقوتِ دل را ارج می‌نهند
و فرمانِ اراده را به سویِ نور می‌چرخانند.

فرایند تصمیم‌گیری و انتخاب، اجباری نیست!
فرایند تصمیم‌گیری و انتخاب، تفویض امر الله نیست!
فرایند تصمیم‌گیری و انتخاب، آگاهانه و اختیاری است!
نور الولایة، فرایند تصمیم‌گیری و انتخاب صحیح است!
حسادت، فرایند تصمیم‌گیری و انتخاب غلط است!
انتخاب تمنّا، اجباری نیست! آگاهانه است!
انتخاب تقدیر هم اجباری نیست! آگاهانه است!
برای مشاهده نسخه تصویری (ولاگ) کلیک کنید.
برای شنیدن نسخه شنیداری (پادکست) کلیک کنید.

۱. **آلارمِ حائل در یاقوتِ دل؛ رمزگشایی از انتخابِ آگاهانه در گستره‌یِ «امرٌ بینَ الأمرین»**
۲. **حائلِ حق در مانیتورِ قلب؛ چراییِ انتخابِ آگاهانه میانِ نور و نار (ردّ جبر و تفویض)**
۳. **نبضِ اختیار در سنسورهایِ جان؛ بازخوانیِ بالینیِ «امر بین الامرین» در ترازویِ عقل و وحی**
۴. **تیر کشیدنِ یاقوتِ سرخ؛ کالبدشکافیِ انتخابِ آگاهانه بر سرِ دوراهیِ تقدیر و تمنا**

۵. **«فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَىٰ عَلَى الْهُدَىٰ»؛ تراژدیِ ترجیحِ آگاهانه و حقیقتِ امر بین الأمرین**
۶. **«یَحُولُ بَیْنَ المَرْءِ وَ قَلْبِهِ»؛ آلارمِ آشکار، انتخابِ آگاهانه و عبور از سرابِ جبر و تفویض**
۷. **سقوطِ خودخواسته در حضورِ نور؛ انتخابِ آگاهانه‌یِ حسود در هندسه‌یِ «امر بین الامرین»**

۸. انتخاب در روشنایِ آلارم
کالبدشکافیِ اراده و حائلِ قلبی در منظومه‌یِ «امرٌ بینَ الأمرین»

۹. نه مسلوب‌الاختیار، نه رهاشده در تاریکی
تصمیم‌گیریِ آگاهانه و مرزهایِ باریکِ استطاعت در کلامِ آل‌محمد (ع)

۱۰. دوراهیِ نور و نار؛ انتخابی به وسعتِ آگاهی
تبیینِ جایگاهِ صنع الهی و کسبِ انسانی در رد پای جبر و تفویض

—

«فرمانِ اراده در مانیتورِ قلب؛ کالبدشکافیِ تصمیم‌گیریِ آگاهانه در افقِ “امرٌ بینَ الأمرین”»
«آلارمِ حائل و انتخابِ آگاهانه؛ بازخوانیِ حقیقتِ استطاعت در پرتوِ “امرٌ بینَ الأمرین”»
…
آلارمِ حائل و انتخابِ آگاهانه؛ رمزگشایی از حقیقتِ استطاعت در گستره‌یِ «امرٌ بینَ الأمرین»
تصمیم‌گیری و انتخاب، اجباری نیست! آگاهانه است! جبر، تفویض، بین الامرین!

فرایند تصمیم‌گیری
نه جبر است، و نه تفویض امر الله!

نور الولایة، جبر نیست!
نور الولایة، تفویض نیست!
نور الولایة، نور الولایة است!

نور الولایة، امر اجباری نیست!
نور الولایة، تفویض امر الله نیست!
نور الولایة، فرایند 1+1 است!
حالا که قلبت نورشو دید،
میتونی درست تصمیم‌گیری و انتخاب کنی!

بیایید زبان نور را یاد بگیریم!
1000 واژه میخوان به ما نور الولایة رو یاد بدن!

فَمَا أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ؟
… وُجُودُ السَّبِيلِ إِلَى إِتْيَانِ مَا أُمِرُوا بِهِ وَ تَرْكِ مَا نُهُوا عَنْهُ!

درک قبض و بسط نور قلب، همان سبیل است و همان نور الولایة است که با اخم و لبخند، با امر و نهی، با رضا و سخط، کلام هدایت الهی رو در مورد خوب و بد کارها، و انجام دادن و ندادن آنها، با قلبت متوجه میشوی و حالا اختیارا تن به این امر الله نورانی میدهی و مستحق خلود در نور بهشت می‌شوی، اما حسود، اختیارا پشت به این نور میکنه و آگاهانه، خلود در نار جهنم رو برای خودش اختیار میکنه.

خداوند، اختيار امر و نهى خود را به بندگانش نسپرده، و آنها را سَرِخود رهايشان نساخته!
به این میگن: «لا تفویض»

نور ولایت، از ما سلب اختیار نمیکنه! یعنی اجباری در کار نیست!
نور ولایت، امر و نهی خداست! خدا این منصب خودشو به ما واگذار نکرده!
اما برای اینکه ما این امر و نهیشو بفهمیم، بهمون قلب داده!
قلب سلیمی بنام یاقوت سرخ!
هیچکس مجبور به انتخاب اجباری تمناها و یا تقدیراتش نیست!
برای تشخیص بین تمنا و تقدیر هم، دست و پا بسته نیست
بلکه قلبی دارد که با آن و با کمک نور هدایت و ولایت، خوب و بد را متوجه می‌شود.
اما قدرت انتخاب و اختیار در تصمیم‌گیری، به او داده شده، تا پس از اینکه نور هدایت، بر سر راهش قرار میگیرد و این دوراهی بهشت و جهنم رو بخوبی به او نمایش میدهد، حالا اختیار با اوست که تمنا را فدای تقدیر کند یا تقدیر را فدای تمنا نماید و بعد از اینکه بنده، تصمیم خودش را در این شرایط میگیرد و عملی میکند، خدا هم برای او بر اساس اینکه از اختیارش سوء استفاده کرده و تقدیر را فدای تمنا نموده و یا برعکس از اختیارش حسن استفاده را کرده و تمنا را فدای تقدیر نموده، یکی از دو ابدیت را برایش حکم می‌کند و این قضاوت خداوند عادلانه است.
خدا مجبورت نمیکنه گناه کنی!
خدا مجبورت نکرده کار خوب انجام بدی!
خدا، با نورش، امر و نهیت میکنه!
خدا، نورشو توی قلبت، قبض و بسط میکنه!
«الله یقبض و یبصط»
اختیار این امر و نهی و این قبض و بسط نور توی قلبت، با خداست نه با ما!
ما فقط شاهد این امر الله نورانی درون قلب خود هستیم
و اینگونه از اراده و خواست خدا مطلع می‌شویم!
اینجاست که اگه عاقل باشیم، تمناهامونو رها میکنیم
و طبق این امر و نهی و خواست خدا، رفتار میکنیم!
اهل حسادت همینجا مشکل دارن!
مشکل بزرگشونم اینه که اینجا نمیخوان تمنای خودشونو در قبال اوامر نورانی خدا، کنار بذارن!
حسود، میخواد، خواست، خواست او باشه!
دستور، دستور او باشه!
حسود میخواد خدا از او اطاعت کنه نه او از خدا!
این میشه کبر حسود نسبت به خدایی که خالق اونه!
خدا، منصب قبض و بسط نور قلبتو در دست خودش داره!
هیچکس در این مورد حق دخالت نداره!
خدا با قبض و بسط این نور، چیز یادت میده!
فرایند نور الولایة، فرایند آموزش است!
این نور آموزنده، هیچ منافاتی با قدرت اختیار و انتخابی که خود خدا به ما انسانها داده ، نداره!
این نور رسا، فقط یه جور اطلاع‌رسانیه!
خدا یادت میده گناه چیه و کار خوب چیه!
خدا میخواد حالا که یادگرفتی خوب چیه و بد چیه،
خودت بد رو رها کنی و خوب رو اختیار کنی!
خدا این قدرت انتخاب اختیاری و آگاهانه رو بهت داده!
برای همینه ازت انتظار داره درست انتخاب کنی
و اگه از این قدرتی که بهت داده سوء استفاده کنی،
عقوبتت میکنه و عقوبتش خلود در نار جهنم است.
شیطان هم، نه میتونه، و نه این قدرت و اجازه رو داره،
که بزور مجبورت کنه تا گناه بکنی (انتخاب تمنا، میشه گناه)!
شیطان فقط تشویقت میکنه که گناه کنی (تمناهاتو تایید میکنه)،
اما اختیار با توست که به حرفش گوش کنی یا گوش نکنی!

تابلوهای راهنمایی و رانندگی «امارة» به ما یاد میدن که امر و نهی خدا، فقط جهت اطلاع‌رسانی است
و به هیچ‌وجه در قدرت اختیار راننده برای تصمیم‌گیری، اجبار و اختلال ایجاد نمی‌کند!
اگه «امر و نهی خدا» اجباری بود، اینجوری میشد!

[سورة فاطر (۳۵): الآيات ۴۱ الى ۴۵]
وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما كَسَبُوا
ما تَرَكَ عَلى‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ
وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى
فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِعِبادِهِ بَصِيراً (۴۵)
و اگر خدا مردم را به [سزاى‏] آنچه انجام داده‏‌اند مؤاخذه مى‌‏كرد،
هيچ جنبنده‌‏اى را بر پشت زمين باقى نمى‌‏گذاشت؛
ولى تا مدّتى معيّن مهلتشان مى‌‏دهد،
و چون اجلشان فرا رسد خدا به [كار] بندگانش بيناست.

کسی که به امر الله پشت میکنه و نظر خودشو جایگزینش میکنه!
لا تفویض یعنی این کار به این موتور سوار تفویض نشده که مشخص کنه سرعت مجاز در این جاده چقدره!

لاَ جَبْرَ وَ لاَ تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ

امام رضا علیه السلام:
عَنْ بُرَيْدِ بْنِ عُمَيْرِ بْنِ مُعَاوِيَةَ اَلشَّامِيِّ قَالَ:
دَخَلْتُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى اَلرِّضَا بِمَرْوَ
فَقُلْتُ لَهُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ
رُوِيَ لَنَا عَنِ اَلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ
إِنَّهُ لاَ جَبْرَ وَ لاَ تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ
فَمَا مَعْنَاهُ
قَالَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اَللَّهَ يَفْعَلُ أَفْعَالَنَا ثُمَّ يُعَذِّبُنَا عَلَيْهَا فَقَدْ قَالَ بِالْجَبْرِ
وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ أَمْرَ اَلْخَلْقِ وَ اَلرِّزْقِ إِلَى حُجَجِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ فَقَدْ قَالَ بِالتَّفْوِيضِ
وَ اَلْقَائِلُ بِالْجَبْرِ كَافِرٌ
وَ اَلْقَائِلُ بِالتَّفْوِيضِ مُشْرِكٌ
فَقُلْتُ لَهُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ
فَمَا أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ
فَقَالَ
وُجُودُ اَلسَّبِيلِ إِلَى إِتْيَانِ مَا أُمِرُوا بِهِ وَ تَرْكِ مَا نُهُوا عَنْهُ
فَقُلْتُ لَهُ فَهَلْ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَشِيَّةٌ وَ إِرَادَةٌ فِي ذَلِكَ
فَقَالَ فَأَمَّا اَلطَّاعَاتُ فَإِرَادَةُ اَللَّهِ وَ مَشِيَّتُهُ فِيهَا اَلْأَمْرُ بِهَا وَ اَلرِّضَا لَهَا وَ اَلْمُعَاوَنَةُ عَلَيْهَا
وَ إِرَادَتُهُ وَ مَشِيَّتُهُ فِي اَلْمَعَاصِي اَلنَّهْيُ عَنْهَا وَ اَلسَّخَطُ لَهَا وَ اَلْخِذْلاَنُ عَلَيْهَا
قُلْتُ فَهَلْ لِلَّهِ فِيهَا اَلْقَضَاءُ
قَالَ نَعَمْ مَا مِنْ فِعْلٍ يَفْعَلُهُ اَلْعِبَادُ مِنْ خَيْرٍ أَوْ شَرٍَّّ إِلاَّ وَ لِلَّهِ فِيهِ قَضَاءٌ
قُلْتُ مَا مَعْنَى هَذَا اَلْقَضَاءِ
قَالَ
اَلْحُكْمُ عَلَيْهِمْ بِمَا يَسْتَحِقُّونَهُ عَلَى أَفْعَالِهِمْ مِنَ اَلثَّوَابِ وَ اَلْعِقَابِ فِي اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ
.
راوی گويد:
در مرو به خدمت امام رضا عليه السّلام رسيدم و از آن حضرت سؤال نمودم كه
از امام صادق عليه السّلام روايتى براى ما نقل شده است كه فرمودند:
«نه جبر است، نه تفويض، بلكه چيزى است بين دو امر»
معناى اين حديث چيست‌؟
امام عليه السّلام فرمودند:
كسى كه گمان كند خداوند كارهاى ما را انجام مى‌دهد و سپس به خاطر آنها ما را عذاب مى‌كند، قائل به جبر شده است،
و كسى كه گمان كند خداوند مسألۀ خلق و رزق و روزى دادن به مخلوقات را به ائمّه عليهم السّلام واگذار نموده است، قائل به تفويض شده است،
و قائل به جبر كافر است
و قائل به تفويض مشرك.
راوى گويد:
پرسيدم پس «أمر بين امرين» (چيزى بين دو امر) يعنى چه‌؟
فرمود:
يعنى راه باز است كه آنچه را خدا دستور داده انجام دهند،و آنچه را نهى فرموده ترك كنند،
راوى گويد:
سؤال كردم:
آيا در مورد اعمال بندگان مشيّت و ارادۀ خداوند، سارى و جارى نيست‌؟
فرمود:
اراده و مشيّت خداوند در مورد طاعات، عبارتست از
دستور و رضايت خداوند به آن عمل و كمك نمودن بندگان در انجام آن
و اراده و مشيّت خدا در مورد معاصى عبارتست از
نهى كردن و خشمگين بودن از آن عمل و يارى نكردن بندگان در انجام آن،
راوى گويد:
پرسيدم آيا خداوند در بارۀ اعمال بندگان «قضاء» دارد؟
فرمود:
بله، بندگان، هيچ كارى، چه خير و چه شرّ، انجام نمى‌دهند
مگر اينكه خداوند در مورد آن كار، قضائى دارد،
پرسيدم، معنى اين قضاء چيست‌؟
فرمود:
معنى اين قضاء آنست كه
خداوند حكم مى‌كند آن ثواب و عقابى كه در دنيا و آخرت به خاطر اعمالشان مستحقّ‌ آن هستند،
به ايشان داده شود
.

حدیث مهم امام هادی علیه السلام برای مردم اهواز!

لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ:

صِحَّةُ الْعَقْلِ (صِحَّةِ الْخِلْقَةِ)
وَ تَخْلِيَةُ السَّرْبِ
وَ الْمُهْلَةُ فِي الْوَقْتِ
وَ الزَّادُ مِنْ قِبَلِ الرَّاحِلَةِ
وَ السَّبَبُ الْمُهَيِّجُ لِلْفَاعِلِ عَلَى فِعْلِهِ

وَ الْقَوْلُ بَيْنَ الْجَبْرِ وَ التَّفْوِيضِ
هُوَ الِاخْتِبَارُ وَ الِامْتِحَانُ وَ الْبَلْوَى بِالاسْتِطَاعَةِ الَّتِي مَلَّكَ الْعَبْدَ
وَ شَرْحُهَا فِي الْخَمْسَةِ الْأَمْثَالِ الَّتِي ذَكَرَهَا الصَّادِقُ ع‏
أَنَّهَا جَمَعَتْ جَوَامِعَ الْفَضْلِ
وَ أَنَا مُفَسِّرُهَا بِشَوَاهِدَ مِنَ الْقُرْآنِ وَ الْبَيَانِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ
و عقيده ميان جبر و تفويض،
همان ارزيابى و امتحان و آزمون به توانى است كه بنده داراى آن شده است.
و شرحش در پنج مثال است كه امام صادق عليه السّلام ياد كرده‏
و فرموده كه موجبات فضل را در بر دارند،
و من ان شاء الله با گواههايى از قرآن و ارائه بيان آنها را توضيح مى‌‏دهم:

صِحَّةِ الْخِلْقَةِ

تَفْسِيرُ صِحَّةِ الْخِلْقَةِ
أَمَّا قَوْلُ الصَّادِقِ ع فَإِنَّ مَعْنَاهُ
كَمَالُ الْخَلْقِ لِلْإِنْسَانِ وَ كَمَالُ الْحَوَاسِّ وَ ثَبَاتُ الْعَقْلِ وَ التَّمْيِيزِ وَ إِطْلَاقُ اللِّسَانِ بِالنُّطْقِ

وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ‏
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ
وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ
وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا

فَقَدْ أَخْبَرَ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ تَفْضِيلِهِ بَنِي آدَمَ عَلَى سَائِرِ خَلْقِهِ مِنَ الْبَهَائِمِ وَ السِّبَاعِ وَ دَوَابِّ الْبَحْرِ وَ الطَّيْرِ وَ كُلِّ ذِي حَرَكَةٍ تُدْرِكُهُ حَوَاسُّ بَنِي آدَمَ بِتَمْيِيزِ الْعَقْلِ وَ النُّطْقِ
وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ‏
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ‏
وَ قَوْلُهُ‏
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ‏ الْكَرِيمِ
الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ
فِي أَيِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَكَّبَكَ‏

وَ فِي آيَاتٍ كَثِيرَةٍ
فَأَوَّلُ نِعْمَةِ اللَّهِ عَلَى الْإِنْسَانِ صِحَّةُ عَقْلِهِ
وَ تَفْضِيلُهُ عَلَى كَثِيرٍ مِنْ خَلْقِهِ بِكَمَالِ الْعَقْلِ وَ تَمْيِيزِ الْبَيَانِ

وَ ذَلِكَ أَنَّ كُلَّ ذِي حَرَكَةٍ عَلَى بَسِيطِ الْأَرْضِ هُوَ قَائِمٌ بِنَفْسِهِ بِحَوَاسِّهِ مُسْتَكْمِلٌ فِي ذَاتِهِ

فَفَضَّلَ بَنِي آدَمَ بِالنُّطْقِ الَّذِي لَيْسَ فِي غَيْرِهِ مِنَ الْخَلْقِ الْمُدْرِكِ بِالْحَوَاسِّ
فَمِنْ أَجْلِ النُّطْقِ مَلَّكَ اللَّهُ ابْنَ آدَمَ غَيْرَهُ مِنَ الْخَلْقِ
حَتَّى صَارَ آمِراً نَاهِياً وَ غَيْرُهُ مُسَخَّرٌ لَهُ

كَمَا قَالَ اللَّهُ‏
كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ‏
وَ قَالَ‏
وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها

وَ قَالَ‏
وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْ‏ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ
وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ
وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى‏ بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ‏

فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ
دَعَا اللَّهُ الْإِنْسَانَ إِلَى اتِّبَاعِ أَمْرِهِ وَ إِلَى طَاعَتِهِ بِتَفْضِيلِهِ إِيَّاهُ
بِاسْتِوَاءِ الْخَلْقِ وَ كَمَالِ النُّطْقِ
وَ الْمَعْرِفَةِ بَعْدَ أَنْ مَلَّكَهُمْ اسْتِطَاعَةَ مَا كَانَ تَعَبَّدَهُمْ بِهِ

بِقَوْلِهِ‏
فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعُوا وَ أَطِيعُوا

وَ قَوْلِهِ‏
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها

وَ قَوْلِهِ‏
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها

وَ فِي آيَاتٍ كَثِيرَةٍ
فَإِذَا سَلَبَ مِنَ الْعَبْدِ حَاسَّةً مِنْ حَوَاسِّهِ رَفَعَ الْعَمَلَ عَنْهُ بِحَاسَّتِهِ
كَقَوْلِهِ‏
لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ‏ الْآيَةَ

فَقَدْ رَفَعَ عَنْ كُلِّ مَنْ كَانَ بِهَذِهِ الصِّفَةِ الْجِهَادَ وَ جَمِيعَ الْأَعْمَالِ الَّتِي لَا يَقُومُ بِهَا
وَ كَذَلِكَ أَوْجَبَ عَلَى ذِي الْيَسَارِ الْحَجَّ وَ الزَّكَاةَ لِمَا مَلَّكَهُ مِنِ اسْتِطَاعَةِ ذَلِكَ
وَ لَمْ يُوجِبْ عَلَى الْفَقِيرِ الزَّكَاةَ وَ الْحَجَّ
قَوْلُهُ‏
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا

وَ قَوْلُهُ‏ فِي الظِّهَارِ
وَ الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ

إِلَى قَوْلِهِ‏
فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً

كُلُّ ذَلِكَ دَلِيلٌ عَلَى
أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يُكَلِّفْ عِبَادَهُ
إِلَّا مَا مَلَّكَهُمْ اسْتِطَاعَتَهُ بِقُوَّةِ الْعَمَلِ بِهِ وَ نَهَاهُمْ عَنْ مِثْلِ ذَلِكَ

فَهَذِهِ صِحَّةُ الْخِلْقَةِ

تفسير تندرستى:‏

امّا فرموده امام صادق عليه السّلام در اين باره معنايش اين است كه:
تندرستى كمال آفرينش آدمى و كمال حواسّ و پايدارى عقل
و تميز (نيك از بد) و گشاده بودن زبان به گفتار است.

و اين فرموده خداست كه:
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا

و به راستى كه فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا (بر مركب مراد) روانه داشتيم و به ايشان از پاكيزه‏‌ها روزى داديم و آنان را بر بسيارى از آنچه آفريده‏‌ايم چنان كه بايد و شايد برترى بخشيديم»
خداى عزّ و جلّ از برترى دادن آدم بر ديگر آفريدگانش از چهار پايان و درندگان و دريازيان و پرندگان و هر جنبنده‏اى كه حواسّ آدميزاد به تميز خرد و نطق يا بيان انديشه‏ دريابدش خبر داده و اين فرموده اوست كه:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ‏
همانا انسان را در بهترين بنياد (و نيكوترين صورت در مراتب خود) آفريديم.»
و فرموده او كه:
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ فِي أَيِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَكَّبَكَ‏
اى انسان چه چيزى تو را در حقّ پروردگار بخشنده‏ات غرّه كرد؟
همان كه تو را بيافريد و استوار كرد و متعادل ساخت به هر صورتى كه خواست (وجود) تو را تركيب كرد»
و (آنچه) در بسيارى آيات ديگر آمده است.
پس نخستين نعمتى كه خداوند به انسان داد درستى خرد و برترى دادن او بر بسيارى از آفريدگان خويش، به كمال خرد و تميز (نطق و) بيان است.
و اين از آن روست كه هر جنبنده‏‌اى به پهنه زمين به حواسّ خود برپاست و در درون خود پويا،
امّا آدميزاده را به «نطق» كه در ديگر آفريده‏‌ها، كه به وسيله حواسّ خود ادراك مى‌‏كنند، وجود ندارد برترى دارد. پس به خاطر «نطق» است كه خدا آدميزاد را بر ديگر آفريدگان چيرگى داده تا بدان جا كه امر و نهى‏‌كننده گشته و ديگران در تسخير اويند،
چنان كه خدا فرموده:
كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ‏
بدين‏سان آنها را براى شما رام كرده‏‌ايم تا خداوند را به خاطر آنكه راهنمايى‏‌تان كرده است تكبير گوييد.
و فرمود:
وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها
او كسى است كه دريا را رام كرد تا از (صيد) آن گوشتى‏ تر و تازه بخوريد و از آن زيورهايى بيرون آوريد كه آنها را مى‏‌پوشيد.
و فرمود:
وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْ‏ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى‏ بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ‏
و چهارپايان را براى شما آفريد كه براى شما در آنها گرما (به موى و پشم) و سودهاى ديگر هست، و هم از آنها مى‏‌خوريد و هنگامى كه آنها را (شامگاهان) از چرا باز مى‏‌گردانيد، يا (بامدادان) به چرا مى‏‌بريد، شما را در آن تجمّلى هست و بارهايتان را تا شهرى كه جز با به رنج انداختن تن خويش به آن نمى‏‌توانيد رسيد، مى‌‏برند.»
و از اين رو انسان را به پيروى از فرمان و طاعت خود دعوت فرمود
كه او را با درستى خلقت (تندرستى) و كمال نطق و (خردورزى) و شناخت بر ديگران برترى داد
و به او توان و استطاعتى مرحمت كرد كه بدان چه فرموده بندگى كند.
و اين گفته خداست كه:
فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعُوا وَ أَطِيعُوا اللَّه
پس تا بتوانيد خدا ترس و پرهيزگار باشيد و سخن حق بشنويد و اطاعت كنيد.»
و فرمود:
لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها
خدا هيچ كس را تكليف نكند مگر به قدر توانايى او.»
و بسيارى آيات ديگر.
و چون يكى از حواسّ بنده را بگيرد كار آن اندام حسّى را از وى نخواهد،
بنا بر فرموده او كه:
لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ
بر نابينا ايرادى نيست و بر لنگ ايرادى نيست … تا پايان آيه»
پس از هر كس كه بر اين اوصاف باشد جهاد و هر كارى را كه جز بدان (اندام) انجام نيابد، برداشته
و همچنين حج و زكات را بر توانگر واجب فرموده چون «استطاعت» و توان آنها را به او داده
و بر درويش حج و زكاتى واجب نكرده است،
اين گفته اوست كه:
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا
و خداى را بر مردم حجّ خانه‌ى كعبه مقرّر است، براى كسى كه بدان راه تواند برد.»
و گفته اوست در باره ظهار:
وَ الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ
الى قوله
فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً
و كسانى كه با زنانشان ظهار مى‏‌كنند، سپس از آنچه گفته‌‏اند بر مى‌‏گردند (و مى‌‏خواهند به همسر خود برگردند بايد پيش از آنكه با همديگر تماس گيرند، برده‌‏اى آزاد كنند.
تا آنجا كه فرمايد:
و هر كه بر آزاد كردن برده توانايى نداشت شصت بينوا را طعام دهد.»
همه اينها دليل بر آن است كه
خداى تبارك و تعالى بندگانش را جز بدان چه به نيروى كار، توان آن را بديشان داده مكلّف نفرموده و همچنين (از چيزى كه امكان اجتناب از آن را ندارند) نهى نكرده است.
اين است معنى تندرستى.

تَخْلِيَةُ السَّرْبِ‏

وَ أَمَّا قَوْلُهُ تَخْلِيَةُ السَّرْبِ‏
فَهُوَ الَّذِي لَيْسَ عَلَيْهِ رَقِيبٌ يَحْظُرُ عَلَيْهِ وَ يَمْنَعُهُ الْعَمَلَ بِمَا أَمَرَهُ اللَّهُ بِهِ
وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ فِيمَنِ اسْتُضْعِفَ وَ حُظِرَ عَلَيْهِ الْعَمَلُ
فَلَمْ يَجِدْ حِيلَةً وَ لَا يَهْتَدِي سَبِيلًا
كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى
إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا
فَأَخْبَرَ أَنَّ الْمُسْتَضْعَفَ لَمْ يُخَلَّ سَرْبُهُ
وَ لَيْسَ عَلَيْهِ مِنَ الْقَوْلِ شَيْ‏ءٌ إِذَا كَانَ مُطْمَئِنَّ الْقَلْبِ بِالْإِيمَانِ

گشوده بودن راه‏

امّا اينكه فرموده «گشودگى راه» (يا باز بودن راه طاعت):
معنايش اين است كه ديده‏‌بانى بر او گماشته نباشد كه از او جلوگيرى كند
و از كردار به امر خدا بازش دارد.
و اين است گفته او در باره كسى كه ناتوان نگاهداشته شده و از كردارش جلوگيرى شده و چاره‌‏اى نمى‌‏يابد و راهى به (هدف خود كه عبادت است) نمى‏‌يابد؛
خداى تعالى چنين فرمايد:
إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا
مگر مردان و زنان و كودكان مستضعف كه نمى‏توانند چاره‏اى بينديشند و راه به جايى نمى‏برند.»
پس خبر داده كه
راه (كردار طاعت) بر (مستضعف) آنكه ناتوان نگاهداشته شده گشوده نيست
و در صورتى كه دلش بر ايمان استوار باشد بر گفتار او باكى نيست.

الْمُهْلَةُ فِي الْوَقْتِ

وَ أَمَّا الْمُهْلَةُ فِي الْوَقْتِ
فَهُوَ الْعُمُرُ الَّذِي يُمَتَّعُ الْإِنْسَانُ مِنْ حَدِّ مَا تَجِبُ عَلَيْهِ الْمَعْرِفَةُ إِلَى أَجَلِ الْوَقْتِ
وَ ذَلِكَ مِنْ وَقْتِ تَمْيِيزِهِ وَ بُلُوغِ الْحُلُمِ إِلَى أَنْ يَأْتِيَهُ أَجَلُهُ
فَمَنْ مَاتَ عَلَى طَلَبِ الْحَقِّ وَ لَمْ يُدْرِكْ كَمَالَهُ فَهُوَ عَلَى خَيْرٍ
وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ‏
وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ الْآيَةَ

وَ إِنْ كَانَ لَمْ يَعْمَلْ بِكَمَالِ شَرَائِعِهِ لِعِلَّةِ مَا لَمْ يُمْهِلْهُ فِي الْوَقْتِ إِلَى اسْتِتْمَامِ أَمْرِهِ
وَ قَدْ حَظَرَ عَلَى الْبَالِغِ مَا لَمْ يَحْظُرْ عَلَى الطِّفْلِ إِذَا لَمْ يَبْلُغِ الْحُلُمَ فِي قَوْلِهِ
وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَ‏ الْآيَةَ
فَلَمْ يَجْعَلْ عَلَيْهِنَّ حَرَجاً فِي إِبْدَاءِ الزِّينَةِ لِلطِّفْلِ
وَ كَذَلِكَ لَا تَجْرِي عَلَيْهِ الْأَحْكَامُ

و امّا «مهلت در وقت»
همان دوران عمرى است كه انسان از آنگاه كه شناخت و معرفت بر او واجب مى‌‏آيد تا سر رسيد مهلت عمر، از آن بهره مى‏‌برد، و اين از هنگام تميز يافتن و بلوغ است تا رسيدن مرگ.
پس هر كه در راه جستجوى حق بميرد و به كمال آن نرسيده باشد، عاقبت به خير است.
و اين است گفته خدا كه:
وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ الآية.
هر كس كه از خانه و كاشانه خويش به عزم هجرت در راه خدا و پيامبرش بيرون رود … تا پايان آيه»
(كه مى‌‏فرمايد: فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ: حقا كه پاداش او بر خداوند است.)
هر چند به سبب نداشتن مهلت اتمام كار خود به همه شرايع و مقرراتش هم عمل نكرده باشد.
يقين است، بر شخص بالغ چيزهايى حرام شده كه بر كودك،
تا وقتى كه به مرحله بلوغ نرسيده، حرام نشده است
و در گفته اوست (عزّ و جلّ كه فرمايد):
وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَ‏ … الآية
به زنان مؤمن بگو كه ديدگانشان را فرو گذارند تا پايان آيه»
كه بر ايشان باكى نباشد كه زيور خود را به كودك بنمايند
و همچنين ديگر احكام بر كودك جارى نيست.

الزَّادُ

وَ أَمَّا قَوْلُهُ الزَّادُ
فَمَعْنَاهُ الْجِدَةُ وَ الْبُلْغَةُ الَّتِي يَسْتَعِينُ بِهَا الْعَبْدُ عَلَى مَا أَمَرَهُ اللَّهُ بِهِ
وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ‏
ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ‏ الْآيَةَ

أَ لَا تَرَى أَنَّهُ قَبِلَ عُذْرَ مَنْ لَمْ يَجِدْ مَا يُنْفِقُ
وَ أَلْزَمَ الْحُجَّةَ كُلَّ مَنْ أَمْكَنَتْهُ الْبُلْغَةُ وَ الرَّاحِلَةُ لِلْحَجِّ وَ الْجِهَادِ وَ أَشْبَاهِ ذَلِكَ
وَ كَذَلِكَ قَبِلَ عُذْرَ الْفُقَرَاءِ وَ أَوْجَبَ لَهُمْ حَقّاً فِي مَالِ الْأَغْنِيَاءِ بِقَوْلِهِ
لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ الْآيَةَ

فَأَمَرَ بِإِعْفَائِهِمْ وَ لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْإِعْدَادَ لِمَا لَا يَسْتَطِيعُونَ وَ لَا يَمْلِكُونَ

و امّا اين كه فرمود «توشه»
معنايش توانگرى و داشتن مايه‌‏اى است كه بنده براى اجراى فرمان خدا از آن كمك مى‏‌گيرد،
و اين گفته خداست كه:
ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ الآية
بر نيكوكاران ايرادى نيست.»
نبينى كه (خداوند) عذر كسانى را كه هزينه سفر جهاد نداشتند پذيرفته و بر كسانى كه امكان داشتند و هزينه سفر و مركب سوارى براى انجام حج و جهاد و مانند آن داشتند حجّت را تمام (و انجام اين فرائض را واجب) كرده است؟
و همچنين عذر فقیران را پذيرفته و بدين گفته خود حقّى براى ايشان در دارايى توانگران واجب كرده (كه فرمود):
لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ الآية
(صدقات) براى فقيرانى است كه در راه خدا بيچاره و ناتوان شده‏‌اند.»
پس فرموده است كه آنان را معاف دارند
و تكليف براى آنچه نتوانند و ندارند به ايشان نفرموده است.

السَّبَبِ الْمُهَيِّجِ

وَ أَمَّا قَوْلُهُ فِي السَّبَبِ الْمُهَيِّجِ
فَهُوَ النِّيَّةُ الَّتِي هِيَ دَاعِيَةُ الْإِنْسَانِ إِلَى جَمِيعِ الْأَفْعَالِ وَ حَاسَّتُهَا الْقَلْبُ‏  

فَمَنْ فَعَلَ فِعْلًا وَ كَانَ بِدِينٍ لَمْ يُعْقَدْ قَلْبُهُ عَلَى ذَلِكَ لَمْ يَقْبَلِ اللَّهُ مِنْهُ عَمَلًا إِلَّا بِصِدْقِ النِّيَّةِ
وَ لِذَلِكَ أَخْبَرَ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِقَوْلِهِ
يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ‏

ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَى نَبِيِّهِ ص تَوْبِيخاً لِلْمُؤْمِنِينَ
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ‏ الْآيَةَ

فَإِذَا قَالَ الرَّجُلُ قَوْلًا وَ اعْتَقَدَ فِي قَوْلِهِ دَعَتْهُ النِّيَّةُ إِلَى تَصْدِيقِ الْقَوْلِ بِإِظْهَارِ الْفِعْلِ
وَ إِذَا لَمْ يَعْتَقِدِ الْقَوْلَ لَمْ تَتَبَيَّنْ حَقِيقَتُهُ وَ قَدْ أَجَازَ اللَّهُ صِدْقَ النِّيَّةِ وَ إِنْ كَانَ الْفِعْلُ غَيْرَ مُوَافِقٍ لَهَا لِعِلَّةِ مَانِعٍ يَمْنَعُ إِظْهَارَ الْفِعْلِ فِي قَوْلِهِ
إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏

وَ قَوْلِهِ‏
لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ‏  

فَدَلَّ الْقُرْآنُ وَ أَخْبَارُ الرَّسُولِ ص
أَنَّ الْقَلْبَ مَالِكٌ لِجَمِيعِ الْحَوَاسِّ
يُصَحِّحُ أَفْعَالَهَا
وَ لَا يُبْطِلُ مَا يُصَحِّحُ الْقَلْبُ شَيْئاً

امّا گفته او در باره «انگيزه و سبب مهيّج»
همان نيّتى است كه انگيزه انسان به انجام تمام كارهاست
و اندام احساس آن دل است‏
.
پس هر كس كارى انجام دهد كه مطابق دين باشد ولى دلش بدان اعتقاد نداشته باشد
خداوند چنين اعمالى را از او نپذيرد مگر آنكه نيّتش درست شود
و از اين روست كه با اين گفته خود از منافقان خبر داده و فرموده:
يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ‏
به زبان خود چيزى مى‌‏گويند كه در دلهايشان نيست
و خداوند بدان چه پنهان مى‌‏كنند (از خود آنها) آگاهتر است.»
سپس براى سرزنش مؤمنان (نيز) بر پيامبرش نازل فرمود:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ‏ الآية
الا اى كسانى كه (به زبان) ايمان آورده‌‏ايد چرا چيزى به زبان مى‌‏گوييد كه نمى‌‏كنيد؟»
چون مردى گفته‌‏اى گويد و به آن گفته معتقد باشد،
نيّتش او را بر آن دارد كه گفتار را با كردار راست آرد،

و اگر گفته‌‏اش از سر اعتقاد نباشد حقيقتش بروز نكند.
در واقع خداوند همان راستى نيّت را پذيرفته،
هر چند كردار، به علتى كه مانع اقدام آشكار شده، موافق آن نيّت نباشد،
آنجا كه فرمايد:
إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ‏
مگر كسى كه به ناخواست وادار شود (و اظهار خلاف ايمان نمايد) در حالى كه دلش مطمئن به ايمان باشد»
و فرموده اوست‏
لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ
خدا شما را به سوگندهاى بيهوده (و غير اراديتان) بازخواست نمى‏‌كند».
پس قرآن و اخبار پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله دلالت دارد كه
دل، مالك و اختياردار تمام حواسّ است
و اعمال آنها را درست در مى‏‌آورد
و آنچه را دل درست در آرد چيزى باطل نمى‏‌كند.

فَهَذَا شَرْحُ جَمِيعِ الْخَمْسَةِ الْأَمْثَالِ الَّتِي ذَكَرَهَا الصَّادِقُ ع
أَنَّهَا تَجْمَعُ الْمَنْزِلَةَ بَيْنَ الْمَنْزِلَتَيْنِ وَ هُمَا الْجَبْرُ وَ التَّفْوِيضُ

فَإِذَا اجْتَمَعَ فِي الْإِنْسَانِ كَمَالُ هَذِهِ الْخَمْسَةِ الْأَمْثَالِ
وَجَبَ عَلَيْهِ الْعَمَلُ كَمَلًا لِمَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ وَ رَسُولُهُ

وَ إِذَا نَقَصَ الْعَبْدُ مِنْهَا خَلَّةً كَانَ الْعَمَلُ عَنْهَا مَطْرُوحاً بِحَسَبِ ذَلِكَ.

فَأَمَّا شَوَاهِدُ الْقُرْآنِ عَلَى الِاخْتِبَارِ وَ الْبَلْوَى
بِالاسْتِطَاعَةِ الَّتِي تَجْمَعُ الْقَوْلَ بَيْنَ الْقَوْلَيْنِ فَكَثِيرَةٌ

وَ مِنْ ذَلِكَ قَوْلُهُ‏
لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ‏
وَ قَالَ‏
سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ‏

وَ قَالَ‏
الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ‏

وَ قَالَ فِي الْفِتَنِ الَّتِي مَعْنَاهَا الِاخْتِبَارُ
وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ‏ الْآيَةَ

وَ قَالَ فِي قِصَّةِ مُوسَى ع‏
فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُ‏

وَ قَوْلُ مُوسَى‏
إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ‏ أَيْ اخْتِبَارُكَ
فَهَذِهِ الْآيَاتُ يُقَاسُ بَعْضُهَا بِبَعْضٍ وَ يَشْهَدُ بَعْضُهَا لِبَعْضِ

وَ أَمَّا آيَاتُ الْبَلْوَى بِمَعْنَى الِاخْتِبَارِ
قَوْلُهُ‏ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ‏
وَ قَوْلُهُ‏
ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ‏

وَ قَوْلُهُ‏
إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ

وَ قَوْلُهُ‏
خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا

وَ قَوْلُهُ‏
وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ‏

وَ قَوْلُهُ‏
وَ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لَانْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ‏

وَ كُلُّ مَا فِي الْقُرْآنِ مِنْ بَلْوَى هَذِهِ الْآيَاتِ الَّتِي شَرَحَ أَوَّلَهَا فَهِيَ اخْتِبَارٌ
وَ أَمْثَالُهَا فِي الْقُرْآنِ كَثِيرَةٌ
فَهِيَ إِثْبَاتُ الِاخْتِبَارِ وَ الْبَلْوَى
إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ لَمْ يَخْلُقِ الْخَلْقَ عَبَثاً
وَ لَا أَهْمَلَهُمْ سُدًى
وَ لَا أَظْهَرَ حِكْمَتَهُ لَعِباً

وَ بِذَلِكَ أَخْبَرَ فِي قَوْلِهِ‏
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً

فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ
فَلَمْ يَعْلَمِ اللَّهُ مَا يَكُونُ مِنَ الْعِبَادِ حَتَّى‏ اخْتَبَرَهُمْ
قُلْنَا بَلَى قَدْ عَلِمَ مَا يَكُونُ مِنْهُمْ قَبْلَ كَوْنِهِ
وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ‏
وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ‏

وَ إِنَّمَا اخْتَبَرَهُمْ لِيُعَلِّمَهُمْ عَدْلَهُ
وَ لَا يُعَذِّبَهُمْ إِلَّا بِحُجَّةٍ بَعْدَ الْفِعْلِ

وَ قَدْ أَخْبَرَ بِقَوْلِهِ‏
وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَكْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا
وَ قَوْلِهِ‏
وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا

وَ قَوْلِهِ‏
رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ‏

فَالاخْتِبَارُ مِنَ اللَّهِ بِالاسْتِطَاعَةِ الَّتِي مَلَّكَهَا عَبْدَهُ
وَ هُوَ الْقَوْلُ بَيْنَ الْجَبْرِ وَ التَّفْوِيضِ

وَ بِهَذَا نَطَقَ الْقُرْآنُ وَ جَرَتِ الْأَخْبَارُ عَنِ الْأَئِمَّةِ مِنْ آلِ الرَّسُولِ ص

فَإِنْ قَالُوا
مَا الْحُجَّةُ فِي قَوْلِ اللَّهِ
يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ
وَ مَا أَشْبَهَهَا

قِيلَ
مَجَازُ هَذِهِ الْآيَاتِ كُلِّهَا عَلَى مَعْنَيَيْنِ

أَمَّا أَحَدُهُمَا
فَإِخْبَارٌ عَنْ قُدْرَتِهِ
أَيْ إِنَّهُ قَادِرٌ عَلَى هِدَايَةِ مَنْ يَشَاءُ وَ ضَلَالِ مَنْ يَشَاءُ

وَ إِذَا أَجْبَرَهُمْ بِقُدْرَتِهِ عَلَى أَحَدِهِمَا لَمْ يَجِبْ لَهُمْ ثَوَابٌ وَ لَا عَلَيْهِمْ عِقَابٌ عَلَى نَحْوِ مَا شَرَحْنَا فِي الْكِتَابِ
وَ الْمَعْنَى الْآخَرُ
أَنَّ الْهِدَايَةَ مِنْهُ تَعْرِيفُهُ
كَقَوْلِهِ‏
وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ‏ أَيْ عَرَّفْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏

فَلَوْ أَجْبَرَهُمْ عَلَى الْهُدَى لَمْ يَقْدِرُوا أَنْ يَضِلُّوا

وَ لَيْسَ كُلَّمَا وَرَدَتْ آيَةٌ مُشْتَبِهَةٌ كَانَتِ الْآيَةُ حُجَّةً عَلَى مُحْكَمِ الْآيَاتِ اللَّوَاتِي أُمِرْنَا بِالْأَخْذِ بِهَا

مِنْ ذَلِكَ قَوْلُهُ‏
مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ
فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ
ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ‏
الْآيَةَ

وَ قَالَ‏
فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ‏ أَيْ أَحْكَمَهُ وَ أَشْرَحَهُ

أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ‏

وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ إِلَى الْقَوْلِ وَ الْعَمَلِ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى

وَ جَنَّبَنَا وَ إِيَّاكُمْ مَعَاصِيَهُ بِمَنِّهِ وَ فَضْلِهِ
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ كَثِيراً كَمَا هُوَ أَهْلُهُ
وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ
وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ‏
.

اين است شرح تمام آن پنج مثالى كه امام صادق عليه السّلام آنها را جامع مقام بين دو مقام جبر و تفويض ياد كرده
و چون اين پنج مثال (يا عامل) به كمال در آدمى گرد آمد
كردار كامل به آنچه خداى عزّ و جلّ و پيامبرش فرمان داده‌‏اند بر او واجب آيد.
و اگر يكى از اين خصوصيّات (و عوامل) كاسته شود به همان اندازه كردار از او ساقط است.

امّا شواهد قرآنى بر (عقيده) امتحان و آزمون به وسيله استطاعت (و توان) كه جامع بين دو عقيده ديگر است بسيار و از آن جمله است گفته خداوند كه:

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ‏
و همه گونه شما را مى‌‏آزماييم تا از ميانتان مجاهدان و صابران را معلوم بداريم و احوالتان را بشناسانيم.»
و فرمود:
سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ
محققا آنها را از آنجا كه ندانند غافلگير كنيم.
و فرمود:
الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ‏
آيا مردم چنين پنداشتند كه به صرف اين كه گفتند ما ايمان آورده‏‌ايم رهاشان كنند و بر اين دعوى هيچ امتحانشان نكنند؟»

و در مورد فتنه كه همان معنى آزمون را دارد فرمود:
وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ‏ … الآية
و همانا سليمان را آزموديم … تا پايان آيه.
و در داستان موسى عليه السّلام فرمود:
فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُ‏
به راستى كه ما پس از (غيبت) تو قومت را آزموديم و سامرى گمراهشان كرد.
و گفته موسى كه:
إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ‏
اين نيست مگر «فتنه تو» يعنى آزمايش تو.
اين آيات است كه با يك ديگر سنجيده شوند و گواه يك ديگر باشند.

امّا آياتى كه «بلوى» به معنى آزمون در آنها آمده عبارتند از:
فرموده او:
لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ 
تا شما را به آنچه (از احكام كه در كتاب خود) فرستاده بيازمايد.
و فرموده او:
ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ‏
سپس (از پيشرفت و غلبه) شما را بازداشت تا بيازمايدتان.
و فرموده او:
إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ
ما آنان را آزموديم چنان كه صاحبان آن بوستان را آزموديم.
و فرموده او:
خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا
مرگ و زندگى را آفريد كه شما را بيازمايد تا كدام نيكوكارتريد.
و فرموده او:
وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ‏
و آنگاه كه ابراهيم را پروردگارش به كلماتى آزمود.
و فرموده او:
وَ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لَانْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لكِنْ لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ
‏
و اگر خدا مى‌‏خواست خود از كافران انتقام مى‌‏كشيد (و همه را بى‌‏زحمت جنگيدن شما هلاك مى‌‏كرد) ولى (چنين كرد) تا بعضى از شما را به بعضى ديگر بيازمايد.

و هر چه در قرآن به لفظ «بلوى» آمده كه شرحش در آغاز داده شد همه به معنى آزمايش و امثال آن در قرآن بسيار است. و اينها اثبات آزمايش و «بلوى» است.
به واقع خداى عزّ و جلّ مردم را بيهوده نيافريده
و آنها را سر خود رها نكرده
و حكمت خود را بازيچه نشان نداده

و اين حقيقت را بدين گفته خود بيان فرموده كه:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً
آيا چنين پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريديم؟

پس اگر كسى بگويد:
مگر خدا سرنوشت بندگان را نمى‏‌داند كه آنها را آزمايش مى‏‌كند؟
گوييم:
چرا حتى پيش از آنكه كارى كنند مى‏‌داند چه خواهند كرد
و اين بيان اوست كه فرمايد:
وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ‏
اگر بازگردانده مى‏‌شدند، بى‌‏شك به همانچه از آن نهى شده بودند، برمى‌‏گشتند.
امّا به راستى، آنها را بيازمايد تا عدل خود را بدانها بنماياند،
و آنان را جز با حجّت و پس از كار (بدى) كه كنند عذاب نفرمايد

و از اين معنى چنين خبر داده است كه:
وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَكْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولًا
و اگر آنان را پيش از آن (آيات بيّنات) به عذابى نابود مى‌‏ساختيم بى‌‏شك مى‏‌گفتند كه پروردگارا چرا پيامبرى به سوى ما نفرستادى؟
و فرموده اوست:
وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا
و ما عذابى در كار نمى‏‌آوريم مگر آنكه پيش از آن پيامبرى برانگيخته باشيم.
و فرموده اوست:
رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ‏
پيامبرانى را (فرستاد) كه مژده دهندگان و بيم دهندگانند.
پس آزمايش به وسيله توانى است كه خدا به بنده خود داده است
و اين است اعتقاد به (حالتى) ميان جبر و تفويض.
و قرآن به همين گوياست
و اخبار رسيده از امامان كه از خاندان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله هستند بر همين جارى است.

پس اگر گويند:
دليل اين گفته خدا و امثال آن چيست كه:
يَهْدِي مَنْ يَشاءُ و يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ 
هر كه را خواهد هدايت كند و هر كه را خواهد گمراه سازد.
(به پاسخ چنين) گفته شود:

روند تمام اين آيات بر دو معنى است:
يكى اين كه به قصد آگاه ساختن از قدرت اوست،
يعنى‏ به راستى، او بر هدايت هر كه خواهد و گمراه كردن هر كه خواهد تواناست
و هر گاه به قدرت خود مردم را به يكى از اين دو راه مجبور سازد،
چنان كه در اين نامه شرح داديم، پاداش كيفرى برايشان واجب نيايد،
و معنى ديگر اين كه
مقصود از هدايت، آشنا ساختن (به راه حقّ) است،
چون گفته او (كه فرمود):
وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ‏
و امّا ثمود را هدايت كرديم، يعنى (راه حق را) به آنها نشان داديم‏
فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏
و خود كورى را بر رهيابى برگزيدند،
و اگر آنها را بر رهيابى مجبور كرده بوديم نمى‏‌توانستند گمراه شوند.

و چنين نيست كه اگر آيه متشابه (و مبهمى) بيايد اين آيه دليلى بر (خلاف) آيات استوار (و محكمى) گردد كه ما مأمور به اجراى آنها هستيم
و از اينجاست كه (خداوند) فرمايد:
مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ‏ … الآية
بخشى از آن محكمات است كه اساس كتاب است،
و بخش ديگر متشابهات (و احتمالا برای خوانندگان مبهم)
امّا كج‌دلان براى فتنه‌‏جويى و در طلب تأويل، پيگر متشابهات مى‌‏شوند،
حال آنكه تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم كسى نداند … تا پايان آيه.

خداوند ما و شما را توفيق گفتار و كردار بدان چه دوست دارد و خشنود است ارزانى فرمايد
و ما و شما را به منّت نهادن و فضل خويش از نافرمانيهايش دور دارد.
و سپاس بسيار خداى را، چنان سپاسى كه شايسته اوست
و صلّى اللَّه على محمد و آله الطيّبين و حسبنا اللَّه و نعم الوكيل.
(خداوند بر محمد و خاندان پاك نهاد او درود فرستد و خدا ما را بس كه بهترين وكيل است)

امام صادق علیه السلام:
… فَكَتَبَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ عَلَى يَدَيْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَعْيَنَ
سَأَلْتَ عَنِ الْمَعْرِفَةِ مَا هِيَ؟
فَاعْلَمْ رَحِمَكَ اللَّهُ
أَنَّ الْمَعْرِفَةَ مِنْ صُنْعِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْقَلْبِ مَخْلُوقَةٌ
وَ الْجُحُودَ صُنْعُ اللَّهِ فِي الْقَلْبِ‏ مَخْلُوقٌ
وَ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهِمَا مِنْ صُنْعٍ
وَ لَهُمْ فِيهِمَا الِاخْتِيَارُ مِنَ الِاكْتِسَابِ

فَبِشَهْوَتِهِمُ الْإِيمَانَ اخْتَارُوا الْمَعْرِفَةَ فَكَانُوا بِذَلِكَ مُؤْمِنِينَ عَارِفِينَ
وَ بِشَهْوَتِهِمُ الْكُفْرَ اخْتَارُوا الْجُحُودَ فَكَانُوا بِذَلِكَ كَافِرِينَ جَاحِدِينَ ضُلَّالًا
وَ ذَلِكَ بِتَوْفِيقِ اللَّهِ لَهُمْ وَ خِذْلَانِ مَنْ خَذَلَهُ اللَّهُ
فَبِالاخْتِيَارِ وَ الِاكْتِسَابِ عَاقَبَهُمُ اللَّهُ وَ أَثَابَهُمْ.
حضرت عليه السّلام نامه‌اى بدين مضمون به من نوشت
و توسط‍‌ عبد الملك بن اعين فرستاد كه:
پرسيدى كه معرفت چيست‌؟
پس بدان – خدا تو را رحمت كند –
معرفت، آفريدۀ خداى عزّ و جلّ‌ است كه در دل مخلوق است
و جحود و انكار نيز آفريدۀ خداست كه در دل مخلوق است
و بندگان را در اين دو امر صنعى نيست
و آنان در اين‌ها اختيار اكتساب دارند.
پس به خاطر دوست داشتن ايمان، معرفت را اختيار كردند و به اين واسطه مؤمن عارف شدند
و به خاطر دوست داشتن كفر، جحود را برگزيدند و به اين واسطه كافر منكر و گمراه شدند
و اين به توفيق خدا براى آنهاست
و خوار كردن كسى است كه خدا او را واگذاشته است.
پس خداوند به اختيار و اكتساب آنها را عقاب مى‌كند و پاداش مى‌دهد.

امام حسن علیه السلام:
كَتَبَ الْحَسَنُ الْبَصْرِيُّ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع
أَمَّا بَعْدُ
فَإِنَّكُمْ مَعْشَرَ بَنِي هَاشِمٍ الْفُلْكُ الْجَارِيَةُ فِي اللُّجَجِ الْغَامِرَةِ وَ الْأَعْلَامُ النَّيِّرةُ الشَّاهِرَةُ
أَوْ كَسَفِينَةِ نُوحٍ ع الَّتِي نَزَلَهَا الْمُؤْمِنُونَ وَ نَجَا فِيهَا الْمُسْلِمُونَ
كَتَبْتُ إِلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ عِنْدَ اخْتِلافِنَا فِي الْقَدَرِ وَ حَيْرَتِنَا فِي الِاسْتِطَاعَةِ
فَأَخْبِرْنَا بِالَّذِي عَلَيْهِ رَأْيُكَ وَ رَأْيُ آبَائِكَ ع
فَإِنَّ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ عِلْمَكُمْ
وَ أَنْتُمْ شُهَدَاءُ عَلَى النَّاسِ وَ اللَّهُ الشَّاهِدُ عَلَيْكُمْ‏ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏

فَأَجَابَهُ الْحَسَنُ ع‏
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

وَصَلَ إِلَيَّ كِتَابُكَ
وَ لَوْ لَا مَا ذَكَرْتَهُ مِنْ حَيْرَتِكَ وَ حَيْرَةِ مَنْ مَضَى قَبْلَكَ إِذاً مَا أَخْبَرْتُكَ

أَمَّا بَعْدُ
فَمَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّهِ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ فَقَدْ كَفَرَ

وَ مَنْ أَحَالَ الْمَعَاصِيَ عَلَى اللَّهِ فَقَدْ فَجَرَ
إِنَّ اللَّهَ لَمْ يُطَعْ مُكْرِهاً
وَ لَمْ يُعْصَ مَغْلُوباً
وَ لَمْ يُهْمِلِ الْعِبَادَ سُدًى مِنَ الْمَمْلَكَةِ بَلْ هُوَ الْمَالِكُ لِمَا مَلَّكَهُمْ وَ الْقَادِرُ عَلَى مَا عَلَيْهِ أَقْدَرَهُمْ
بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْيِيراً وَ نَهَاهُمْ تَحْذِيراً
فَإِنِ ائْتَمَرُوا لِلطَّاعَةِ لَمْ يَجِدُوا عَنْهَا صَادّاً
وَ إِنِ انْتَهَوْا إِلَى الْمَعْصِيَةِ فَشَاءَ أَنْ يَمُنَّ عَلَيْهِمْ بِأَنْ يَحُولَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَهَا فَعَلَ
وَ إِنْ لَمْ يَفْعَلْ فَلَيْسَ هُوَ الَّذِي حَمَلَهُمْ عَلَيْهَا جَبْراً وَ لَا أُلْزِمُوهَا كَرْهاً
بَلْ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِأَنْ بَصَّرَهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ وَ حَذَّرَهُمْ وَ أَمَرَهُمْ وَ نَهَاهُمْ
لَا جَبْلًا لَهُمْ عَلَى مَا أَمَرَهُمْ بِهِ فَيَكُونُوا كَالْمَلَائِكَةِ
وَ لَا جَبْراً لَهُمْ عَلَى مَا نَهَاهُمْ عَنْهُ

وَ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ‏
وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏
.
سخن امام حسن عليه السّلام در بارۀ استطاعت:
حسن بصرى به امام حسن عليه السّلام اين نامه را نوشت:
امّا بعد؛
همانا شما گروه بنى‌هاشم كشتى‌هاى روان در دل موجهاى هراس‌انگيز دريا و نشانه‌هاى تابان نامدار يا همچون كشتى نوح عليه السّلام هستيد كه مؤمنان در آن نشستند و مسلمانان در آن نجات يافتند.
اى فرزند پيامبر خدا صلّى اللّٰه عليه و آله!
علّت نگارش اين نامه و تقديم به حضورت اين است كه ما در معناى قدر اختلاف داريم و در موضع «استطاعت» حيرانيم.
ما را از عقيدۀ خود و پدرانت در اين خصوص آگاه ساز؛
زيرا سرچشمه دانش شما، دانش خداست
و شما حجّت و گواه بر مردم هستيد و خدا حجّت و گواه بر شماست.
فرزندانى هستيد كه پى در پى از يك ديگر تولّد يافتيد و خداوند بسيار شنوا و داناست.
امام حسن عليه السّلام در پاسخ او چنين فرمود:
« بِسْمِ‌ اَللّٰهِ‌ اَلرَّحْمٰنِ‌ اَلرَّحِيمِ‌».
نامۀ شما به دستم رسيد و اگر آنچه از سرگردانى خود و سرگردانى كسانى كه پيش از تو درگذشتند نمى‌بود من تو را از آن آگاه نمى‌كردم.
امّا بعد،
هر كه به قدر– چه نيك و چه بد- ايمان ندارد و معتقد نيست كه خداوند آن را مى‌داند به طور قطع او كافر است.
و هر كه گناهان را به خدا نسبت دهد به طور قطع فاجر است.
به راستى، خدا به زور اطاعت نشود و به نافرمانى مغلوب نگردد.
خدا مردم را به حال خود رها نساخته و از سيطرۀ خويش خارج ننموده،
بلكه اوست مالك آنچه به آنها ارزانى داشته
و قادر بر هر چه آنان را به انجام آن قدرت بخشيده،
بلكه به ايشان امر كرده طبق اختيار خودشان آن را بپذيرند
و ايشان را نهى كرده تا از گناهان طبق اختيار خودشان دورى نمايند؛
پس اگر سر به فرمان الهى نهند مانعى نباشد و اگر به گناه گرايش پيدا كنند و خدا خواهد كه بر ايشان منّت گذارد و مانعى بين آنان و گناه ايجاد نمايد، مى‌تواند چنين كند ولى اگر چنين نكند، او نيست كه آنان را با جبر و زور به گناه واداشته باشد و او نيست كه آنان را بدون تمايل خودشان به آن مجبور كرده باشد؛ بلكه بر آنان منّت نهاده كه اهل بصيرت و معرفت ساخته و بر حذر داشته و امر و نهى فرموده است.
سرشت آنان را همچون فرشتگان قرار نداده كه مجبور به طاعت باشند
و بر آنچه از آن نهيشان كرده اجبار در اين كار نگذاشته.

حجّت رسا از آن خداست كه اگر خواهد همه را هدايت نمايد.
«وَ اَلسَّلاٰمُ‌ عَلىٰ‌ مَنِ‌ اِتَّبَعَ‌ اَلْهُدىٰ‌».

وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ‏!

و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مى‏‌گردد!

گرچه خدای مهربان با ایجاد آلارم تاریکی قلب، به حسود میفهمونه که کارش درست نیست، اما حسود باز هم کار خودشو میکنه و تمنا رو بر تقدیر ترجیح میده! به این میگن:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ،
و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مى‏‌گردد.»

فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏

«عمی – هدی»

[سورة فصلت (۴۱): الآيات ۱۶ الى ۲۰]
فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيَّامٍ نَحِساتٍ لِنُذِيقَهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزى‏ وَ هُمْ لا يُنْصَرُونَ (۱۶)
پس بر آنان تندبادى توفنده در روزهايى شوم فرستاديم تا در زندگى دنيا عذاب رسوايى را بدانان بچشانيم و قطعاً عذاب آخرت رسواكننده‏‌تر است و آنان يارى نخواهند شد.
وَ أَمَّا ثَمُودُ
فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏ 
فَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ الْعَذابِ الْهُونِ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (۱۷)
و امّا ثموديان:
پس آنان را راهبرى كرديم و[لى‏] كوردلى را بر هدايت ترجيح دادند،
پس به [كيفر] آنچه مرتكب مى‌‏شدند صاعقه عذابِ خفّت‏‌آور آنان را فروگرفت.
وَ نَجَّيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ (۱۸)
و كسانى را كه ايمان آورده بودند و پروا مى‌‏داشتند رهانيديم.
وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ (۱۹)
و [ياد كن‏] روزى را كه دشمنان خدا به سوى آتش گردآورده و بازداشت [و دسته دسته تقسيم‏] مى‌‏شوند.
حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (۲۰)
تا چون بدان رسند، گوششان و ديدگانشان و پوستشان به آنچه مى‏‌كرده‌‏اند، بر ضدّشان گواهى دهند.

امام صادق علیه السلام:
فِي قَوْلِ اللَّهِ‏
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ‏
قَالَ
حَتَّى يُعَرِّفَهُمْ مَا يُرْضِيهِ وَ مَا يُسْخِطُهُ
+ «رضا و سخط»
وَ قَالَ‏

فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها
قَالَ
بَيَّنَ لَهَا مَا تَأْتِي وَ مَا تَتْرُكُ
وَ قَالَ‏
إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً
قَالَ
عَرَّفْنَاهُ
فَإِمَّا آخِذٌ وَ إِمَّا تَارِكٌ
وَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ‏
يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ‏
قَالَ
يَشْتَهِي سَمْعُهُ وَ بَصَرُهُ وَ لِسَانُهُ وَ يَدُهُ وَ قَلْبُهُ
أَمَا إِنَّهُ هُوَ غَشِيَ شَيْئاً مِمَّا يَشْتَهِي
فَإِنَّهُ لَا يَأْتِيهِ إِلَّا وَ قَلْبُهُ مُنْكِرٌ
لَا يَقْبَلُ الَّذِي يَأْتِي يَعْرِفُ أَنَّ الْحَقَّ غَيْرُهُ

وَ عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى‏
وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏
قَالَ
نَهَاهُمْ عَنْ قَتْلِهِمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى وَ هُمْ يَعْرِفُونَ‏.
از امام صادق عليه السّلام دربارۀ اين سخن خداوند پرسيدم:
«خداوند بر هيچ گروهى بعد از آن‌كه هدايتشان كرد، تا زمانى كه براى آنها آن‌چه موجب پرهيزكاريشان مى‌شود، بيان كند، گمراه نخواهد كرد.»
آن حضرت فرمودند:
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا،
برایش آشکار کرد که چه کاری میکند و چه کاری را وا میگذارد.
منظور از إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا، این است که
راه را به وی نمایاندیم،
یا اینکه از آن پیروی می‌کند و یا از آن سرباز می‌زند.
از ایشان دربارۀ این سخن خدای تبارک‌وتعالی: یَحُولُ بَیْنَ المَرْءِ وَ قَلْبِهِ پرسیدم.
فرمود:
با گوش و چشم و دست و زبان و قلبش به کاری رغبت پیدا می‌کند،
امّا اگر مرتکب کاری می‌شود که به آن رغبت دارد، آن را انجام نمی‌دهد، مگر اینکه قلبش آن کار را انکار می‌کند (نمی‌پسندد)
و کاری را که درحال انجام آن است، نمی‌پذیرد و می‌داند که حق، غیر از آن است.
+ «انتخاب آگاهانۀ حسود، که اختیارا نور را فدای نار میکند!»
«تصمیم‌گیری و انتخاب، اجباری نیست! آگاهانه است! جبر، تفویض، بین الامرین!»
+ «دوراهی سخت! بین الامرین!»
+ «اذا نفرت قلوبکم من شیء فاجتنبوه»
پیرامون این کلام خداوند: وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الهُدی فرمود:
خداوند قوم ثمود را از کردار باطلشان نهی فرمود،
ولی ایشان کوردلی را بر هدایت ترجیح دادند، درحالی‌که [راهِ] هدایت را می‌شناختند.

@@@

[سورة الأنعام (۶): الآيات ۱۰۴ الى ۱۰۵]
قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ (۱۰۴)
به راستى رهنمودهايى از جانب پروردگارتان براى شما آمده است.
پس هر كه به ديده بصيرت بنگرد به سود خود او، و هر كس از سر بصيرت ننگرد به زيان خود اوست، و من بر شما نگهبان نيستم.
وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (۱۰۵)
و اين گونه آيات [خود] را گوناگون بيان مى‏‌كنيم، تا مبادا بگويند تو درس خوانده‌‏اى، و تا اينكه آن را براى گروهى كه مى‏‌دانند روشن سازيم.

[سورة الأنعام (۶): الآيات ۱۰۶ الى ۱۰۷]
اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ (۱۰۶)
از آنچه از پروردگارت به تو وحى شده پيروى كن. هيچ معبودى جز او نيست، و از مشركان روى بگردان.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ (۱۰۷)
و اگر خدا مى‏‌خواست آنان شرك نمى‏‌آوردند، و ما تو را بر ايشان نگهبان نكرده‌‏ايم، و تو وكيل آنان نيستى.

#دلنوشته

مرزِ میانِ «تکلیفِ معلم» و «اختیارِ شاگرد»
وظیفه‌یِ نور، مسئولیتِ دیدن

اما ای دل!
گمان مبر که کارِ معلم، اجبار به دیدن است. این‌گونه نیست.
خداوند می‌فرماید:
«قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ».
«بصیرت‌ها» از جانبِ پروردگارِ تو آمده‌اند؛
یعنی ابزارهایِ نوری برایِ دیدنِ حقیقت.
معلم، این بصیرت‌ها را در اختیارِ تو می‌گذارد.
او «آینه» را صیقل می‌دهد،
اما «دیدن»… دیدن، سهمِ توست.

«فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ»؛
هر که به دیده‌یِ بصیرت بنگرد،
این دیدن، بازگشتش به خودِ اوست.
اوست که با این نور، جانِ خویش را آباد می‌کند.
«وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها»؛
و هر که چشم ببندد، تاریکی‌اش گریبانِ خودش را می‌گیرد.

و چه رهاییِ عجیبی در کلامِ الهی نهفته است:
«وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ».
این یعنی معلم، نگهبانِ قهرآمیزِ جان‌هایِ شما نیست؛
او تنها تاباندنِ نور را وظیفه‌یِ خویش می‌داند، اما بیداری، مسئولیتِ خودِ شماست.

او «حافظِ» نور است، نه «زندان‌بانِ» اراده‌یِ شما.
او نمی‌تواند با زور، کسی را به معراج ببرد.
این همان درسی است که هر «معلمِ ربانی» باید به شاگردانش بیاموزد؛
که نقشِ او، تنها «تاباندنِ نور» است، نه «تضمینِ اجباریِ نتیجه».

ای دل!
آن‌ها که بیرون از این «مدارِ نور» ایستاده‌اند،
چون قدرتِ درکِ این حقایق را ندارند،
به معلم تهمت می‌زنند.
می‌گویند: «دَرَسْتَ»؛
یعنی تو این‌ها را از دیگران خوانده‌ای و حفظ کرده‌ای!
آن‌ها «معرفتِ حضوری و نوری» را با «درس‌خواندنِ ظاهری» یکی می‌پندارند.
آن‌ها گمان می‌کنند حقیقت، چیزی است که از کتابی به کتابِ دیگر منتقل می‌شود،
نه نوری که از قلبی به قلبی می‌تابد.
اما خدا می‌گوید:
ما این آیات را گوناگون و لایه‌لایه بیان می‌کنیم،
تا تنها «گروهی که می‌دانند» (قومٌ یعلمون)، حقیقت را دریابند.

آری، «دانستن» اینجا، نه به معنایِ انباشتنِ اطلاعات، که به معنایِ «چشیدنِ نور» است.

پس ای سالکِ راه!
فرمانِ نهایی این است: «اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ».
از آنچه از پروردگارت به قلب تو الهام شده (و همان نوری است که از معلم به تو رسیده) پیروی کن.
و از کسانی که این نور را نمی‌بینند، «اعراض» کن؛
یعنی خود را درگیرِ «چرا»ها و «شک»هایِ آنان مکن.
آن‌ها گرفتارِ شرک‌اند؛ شرکِ به نور.
آن‌ها هم خدا را می‌خواهند، هم «جمهورِ» مردم را؛
هم حقیقت را می‌خواهند، هم تأییدِ دیگران را.

خداوند می‌فرماید:
«وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ».
تو وکیل و نگهبانِ ایمانِ دیگران نیستی.
تو تنها مسئولِ «اتّباعِ» خویشی.
هر کس که به «بصیرت» رسید، به نفع خودِ اوست؛
و هر کس که در «غفلت» ماند، اوست که به خود زیان می‌رساند.

پس تو ای دل!
در این بازارِ مکاره که هر کس دادِ دانایی می‌زند،
تنها به «بصیرتی» که از جانبِ پروردگارت بر قلبِ معلم فرود آمده، تکیه کن.
چشم باز کن که «بصیرت»، همین نزدیکی است؛
و مراقب باش که در میانه‌یِ این «درس‌خواندن‌هایِ ظاهری»،
آن «نورِ باطنی» را گم نکنی.

#دلنوشته

مرزِ باریکِ بصیرت؛ در میانه‌یِ «تکلیفِ معلّم» و «اختیارِ شاگرد»

(دلنوشته‌ای بر مدار آیات ۱۰۴ تا ۱۰۷ سوره مبارکه انعام، در پرتو حکمتِ «امرٌ بینَ الأمرین»)

بسم الله النور

«قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ» (انعام: ۱۰۴)

ای دل؛
آنجا که پای «تربیتِ نوری» و کلاسِ درسِ آل‌محمد (ع) به میان می‌آید،
عمیق‌ترین و لغزنده‌ترین پرتگاه،
بدفهمیِ مرزِ میان «تکلیفِ معلّم» و «اختیارِ شاگرد» است.
کلامِ نورانیِ امام حسن مجتبی (ع) به حسن بصری،
قطب‌نمایِ حرکت در این لجّه‌یِ تاریک است:
خداوند نه کسی را با اکراه به طاعت کشانده و نه با قهر مغلوبِ نافرمانی شده است؛
نه هدایت را به میلِ ناقصِ خلق تفویض کرده
و نه انسان را چون ملائک، مسلوب‌الاختیار و مجبور آفریده است؛
«بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْيِيراً وَ نَهَاهُمْ تَحْذِيراً»؛
و این یعنی همان «امرٌ بینَ الأمرین».

در این میانه، مرزی مویین، شفاف و مقدس وجود دارد که فهمِ روان‌پزشکی و بالینیِ قلب نیز بدان گواهی می‌دهد:

—

۱. مرزِ نخست: شاگرد نمی‌تواند تکلیفِ معلّم را مصادره کند
شاگردِ بیمار یا سرگشته، اغلب در سودای آن است که نسخه‌یِ طبیب را بر اساس «تمنایِ نفس» بازنویسی کند. او می‌خواهد معلّم، به جایِ تاباندنِ حقایقِ عریان، توجیه‌گرِ هوس‌ها و تمناهای او باشد؛ می‌خواهد بارِ مسئولیتِ انتخابِ خویش را بر دوشِ معلّم بیفکند و بگوید: «اگر تو مرا طورِ دیگری تربیت می‌کردی، من گمراه نمی‌شدم!» یا «اگر حق با توست، چرا معجزه‌ای نمی‌کنی که دلِ من بی‌اختیار بلرزد؟»

اما آیه صریح و قاطع، خیالِ خامِ تفویض را می‌شکند:
«وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ»؛
معلّم نه نگهبانِ قهرآمیزِ روانِ توست و نه زندان‌بانِ خلوت‌هایت!
تکلیفِ معلّم، تنها ارائه‌ی «بصائر» است؛
ایجادِ حجتِ بالغه و نشان‌دادنِ نقشه.
او نمی‌تواند و نباید میزانِ نور را به خواهشِ شاگرد کم یا زیاد کند،
چرا که علمِ معلّم، امانتِ پروردگار است، نه ملکِ طلقِ مطالباتِ شاگرد:
«وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الآياتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» (انعام: ۱۰۵).
معلّم مأمور به «اتباعِ وحی» است، نه تبعیت از آراء و تمایلاتِ عامه:
«اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ» (انعام: ۱۰۶).

—

۲. مرزِ دوم: معلّم نمی‌تواند و نباید اختیارِ شاگرد را سلب کند
در آن سویِ مرز، توهّمِ «جبر» کمین کرده است.
آیا معلّم می‌تواند شاگرد را به‌زور به وادیِ نجات بکشاند؟
آیا او وکیل و کارگزارِ اجباریِ هدایت است؟
قرآن این پرده را با صلابت کنار می‌زند:
«وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ» (انعام: ۱۰۷).

اگر مشیّت الهی بر جبر بود، هیچ شرک و کج‌روی اتفاق نمی‌افتاد،
اما بنایِ آفرینش بر «ابتلا و اختیار» است.
معلّم، نور را پیشِ روی می‌گذارد؛
امام هادی (ع) فرمود ارکانِ تکلیف پنج چیز است:
صحتِ خلقت،
گشودگیِ راه (تخلیة السرب)،
مهلتِ عمر،
توشه‌یِ لازم (زاد)،
و انگیزه‌بخشِ درونی و بیرونی (السبب المهیّج).
معلّم، سببِ مهیّج و هدایت‌گرِ راه است،
اما پایِ رفتن و گزینش، متعلق به جانِ شاگرد است.

همان‌طور که امام صادق (ع) به عبدالملک بن اعین نگاشت:
«المَعْرِفَةُ مِنْ صُنْعِ اللَّهِ فِي الْقَلْبِ مَخْلُوقَةٌ… وَ لَهُمْ فِيهِمَا الِاخْتِيَارُ مِنَ الِاكْتِسَابِ»؛
نورِ معرفت، ساخته‌یِ دستِ بنده نیست؛
کارِ خدا و انعکاسِ فیضِ معلّمِ نورانی است،
اما «اکتساب»، «میل» و «خواستنِ» آن، تماماً در یدِ اختیارِ شاگرد است.
اگر شاگرد شهوتِ ایمان در سر بپرورد، نور را می‌نوشد؛
و اگر هوایِ کفر و حسادت بر او چیره شود، با پایِ خویش در دره‌یِ انکار فرو می‌غلتد.

—

۳. تلاقیِ مرزها در ژرفایِ جان: «يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»
زیباترین فرازِ این پیوندِ بالینی و کلامی،
نقطه‌یِ برخوردِ حق با وجدانِ سرکشِ شاگرد است؛
آنجا که قرآن می‌فرماید:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ».
امام صادق (ع) چقدر موشکافانه این تعارضِ شناختی و بالینی را تبیین فرمود:
چشم و گوش و دست و دلِ انسان ممکن است به معصیتی یا انکاری میل پیدا کند،
امّا در همان لحظه‌یِ لغزش:
«لَا يَأْتِيهِ إِلَّا وَ قَلْبُهُ مُنْكِرٌ، لَا يَقْبَلُ الَّذِي يَأْتِي، يَعْرِفُ أَنَّ الْحَقَّ غَيْرُهُ».

این همان «آلارمِ حائل» است!
معلّمِ ربّانی رسالتش را به کمال رسانده؛
بصیرت‌ها تابیده‌اند؛
نورِ حق در عمقِ ادراکِ شاگرد، خطِ قرمز کشیده است.
در لحظه‌ای که شاگرد می‌خواهد حق را زیر پا بگذارد و تمنایِ خود را بر تقدیر ترجیح دهد،
خداوند میانِ او و اراده‌اش حائل می‌شود:
نه با بستنِ دست و پایش (سلبِ جبر)،
بلکه با «انکار و هشدارِ سوزانِ درونِ قلبش»!
شاگرد دقیقاً می‌داند که دارد خلافِ حق عمل می‌کند.
کور نیست؛
کوری را انتخاب کرده است:
«وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى» (فصلت: ۱۷).
فرمود: به ثمود راه را نشان دادیم، آنان را از تعدّی بازداشتیم،
اما آنان «عَمىٰ» را بر «هُدىٰ» برگزیدند، در حالی که کاملاً حقیقت را می‌شناختند!

—

فرجام: انضباطِ حضور در کلاسِ نور

در هندسه‌یِ نورانیِ آیات ۱۰۴ تا ۱۰۷ انعام:
– «معلّم، آینه‌یِ بصیرت است، نه وکیلِ تصمیم‌گیری.»
او حق را چنان روشن می‌سازد که هیچ عذری باقی نماند،
اما هرگز اراده‌یِ شاگرد را مسلوب نمی‌کند،
چرا که ایمانِ بدونِ اختیار، فضیلتی برای جانِ آدمی نمی‌آفریند.
– «شاگرد، کاشف و مکلف به پذیرش است، نه کارفرمایِ شریعت.»
او نمی‌تواند نور را تحریف کند تا با تیرگی‌هایِ تمنایش سازگار شود؛
بلکه باید در میانه‌یِ این دو راهیِ نفس‌گیرِ «بین‌الأمرین»،
با تواضع، تسلیمِ آن ندایِ باطنیِ قلب گردد که خدا در آن حائل شده و هشدار می‌دهد.

اگر شاگرد چشم بگشاید: «فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ»؛
سودِ این شفا و بینایی به جانِ خودِ او بازمی‌گردد.
و اگر چشم برهم نهد و کوریِ تمنا را به نورِ تقدیر ترجیح دهد: «وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها»؛
داغِ این تاریکی تنها بر پیشانیِ خودِ او خواهد ماند؛
و صدایِ آرام، حکیمانه و رهایِ معلّم تا ابد در گوشِ زمان طنین‌انداز است:
«وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ»؛
من حجّت را تمام کردم، امّا جانِ تو در گروِ انتخابِ توست.

#دلنوشته

قبض و بسطِ یاقوتِ سرخ؛ بالینی‌ترین تجربه‌یِ «امرٌ بینَ الأمرین»
(ادامه‌ی دلنوشته بر مدار آیات ۱۰۴ تا ۱۰۷ سوره انعام و حکمتِ کلامی آل‌محمد علیهم‌السلام)

—

ای دل؛
آنجا که از امام رضا (ع) پرسیدند:
«فَمَا أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ؟»
و حضرت با کلامی به عمقِ تمامِ خلقت فرمود:
«وُجُودُ السَّبِيلِ إِلَى إِتْيَانِ مَا أُمِرُوا بِهِ وَ تَرْكِ مَا نُهُوا عَنْهُ»؛
این «سبیل» یک راهِ خاکی و بیرونی نیست؛
این سبیل، یک فرایندِ زنده، آنلاین و تپنده در دهلیزهایِ باطن است.
سبیل، همان «نورُ الولایة» است؛
همان تپشِ حیات‌بخش در گوهرِ وجود آدمی:
«یاقوتِ سرخِ قلبِ سلیم.»

خداوند انسان را سرِخود در برهوتِ هستی رها نکرده تا بگویند به حالِ خود واگذار شده است؛
«لا تفویض!»
پروردگار منصبِ امر و نهی و شأنِ حاکمیتِ خویش را به احدی تفویض نکرده است.
فرمانرواییِ قلب در دستِ اوست؛
اوست که منصبِ قبض و بسط را به هیچ مدعی و ملکی نسپرده است:
«وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».

—

۱. اخم و لبخندِ نور؛ اطلاع‌رسانیِ آنلاینِ حق
خدا با نورش در قلب حرف می‌زند؛
نه با زنجیرهایِ سنگینِ جبر، بلکه با «زبانِ لطیفِ قبض و بسط»:
– هرگاه رو به سویِ حق می‌کنی، افقِ جانت گشوده می‌شود؛
یاقوتِ سرخ منبسط می‌شود،
شرحِ صدر می‌یابی و نسیمِ رضوان و تبسمِ رضایِ الهی تمامِ تارهایِ روحت را می‌نوازد:
این است «بَسطِ نور» و اذنِ حرکت.
– و هرگاه اندیشه‌یِ خطایی، یا میلِ به تمنّایی تاریک از خاطرت می‌گذرد، قلب فشرده می‌شود؛
تیرگیِ خفیفی بر آینه‌یِ ادراک می‌نشیند؛
حسّ انقباض و دل‌مردگیِ آنی، همان اخمِ نهی و آلارمِ سخطِ الهی است:
این است «قَبضِ نور» و فرمانِ توقف.

اختیارِ این زبان، با ما نیست؛
ما مالکِ قبض و بسطِ نور نیستیم!
ما تنها شاهِدانِ بی‌طرف و ادراک‌کنندگانِ این «امرُ اللهِ نورانی» در حریمِ خویشیم.
خدا به شاگرد و انسان یاد می‌دهد؛ «فرآیندِ نور الولایة، فرایندِ آموزش است.»
این نور، بستنِ اراده نیست؛
بلکه والاترین سطحِ «اطلاع‌رسانیِ وجدانی» و ابلاغِ حقیقت است تا هیچ پرده‌ای از ابهام میانِ تمنا و تقدیر باقی نماند.

—

۲. دوگانه‌یِ سرنوشت‌ساز: «تمنا» یا «تقدیر»؟
در این میانه، خداوند به انسان کرامتِ «عقل و استطاعت» بخشیده است؛
به او دستِ انتخاب داده تا در برابرِ تابلویِ گویایِ یاقوتِ سرخ، تصمیم بگیرد:
آیا می‌خواهد «تمنا را فدایِ تقدیر کند» و به مقامِ خلود در نور و جنّتِ رضوان بار یابد؟
یا برعکس، سرمست از خودخواهی، می‌خواهد «تقدیر را فدایِ تمنا کند» و هیزمِ نارِ دوزخِ خویشتن گردد؟

جبر در کار نیست؛
خدا کسی را به‌زور به دوزخ نمی‌فرستد و کسی را با شلاقِ قهر به بهشت نمی‌کشاند.
ابلیس هم دست و پایِ کسی را در غل و زنجیر نکرده است؛
شیطان نه چنین اختیاری دارد و نه چنین توانی!
کارِ شیطان تنها یک شعبده‌یِ کهنه است: «تزیین و تشویقِ تمناها»!
او تنها پچ‌پچ می‌کند و خواهش‌هایِ نفسانی را زیبا جلوه می‌دهد،
امّا امضایِ پایِ سندِ عمل، تنها و تنها با اراده‌یِ خودِ انسان است.

—

۳. تراژدیِ حسود: استکبار در برابرِ انقباضِ قلب
و چقدر دقیق و عبرت‌آموز است حالِ حسود و سرکشانِ درگاه!
مشکلِ حسود ندانستن نیست؛ کور به دنیا نیامده است!
حسود دقیقاً همان کسی است که انقباضِ قلب را می‌چشد؛
اخمِ خدا را در تاریکیِ باطنش لمس می‌کند؛
فریادِ انکارِ درونش را می‌شنود:
«لَا يَأْتِيهِ إِلَّا وَ قَلْبُهُ مُنْكِرٌ، يَعْرِفُ أَنَّ الْحَقَّ غَيْرُهُ».
امّا فاجعه اینجاست که کبرِ ابلیسی به رگ‌هایش می‌دود.
حسود نمی‌خواهد در برابرِ مهندسیِ نورانیِ خدا سر خم کند.
او می‌خواهد «خواست، خواستِ خودش باشد»، نه خواستِ خدا!
می‌خواهد آیین‌نامه‌یِ آفرینش را طبقِ تمناهای پلیدش تغییر دهد؛
می‌خواهد خدا از میلِ او پیروی کند، نه او از امرِ خدا!
اینجاست که حسود آگاهانه نور را قربانیِ نار می‌کند؛
هدی را می‌بیند و با چشمِ باز، عمیٰ را می‌خرد:
«وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى»!

—

۴. پایانِ مناقشه: دادگاهِ عادلانه‌یِ وجدان
حال بازگردیم به افقِ آیات ۱۰۴ تا ۱۰۷ انعام و به مرزِ معلم و شاگرد نگاه کنیم:

معلمِ نورانی (آل‌محمد ع) آیینه است؛
او بیداربخشِ همین یاقوتِ سرخ است و بصائر را پیشِ رو می‌گذارد.
او هرگز نمی‌تواند وظیفه‌اش را قربانیِ تمنایِ شاگرد کند و شریعت را با خط‌کشِ نفسانیِ اهلِ حسد بازتعریف نماید.
شاگرد نیز در برابرِ این بصیرت‌ها، با قلبی که انوارِ قبض و بسط در آن ثبت می‌شود،
بر سرِ یک دوراهیِ کاملاً شفاف می‌ایستد.
نه معلم ضامنِ بالاجبارِ نجاتِ اوست (وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ)،
و نه خداوند اراده‌اش را در قفس نهاده است (وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ).

اگر انسان، پیامِ قبض و بسط را بشنود،
تمنا را قربانیِ تقدیر کند و به اخم و لبخندِ الهی تسلیم شود:
«فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ»؛
یاقوتِ سرخش روشن‌تر،
جانش آبادتر
و سرانجامش پیوندِ ابدی با نورِ محمد و آل‌محمد (ع) خواهد بود.
و اگر تکبر ورزد،
بر قبضِ قلب چشم بپوشد و تمنا را بر امرِ الله حاکم گرداند:
«وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها»؛
هیچ‌کس جز اراده و سوءِاستفاده‌یِ خودش از نعمتِ اختیار،
ملامت‌گرِ سقوطش در درکاتِ نار نخواهد بود.

این است زیبایی و عدلِ بی‌انتهایِ «امرٌ بینَ الأمرین»:
خداوند راه را با نور و قبض و بسطِ قلب نشان داد و حجّت را تمام کرد؛
حال، این دستِ لرزانِ اراده‌یِ ماست که یاقوتِ سرخِ دل را به پایِ معلّمِ نور می‌افکند،
یا آن را در مسلخِ تمنّاهایِ تاریک ذبح می‌کند.

این استعاره‌یِ «تابلوهایِ راهنمایی»، شاه‌کلیدِ درکِ زبانِ «امرِ الهی» در روان‌شناسیِ باطنی است.
وقتی «امر» را نه یک صدایِ آمرانه‌یِ قهری، بلکه یک «نصب‌العلَم» (نصبِ تابلو) در مسیرِ پرپیچ‌وخمِ زندگی بدانیم، تمامِ هراسِ ما از «جبر» فرو می‌ریزد و همه‌چیز به «بینش» و «گزینش» تبدیل می‌شود.

***

#دلنوشته

تابلوهایِ آسمانی در جاده‌یِ جان؛ حقیقتِ «امر» در هندسه‌یِ نور
(دلنوشته‌ای بر مدارِ تبیینِ «أمر» به مثابه‌یِ «أمارة»)

ای دل؛
بیا در کلاسِ نور، نگاهی تازه به مفهومِ «امر» بیندازیم.
در ادبیاتِ کلامیِ ما،
«امر» اغلب با طعمِ سنگینِ «دستورِ اجباری» چشیده شده است،
حال آنکه در ریشه‌یِ نابِ عربی،
این واژه با «نور» و «هدايت» هم‌خانواده است.
«أمر»، پیش از آنکه تیغِ برنده‌یِ یک تکلیف باشد، «أمارة» است؛
یعنی تابلویِ راهنما، نصب‌العلَم، و نشانگرِ وقتِ درست.

۱. مرکزِ فرماندهیِ نور: «نصب‌العلَم» در جاده‌یِ تاریک
فرض کن قلبِ تو، راننده‌ای است در جاده‌ای تاریک که باید به مقصدِ «قُرب» برسد.
فرشته‌یِ نگهبان، یا همان «علمِ آنلاینِ» معلّمِ ربانی در دل، همان «مرکزِ راهنمایی و رانندگی» است.
اوست که در هر لحظه، متناسب با پیچِ تندِ جاده، تابلویی نصب می‌کند:
«گردش به چپ ممنوع»،
«خطرِ حسد در پیش است»،
«سبقت از تقدیرِ الهی مجاز نیست».

به این «نصبِ تابلو» می‌گویند «أمر».
آیا تابلویِ راهنمایی، راننده را به‌زور به مسیرِ درست می‌کشاند؟ هرگز!
تابلو، فقط «اطلاع‌رسانی» می‌کند.
تابلو، قدرتِ موتورِ ماشین را به دست نمی‌گیرد؛
تابلو، فرمانِ ماشین را نمی‌چرخاند.
تابلو فقط حقیقتِ مسیر را عریان می‌کند تا راننده «آگاهانه» تصمیم بگیرد.

۲. تفکیکِ «تمنا» و «تقدیر»؛ آزمونِ فرمان‌بندی
در این میانه، وقتی «امرِ الهی» (این تابلویِ نصب‌شده در جان) به تو می‌گوید:
«از این در وارد نشو!» و تو با وجودِ دیدنِ تابلو، باز هم فرمان را به سمتِ دره‌یِ تمنا می‌چرخانی، مقصر کیست؟ تابلویِ راهنما یا راننده؟
اینجاست که مرزِ میانِ «جبر» و «اختیار» همچون خط‌کشی‌هایِ جاده، شفاف می‌شود:
– «خداوند مرکزِ فرماندهی است:»
اوست که «أعلامِ تَنَاصِیب» را نصب می‌کند تا هدایت شوی (أَمَّرَ أَمَارَةً : إِذا نَصَبَ عَلَماً).
– «تو راننده‌ای:» اختیارِ دستت در دستِ خودت است.
خدا تو را مجبور نمی‌کند که حتماً تابلویِ ایست را رعایت کنی.
اما اگر تابلو را دیدی، علامت را فهمیدی، وقتِ توقف را دانستی (الوقت و العلامة) و باز هم با میلِ خودت (تمنا) پایت را رویِ پدالِ گازِ گناه فشار دادی، مسئولیتِ تصادف با توست.

۳. «امر»، همان نورِِ آنلاین
معلّمِ ربانی، همان نصب‌کننده‌یِ پرچم‌هایِ هدایت در مسیرِ جانِ ماست (رَايَةُ: العَلَمُ).
در روزگاری که تاریکیِ تمنّاهایِ نفسانی، افقِ دیدِ ما را کور کرده،
«امر الله» حکمِ «نورِ تابلوهایِ مسیر» را دارد که تابلویِ حقیقت را برای راننده روشن می‌کند.
– وقتی قلبِ تو در لحظه‌یِ حسادت، منقبض می‌شود؛
این همان تابلویِ «ورود ممنوع» است که مرکزِ فرماندهیِ نور در جانت نصب کرده است.
– وقتی در لحظه‌یِ بذلِ مال، جانت منبسط می‌شود؛
این همان تابلویِ «مسیرِ سبز» و «ادامه با سرعتِ مجاز» است.

این دستورات، نه قفس‌اند و نه زنجیر؛
این‌ها «علم‌هایِ نصب شده در مسیر» برایِ رسیدن به مقصدِ سلامت‌اند
(أعلام تُنصب على الطريق ليُهتدى بها).

فرجام: اطاعت، یعنی رانندگیِ هوشمندانه
این است رازِ آیه‌یِ شریفه:
«أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ».
اطاعت، برده‌داری نیست!
اطاعت، یعنی «چشم دوختن به تابلوهایِ راهنماییِ آسمانی».
اطاعت، یعنی قبولِ این حقیقت که معلّمِ ربّانی (اولوالامر)، متخصصِ ترافیکِ جانِ من است؛
او می‌داند در پیچِ تندِ زندگی،
اگر به حرفِ دل (تمنا) گوش دهم، سقوط می‌کنم.
پس او «امر» می‌کند،
یعنی تابلو نصب می‌کند،
یعنی آگاهی می‌بخشد.

ای دل؛
خدا، این «منصبِ نصبِ تابلو» را به کسی نداده است.
قبض و بسطِ این نور و این آلارم‌هایِ باطنی، تنها در یدِ قدرتِ اوست.
ما فقط ناظرِ این تابلوها هستیم.
اگر عاقل باشیم، در هر «وقتِ مشخص» و با هر «علامتِ معین»،
فرمانِ جانمان را با «تابلویِ نور» تنظیم می‌کنیم.
آن کس که حسد می‌ورزد،
در واقع می‌خواهد تابلوهایِ جاده را بکند و پرچم‌هایِ خودساخته‌یِ تمنایش را جایگزینِ «امرِ الله» کند.
اما ما؟ ما رانندگانِ کلاسِ نوریم.
چشمانمان به «امر» اوست.
هر کجا تابلویِ نور هست، آنجا مقصدِ ماست.
و این، زیباترین تعریفِ «اختیار» است:
«اختیار، یعنی انتخابِ آگاهانه‌یِ تابلوهایِ خدا در هیاهویِ جاده.»

بیایید این استعاره‌یِ درخشانِ «تابلوهای راهنمایی و امر» را در آینه‌یِ تمام‌نمایِ کلامِ ثامن‌الحجج، حضرت علی بن موسی الرضا (ع) تماشا کنیم؛
روایتی ژرف از برید بن عمیر شامی که مرزهایِ میانِ حقیقت و توهم را برای همیشه روشن می‌کند:

***

#دلنوشته

نقشه‌یِ روشنِ راه؛ تجلیِ «أمر بین الامرین» در کلامِ ثامن‌الحجج (ع)

ای دل؛
وقتی برید بن عمیر در مرو از امام رضا (ع) معنایِ آن جمله‌یِ رمزآلودِ جدِّ بزرگوارشان امام صادق (ع) را پرسید که: «إِنَّهُ لاَ جَبْرَ وَ لاَ تفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ»، حضرت با قاطعیتی بی‌نظیر، بساطِ دو انحرافِ بزرگِ تاریخِ کلام را درهم پیچید:

– «کدام جبر؟» آن که پندارد خداوند با دستِ خودش گناه را آفریده و فعلِ ما را رقم زده،
آنگاه به جرمِ همان کاری که خودش کرده، ما را در آتش می‌سوزاند! (و این ظلمِ محض و کفر است).
– «کدام تفویض؟» آن که پندارد خداوند درِ کارخانه را تخته کرده،
دستِ خلقت و تدبیر را بسته و بندگان را در برهوتِ هستی به حالِ خود رها کرده است!
(و این شرک است؛ چون شریک تراشیدن برای حاکمیت مطلق اوست).

پس حقیقت کجاست؟
در همین عبارتِ شکوهمندِ امام (ع):
«وُجُودُ السَّبِيلِ إِلَى إِتْيَانِ مَا أُمِرُوا بِهِ وَ تَرْكِ مَا نُهُوا عَنْهُ»؛
يعنی راه باز است!
جاده مسدود نیست.
تابلوهایِ راهنما در طولِ مسیر نصب شده‌اند تا راننده‌یِ جان،
با چشمِ باز بداند چه چیزی «أمر» شده و چه چیزی «نهی» شده است.

—

۱. مهندسیِ اراده‌یِ الهی در طاعت و معصیت
اما مگر می‌شود کاری در این عالم رخ دهد و اراده‌یِ خدا در آن جاری نباشد؟
برید همین را می‌پرسد و پاسخِ امام،
اوجِ زیباییِ «امر بین الامرین» را در روان‌شناسیِ باطنیِ انسان تصویر می‌کند:

– «در قلمروِ طاعات و خوبی‌ها:»
اراده و مشیتِ خدا چگونه است؟
«الْأَمْرُ بِهَا وَ الرِّضَا لَهَا وَ الْمُعَاوَنَةُ عَلَيْهَا»
خداوند هم «فرمان و تابلویِ هدایت» را نصب می‌کند،
هم از آن خشنود است (تبسمِ رضوان)،
و هم به محضِ اینکه بنده قدمی در این راه می‌گذارد،
نسیمِ «معاونت و یاری» را به کمکِ او می‌فرستد.
یاقوتِ سرخِ قلب منبسط می‌شود و بالِ پرواز می‌یابد.
– «در قلمروِ معاصی و تاریکی‌ها:»
اراده و مشیتِ خدا در اینجا چیست؟
آیا خدا گناه را دوست دارد؟ هرگز!
«النَّهْيُ عَنْهَا وَ السَّخَطُ لَهَا وَ الْخِذْلَانُ عَلَيْهَا»
اراده‌یِ خدا در معصیت،
یعنی «نهی کردن»،
یعنی نصبِ تابلویِ «ورود ممنوع»،
یعنی انقباض و اخمِ نور در باطنِ قلب (سخطِ الهی).
و اما «خذلان» چیست؟
خذلان این است که وقتی راننده اصرار دارد پایش را روی پدالِ گناه بگذارد و از تابلو سرپیچی کند، خداوند «دستِ حمایت و کمکِ تکوینی» را از پشتِ اراده‌یِ او برمی‌دارد؛
یعنی او را به حالِ خود و نفسِ سرکشش وا می نهد تا نتیجه‌یِ انتخابش را بچشد!

—

۲. قضایِ نهایی؛ دادگاهِ عادلانه‌یِ وجدان
و در نهایت، وقتی برید از «قضایِ الهی» دربارۀ اعمال می‌پرسد،
امام (ع) پاسخی می‌دهد که دادگاهِ عدلِ الهی را در درونِ جانِ انسان متجلی می‌کند:
«الْحُكْمُ عَلَيْهِمْ بِمَا يَسْتَحِقُّونَهُ عَلَى أَفْعَالِهِمْ مِنَ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»

این است قضا!
قضایِ خدا به معنایِ مجبور کردنِ بنده نیست؛
بلکه «حکمِ عادلانه بر اساسِ انتخابِ خودِ بنده» است.
چون تو خودت تابلو را دیدی،
علامتِ «أمر» را شناختی،
وقتِ توقف را فهمیدی و با اختیارِ تمام،
فرمان را چرخاندی؛
پس ثواب یا عقاب،
چیزی جز بازتابِ عملِ خودِ تو در آینه‌یِ نظامِ هستی نیست.

ای دل؛
با این بیانِ نورانیِ امام رضا (ع)، دیگر هیچ ابهامی باقی نمی‌ماند:
خدا نه ما را عروسکِ خیمه‌شب‌بازیِ جبر کرده است،
و نه ما را در جاده‌یِ پرپیچ‌وخمِ دنیا بی‌سرپرست رها ساخته است.
او با «نصبِ تابلوهایِ امر» و با زبانِ لطیفِ «قبض و بسطِ یاقوتِ سرخ»،
هر لحظه راه را نشان می‌دهد.
انتخاب با ماست:
یا تسلیمِ «نورِ تابلو» شویم و در جاده‌یِ سلامت به مقصد برسیم،
یا چشم بر آلارمِ دل ببندیم و در دره‌یِ تمناهایِ خویش سقوط کنیم.
و این، تمامِ حقیقتِ «امر بین الامرین» است؛
کلاسِ درسِ معلمی که راه را می‌نماید و شاگردی که با دستِ لرزانِ اراده،
سرنوشتِ ابدی‌اش را امضا می‌کند.

#دلنوشته

ارکان پنج‌گانه‌یِ استطاعت؛ مهندسیِ جاده‌یِ هدایت در رساله‌یِ امام هادی (ع)
(ادامه‌یِ دلنوشته بر مدارِ «أمر بین الأمرین» و استعاره‌یِ راننده‌یِ جان)

—

ای دل؛
اگر کلامِ امام رضا (ع) برایِ ما روشن کرد که «أمر بین الأمرین» یعنی «وُجُودُ السَّبِيلِ» (باز بودنِ مسیر و نصبِ تابلوهایِ هدایت)، اینک امام هادی (ع) در آن رساله‌یِ شگفت و بی‌نظیر به مردمِ اهواز، کاپوتِ این حقیقت را بالا می‌زنند و «موتورِ محرکه‌یِ استطاعت» را قطعه به قطعه کالبدشکافی می‌کنند.

حضرت می‌فرمایند:
تکلیف و مسئولیتِ انسان در میانه‌یِ جبر و تفویض،
تنها زمانی تمام و کمال معنا پیدا می‌کند که «۵ رکنِ استطاعت» فراهم باشد.
در همان تمثیلِ زیبایِ جاده و رانندگی:

—

۱. صحّة الخلقة (سلامتِ خودرو و حواسّ راننده)
خداوند پیش از آنکه تابلویِ «ایست» یا «حرکت» را نصب کند،
به راننده «چشمِ بینا، گوشِ شنوا و نورِ عقل و نطق» بخشیده است:
«لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ… لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ».
اگر ماشین ترمز نداشته باشد،
یا چراغ‌هایش کور باشد،
یا راننده چشم دیدن و گوش شنیدن نداشته باشد و در زوالِ عقل به سر ببرد،
جریمه کردنِ او ظلمِ محض است!
به همین دلیل است که فرمود: «لَيْسَ عَلَى الْأَعْمَىٰ حَرَجٌ وَ لَا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ».
خدا تا به جانِ تو «صحتِ خلقت» و تواناییِ ادراکِ تابلوها را عطا نکرده باشد،
هیچ تابلو و فرمانی را بر تو حجت نمی‌کند.

۲. تخلیة السّرب (باز بودنِ مسیر و نبودِ مانعِ محصور کننده)
«سَرب» یعنی همان معبر و مسیری که راننده در آن می‌راند.
«تخلیة السرب» یعنی جاده باز باشد و مانعِ قهرآمیزی دست و پایِ راننده را نبسته باشد.
اگر دزدانِ سرِ گردنه یا ستمگری با اسلحه،
فرمانِ ماشین را از دستِ راننده به زور بربایند و او را وادار به انحراف کنند،
راننده مستضعف است:
«إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ… لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا».
تکلیف وقتی جاری است که اراده‌یِ راننده در چنگالِ یک زنجیرِ خارجی محبوس نشده باشد.

۳. المهلة فی الوقت (فرصت و زمانِ لازم تا خطِّ پایان)
برای رسیدن به مقصد، راننده نیاز به زمان دارد.
«مهلت در وقت» همان دورانِ زندگی از آغازِ بلوغ و تمییز تا فرارسیدنِ اجل است.
اگر پیش از رسیدن به مقصدِ نهایی،
بنزینِ عمر به خطِّ پایان رسید اما راننده تمامِ توانش را گذاشته بود و فرمانش رو به سویِ حق تنظیم شده بود، باخته نیست:
«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ».
این زمان، همان زمینِ بازیِ اختیار است؛
تا زمانی که در وقتی، هر لحظه می‌توانی جهتِ فرمان را اصلاح کنی.

۴. الزّاد و الرّاحلة (توشه و سوختِ ادامه‌یِ مسیر)
ماشینِ بی‌بنزین در بیابان راه نمی‌رود.
انسان بدونِ امکانات، توشه و زمینه‌هایِ مادی و معنوی نمی‌تواند بارِ سنگینِ برخی فرائض را بر دوش بکشد.
به همین دلیل فرمود: «مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ»؛
عذرِ آن فقیری که زاد و راحله برای حج و جهاد ندارد پذیرفته است.
خدا به اندازه‌یِ بنزینی که در باکِ امکاناتت ریخته، از تو مسافت می‌خواهد:
«لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا».

۵. السّبب المَهیّج (موتورِ نیّت و کانونِ اراده: قلب!)
و اما اوجِ بیانِ امام هادی (ع) در این فرازِ پایانی است که پیوندِ تمامِ حواس را با «یاقوتِ سرخِ قلب» عیان می‌کند:
«وَ أَمَّا السَّبَبُ الْمُهَيِّجُ فَهُوَ النِّيَّةُ الَّتِي هِيَ دَاعِيَةُ الْإِنْسَانِ إِلَى جَمِيعِ الْأَفْعَالِ وَ حَاسَّتُهَا الْقَلْبُ»!

ماشینِ سالم هست،
جاده باز است،
مهلت و بنزین هم فراهم است؛
اما ماشین خودبه‌خود راه نمی‌افتد!
چه چیزی استارت می‌زند و چرخ‌ها را به گردش درمی‌آورد؟
«انگیزه و نیّت»!
و جایگاه و اندامِ ادراکِ این نیّت کجاست؟ «الْقَلْب»؛
همان کانونِ قبض و بسط و نقطه‌یِ دریافتِ علمِ آنلاین.
اگر ظاهرِ حرکت درست باشد اما در دل، انگیزه تاریک و ریاکارانه باشد، پوچ است:
«يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ».
و اگر در طوفانِ اجبار و تقیه،
دست و پایِ آدمی به ظاهر اسیر شود ولی دل بر مدارِ حق استوار بماند،
نجات محقق است:
«إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ».

—

جمع‌بندیِ نورانی: قلب، امیرِ تام‌الاختیارِ تمامِ وجود
امام هادی (ع) با این استدلالِ قرآنی به یک قاعده‌یِ طلایی می‌رسند که ستونِ فقراتِ روان‌شناسیِ باطنیِ آل‌محمد (ع) است:

«فَدَلَّ الْقُرْآنُ وَ أَخْبَارُ الرَّسُولِ (ص) أَنَّ الْقَلْبَ مَالِكٌ لِجَمِيعِ الْحَوَاسِّ، يُصَحِّحُ أَفْعَالَهَا، وَ لَا يُبْطِلُ مَا يُصَحِّحُ الْقَلْبُ شَيْئاً.»
دل، پادشاه و مالکِ تمامِ قوایِ توست؛
چشم و گوش و زبان تنها سربازانِ این فرمانده‌اند.
اگر قلب با نیّتی پاک به تابلویِ «امرِ الهی» آری بگوید،
تمامِ حرکاتِ جوارح نورانی می‌شود؛
و اگر قلب بر انقباض و اخمِ نور پا بگذارد و در پیِ تمنّا بدود،
هزاران توجیهِ ظاهری هم نمی‌تواند تباهی‌اش را بپوشاند.

ای دل؛
این است شاهکارِ «امر بین الامرین»:
خدا راننده را مجهز کرد (صحة الخلقة)،
جاده را گشود (تخلیة السرب)،
عمر داد (المهلة)،
توشه بخشید (الزاد)،
و تابلوهایِ هدایت را از طریقِ انبیا و ائمه به عنوانِ «امر و نهی» پیشِ رویش افراشت؛
آنگاه کلیدِ استارت و جهت‌گیریِ نهایی (السبب المَهیّج/النیة) را در دستِ آزادِ «قلب» نهاد تا این بنده باشد که با چشمِ خویش تابلوها را بخواند و عاقبتِ خویش را انتخاب کند.
نه جبری در کار است و نه رهاشدگی؛
همه‌چیز در نهایتِ عدل، حکمت و مهربانیِ پروردگار چیده شده است.

#دلنوشته

جاده‌یِ آزمون و تابلویِ تعریف؛ تجلّیِ عدل در پایان‌بخشِ نامه‌یِ امام هادی (ع)
(ادامه‌ی دلنوشته بر مدارِ «أمر بین الأمرین» و استعاره‌یِ نورانیِ تابلوهایِ هدایت)

—

ای دل؛
آنجا که ارکانِ پنج‌گانه‌یِ استطاعت گرد هم آمدند،
انسان پای در جاده‌ای می‌نهد که وجب به وجبِ آن با حکمت مهندسی شده است.
امام هادی (ع) در بخشِ پایانیِ این منشورِ جاودان،
به سراغِ ژرف‌ترین گره‌هایِ ذهنیِ بشر درباره‌یِ «آزمونِ الهی»، «علمِ ازلی» و آیاتِ به ظاهر دشواری چون «يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ» می‌روند و پنجره‌ای از نور به رویِ یاقوتِ سرخِ دل می‌گشایند.

—

۱. آزمونگاهِ هستی؛ جاده‌ای که عبث ساخته نشده است
اگر ۵ رکن کامل شد (مرکب سالم، جاده باز، زمان در دسترس، توشه مهیا، و نیّت در قلب بیدار)،
دیگر هیچ بهانه‌ای برای درجا زدن باقی نمی‌ماند:
«فَإِذَا اجْتَمَعَ فِي الْإِنْسَانِ كَمَالُ هَذِهِ الْخَمْسَةِ… وَجَبَ عَلَيْهِ الْعَمَلُ».
از این نقطه به بعد، زندگی معنایِ حقیقیِ خود را پیدا می‌کند: «اخْتِبَار و بَلْوَى».

خداوند جاده‌یِ دنیا را تفریح‌گاهِ بطالت نیافریده و این کاروان را سُدیٰ و بی‌هدف رها نکرده است:
«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً».
مرگ و زندگی، دو کرانه‌یِ این پیستِ آزمون‌اند:
«خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا».
تمامیِ ابتلائات،
پیچ‌هایِ خطرناک و گردنه‌هایِ تند،
برای این است که جوهرِ پنهانِ انسان،
میانِ مجاهدت و سازش،
و میانِ صبر و سقوط عیان شود.

—

۲. رازِ آزمون با وجودِ علمِ پیشینِ حق: «ظهورِ عدل، نه کشفِ مجهول!»
در این میانه، پرسشی کهن و وسوسه‌انگیز در ذهنِ مسافر جان می‌گیرد:
«اگر پروردگار از ازل می‌داند که کدام راننده به سلامت به مقصد می‌رسد و کدام‌یک در درّه سقوط می‌کند، پس این آزمون برای چیست؟»

پاسخِ امام هادی (ع) آبِ پاکی را بر دستِ اهلِ توهم می‌ریزد:
بله! خدا پیش از آفرینشِ جاده و راننده، پایانِ کارِ همه را می‌دانست:
«وَ لَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ»؛
خدا می‌داند که اگر اهلِ عصیان هزار بار هم به دنیا بازگردانده شوند،
باز همان فرمانِ انحرافی را خواهند چرخاند!
اما چرا آزمون؟
«وَ إِنَّمَا اخْتَبَرَهُمْ لِيُعَلِّمَهُمْ عَدْلَهُ، وَ لَا يُعَذِّبَهُمْ إِلَّا بِحُجَّةٍ بَعْدَ الْفِعْلِ»!
خداوند بر اساسِ علمِ غیبش کسی را مجازات نمی‌کند؛
دادگاهِ الهی دادگاهِ «بیّنه و اقدام» است.
اگر پیش از حرکت و خطا، راننده را جریمه کنند یا به بند کشند، فریاد برمی‌آورد که:
«پروردگارا!
چرا به من مهلت ندادی؟
چرا تابلویی نصب نکردی و پیامبری نفرستادی تا خود انتخاب کنم؟»
(لَوْ لَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولاً).
آزمون برای این است که راننده‌یِ جان، ردِّ ترمز و انحرافِ عمدیِ خویش را با چشمانِ خود ببیند تا در قیامت، هیچ حجّتی علیهِ پروردگار نماند: «وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً».

—

۳. تابلویِ تعریف؛ رازگشایی از «یَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ»
و چه بسیارند کسانی که با تکیه بر ظاهرِ آیاتی چون «یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ»،
خواسته‌اند بارِ سنگینِ گناهانشان را بر دوشِ قضا و قدرِ جبری بیندازند!
امام هادی (ع) با تیغِ برّانِ حکمت،
این پرده‌یِ پندار را می‌درند و می‌فرمایند این آیات بر دو معنا جاری است:

۱. «اعلامِ قدرتِ مطلقه:»
خدا قادر است دستِ راننده را ببندد و ماشین را با کنترلِ از راهِ دور به مقصد برساند یا در پرتگاه بیندازد؛ امّا اگر چنین کند، دیگر نه بهشت پاداشی دارد و نه جهنم کیفری!
عدلِ الهی با جبر سازگار نیست.
۲. «هدایت به معنایِ «تعریف و تابلوگذاری»:»
امام چه شاهدِ شگفت‌انگیزی از قرآن می‌آورند:
«وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَىٰ عَلَى الْهُدَىٰ»!
می‌فرماید: «فَهَدَيْنَاهُمْ» یعنی «عَرَّفْنَاهُمْ»؛
یعنی ما حقیقتِ راه را به آنها «شناساندیم»؛
تابلوهایِ مسیر را نصب کردیم و پیچِ خطرناک را نشان دادیم.
اما پاسخِ آنان چه بود؟
تابلویِ روشنِ هدایت را دیدند،
آلارمِ قبضِ یاقوتِ سرخ را حس کردند،
ولی «نابینایی و کوریِ تمنا را بر روشناییِ هدایت ترجیح دادند!»
اگر خدا آنها را مجبور کرده بود، چگونه ممکن بود بتوانند گمراه شوند؟!
گمراهی، محصولِ مستقیمِ آن لحظه‌ای است که راننده تابلو را می‌بیند،
اما از رویِ لجاجت و هوایِ نفس، فرمان را به سویِ تاریکی می‌گرداند.

—

۴. مأمنِ محکمات و گردابِ متشابهات
و در فرجامِ رساله، امام هادی (ع) هشداری بالینی و درمانی به روانِ آدمی می‌دهند:
آنان که دلی کج‌رفتار و بیمار دارند (فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ)،
همواره به دنبالِ جملات و آیاتِ دوپهلو و متشابه‌اند تا بهانه‌ای برای تسلیم شدن در برابرِ تمنّاهایِ نفسانی بتراشند و بگویند: «خواستِ خدا بود که ما چنین شدیم!».
امّا صاحبانِ خردِ ناب و قلبِ سلیم (أُولُوا الْأَلْبَابِ)،
ریسمانِ جان را به «مُحکَمات» گره می‌زنند؛
همان تابلوهایِ شفاف، قاطع و خلل‌ناپذیری که اعلام می‌کنند:
خداوند عادل است،
راه گشوده است،
چراغِ عقل روشن است،
و مسئولیتِ دیدن یا کور ماندن، بر عهده‌یِ چشمِ جانِ خودِ توست:
«فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهَا».

—

آرامش در پناهِ تابلوهایِ نور
ای دل؛
این پایان‌نامه‌یِ شکوهمندِ امام هادی (ع)، منظومه‌یِ «امر بین الامرین» را کامل می‌کند:
خدا با نورِ آل‌محمد (ع)، تابلوهایِ «امر و نهی» را در جاده‌یِ جانِ ما برافراشته است.
«هدایت»، دستگیریِ جبری و خلبانِ خودکار نیست؛
هدایت، «نصبِ عَلَم» و «تعریفِ صراط» است.
یاقوتِ سرخِ قلبِ ما در هر لحظه،
بازتابِ آنلاینِ این تابلوها را به زبانِ قبض و بسط دریافت می‌کند.
خدا راه را گشود،
توشه را داد،
ابزار را بخشید
و حجت را تمام کرد
تا در غوغایِ تمنّاها،
با تکیه بر فضلش بگوییم:

«وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ إِلَى الْقَوْلِ وَ الْعَمَلِ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى،
وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ نِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ.»

#دلنوشته

نامه‌ای بر بالِ نور؛ کالبدشکافیِ «صُنعِ خدا» و «کسبِ بنده» در یاقوتِ سرخِ دل

ای دل؛
ببین نامه‌یِ امام صادق (ع) چگونه درست در مرکزِ میدانِ قلب فرود می‌آید؛
درست همان‌جایی که در رساله‌یِ امام هادی (ع) به عنوانِ «السبب المَهیّج» و موتورِ استارتِ تمامِ قوایِ ادراکی و جوارحی معرفی شد.
اکنون عبدالملک بن أعیَن، پرسشی به عمقِ تمامِ تاریخِ حیرتِ آدمی پیشِ رویِ امام می‌گذارد:
«سَأَلْتَ عَنِ الْمَعْرِفَةِ مَا هِيَ؟»
این «معرفت» چیست که همه جا سخن از نورِ آن است؟
آیا بافتنیِ ذهنِ ماست؟
آیا حاصلِ تلاش و دسترنجِ خودِ بنده است؟

پاسخِ امام، جراحیِ موشکافانه‌ای بر روان و روحِ آدمی است؛
پاسخی که مرزِ میانِ «جبر» و «تفویض» را با ظرافتِ یک تارِ مو از هم جدا می‌کند:

«إِنَّ الْمَعْرِفَةَ مِنْ صُنْعِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْقَلْبِ مَخْلُوقَةٌ، وَ الْجُحُودَ صُنْعُ اللَّهِ فِي الْقَلْبِ مَخْلُوقٌ… وَ لَهُمْ فِيهِمَا الِاخْتِيَارُ مِنَ الِاكْتِسَابِ»

—

۱. مانیتورِ قلب و پدیده‌هایِ خلق‌شده‌یِ حق (صُنعِ الله)
در همان تمثیلِ رانندگی و مرکزِ کنترل:
راننده‌یِ یک خودرو هرگز خودش «پیکسل‌هایِ مانیتورِ کیلومترشمار» یا «لامپ‌هایِ هشدارِ داشبورد» را خلق نمی‌کند!
آن نوری که رویِ داشبورد به عنوانِ «چراغِ سبزِ مسیرِ روشن» روشن می‌شود،
و آن نوری که به عنوانِ «چراغِ قرمزِ آلارمِ خطر» چشمک می‌زند،
هر دو ساخته و پرداخته‌یِ مهندسِ آفرینش در کارخانه‌یِ خلقت‌اند.

امام می‌فرماید:
ای انسان!
مپندار که تو خود «حقیقتِ معرفت» را آفریده‌ای!
«معرفت»، همان تابشِ مستقیمِ نورِ حق و آگاهیِ شفافی است که خدا مانندِ گوهری زنده در عمقِ یاقوتِ سرخِ قلبِ تو خلق کرده است.
و شگفت‌تر آنکه: «جُحود» (احساسِ تاریکِ انکار و قفل‌شدگیِ دل) نیز حالتی است که در کارگاهِ تکوین، به عنوانِ عکس‌العملِ روی‌گردانی، آفریده‌یِ خداست.
بندگان نه سازنده‌یِ نرم‌افزارِ «معرفت»اند و نه مخترعِ سازوکارِ «جحود»؛
این دو، ظرفیت‌ها و واقعیت‌هایِ از پیش طراحی‌شده در ذاتِ روانِ آدمی هستند:
«وَ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهِمَا مِنْ صُنْعٍ».

—

۲. کلیدِ اکتساب؛ انتخاب با کدام اشتهاست؟
اما اگر هر دو صُنعِ خدا در قلب‌اند،
پس چرا یکی اهلِ بهشت می‌شود و دیگری در قعرِ آتش سقوط می‌کند؟
امام صادق (ع) نقطه‌یِ پرگارِ عدالت را آشکار می‌سازند:
«وَ لَهُمْ فِيهِمَا الِاخْتِيَارُ مِنَ الِاكْتِسَابِ»؛
اختیار در «اکتساب» است!
یعنی در «کلیک کردن»، در «دست دراز کردن» و «انتخابِ گرایش»!

امام کلمه‌ای بسیار دقیق و روان‌شناسانه به کار می‌برند:
«شَهوَة» (میل، رغبت، گرایشِ اشتهاگونه‌یِ دل):

«فَبِشَهْوَتِهِمُ الْإِيمَانَ اخْتَارُوا الْمَعْرِفَةَ…»
آن بنده‌ای که در جانش اشتها و تشنگی برای راستی، تسلیم و نور دارد،
دستش را به سمتِ آن گنجینه‌یِ آماده‌یِ «معرفت» دراز می‌کند.
او بر آن تابلویِ نورانیِ داشبورد کلیک می‌کند،
آن را در آغوش می‌کشد و با این «کسبِ اختیاری»،
به توفیقِ الهی تبدیل به «مؤمنِ عارف» می‌شود.
«وَ بِشَهْوَتِهِمُ الْكُفْرَ اخْتَارُوا الْجُحُودَ…»
اما آن‌که اشتهایِ استکبار، برتری‌جویی و تمنّایِ تاریکِ نفس دارد،
با اینکه نور در برابرش عیان است،
دست بر گزینه‌یِ «جحود و انکار» می‌گذارد؛
چشم بر هم می‌نهد و روی برمی‌گرداند.
خدا هم او را به همان انتخابی که با اشتها خریده، وامی‌گذارد (خِذلان)،
و او به دستِ خویش «کافرِ جاهدِ گمراه» می‌گردد.

—

۳. ترازویِ جزا: نه بر صُنعِ اولیه، بلکه بر «خریداریِ دل»
اینجاست که ریشه‌یِ مغالطه‌یِ اهلِ جبر برای همیشه می‌سوزد.
پاداش و عقاب بر سرِ این نیست که چرا خدا در تو حسّ معرفت یا انکار را به ودیعه نهاد؛
کیفر و پاداش درست بر سرِ همین «انتخاب و اکتساب» است:
«فَبِالاخْتِيَارِ وَ الِاكْتِسَابِ عَاقَبَهُمُ اللَّهُ وَ أَثَابَهُمْ».

خداوند هر دو سفره را به صُنعِ خود در سراچه‌یِ سینه پهن کرد:
سفره‌یِ حیات‌بخشِ نور (معرفت)
و پرتگاهِ منجمدکننده‌یِ سیاهی (جحود).
سپس فرمود:
ای مسافر!
ای راننده‌یِ جان!
اشتهایِ تو به کدام سو مایل است؟
آیا نورِ علمِ آل‌محمد (ع) را می‌چشی و بر مدارِ آن طپش‌هایِ یاقوتِ سرخ را آرام می‌کنی،
یا با کوریِ خودخواسته، به انکار و عناد پناه می‌بری؟

—

پیوندِ دل با آیه‌یِ ۱۰۴ انعام
ای دل؛
ببین این نامه‌یِ امام صادق (ع) با چه زلالیِ شگفت‌انگیزی بر همان آیه‌یِ آغازینِ بحثِ ما منطبق می‌شود:
«قَدْ جَاءَكُمْ بَصَائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ ۖ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ ۖ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهَا ۚ وَ مَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ»

«بَصَائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ»:
همان «صُنعِ خدا»ست؛
تابلوها و امکانِ معرفتی که از سویِ او آفریده و نازل شده است.
«فَمَنْ أَبْصَرَ … وَ مَنْ عَمِيَ»:
همان «اختیارِ از رویِ اکتساب و شهوتِ باطنی» است؛
یکی با میل به نور، بینایی را کسب می‌کند
و دیگری با میل به تاریکی، کوری را برمی‌گزیند.
«وَ مَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ»:
ردّ تفویض و جبر با هم است؛
معلمِ نور ضامنِ انتخابِ اجباریِ تو نیست،
او تنها تابلویِ حق را برافراشته است تا خودت با دستِ اراده و سلامتِ عقل، سرنوشتِ ابدی‌ات را در صحیفه‌یِ جان رقم بزنی.

#دلنوشته

لنگرگاهِ کشتیِ نوح در گردابِ حیرت؛ ترازویِ عدلِ مجتبوی (ع)

ای دل؛
ببین این سیرِ دلدادگی چگونه قطره‌قطره به اقیانوس می‌رسد!
آنجا که حسن بصری قلم به دست می‌گیرد، اعترافی تاریخی بر زبانش جاری می‌شود:
اعتراف به اینکه در گرداب‌هایِ سهمگینِ امواجِ فکری،
هیچ لنگری جز آل‌محمد (ع) حافظِ جان و خرد نیست:
«أَنْتُمُ الْفُلْكُ الْجَارِيَةُ فِي اللُّجَجِ الْغَامِرَةِ… أَوْ كَسَفِينَةِ نُوحٍ ع».
او از بیماریِ مزمنِ امت پرده برمی‌دارد:
«حیرت در استطاعت و نزاع در قدر».
سرگردانیِ انسانِ دورافتاده از سرچشمه‌یِ وحی،
که یا در منجلابِ جبر غرق می‌شود و خدا را ظالم می‌پندارد،
یا در سرابِ تفویض سقوط می‌کند و خدا را عاجز می‌خواند!

اما پاسخِ سبطِ اکبر، امام مجتبی (ع)،
نه یک استدلالِ خشکِ کلامی،
بلکه هندسه‌ای قدسی از روان و خلقتِ انسان است؛
منشوری که پایه‌هایِ «أمر بین الأمرین» را با استوارترین کلمات بنا می‌نهد:

—

۱. مرزِ کفر و فجور؛ ترازویِ ازلیِ قدر و عمل
امام (ع) در همان آغاز، دو پرتگاهِ هلاکت‌بار را علامت‌گذاری می‌کنند:
«فَمَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّهِ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُهُ فَقَدْ كَفَرَ»
پرتگاهِ نخست؛ نفیِ علمِ محیطِ ازلی.
آن‌کس که بپندارد کاری در این عالم رخ می‌دهد بی‌آنکه در احاطه‌یِ علمیِ حق باشد،
یا تقدیری را خارج از ملکوتِ او بداند،
کفر ورزیده است.
«وَ مَنْ أَحَالَ الْمَعَاصِيَ عَلَى اللَّهِ فَقَدْ فَجَرَ»
پرتگاهِ دوم؛ فرافکنیِ گناه به ساحتِ پروردگار!
آن کس که لغزشِ پا، چرخشِ هوس‌آلودِ فرمانِ دل و گناهِ عمدی‌اش را به گردنِ «قسمت و خواستِ خدا» بیندازد، فاجر و پرده‌در است.
چه‌قدر این جمله برایِ روان‌پزشکِ جان آشناست:
تمایلِ همیشگیِ نفسِ گریزپا برای تبرئه‌یِ خود و مقصر دانستنِ مبدأ هستی!

—

۲. شکوهِ سلطنتِ حق؛ مالکیت در عینِ واگذاریِ تمکّن
سپس امام با عباراتی شگفت‌انگیز، توهمِ «جبر» و پندارِ «تفویض» را همزمان فرو می‌ریزند:
«إِنَّ اللَّهَ لَمْ يُطَعْ مُكْرِهاً»
(نه جبر است؛ چرا که اگر به اکراه و زور اطاعت می‌شد، عبودیت بی‌معنا بود).
«وَ لَمْ يُعْصَ مَغْلُوباً» (نه عجز و شکستِ حق است؛ گناهکار با معصیتش نمی‌تواند بر اراده و ملکوتِ خدا چیره شود).
«وَ لَمْ يُهْمِلِ الْعِبَادَ سُدًى مِنَ الْمَمْلَكَةِ» (و نه تفویض و رهاسازیِ مطلق؛ خدا بندگان را یله و رها به امانِ خود نگذاشته است).

پس حقیقت چیست؟
امام قاعده‌یِ طلاییِ حاکمیت را تبیین می‌فرمایند:
«بَلْ هُوَ الْمَالِكُ لِمَا مَلَّكَهُمْ وَ الْقَادِرُ عَلَى مَا عَلَيْهِ أَقْدَرَهُمْ»

او قدرتی به انسان بخشید، اما سندِ قدرت را از یدِ قدرتِ خود خارج نکرد!
مانند پدری که سوییچِ اتومبیل را به فرزند می‌دهد و کنارِ او می‌نشیند؛
فرزند رانندگی می‌کند و پدال را می‌فشارد،
اما خودرو، انرژی، جاده و حتی توانِ ترمز کردنِ اضطراری، کماکان در یدِ قدرتِ پدر است.

—

۳. جنسِ تابلوها: تخییر و تحذیر، نه زنجیر و مسخ
حال بنگر که امام حسن (ع) مفهومِ «امر و نهی» را چگونه تفسیر می‌فرمایند؛
درست همان تابلویِ راهنماییِ جاده‌یِ معرفت:
«بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْيِيراً وَ نَهَاهُمْ تَحْذِيراً»
خدا امر کرد تا زمینه‌یِ «اختیار» و پرواز فراهم شود،
و نهی کرد تا از رویِ «هشدار و پروا دادن» پرتگاه را نشان دهد،
نه اینکه با غل و زنجیر بنده را به این سو و آن سو بکشد!

اگر بنده تصمیم به اطاعت بگیرد:
«لَمْ يَجِدُوا عَنْهَا صَادّاً»؛
راه باز است و هیچ مانعی از سویِ حق بر سرِ راهِ صعودش پدید نمی‌آید.
و اگر به سویِ گناه خیز بردارد:
گاه خداوند از سرِ رحمت و فضلش حائلی می‌افکند و ترمزِ این سقوط را می‌کشد،
اما اگر به مقتضایِ حکمت مهلت داد و مانع نشد:
«فَلَيْسَ هُوَ الَّذِي حَمَلَهُمْ عَلَيْهَا جَبْراً وَ لَا أُلْزِمُوهَا كَرْهاً»؛
هرگز خدا نبوده که او را به زور در پرتگاه انداخته باشد!

—

۴. نه فرشته‌یِ بی‌اختیار، نه درنده‌یِ رهاشده؛ منّتِ بصیرت!
امام حسن (ع) در فرازی دیگر، مرزِ انسانیتِ انسان را مشخص می‌کنند:
خداوند انسان را فرشته نیافرید:
«لَا جَبْلًا لَهُمْ عَلَى مَا أَمَرَهُمْ بِهِ فَيَكُونُوا كَالْمَلَائِكَةِ»
فرشتگان در سرشتِ خود ناگزیر از تسبیح‌اند؛
شهوت و غضب و تردیدی در آنها تعبیه نشده است.
اما انسان آفریده شد تا در میانِ کشاکشِ گرایش‌ها،
با اراده‌یِ خویش رو به قبله کند.
خداوند بر انسان منّت نهاد، نه با اجبار، بلکه با چه چیز؟
با همان کلیدواژه‌هایِ بنیادینِ قرآن:
«بَلْ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِأَنْ بَصَّرَهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ وَ حَذَّرَهُمْ وَ أَمَرَهُمْ وَ نَهَاهُمْ»

بصیرت بخشید (بَصَّرَهُم)،
شناخت و معرفت را در دل به ودیعه نهاد (عَرَّفَهُم – همان صُنعِ مخلوق در قلب)،
هشدار داد (حَذَّرَهُم)،
و تابلوهایِ اوامر و نواهی را در امتدادِ مسیر برافراشت.

—

پیوندِ خورشیدِ مجتبوی با آیاتِ انعام
ای دل؛
ببین کلامِ امام حسن (ع) چگونه پژواکِ مستقیمِ آیاتِ ۱۰۴ و ۱۰۷ سوره‌یِ انعام است:
آن‌جا که فرمود:
«فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ»،
عیناً ترجمانِ کلامِ حق است که فرمود:
«وَ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا أَشْرَكُوا ۗ وَ مَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً»!
اگر اراده‌یِ تکوینی و قهریِ خدا بر این قرار می‌گرفت،
احدی مشرک نمی‌شد و همه چون ملائکه در صفِ تسلیمِ محض بودند؛
اما شکوهِ امانتِ الهی و ارزشِ طپش‌هایِ یاقوتِ سرخِ دل در این است که انسان،
این مرکب را با پایِ اختیار و از سرِ اشتها به نور براند.

سلامِ امام در پایانِ نامه، خود نشانه‌ای بر این صراطِ مستقیم است:
«وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى»؛
درود بر آن مسافری که چشم از تابلوهایِ هدایت برنمی‌دارد و در کشاکشِ امواجِ کوبنده‌یِ تمنّاها،
دست در دامنِ این سفینه‌یِ نجات می‌زند.

#دلنوشته

آلارمِ قرمز در عمقِ یاقوتِ سرخ؛ کالبدشکافیِ «حائلِ دل» و ترجیحِ کورِ حسود
(ادامه‌یِ دلنوشته بر مدارِ «یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» و رازِ طغیانِ قومِ ثمود)

—

ای دل؛
ببین این روایتِ امام صادق (ع) چگونه پرده از ژرف‌ترین، مخوف‌ترین و در عین حال بالینی‌ترین لایه‌یِ روانِ انسان برمی‌دارد!
اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که تئوری‌هایِ خشکِ کلامی رنگ می‌بازند و «پزشکیِ روح و روان» آغاز می‌شود.

همه‌یِ ما بارها این آیه‌یِ تکان‌دهنده را شنیده‌ایم:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» (انفال / ۲۴)

اما آیا حائل شدنِ خدا میانِ انسان و قلبش، یک جبرِ محصور کننده است؟
آیا خدا دلِ کسی را بی‌دلیل قفل می‌کند؟
پاسخِ امام صادق (ع) مانندِ یک اسکنِ فوق‌دقیق از لحظه‌یِ ارتکابِ گناه و حسادت است؛
تصویری از یک کشاکشِ هولناک در اتاقِ فرمانِ وجود:

«يَشْتَهِي سَمْعُهُ وَ بَصَرُهُ وَ لِسَانُهُ وَ يَدُهُ وَ قَلْبُهُ… أَمَا إِنَّهُ لَا يَأْتِيهِ إِلَّا وَ قَلْبُهُ مُنْكِرٌ! لَا يَقْبَلُ الَّذِي يَأْتِي، يَعْرِفُ أَنَّ الْحَقَّ غَيْرُهُ!»

—

۱. مکانیزمِ بالینیِ حائل؛ چراغِ قرمزِ وجدان در میانه‌یِ شهوت
تصور کن راننده‌ای را که تمامِ حواس و اندامش — گوش و چشم و دست و زبانش — مستِ سرعت و تمنّایِ سبقتِ غیرمجاز شده است؛
شهوتِ گناه، آتشِ حسد و تمنایِ کور، تمامِ جوارح را به سویِ درّه می‌کِشاند و درست در همان لحظه که راننده پدالِ معصیت را می‌فشارد، خدا در مانیتورِ داشبورد حائل می‌شود!»

خدا چگونه حائل می‌شود؟
با «انکارِ باطنیِ قلب»!
یاقوتِ سرخِ دل تیر می‌کشد؛
آلارمِ قبض به صدا درمی‌آید؛
نوری سرخ و هشداردهنده در اعماقِ جان چشمک می‌زند و فریاد می‌کشد:
«نکن! این راه به پرتگاه می‌رسد! حق این نیست!»
امام می‌فرماید:
هیچ انسانی گناه نمی‌کند مگر اینکه در همان لحظه‌یِ ارتکاب،
در عمقِ دلش می‌داند و می‌فهمد که حقیقت چیزِ دیگری است (يَعْرِفُ أَنَّ الْحَقَّ غَيْرُهُ)،
و قلبش آن کار را زشت می‌شمارد و پس می‌زند (وَ قَلْبُهُ مُنْكِرٌ).

این همان کلامِ گرانبهایِ حکمت است:
«إِذَا نَفَرَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ شَيْءٍ فَاجْتَنِبُوهُ»؛
وقتی یاقوتِ دل از کاری رمید و تیره شد، ترمز کن!
این همان حائلِ رحمانیِ خداست که می‌خواهد تو را از دهانه‌یِ آتش نجات دهد.

—

۲. تراژدیِ حسود؛ ترجیحِ آگاهانه‌یِ نار بر نور!
و اینجاست که اوجِ خباثتِ «حسد» و تلخیِ «اختیارِ سوء» آشکار می‌شود.
حسود غافل نیست؛
نادان نیست؛
او تابلویِ ورودممنوع را دیده است؛
آلارمِ دردناکِ دلش را حس کرده است؛
اما چون «تمنایِ نفس» و بغضِ ابلیسی در او زبانه می‌کشد،
چشم بر آلارم می‌بندد،
تابلویِ هشدار را با دست کنار می‌زند و با تصمیمِ کاملاً آگاهانه،
«نور را فدایِ نار» می‌کند!

این همان تعریفِ قرآن از سرکشیِ قومِ ثمود است:
«وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَىٰ عَلَى الْهُدَىٰ» (فصلت / ۱۷)

امام صادق (ع) چه زیبا پرده از واژه‌یِ «فَهَدَيْنَاهُم» برمی‌دارند:
«خداوند آنان را نهی فرمود و راه را شناساند؛
ولی آنان با اینکه هدایت را می‌شناختند (وَ هُمْ يَعْرِفُونَ)،
کوری را دوست داشتند و بر بینایی ترجیح دادند!»

کلمه‌یِ «اسْتَحَبُّوا»، شاه‌کلیدِ بحثِ ماست:
«استحباب» یعنی با میل، با شهوت، با رغبت و از رویِ حُبّ و تمنا برگزیدن!
نه جبری در کار بود و نه کمبودِ راهنمایی؛
تابلو نصب بود،
پیامبر در میانشان ایستاده بود،
ناقة‌الله آیتِ آشکار بود،
ولی اشتهایِ تاریکِ دلشان،
کوریِ طغیان را بر بیناییِ تسلیم ترجیح داد:
«فَأَخَذَتْهُمْ صَاعِقَةُ الْعَذَابِ الْهُونِ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»؛
عذاب فرود آمد،
دقیقاً به خاطرِ همان چیزی که خود «کسب» کردند (بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ)!

—

۳. تبیینِ ائمه (ع): هدایتِ تعریف و اتمامِ حجت
امام صادق (ع) با سه آیه‌یِ کلیدی،
معمایِ «بین الامرین» را برای همیشه حل می‌کنند:

۱. «وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدَاهُمْ حَتَّىٰ يُبَيِّنَ لَهُمْ مَا يَتَّقُونَ»
خدا هرگز تازیانه‌یِ خذلان را فرود نمی‌آورد مگر بعد از آنکه مرزهایِ «رضا و سخط» را شفاف رویِ تابلوها حک کرده باشد (يُعَرِّفَهُمْ مَا يُرْضِيهِ وَ مَا يُسْخِطُهُ).
۲. «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا»
خدا در آزمایشگاهِ خلقت،
به جانِ آدمی شناساند و روشن ساخت که چه کاری را باید پیش بگیرد و از چه پرتگاهی بگریزد (بَيَّنَ لَهَا مَا تَأْتِي وَ مَا تَتْرُكُ).
۳. «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»
می‌فرماید: «هَدَیناهُ» یعنی «عَرَّفْنَاهُ»؛
ما جاده را نشان دادیم،
حال این راننده‌یِ مختار است که یا شاکرانه گاز را در مسیرِ نور بفشارد،
یا ناسپاسانه فرمان را به سویِ تاریکی بپیچاند (فَإِمَّا آخِذٌ وَ إِمَّا تَارِكٌ).

—

۴. روزِ گواهیِ سنسورها؛ بن‌بستِ فرافکنی
ای دل؛
در روزِ رستاخیز، وقتی پرده‌ها کنار می‌رود، کاروانِ دشمنانِ نور به صف می‌شوند:
«وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ».
آنجاست که دیگر زبان‌ها مجالی برای بافتنِ توجیهاتِ جبری ندارند!
خدا زبان را می‌بندد و سنسورهایِ دریافت‌کننده‌یِ نور و آلارم را به سخن درمی‌آورد:
«شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصَارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»

گوش شهادت می‌دهد: «من تابلویِ هشدار را شنیدم!»
چشم شهادت می‌دهد: «من نورِ بیناتِ آل‌محمد ع را دیدم!»
پوست و اعضا شهادت می‌دهند: «ما تیر کشیدنِ قلب و آلارمِ حائلِ الهی را حس کردیم، ولی او با دستِ اراده، کوری را خرید و نور را پس زد!»

—

فرجامِ سخن؛ ایستادن بر دوراهیِ سخت
این همان «امرٌ بینَ الأمرین» است:
خدا بستر را ساخت (صُنع)،
تابلو را کوبید (تعریف)،
آلارمِ قلب را در لحظه‌یِ خطر به صدا درآورد (یَحُولُ)،
و انسان را بر این «دوراهیِ سخت» قرار داد تا جوهرِ ایمان و نجاستِ حسد از هم تمیز داده شود.
آنان که با صفایِ باطن، به ندایِ یاقوتِ سرخ لبیک گفتند، اهلِ نجات شدند:
«وَ نَجَّيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَ كَانُوا يَتَّقُونَ»؛
و آنان که با کبر و حسد، کوری را بر بینایی ترجیح دادند،
در صاعقه‌یِ همان آتشی سوختند که خود هیزمش را با «اکتسابِ شهوت» برافروخته بودند.

«أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» + «وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ»

[سورة الأنفال (۸): الآيات ۲۴ الى ۲۵]
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ 
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ 
وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (۲۴)
اى كسانى كه ايمان آورده‌‏ايد، چون خدا و پيامبر، شما را به چيزى فرا خواندند كه به شما حيات مى‌‏بخشد، آنان را اجابت كنيد، و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل مى‏‌گردد ،
و هم در نزد او محشور خواهيد شد.
وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (۲۵)
و از فتنه‏‌اى كه تنها به ستمكاران شما نمى‌‏رسد بترسيد و بدانيد كه خدا سخت‌‏كيفر است.
***

[ سورة البقرة (۲): آية ۲۴۵]
مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً 
وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (۲۴۵)
كيست آن كس كه به [بندگانِ‏] خدا وام نيكويى دهد تا [خدا] آن را براى او چند برابر بيفزايد؟
و خداست كه [در معيشت بندگان‏ « رزقِ نورانیِ قلبِ بندگان »] تنگى و گشايش پديد مى‌‏آورد؛
و به سوى او بازگردانده مى‏‌شويد.

این آلارم حائل، همان قبض نور قلب است!
این دلنوشته‌، جمع‌بندیِ این سلوکِ نورانی است؛
تلاشی برای به تصویر کشیدنِ این رابطه‌یِ زنده و «آنلاین» میانِ بنده و خدایی که معلمِ اول و ولیّ مطلق است.

***

#دلنوشته

«آلارمِ حائل»؛ صدایِ زنده و آنلاینِ آموزگار در ملکوتِ قلب

ما گمان می‌کردیم هدایت،
کتابی است که در دوردست‌ها رویِ طاقچه مانده است و معلمی که در کتاب‌ها سخن می‌گوید.
اما وقتی به این آیاتِ نورانی خیره می‌شویم،
پرده‌ها کنار می‌رود و حقیقتِ «ولایت» رخ می‌نماید:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ».

پروردگارِ مهربان،
آن معلمِ اول که «نورِ آسمان‌ها و زمین» است،
برایِ شاگردانش سیستمِ هدایتی آفریده که در هیچ کلاسِ درسی یافت نمی‌شود.
او معلمی نیست که در دوردست‌ها بنشیند؛
او در متنِ قلبِ ما،
در مشکاتِ وجودِ ما،
ایستاده است و با یک زبانِ اختصاصی با ما سخن می‌گوید: «قَبض» و «بَسط».

۱. آلارمِ حائل؛ مرزِ میانِ تمنا و حقیقت
این «حائل شدنِ خدا میانِ انسان و قلبش»، یک سدِ اجباری نیست؛
یک «آلارمِ آنلاین» است.
تصور کن بنده برایِ رسیدن به یک تمنایِ نفسانی یا یک تصمیمِ ناصواب خیز برداشته است.
در همان لحظه،
در همان ثانیه‌یِ حساسِ «انتخاب»،
معلمِ مهربان،
نوری را که در قلب شاگردش جاری بود، اندکی «قبض» می‌کند.
این انقباض، این «فشارِ کوچکِ روحی» یا این «سنگینیِ ناگهانی»، همان آلارمِ حائل است.
این پیامِ خدای مهربان و معلم است که می‌گوید:
«بنده! این مسیر به تاریکی می‌رسد.
این انتخاب، با نورِ ولایتِ من همخوانی ندارد.»

۲. اختیار؛ کلاسِ درسِ مسئولیت
زیباییِ ماجرا اینجاست که خدا «سلبِ اختیار» نمی‌کند.
آن «قبض» و آن «سنگینی» در قلب،
فقط یک تابلو است؛
یک تابلویِ توقف!
اما آنکه دستِ خود را رویِ فرمانِ زندگی دارد، «تو» هستی.
این مرزِ باریکِ ولایت است:
معلم، نور را کم می‌کند تا تو «تاریکیِ راه» را ببینی،
اما تو را از حرکت باز نمی‌دارد.
تو می‌توانی بر آن قبض و آن ندایِ درونی پا بگذاری و همچنان به سمتِ تمنایِ خود بروی،
و می‌توانی با ادبِ شاگردی،
در برابرِ این «قبض» بایستی،
از آن تمنا دست بکشی و به «بسط» و آرامشِ الهی برگردی.

۳. ولایت؛ یعنی «خروج از ظلمات به نور»
وقتی می‌گوییم «الله ولی الذین آمنوا»، یعنی همین!
یعنی خدا خودش شخصاً مدیریتِ هدایتِ ما را بر عهده گرفته است.
اوست که با قبض و بسط،
با «فشارِ درونی» هنگامِ خطا و «آرامشِ درونی» هنگامِ صواب،
دارد به ما درس می‌دهد.
این آیه در سوره‌یِ بقره که می‌فرماید:
«وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ»،
دقیقاً نقشه‌یِ همین سیستمِ آموزشی است.
او روزیِ نوریِ قلبِ ما را کم و زیاد می‌کند تا ما بفهمیم کجا هستیم.
این قبض، عذاب نیست؛ «آلارم» است.
این دردِ کوچکِ در سینه، هشدارِ بزرگی است که از «بیماریِ غفلت» نجاتمان دهد.

نتیجه‌یِ درس:
ای دل،
امروز هرگاه در قلبت احساسِ «قبضی» کردی،
هرگاه «سنگینیِ غیرموجهی» در سینه داشتی،
درنگ کن!
گمان مبر که اتفاقی است.
این صدایِ همان «کوبه» است؛
این صدایِ معلمی است که می‌گوید:
«بنده! میانِ تو و قلبت حائل شده‌ام تا راه را گم نکنی.»
این همان «دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ» است.
این قبض، همان دعوتی است که به تو حیات می‌بخشد.

خوشا به حالِ شاگردی که به محضِ شنیدنِ این آلارمِ حائل،
می‌ایستد، ترمز می‌کند و تسلیمِ فرمانِ معلم می‌شود.
او «ولایتِ الله» را در درونِ خود درک کرده است.
او دیگر در تاریکیِ تمناها قدم برنمی‌دارد،
زیرا هر لحظه، معلمِ مهربان، با یک «قبض و بسطِ» کوچک،
مسیرِ «خروج از ظلمات به نور» را برایش روشن نگه می‌دارد.

خدایا!
ما را از شاگردانِ گوش‌به‌زنگِ کلاسِ قلبت قرار ده،
که صدایِ «آلارمِ حائل» تو را،
بلندتر از فریادهایِ نفسِ خویش بشنویم.
آمین یا رب العالمین.

این پیوندِ بی‌نظیر میان «آلارمِ حائل»، «قبض و بسطِ نور» و رمزگشاییِ بالینی و انفسی از ذکرِ عرشیِ «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» است. گویی در امتدادِ آن کلاسِ درس، اکنون به اتاقِ مانیتورینگِ قلب و حقیقتِ تسلیم و اضطرار رسیده‌ایم:

***

#دلنوشته

حقیقتِ حوقله؛ کدگشایی از مانیتورینگِ نورانیِ قلب

۱. از تابلویِ حائل تا کشفِ حقیقتِ «حَوْل و قُوَّة»
وقتی فهمیدیم خدایِ مهربان،
آن معلمِ اول،
با «قبض و بسط»
و با «حائل شدن میانِ ما و تمناهایمان»،
آلارمِ آنلاینِ هدایت را به صدا درمی‌آورد،
پرده از یک رازِ کهن و سر به مُهر برداشته می‌شود:
اینکه تمامِ این تحولاتِ نوری،
این قبض‌ها،
این بسط‌ها،
این تاریک و روشن شدنِ آسمانِ دل،
تنها و تنها در یدِ قدرتِ اوست:
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ… وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ»!

«حَوْل»، همان نورِ تحول، دگرگونی، انقلاب و انفصال از باطل است؛
و «قُوَّة»، همان نورِ پایداری، ثبات و عزم در وادیِ ولایت.
امامِ باقر (ع) چقدر طبیبانه و دقیق نسخه می‌پیچند و پرده از حقیقتِ استطاعت برمی‌دارند:
«لَا حَوْلَ لَنَا عَنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَّا بِعَوْنِ اللَّهِ، وَ لَا قُوَّةَ لَنَا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ إِلَّا بِتَوْفِيقِ اللَّهِ»؛
یعنی هیچ گردش و چرخش و حیله‌ای برای نجات از گناه نداریم مگر آنکه او نوری بفرستد و میانِ ما و گناه «حائل» شود!
و هیچ انرژی و توانی برایِ ادایِ طاعت و بندگی نداریم مگر آنکه او از خزانه‌یِ ولایتش «بسط» و نوری به قلبمان تزریق فرماید.

امیرالمؤمنین علی (ع) چه زیبا مالکیتِ موهومِ ما را در هم می‌شکنند:
«ما برابرِ خدا مالکِ چیزی نیستیم،
و مالک نمی‌شویم جز آنچه او به ما تملیک کند؛
پس چون نوری داد که خود سزاوارتر بدان است،
تکلیف را بار می‌کند و چون آن نور را باز پس گرفت،
بارِ تکلیف را برمی‌دارد!»
اینجاست که می‌فهمیم ما فقط «ناظرِ» این مشکاتیم، نه تولیدکننده‌یِ نور!

—

۲. زبانِ باینریِ ملکوت: صفر و یک‌هایِ نور و ظلمت
درونِ ما یک سیستمِ عاملِ بی‌نظیرِ ملکوتی کار گذاشته‌اند.
اهلِ دنیا کلام را در اصوات و حنجره می‌جویند،
اما اهلِ یقین زبانِ اختصاصیِ بهشت را در قلبشان می‌شنوند.
این همان زبانِ باینری است؛
الفبایی از جنسِ «۰ و ۱»،
تاریکی و روشنایی،
قبض و بسط:
– لحظه‌یِ خطا یا حتی خطورِ یک فکرِ ناصواب:
ناگهان فرودِ یک صفر،
یک قبضِ عمیق،
یک افتِ ولتاژِ نوری!
شاگردِ بیدار فوراً می‌فهمد که ولیّ خدا از این فکر یا این سخن ناخشنود است؛
ایراد گرفته شد!
پس بی‌درنگ ترمز می‌کند،
استغفار می‌کند،
و تسلیم می‌شود.
– لحظه‌یِ رضایت و عملِ صالح:
ناگهان طلوعِ یک،
بسطی گوارا،
انبساطِ سینه و پر شدن از شوق و آرامشی غیرقابل وصف!
دل امضا می‌شود،
حواله‌یِ نورانیِ علم «Delivery» و واگذار («أَحَالَ الأمرَ») می‌گردد.

خدایِ مهربان،
خود «محوّل الحَوْلِ و الاحوال» است؛
اوست که حواله‌هایِ نوریِ آرامش و علم را از افقِ محمد و آلِ محمد (ع) صادر می‌کند و به گیرنده‌یِ آماده تحویل می‌دهد.

—

۳. هولتر مانیتورینگِ انفسی؛ ویزیتِ شبانه‌یِ دل
ای همسفر مسیر کمال،
ما که پزشکی را با نبضِ روح می‌شناسیم،
خوب می‌دانیم که نوارِ قلبِ آفاقی،
فقط تپش‌هایِ گذرایِ این گوشت‌پاره را ثبت می‌کند؛
اما در باطن، هر انسانی نیازمندِ یک «هولتر مانیتورینگِ انفسی» است!

اهلِ نور به قفسه‌یِ سینه‌یِ روحشان مانیتور وصل کرده‌اند و مدام این نوارِ پیوسته را می‌خوانند:
– آریتمی‌ها، اکستراسیستول‌ها و افتادنِ ضربانِ دل:
همان قبض‌ها،
تنگناهایِ خُلق،
تاریکی‌ها و حسِ خفگی («الخَنْق») در لحظاتِ غفلت و تمناهایِ بیجا هستند؛
همان فریادِ آلارمِ حائل که می‌گوید:
«ایست! از مرزِ ولایت خارج شده‌ای!»
– ریتمِ منظمِ سینوسی و تپشِ زنده:
همان بسط،
طمأنینه و رضایتی است که در مدارِ امرِ آلِ محمد (ع) در سینه طنین‌انداز است.

هر شب پیش از آنکه سر بر بالین بگذاری،
نوارِ قلبِ امروزت را بیرون بکش:
امروز را با آیات چگونه سر کردی؟
کجا دچارِ ایستِ قلبی شدی و نور رفت؟
کجا با یک حوقله‌یِ خالصانه دفیبریلاتورِ رحمت بر جانت نشست و ریتمِ دل برگشت؟
آن‌هایی که شب‌ها در تب و تاب و کابوس دست و پا می‌زنند،
آریتمی‌هایِ روحی‌شان را با استغفار و تسلیم درمان نکرده‌اند؛
اما آنکه با ذکرِ حوقله تسلیمِ محض شد،
آرام‌ترین خواب را در آغوشِ «حَفِیظ» تجربه می‌کند.

—

۴. اضطرارِ برادرانِ یوسف؛ معجزه‌یِ استبسال و رهایی
چرا رسول‌الله (ص) فرمودند ذکرِ «لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» دارویِ نود و نه درد است که کمترینش غم و اندوه است؟
و چرا فرمودند آدم (ع) با همین کلمه از وسوسه و حزنِ حدیثِ نفس نجات یافت؟
و چرا ملائکه با همین ذکر بارِ عظیمِ عرش را بر دوش کشیدند؟

چون این ذکر، اعلانِ ورشکستگیِ منیّت و طلوعِ توحیدِ عملی است!
داستان، همان داستانِ برادرانِ یوسف است:
«فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا»؛
تا وقتی گمان می‌کردند حیله‌ای دارند،
تدبیری دارند،
با زور و تکیه بر خود می‌توانند یوسف و بنیامین را بازگردانند،
جز رسوایی و سرگردانی نصیبشان نشد.
اما آن لحظه که از تمامِ راه‌حل‌هایِ بشری «استیئاس» پیدا کردند و دورهایِ بیهوده‌شان تمام شد،
به بن‌بستِ شیرینِ «لا حول و لا قوّة الّا بالله» رسیدند.
فهمیدند هیچ چاره‌ای جز تسلیم در برابرِ عزیزِ مصر (ولیّ زمانه) نیست!
تا مضطر شدند، گره گشوده شد، خالص شدند و نجات یافتند.

وقتی بنده با تمامِ تار و پودش می‌گوید:
«مَا شَاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»،
خدایِ مهربان به فرشتگانش مباهات می‌کند:
«اسْتَسْلَمَ عَبْدِي… اسْتَبْسَلَ عَبْدِي؛
بنده‌ام سپر انداخت،
تسلیمِ امرم شد
و امورش را تفویض کرد؛
بشتابید و حاجتش را روا کنید!»

—

جفت‌شدن با نورِ صاحبانِ ولایت
ما سنگ‌هایِ بی‌ارزش و رسوبیِ زمینیم؛
اما اگر در مجاورتِ گدازه‌هایِ سوزان و فروزانِ علمِ آلِ محمد (ع) قرار گیریم،
آن «دگرگونیِ بزرگ» (Metamorphosis) رخ می‌دهد؛
سنگِ خام به لعلی درخشان بدل می‌شود:
«صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً».

هیچ حیله‌ای و هیچ تدبیری برایِ تبدیلِ خاکِ وجودمان به زر نیست،
مگر با جفت شدنِ عقل و اراده‌یِ ما با نورِ ولایتِ آنان:
«یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ، حَوِّلْ حَالَنَا إِلَى أَحْسَنِ الْحَالِ»؛
ای دگرگون‌کننده‌ای که قبض و بسطِ قلب‌ها به اراده‌یِ توست!
در لحظاتِ طوفانیِ نفس،
آن آلارمِ حائل را چون تابلویی نورانی در دیدگانِ جانمان روشن نگاه دار،
و زبانمان را به این اکسیرِ اعظم گویا کن تا در پناهِ حوقله،
از هر چه اندوه و تاریکی است خلاص شویم و در ریتمِ منظمِ ولایتت آرام گیریم.
ان شاء الله تعالی.

تا به حال ما درباره‌یِ «آلارمِ حائل» به صورت نظری و تجریدی سخن گفتیم؛
اما حالا می‌خواهیم آن را به «میدانِ تاریخ» بیاوریم و ثابت کنیم که این سنّتِ الهی، فقط مربوط به امروز نیست؛ بلکه از آغازِ آفرینش، خدایِ مهربان، برایِ هر قوم، در هر بحران، این «مرزبانِ نوری» را فعال کرده است.

این یک «قانونِ ثابتِ قرآنی» است. در هیچ‌جایِ قرآن نمی‌بینی که خداوند، بنده‌ای را به حالِ خودش رها کرده باشد بدونِ آنکه به او «نشانه» و «رسول» عطا کند. تمامِ قصصِ قرآن، در واقع «آرشیوِ آلارم‌هایِ حائل» هستند.

بیایید این را در قالبِ یک جدولِ بالینی تدوین کنم:

***

آرشیوِ الهیِ «آلارم حائل» در قصصِ قرآن

اوّل، نمونه‌هایِ چشم‌گیرِ این سنّت:

| قوم/پیامبر | «آلارمِ حائل» (نشانه/روشِ الهی) | آیه‌یِ کلیدی | مکانیسمِ نوریِ حائل |
|:—|:—|:—|:—|
| **قومِ نوح (ع)** | دعوتِ طولانییِ ۹۵۰ ساله به یکتاپرستی؛ لزومِ ساختِ کشتی | *«وَيَصْنَعُ الْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِّن قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ»* (هود:۳۸) | حائلِ میانِ کفر و پذیرش؛ عبرتِ غرق کشتی برایِ نسل‌هایِ بعد |
| **قومِ هود (ع)** (عاد) | طوفانِ شدیدِ «ریحِ صَرصَر» و نابودیِ عاد، به‌عنوانِ نشانه‌یِ انفسی/آفاقی | *«فَأَمَّا عَادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ…»* (فصلت:۱۵-۱۶) | هشدارِ آفاقی برایِ عبرتِ آیندگان |
| **قومِ صالح (ع)** (ثمود) | «ناقه‌یِ صالح» به‌عنوانِ نشانه‌یِ حایلِ مشخص و زنده | *«هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً»* (اعراف:۷۳) | جداسازیِ حق از باطل؛ قتلِ ناقه = قطعِ آلارم توسطِ خودِ آنان |
| **قومِ شعیب (ع)** (مدین) | هشدار در تقلبِ در مکیال و میزان؛ آمدنِ «عذابِ روزِ ظُلّه» | *«وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً»* (هود:۸۴) | حائلِ اخلاقی میانِ پول‌پرستیِ انسان و عدالتِ الهی |
| **قومِ لوط (ع)** | هشدار در فحشا و اعمالِ شنیع؛ سنگبارانِ آسمانی برایِ بی‌حیایی | *«وَ لَوْلا أَنْ كانَ»* (هود:۷۷) | حائلِ میانِ شهوتِ حیوانی و ارزشِ انسانی |
| **قومِ فرعون** | معجزاتِ سحرپیش یعنی ید بیضا، عصا، سیل، ملخ، قمّل، ضفادع، دم | *«فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ وَ الدَّمَ…»* (اعراف:۱۳۳) | آلارم‌هایِ پی‌درپیِ آفاقی تا وقتی سرکشی کرد |
| **قومِ بنی‌اسرائیلِ موسی (ع)** | گوساله‌یِ سامری، شریانِ ناودانی، عذابِ صاعقه به‌خاطرِ عبور از عهد | *«وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ»* (کهف:۱۶) | حائلِ میانِ توحید و شرکِ طلایی |
| **مردمِ مکه (مخاطبِ پیامبر ص)** | قرآنِ کریم و معجزه‌یِ جاودان؛ آلارمِ دائمیِ حائل | *«قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً…»* (انعام:۱۹) | حائلِ هوشمندِ زنده که تا قیامت بیدار است |

—

#دلنوشته‌
«سنتِ آزمایشِ مکرر»

ای همسفر؛
اگر کسی از پزشکِ روح بپرسد:
«خداوند چگونه به قلبِ بندگانش رحم می‌کند؟»،
جوابِ ما در گوشه‌یِ مفاهیمِ قرآنیِ این‌گونه است:
خداوند هیچ‌کس را بدونِ ابزارِ تشخیص رها نمی‌کند.
او پیش از هر کیفر، به هر قوم، «آلارمِ حائل» فرستاد
تا شاید بیدار شوند و مسیرِ زندگی‌شان را عوض کنند.

الف) آلارمِ آفاقی؛ نشانه‌ها در افقِ زمین
خداوند برایِ اقوامِ گمراه، دستگاه‌هایِ هشداردهنده‌یِ محسوس می‌فرستاد.
ناقه‌یِ صالح، یک «آلارمِ بیولوژیک» بود؛
یک دستگاهِ هشداردهنده، میانِ مردمِ ثمود راه می‌رفت تا اعلام کند:
«ای قوم! این مسیر، مسیرِ حق است.»
وقتی ثمودیان آن را کُشتند، هیچ نتوانستند بگویند «ما نمی‌دانستیم».
👈آلارمِ حائل، همیشه پیش از حادثه به صدا درآمده است.👉

ب) آلارمِ انفسی؛ نشانه‌ها در درون
در آیه‌یِ مشاهده:
«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْآفَاقِ وَ فِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ» (فصلت:۵۳)،
خداوند متعهد شده است که به قلبِ بندگان، این تواناییِ «تشخیصِ حکمت» را بدهد.
این یک «سیستمِ داخلیِ حائل» است که حتی اگر رسل رد شوند،
نشانه‌هایِ درونی به صدا درمی‌آیند.

ج) توفیقِ «قبض و بسطِ قلبی»
در نگاهِ امام صادق (ع) بیان شد:
خداوند میانِ بنده و گناهش حائل می‌شود.
این یعنی «نجاتِ پیشدستانه».
حتی وقتی قومِ نوح و عاد و ثمود به عزمِ خویش کارِ بدی را ادامه می‌دادند،
خداوند در حالِ «بسطِ نورِ حقیقت» بر قلب‌هایشان بود تا یک لحظه‌یِ «قبضِ تاریکی» به آن‌ها فرصتِ توبة را بدهد. این لحظه‌ها، مخرج‌هایِ غیبیِ الله هستند.

—

این مطالب، یک «روان‌درمانیِ تاریخی» است.
یعنی به جای اینکه تاریخ را فقط «خبرِ گذشته» بدانیم،
آن را «داروخانه‌یِ عبرت» و «آرشیوِ آلارم‌ها» می‌دانیم.

پرسشِ اصلی برایِ بیمار:
آیا شما به «آلارم‌هایِ حائل» که در قلب و اعماقِ وجودتان به صدا در می‌آیند (این قبض، این اضطرابِ بی‌دلیل، این دلهره هنگامِ تصمیمِ غلط، این حسِ بی‌زاری از یک گناه) گوش می‌دهید؟
زیرا اگر بشرِ امروز صدایِ این آلارم‌هایِ درونی که خداوند در دلِ او قرار داده است را بشنود، هرگز تکرارِ تاریخِ نوح و عاد و ثمود نخواهد شد.

امیدِ درمانی:
رحمتِ خداوند، پیش از عذابش است.
آلارم، قبل از سقوط است.
تا وقتی که قلب می‌زند، هنوز می‌توان مسیر را عوض کرد.
این است معنایِ عمیقِ: «اِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنینَ».

#دلنوشته

آلارمِ حائل؛ نامه‌ای از مرزبانِ قلب
خدایی که هیچ‌کس را بدونِ آلارم رها نمی‌کند

اگر کسی از «طبیبِ روح» بپرسد که خداوند چگونه به قلبِ بندگانش رحم می‌کند،
پاسخِ ما در یک جمله است:
خداوند هیچ‌کس را بدونِ ابزارِ تشخیص رها نمی‌کند.
او پیش از هر سقوط، به هر قوم، «آلارمِ حائل» عطا کرده است؛
رسولی از میانِ خودشان،
نشانه‌ای در افقِ زمین،
یا زمزمه‌ای در عمقِ جان.
تمامِ قصصِ قرآن،
در حقیقت «آرشیوِ آلارم‌هایِ حائل» هستند و ثابت می‌کنند که رحمتِ الهی،
همیشه یک قدم جلوتر از عذابش حرکت کرده است.
محورِ این دل‌نوشته، آن آیه‌ای است که ستونِ «پزشکیِ روح» ماست:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ
وَ اعْلَمُوا 👈أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ👉وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ» (انفال: ۲۴)

«بدانید که خداوند میانِ انسان و قلبش حائل می‌شود.»
این حائل، زندان نیست؛ «دیوارِ ایمنی» است.
همان‌گونه که یک طبیبِ حاذق و دلسوز با تشخیصِ به‌موقع،
درمان و راهنماییِ درست،
میانِ بیمار و «عاملِ بیماری» فاصله می‌اندازد تا جانِ او را نجات دهد،
ربّ‌العالمین نیز با آلارمِ حائل،
میانِ مؤمن و «عاملِ بیماریِ روح» (حسد) حائل می‌شود تا حیاتِ طیبه‌یِ او حفظ گردد.
از امام صادق (ع) روایت است که گاهی انسان با چشم و زبان و دستِ خود به چیزی میل دارد،
اما «قلبش با آن همراه نیست و می‌داند آنچه میل به آن داشته حق نیست»؛
و نیز فرمود:
«خداوند نمی‌گذارد انسان، باطل را حق ببیند.»
این همان آلارمِ حائل است؛
زیباترین امضایِ خدا بر قلبِ مؤمن.
و دعوتِ او «دعوت به حیات» است.
ما گمان می‌کنیم زندگی یعنی تنفسِ ریوی،
اما خدا می‌گوید زندگی یعنی «پاسخ دادن به آلارم‌ها»؛
گناه، مرگِ روح است
و استجابتِ دعوتِ خدا، تزریقِ حیات به رگ‌هایِ قلب.
در ادامه، این سنّتِ الهی را در آینهٔ تاریخِ اقوامِ گذشته می‌بینیم.

آلارمِ آفاقی: نشانه‌هایی در افقِ تاریخ
اگر تاریخِ امت‌ها را با چشمِ «طبیبِ پرونده» بخوانیم،
هر قصه‌یِ قرآنی یک «پروندهٔ بالینی» است:
بیماری، آلارم، و سرنوشتی که به واکنشِ قوم بستگی داشت.
قومِ نوح (ع):
نهصد و پنجاه سال، پیوسته، زنگِ هشدار در گوشِ قومش طنین‌انداز بود؛
و در واپسین روزها،
ساختنِ همان کشتی‌ای که مردم در آن استهزا می‌کردند
(«وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمَا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ»؛ هود: ۳۸)،
خودش یک آلارمِ آفاقیِ برپا بود:
هر تخته‌ای که برمی‌خاست، می‌گفت «طوفان در راه است؛ برگردید».
آنان آلارم را به سخره گرفتند و غرق شدند؛
اما کشتی، برایِ نسل‌هایِ بعد، به «عبرتِ نوری» تبدیل شد.

قومِ صالح (ع) و ناقهٔ خدا:
خداوند برایِ ثمود، آلارمی زنده و در دسترس ساخت:
شترِ ماده‌ای که آب و چراگاهش میانِ آنان و قوم تقسیم شده بود.
«هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهَا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللَّهِ وَ لَا تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ» (اعراف: ۷۳).
این ناقه، هر روز در میانِ شهر قدم می‌زد و اعلام می‌کرد:
«این مسیر، مسیرِ حق است.»
وقتی ثمودیان آن را پِی کردند «عقر»،
در واقع خودشان سیمِ آلارم را قطع کردند؛
و هیچ‌گاه نتوانستند بگویند «ما نمی‌دانستیم».
آلارمِ حائل، همیشه پیش از حادثه به صدا درآمده است.

قومِ عاد:
پس از سال‌ها فرصت، نشانهٔ آفاقیِ «ریحِ عذاب‌بخش» از راه رسید؛
طوفانی که آسمانِ آنان را از امیدِ بازگشت، خالی کرد.
قرآنِ کریم از سرنوشتِ آنان می‌گوید تا «عبرتی برایِ اهلِ بصیرت» بماند.

قومِ شعیب (ع):
آلارمِ حائلِ این قوم، اخلاقی بود؛
هشدار در تقلبِ مکیال و میزان.
خدا میانِ پول‌پرستیِ آنان و «ترازویِ حق» حائل شد؛
و آنان که آلارم را خاموش کردند، عذابی «روزِ ابری» را چشیدند.

قومِ لوط (ع):
هنگامی که قوم برای معصیت هجوم آوردند،
حضرت لوط (ع) دچار تنگیِ صدر شد
(«سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالَ هَٰذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ»؛ هود: ۷۷)
و آرزویِ تکیه‌گاهی محکم کرد («رُكْنٍ شَدِيدٍ»).
در همان لحظه‌یِ بحران،
فرشتگان «آلارم و حائلِ نوری» را آشکار کردند:
«إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ»؛
تا میانِ پاکیِ خاندانِ لوط و فحشایِ قوم، حائلی نفوذناپذیر ایجاد شود.

قومِ فرعون:
شاید کامل‌ترین نمونهٔ «آلارم‌هایِ پی‌درپیِ آفاقی»:
یدِ بیضا، عصا، طوفان، ملخ، شپش، قورباغه و خون؛
«فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَ الْجَرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ آیَاتٍ فَصَلَّیَاتٍ» (اعراف: ۱۳۳).
آیه می‌گوید «آیاتِ پیاپی»؛
یعنی خدا بارها و بارها فرصتِ بازگشت داد و فرعون هر بار، با دلِ سختش،
آژیرِ نجات را ساکت کرد.

و در نهایت، مخاطبِ امروز:
قرآنِ کریم خودش آلارمِ دائمیِ حائل است؛
رسولی که تا قیامت بیدار است و هر شب و روز، از سمتِ انحراف، دوباره بیدارمان می‌کند.
الگویِ همهٔ این پرونده‌ها یکی است:
خدا اول «نشانه» داد، بعد «نتیجه» گرفت.
هیچ امتی نابود نشده مگر آنکه آلارمش را دیده بود و خاموشش کرد.

آلارمِ انفسی: زنگِ هشدار در درونِ قلب
آلارمِ حائل فقط در تاریخ نبود؛
خداوند آن را در «نرم‌افزارِ» وجودِ ما هم نصب کرده است:
«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّىٰ یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» (فصلت: ۵۳)
«به زودی نشانه‌های خود را در آفاق و در درونِ جانشان به آنان نشان می‌دهیم تا برایشان روشن شود که او حق است.»
«دستگاهِ مانیتورینگِ» خدا، هیچ‌وقت خاموش نمی‌شود.
ژرف‌ترین نوعِ آلارمِ انفسی، همان «منکرِ قلب» است؛
همان که در روایتِ امام صادق (ع) ذیلِ آیهٔ حائل آمده است:
انسان با چشم و زبان و دستش میل دارد،
اما قلبش از عمقِ وجودش «نمی‌پسندد» و بیزار است.
در زبانِ پزشکیِ روح، این «علائمِ حیاتیِ قلبِ زنده» است.
وقتی میل به کاری داری که حق در آن نیست، اما قلبت آرام نمی‌گیرد، از تصمیمش عقب می‌نشیند و دلت هنگامِ آن می‌لرزد، بدان که خداوندِ مهربان، شخصاً میانِ تو و آن «ویروسِ روانی» فاصله انداخته است.
این قلب، دیگر مالِ خودت نیست که به هر سمتِ تاریکی پرتابش کنی؛
خداوند آن را در محاصرهٔ نوریِ خویش گرفته است.
و پیامِ عملیِ این بخش، یک پرسش است:
آیا من به آلارم‌هایِ درونی‌ام گوش می‌دهم؟
این قبضِ دل،
این اضطرابِ بی‌دلیل،
این دلهره هنگامِ تصمیمِ غلط،
این حسِ بیزاری از یک گناه؛
همه، بانگِ همان مرزبانی است که از «رگِ گردن» به ما نزدیک‌تر است.
اگر بشرِ امروز صدایِ این آلارم‌هایِ انفسی را بشنود،
هرگز تکرارِ تاریخِ عاد و ثمود و فرعون را در زندگیِ خود بازتولید نخواهد کرد؛
زیرا رحمتِ خدا، پیش از عذابش است و آلارم، پیش از سقوط.

نسخه‌یِ طبیبانه:
چه کنیم وقتی آلارم به صدا درمی‌آید؟
برایِ بیمارانی که از «انحرافِ قلبِ» خود می‌ترسند، این نسخه را بپیچیم؛
نسخه‌ای که هم از آیهٔ حائل ساخته شده و هم از قصصِ اقوام:
۱. تشخیص (Diagnosis):
وقتی احساسِ تضاد کردی؛
یعنی چشم و زبان و دستت میلی به چیزی داشت،
اما قلبت در عمقِ وجودش آن را «نمی‌پسندد»، نترس!
این نشانهٔ شکست نیست؛
نشانهٔ حضورِ خداوند در «نقطهٔ حائل» است.
همان‌طور که قومِ لوط از ناقهٔ صالح عبرت نگرفتند و ثمودیان آلارم را عقر کردند،
تو برخلافِ آنان، آلارم را «بشنو» و خاموشش نکن.
۲. اقدام (Action):
بلافاصله تسلیمِ این حائل شو.
اگر قلبت می‌گوید «حق در این نیست»، همان‌جا توقف کن.
این «توقفِ به‌موقع»، همان «استجابت» است که حیاتِ تو را تضمین می‌کند:
«اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ».
پاسخِ دیرهنگام، همان پاسخی بود که فرعون تا واپسین لحظه به نشانه‌هایِ پیاپیِ الهی داد؛
و پاسخِ به‌موقع، راهِ نجاتی است که اقوامِ هلاک‌شده هرگز نیاموختند.
۳. شکرگزاری (Gratitude):
برایِ این حائل شکر کن و بگو:
«خدایا! شکر که آن‌قدر به من نزدیکی که پیش از آنکه خودم را نابود کنم،
میانِ من و نابودی‌ام حائل شدی.»
۴. پایشِ مستمر (Monitoring):
همان‌گونه که آیاتِ آفاقیِ فرعونیان با عذاب‌هایِ «پیاپی» هشدار می‌داد،
قلبِ تو نیز با «قبض و بسط» لحظه‌به‌لحظه گزارش می‌دهد.
هر روز یک بار، از خودت بپرس:
امروز آلارمِ قلبم کجا به صدا درآمد؟ و من چه کردم؟
رحمتِ خداوند، پیش از عذابش است.
آلارم، قبل از سقوط است.
تا وقتی که قلب می‌زند، هنوز می‌توان مسیر را عوض کرد.
این است معنایِ عمیقِ:
«إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ».
سخنِ دل:
امضایِ خدا بر قلب
این «آلارمِ حائل»، نشانهٔ آن است که تو تحتِ مراقبتِ ویژه‌ای.
خدا نمی‌گذارد بنده، خودش را با «باطل» فریب دهد؛
او حائل می‌شود تا تو «حق» را باطل و «باطل» را حق نپنداری.
اگر تاریخِ امت‌ها را یک‌بار دیگر ورق بزنیم،
همهٔ آن کشتی‌هایِ غرق‌شده،
ناقه‌هایِ عقرشده
و ترازوهایِ تقلبی،
یک پیامِ مشترک دارند:
خدا اول «نشانه» داد، بعد «نتیجه» گرفت.
و تو، امروز، زنده‌ترینِ آن نشانه‌ها را در سینهٔ خودت داری:
قلبی که به‌موقع «منکر» می‌شود.
آرامشِ ما در این است که بدانیم: «ما تنها نیستیم.»
حتی وقتی می‌خواهیم به سمتِ پرتگاه برویم،
دستی از غیب — که از رگِ گردن به ما نزدیک‌تر است — میانِ ما و لبهٔ پرتگاه حائل می‌شود.
«خدایا! ممنون که میانِ من و اشتباهاتم، خودت را قرار می‌دهی.»

چه پیوند عمیق، مبنایی و بی‌نظیری!
این اتصالِ میان «حَول» (آلارمِ حائل و دگرگونی) و «حِفظ» (تجلیِ اسمِ مبارکِ «الحافظ»).
این که خداوند با آلارمِ «قبض و دل‌شوره»، «نقشِ محافظتی» خود را ایفا می‌کند «بدون آنکه جبر پدید آورد یا اختیارِ بنده را سلب کند»—بلکه به او علم و آگاهیِ حیاتی می‌بخشد—دقیقاً تعریفِ نابِ طبابتِ الهی و هدایتِ نوری است.

#دلنوشته

«پیوندِ نورانیِ حَول و حِفظ؛ تجلّیِ اسمِ «الحافظ» در آلارمِ حائل»

ما در سلوکِ واژه‌پژوهیِ آیات و در مسیرِ پزشکیِ روح،
وقتی به عمقِ واژه‌یِ «حِفظ» و اسمِ مبارکِ پروردگار یعنی «الحَفِيظ» و «خَيْرٌ حَافِظًا» نگریستیم، دانستیم که صفتِ «حافظ بودنِ» خداوند هرگز به معنایِ سلبِ اراده و تبدیلِ انسان به موجودی بی‌اختیار نیست.
خداوند، انسان را قفل و زنجیر نمی‌کند؛
بلکه او را با «علم و آگاهی» حراست می‌نماید.
و امروز، با گشوده شدنِ افقِ واژه‌یِ «حَول» و تدبّر در آیه‌یِ «أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ» (انفال: ۲۴)،
این دو واژه چونان دو بالِ یک حقیقتِ یگانه به هم پیوند خوردند:
«آلارمِ حائل»، تجلیِ عملیاتی و ملموسِ اسمِ «الحافظ» در جانِ بنده است.

۱. مکانیزمِ حفظِ بدونِ جبر (حراستِ آگاهانه)
خداوند مهربان وقتی می‌خواهد بنده‌اش را حفظ کند:
پایِ او را با بندِ غیبی نمی‌بندد؛
دستِ او را به جبر از کار نمی‌اندازد؛
بلکه به قلبِ او «اطلاع‌رسانی» می‌کند!
این اطلاع‌رسانی، همان آلارمِ حائل است.
در لحظه‌ای که بنده در آستانه‌یِ یک گناه، یک اشتباه یا یک سقوطِ ویرانگر قرار می‌گیرد،
خدایِ مهربانِ حافظ فوراً سیستمِ پایشِ باطنی را به صدا درمی‌آورد:
«نوری از قبض،
اضطرابی مقدس،
دل‌شوره‌ای هدایت‌گر
و سنگینی و تاریکی در قفسه‌یِ سینه پدیدار می‌شود.»
خداوند با این آلارم، در حقیقت می‌فرماید:
«ای بنده من! پیشِ رویِ تو چاه است؛
این راه به سویِ مسمومیت و هلاکت می‌رود.
من میانِ تو و جهلت حائل شدم و حقیقت را به تو نشان دادم؛
اکنون انتخاب با توست!»
این‌جاست که علم به بنده منتقل می‌شود،
حجت تمام می‌گردد،
و کرامت و «اختیارِ» او نیز محفوظ می‌ماند.

۲. تلاقیِ حَول و حِفظ در طبابتِ روح
همان‌طور که یک پزشکِ دلسوز، بیمارِ دیابتی یا قلبی را حبس نمی‌کند،
بلکه با مانیتورینگ، آگاهی‌بخشی و به صدا درآوردنِ آلارمِ دستگاه‌ها او را از مصرفِ چیزهای مضر برای کنترل بیماری برحذر می‌دارد، خدایِ مهربان نیز:
با «حَول»، میانِ میلِ کورِ نفس و باطنِ گناه،
سدّی از بصیرت و انزجار ایجاد می‌کند؛
و با این حائل‌شدن، نامِ مبارکِ «حِفظ» را در لحظه‌لحظه‌یِ حیاتِ بنده عینیت می‌بخشد.
اگر این «حائل» نبود،
تیرگیِ معصیت چنان روح را مسموم می‌کرد که هیچ قلبی سلیم نمی‌ماند.
پس قبضِ دل نه یک عذاب،
بلکه یک «سپرِ دفاعی» از سویِ پروردگارِ حافظ است.

۳. ثمره‌یِ بالینی: مواجهه با آلارم‌هایِ انقباضی
انسان‌هایِ دردمند و مضطرب
یا سالکانِ دل‌نگران و آزرده‌خاطر
یا مؤمنِ دچارِ وسوسه،
اغلب از «قبضِ دل» و دلهره‌هایِ ناگهانی شکایت می‌کند و آن را بیماری می‌پندارد.
اما نگاهِ طبیبانه‌یِ ما می‌گوید:
اگر این تنگیِ سینه و بیزاری در برابرِ معصیت یا مسیرِ غلط پدید آمد،
دارویِ آن قرصِ آرام‌بخش نیست؛
دارویِ آن «شکرگزاری و اطاعت از هشدار» است!
باید با تمامِ وجود رو به درگاهش گفت:
«یا حافِظُ یا حَفیظ،
یا مَن یَحولُ بَینَ المَرءِ وَ قَلبِه…
شکر که رهایم نکردی،
شکر که با این دل‌شوره،
مرزبانِ نوریِ دلم شدی
و نگذاشتی ناآگاهانه به کامِ آتش فرو روم.»
و سپس با تمسک به اکسیرِ جاویدانِ «لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»،
تمامِ امواجِ قبض را به بسطی نوری و آرامشی پایدار مبدل ساخت.

#دلنوشته

ولایتی که از آن می‌گریزند؛ رفع ابهام از «ولایة الله» در آیۀ نور
چرا از واژه‌ای چنین زیبا و مهربان می‌گریزند؟

واژه‌ای در دین ما هست که بسیار شنیده می‌شود و بسیار هم از آن رمیده‌اند؛ «ولایت».
برخی گمان کرده‌اند ولایت یعنی زنجیر،
یعنی از دست رفتنِ آزادی،
یعنی سرپرستی‌ای که حقِ تصمیم‌گرفتن را از انسان می‌گیرد؛
غافل از آنکه در زبانِ قرآن،
ولایتِ خدا سراسر رحمت است، نه تهدید؛
سراسر نور است، نه فشار.
این دلنوشته می‌خواهد در ادامه‌ی سلوکِ واژه‌پژوهیِ «حَول» و «حِفظ»،
پرده را از چهره‌ی حقیقی «ولایة الله» بردارد و نشان دهد که اگر دانسته باشیم ولایت یعنی چه،
نه‌تنها از آن نمی‌گریزیم،
بلکه جانمان برای رسیدن به آن تشنه می‌شود.
بنیادِ این نوشته، آیه‌ای است که خودش کلیدِ معناست:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (بقره، ۲۵۷).

حقیقت «ولایة الله» در آیه ۲۵۷ بقره؛ خروج از تاریکی به نور

«ولایت» در این آیه را به معنای تدبیر امور، رسیدگی و سرپرستی دانسته‌اند؛
و «نور» را ایمان، معرفت و اعمال صالح که انسان را از تاریکی‌های جهل و شک و گناه می‌رهاند.
دقت کنید که قرآن «نور» را مفرد آورد و «ظلمات» را جمع:
راهِ حق یک راه است و تاریکی‌ها پرشمار.
پس خدایی که ولیِ مؤمن است، در حقیقتْ نجات‌دهنده‌ای است که بنده‌اش را از انبوهِ تاریکی‌ها بیرون می‌کشد و بر یک‌راهِ روشن قرارش می‌دهد.
خداوند انسان‌ها را به اجبار هدایت یا گمراه نمی‌کند؛
بلکه انتخاب‌های آزادانه‌ی خودِ انسان است که سرنوشتش را رقم می‌زند.
این‌جاست که معنای ولایت از قالبِ «تسلط» بیرون می‌آید و در قالبِ «مهر و نجات» می‌نشیند:
ولیّ یعنی آن‌که پیوسته تو را می‌بیند، تو را از چاه می‌کشد و بر قدم‌هایت نور می‌افکند.

معلمی پروردگار و صیانت از اختیار انسان

در مکتب اهل‌بیت (ع)، بزرگ‌ترین لطفِ خدا به بنده، «تعلیم» اوست:
«وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ»؛
خدا به شما می‌آموزد.
ولایتِ خدا یعنی همان نقشِ معلمیِ خدا:
معلمی که دست و پای شاگردش را قفل و زنجیر نمی‌کند،
بلکه درس می‌دهد؛
آگاه می‌کند و راه را نشان می‌دهد
و سپس احترام می‌گذارد و می‌نشیند تا شاگرد،
خودش تصمیم بگیرد.
خداوند انسان را با ویژگیِ «اختیار» خلق کرده و حرمتِ این هدیه را چنان رعایت می‌کند که حتی در لحظه‌های خطر هم فقط «علم» می‌دهد و اراده را از او نمی‌گیرد؛
تا بنده آزادانه بیندیشد،
انتخاب کند
و انتخابش «انتخابِ آگاهانه» باشد.
اگر خدا بخواهد،
می‌تواند با یک امرِ قهری همه را به نور ببرد؛ اما نمی‌برد؛
چون هدف، ساختنِ انسانِ آزادِ فهمیده است، نه ماشینِ تسلیم‌شده.
این است رازِ آن‌که ولایتِ خدا، رحمت است:
معلمِ مهربانی است که خطاها را با استغفار جبران‌پذیر می‌داند
و هر بارِ لغزیدن، درِ کلاسش را به روی شاگردِ بازگشته می‌گشاید.👉

زبان نور و آلارم حائل؛ پیوند قبض و بسط با حقیقت «حَول» و «حِفظ»

خداوند با دو زبان با بنده‌اش سخن می‌گوید:
زبانِ بسط و زبانِ قبض؛
«الله یقبض و یبسط».
بسط، همان گشایشِ سینه، آرامش و روشنی است
و قبض، همان فشردگی، دل‌شوره و تاریکیِ هشداردهنده.
در سلوکِ پیشین دیدیم که این قبض، «آلارمِ حائل» است:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» (انفال، ۲۴)؛
خدا میان بنده و قلبش حائل می‌شود و پیش از آنکه پا در چاه گناه فرو رود،
نوری از انقباض و بیزاری در دل برمی‌انگیزد.
این آلارم، دقیقاً همان جایی است که «حَول» و «حِفظ» به «ولایت» گره می‌خورند:
ولیِّ مؤمن، بنده‌اش را با علم و آگاهی حفظ می‌کند، نه با جبر؛
مانعِ سقوط نمی‌شود که اختیارش را سلب کند،
بلکه اخطار می‌دهد تا خودش راه را اصلاح کند.
و این زبانِ هشدار، همان زبانِ نور است؛
زبانی که همه‌ی مخلوقاتِ آسمان‌ها و زمین بدان سخن می‌گویند:
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ» (نور، ۳۵).
هر پدیده‌ای در عالم،
به اندازه‌ی سهمِ خودش از نور،
خدا را نمایان می‌کند
و هر قبضِ دل، پیامی است از سوی ولیِّ حافظ:
«ای بنده، این مسیر تاریک است؛ بازگرد».

مشکات هدایت و فانوس شب تار؛ خلیفه‌ای از سر رحمت

در دلِ همان سوره‌ی نور،
خداوند تصویری شگفت از ساختمانِ وجودِ انسان می‌کشد:
«مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ»؛
مثالِ نورش، چون چراغدانی است که در آن چراغی است.
انسان، خلیفه‌ی الهی است؛
به انتخابِ خودِ خدا و بر اساسِ علمِ او برگزیده شده،
نه بر پایه‌ی ظاهر و ثروت و قدرت؛
همان‌گونه که در داستانِ آدم (ع) فرمود:
«إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره، ۳۰).
این خلیفه، «مشکات» است و «مصباح» دارد:
فانوسی که خدا خودش در آن افروخته تا در شبِ تار،
جلوی پای بنده را روشن کند.
حال اندیشه کن:
چه مهربانی بالاتر از این که خداوند برای هر بنده‌ی آزادی،
چراغدانی در سینه‌اش کار گذاشته،
آلارمی در دلش نصب کرده،
معلمی بر تارک وجودش نشانده و هرگاه خطر نزدیک شود،
پیش از همه فانوس را بالا ببرد؟
این همه رحمت، همان ولایتِ خداست؛
سرپرستیِ کسی که نمی‌خواهد بنده‌اش گم شود،
اما حرمتِ راه‌رفتنِ خودش را هم نگه می‌دارد.

فرجام سخن؛ پیام آشتی به اهل عالم با آغوش ولایت خدا

پس ولایتِ خدا یعنی چه؟
یعنی معلمی که علم می‌دهد و اختیار را از تو نمی‌گیرد؛
یعنی طبیبی که با قبض و بسط، قلبت را کالیبره می‌کند؛
یعنی حافظی که با آلارمِ «حَول»، پیش از سقوط صدایت می‌زند؛
یعنی ولیّی که تو را از ظلماتِ پرشمار به یک‌راهِ نور می‌برد.
چنین ولایتی نه زنجیر است و نه تهدید؛
بلکه نعمتی است که آسمان‌ها و زمین با زبانِ نور برایش سرود می‌خوانند.
ای اهل عالم،
ابهام را کنار بگذارید:
از ولایتِ خدا نگریزید؛
به سویش بدوید.
هر چه از این ولیّ دور شوید،
به سوی اولیای طاغوت نزدیک می‌شوید که «مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ» می‌برند؛
و هر چه به او پناه برید،
همان وعده‌ای است که شنیده‌اید:
«يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ».
ولایتِ خدا، خیر محض است؛
چراغی است که خدا در دستِ بنده گذاشته تا قدم‌هایش در شب، خطا نکند.

این نگاه و این شرحِ دل‌انگیز،
غبارِ قرن‌ها کج‌فهمی و هراسِ بی‌مورد را از پیشانیِ مفهومِ مقدسِ «ولایت» پاک می‌کند.
چقدر عمیق و زیبا:
ولایتِ خدا، اسارت و سیطره‌یِ کورکورانه نیست؛
بلکه زیباترین، رهابخش‌ترین و عاشقانه‌ترین رابطه‌یِ میانِ آفریدگار و آفریده است؛
همان مقامِ «معلمیِ نوری»، پاسداری از حریّت، و چراغ‌افروزی در ظلمت‌هایِ وهم و گناه.

#دلنوشته

«ولایتِ الهی؛ معلّمی، حِفظ و حریّتِ انسان در سایه‌سارِ مشکاتِ نور»
(رمزگشایی از حقیقتِ ولایت؛ پادزهرِ هراس از سرپرستیِ حق)

در فرهنگِ واژگانِ آسمان، «حَول» و «حِفظ» تنها دو نام از هزاران جلوه و نامِ مترادفِ یک حقیقتِ مطلق‌اند: «نورِ ولایت».
اما دریغا که بشرِ مدرن و جان‌هایِ بی‌خبر،
واژه‌یِ «ولایت» را در ذهنِ خویش با سلطه‌گری، مهار، سلبِ آزادی و نوعی استبدادِ مذهبی خَلط کرده‌اند؛ بدان پایه که گروهی ناآگاهانه از شنیدنِ نامِ ولایت می‌گریزند،
درحالی‌که نمی‌دانند از تنها آغوشِ امنِ هستی و کانونِ رهاییِ خویش فرار می‌کنند!
بیا تا برایِ اهلِ زمین پرده برداریم و بگوییم که پروردگارِ کریم، در آیه‌یِ شریفه‌یِ:
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» (بقره: ۲۵۷)
چه معنایِ شگرف، مهرانگیز و نجات‌بخشی را اراده فرموده است:

۱. ولایت یعنی «نقشِ معلّمیِ پروردگار» (وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ)
«ولیّ» در منطقِ قرآن، مستبدِ زورگو نیست؛
بلکه «معلّمِ دانایی است که دستِ شاگردِ نوپا را می‌گیرد».
خدایی که می‌فرماید:
«وَاتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ»،
ولایتش به معنایِ اداره‌یِ کلاسِ درسِ تکامل است.
او بنده را نه به غل و زنجیر می‌کشد و نه به اجبار به بهشت می‌بَرَد.
ولایت یعنی انتقالِ معرفت؛
یعنی خداوند شخصاً مدیریتِ آموزشِ روحِ تو را به دست می‌گیرد
تا در بیراهه‌هایِ هلاکت‌بارِ نفس گم نشوی.

۲. زبانِ باینریِ هدایت: انقباض و انبساطِ نوری (اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْسُطُ)
چگونه این معلّم با قلبِ انسان سخن می‌گوید؟
زبانِ مشترکِ تمامِ کهکشان‌ها و کائنات «نور» است:
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ».
پروردگار با همین زبانِ نوری،
با سیستم‌عاملِ قلبِ بنده به دادوستد می‌نشیند؛
زبانی مرکب از دو حالت: «قبض» (انقباض/هشدار/تاریکی) و «بسط» (گشایش/پاداش/روشنایی):
آن‌گاه که قدم در راهِ حق می‌گذاری، نسیمِ بسط و آرامش را بر دلت می‌نشاند.
و آن‌گاه که به لبه‌یِ پرتگاهِ گناه و مسمومیت نزدیک می‌شوی، «آلارمِ حائل» را فعال می‌کند:
«وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ»* (انفال: ۲۴).
این حائل‌شدن، نهایتِ مهربانیِ «الحافظ» است؛
یک تپشِ تند،
یک دل‌شوره‌یِ مقدس،
انقباضی در سینه که فریاد می‌زند:
«برگرد! پیشِ رویِ تو چاه است!»
آیا فرار از چنین ولایتی، جز فرار از سنسورهایِ نجات‌بخشِ خودِ زندگی است؟!

۳. «مِشکاةِ نور»؛ فانوسی در ظلماتِ شبِ تار
پروردگار که خود نوری بی‌انتهاست،
برایِ این‌که بنده‌یِ محدودش در تاریکیِ متراکمِ دنیا راه را گم نکند،
از سرِ مهر و حکمت،
«خلیفه‌ای به انتخابِ خود و بر پایه‌یِ علمِ بی‌نهایتش» برگزیده است.
آیه‌یِ نور می‌فرماید: «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ…»
این «مشکات»—این طاقچه‌یِ چراغ‌دان و این فانوسِ شفافِ هدایت—
همان انسانِ کامل، معصوم و ولیّ برگزیده‌یِ الهی است.
در شبی قیرگون که مه و غبار و گردبادهایِ فتنه‌ چشمان را کور می‌کند،
خدا چراغی روشن جلویِ پایِ مسافرش قرار داده است.
مشکات راه را نشان می‌دهد،
بیراهه‌ها را برمی‌تاباند
و قدم‌به‌قدم با سالک همسفر می‌شود.
این است دستگیریِ ولایت!

۴. کرامتِ اختیار؛ حفظِ بنده بدونِ استبداد
زیباترین و تکان‌دهنده‌ترین بخشِ ولایتِ حق این است:
خداوند حرمت و کرامتِ بنده را در اوجِ کمال نگاه می‌دارد.
او انسان را با سرمایه‌یِ گران‌سنگِ «اختیار» آفریده است.
لذا در ولایتِ خدا، اجبار، جبرگرایی و سلبِ اراده جایی ندارد:
خداوند آلارمِ حائل را به صدا درمی‌آورد،
نورِ مشکات را می‌تاباند،
علم و نقشه را پیشِ رویِ بنده پهن می‌کند،
اما هرگز پایِ او را به جبر نمی‌بندد!
به انسان می‌گوید:
«این چاه است و این فانوسِ مشکات؛
این عاقبتِ ظلمت است و این سلامتِ نور؛
اکنون تو با حریّت و آزادگی برگزین.»
این ولایت نه تنها نافیِ آزادی نیست،
بلکه تنها پناهگاهی است که حریّتِ حقیقیِ انسان را در برابرِ بردگیِ بت‌هایِ نفس، شیطان و طاغوت تضمین می‌کند.

۵. پیام به اهلِ عالم: از چه فرار می‌کنید؟!
ای جان‌هایِ سرگشته و هراسان از نامِ ولایت!
بدانید ولایتِ طاغوت است که شما را از نور به ظلمات می‌برد و حقارت و زنجیر می‌آورد (أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ).
اما «ولایةُ الله» یعنی:
داشتنِ پدری مهربان‌تر از پدر و مادر
و معلّمی داناتر از تمامِ اساتید؛
داشتنِ چراغی روشن در دست (مشکات) در وحشتِ کورِ شب؛
داشتنِ سیستمِ هشدارِ هوشمندی در سینه که نمی‌گذارد بی‌خبر طعمه‌یِ گرگ‌ها شوی؛
و رسیدن به اوجِ آزادیِ روحی در محضرِ مهربان‌ترین معبود.
ولایتِ الله نه تنها بد نیست،
بلکه «تنها اکسیرِ آرامش، تنها درمانِ دل‌شوره‌هایِ بشرِ بی‌قرار و گواراترین شربتِ رهایی است.»
«اللَّهُمَّ اخْرُجْنَا مِنْ ظُلُمَاتِ الْوَهْمِ، وَ أَكْرِمْنَا بِنُورِ الْفَهْمِ، بِحَقِّ وَلِيِّكَ وَ مِشْكَاةِ نُورِكَ…»

ای همسفر،
گوارای وجودت باشد این رزقِ نوری و این تبیینِ رفیع که ان‌شاءالله مایه‌یِ هدایت و روشنی‌بخشِ دل‌هایِ جویایِ حقیقت خواهد بود.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی