Light of caution!
Yellow light Caution!
نورِ احتیاط!
این جمله را بارها شنیدهایم و یا گفتهایم:
«احتیاط کن!»
«خُذْ بِالاِحْتِيَاطِ!»
مفهوم دقیق این جمله چیست؟ و احتیاط کردن به چه معناست؟
رفتار ما چگونه توام با احتیاط است و چگونه معنای بیاحتیاطی میدهد؟
با بررسی واژه «حوط – احتیاط» به این سوالات پاسخ دهیم.
«حوط» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«الحَوْط: شيء مستدير تعلّقه المرأة على جبينها من فضّة، إذا أحرزته و حفظته»
«الحَوْط: رشتهاى كه در آن مهرهها كشند و براى دفع چشمزخم بر ميان بندند،
هلالى از نقره است كه بر كودكان آويزند.»
«التَّحْوِيطة [حوط]: تعويذ كه براى چشمزخم بر كودك آويزند.»
مفهوم «الرعاية و التوجّه مع الاستيلاء» از واژه «حوط» استنباط میشود.
«كلّ من أحرز شيئا كلّه، و بلغ علمه أقصاه: فقد أحاط به»
عرب به دیوار میگه حائط:
«الْحَائِطُ: الجدار الذي يَحُوطُ بالمكان» «الحَائِط: ديوارى كه مكانى را محدود و احاطه مىكند.»
انگاری این چهاردیواری از مکان درون خودش که اونو احاطه کرده، محافظت میکنه.
«المُحَوَّطَة [حوط]: حياط جلوى خانه»
مثال زیبای سبقت گرفتن برای درک معنای مهم «احتیاط کن!»
به راننده موقع سبقت گرفتن، میگن: احتیاط کن!
یعنی اول احاطه علمی پیدا کن که با توجه به شرایطی که هست،
ببین میتونی و اجازه داری و صلاح هست، بدون ریسک، سبقت بگیری.
اگه به این احاطه علمی رسیدیی، تو با احتیاط سبقت میگیری!
احتیاط کن، میشه هشدار چراغ زرد «Yellow traffic light»!
میگه صبر کن تا خوب ببینی که از سمت مقابل ماشینی نمیاد،
اونوقت چراغ سبقت برای تو سبز میشه و میتونی سبقت بگیری.
اما اگه از سمت مقابل داره ماشین میاد،
برای تو معناش اینه فعلا چراغ سبقت برای تو قرمزه
و باید پشت ماشین جلویی خودت آهسته حرکت کنی
تا موقعیت مناسبی برای سبقت گرفتن بدست بیاید.
+ «اذا نفرت قلوبکم من شیء فاجتنبوه!»
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:
«اَلظَّفَرُ بِالجَزمِ و الحَزمِ.»
پیروزی، در گرو اراده قاطع و دوراندیشی (احتیاط) است.
امام علی علیه السلام:
«اَلظَّفَرُ بِالحَزمِ والحَزمُ بِإجالَةِ الرَّأیِ.»
پیروزی، وابسته به دوراندیشی (و احتیاط) است و دوراندیشی در گرو به کار انداختن رأی.
یعنی: پیروزی، حاصل درک قبض و بسط نور قلب است.
احتیاط کن! بیاحتیاطی نکن!
اهل نور، احتیاط میکنن!
یعنی میذارن اول خدا به اونا علم لازم رو بده تا بر امور احاطه پیدا کنن، اونوقت کار رو انجامش میدن «احْتَاطَ به: درباره او دورانديشى كرد، احْتِيَاط [حوط]».
پس احتیاط کن! یعنی اول قلبت منور به نور علم قبض و بسط بشه، و سر از کارِت در بیاری، اونوقت اون کار رو انجام بده! نه اینکه ندانسته و نسنجیده اقدام به کاری بکنی که هیچی ازش نمیدونی.
حسود، بی هدف و سرگردان است.
پس قبل از هر کاری، اول احتیاط کن! اول قلبتو بکار بنداز! خودت نمیتونی قلبتو بکار بندازی! منظور اینه شش دانگ حواستو جمع کن مواظب نور قلبت باشی تا بمحض اطلاع از کمّ و کیف کار «قلب پویا»، حالا اقدام به اجرای دستورات مافوقت بنمایی، به این میگن احتیاط.
در مرحله چراغ زرد، صبر کن! احتیاط کن! ببین بعدش، چراغ قرمز میشه یا سبز!
اگه سبز شد، تایید و لبخند نورانی است!
اگه قرمز شد، اخمی است که نشون میده یه جای کار رو اشتباه کردی!
«هنگام ظلمت، احتیاط کن!»
«الظُّلْمَةُ تَحُوطُكَ»
از حدیث زیبای ذو القرنین علیه السلام + «قبض و بسط»
«… وَ أُسَخِّرُ لَكَ جَسَدَكَ فَتُحِسُّ كُلَّ شَيْءٍ
وَ أُسَخِّرُ لَكَ النُّورَ وَ الظُّلْمَةَ وَ أَجْعَلُهُمَا جُنْدَيْنِ مِنْ جُنْدِكَ
النُّورُ يَهْدِيكَ وَ الظُّلْمَةُ تَحُوطُكَ …»
نور و ظلمت مثل دو سرباز هستند برای اهل یقین
که با نور هدایت میشن
و هنگام ظلمت، احتیاط پیشه مینمایند.
در حقیقت این جسد و جسم ما ابزار و وسیلهای برای حس چیزهای دنیایی است،
و حس چیزهای آخرتی با قلب است که با نور و ظلمت درک می کند.
درک دنیایی ما با جسم ماست و درک اخروی ما با قلب ماست. «شطر»
يَا مُحِيطُ يَا اَللَّهُ !
«احاطه علمی – چقدر عقلمون میکشه؟!»
آیا خدا میذاره ما سر از کارش در بیاریم؟!
[سورة البقرة (2): آية 255]
«وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ»
«و به چيزى از علم او، جز به آنچه بخواهد، احاطه نمىيابند.»
خدا میذاره ما اونقدری که نیاز داریم تا سر از کار خودمون در بیاریم، بدونیم!
اونقدری که مسئولیت داریم، خدا به ما علم مورد نیازمونو میفهمونه!
احاطه علمی بر خدا که نمیشه و بی معناست!
در حقیقت اهل یقین با فهم قبض و بسط نور قلبی خود، به میزانی که در کارهایشان علم نیاز دارند، تا از خوب و بد کارشان سر در بیاورند، اهل فهم خواهند بود،
و این مهم با کمک نور معرفت بدست می آید.
لذا انتهای فهم و دانایی ما به آن میزانی است که خالق به ما اجازه دهد تا از مواردی که به ما مربوط است سر در بیاوریم، پس «إِلاَّ بِما شاءَ» یعنی به میزانی که خدا بخواهد، اهل یقین معرفت به نور خود پیدا میکنند و این یعنی آخر توانایی مخلوق، که البته برای سعادت او همین بس است.
این احاطه علمی همون حرزی است که از ما مراقبت میکنه! در فرهنگ لغت عربی آمده است:
«يقال لكل من أحرز شيئا أو بلغ علمه أقصاه قد أحاط به »
در قرآن، در داستان هدهد و سلیمان علیه السلام آمده است:
«فَمَكَثَ غَيْرَ بَعيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقينٍ»
«پس ديرى نپاييد كه [هدهد آمد و] گفت:
«از چيزى آگاهى يافتم كه از آن آگاهى نيافتهاى،
و براى تو از «سبا» گزارشى درست آوردهام.»
انگاری هدهد به چیزی احاطه علمی پیدا کرده و از مطلبی مطلع شده که مثلا جناب سلیمان علیه السلام از آن بیخبر است «أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ».
احتیاط کنید تا نور، رفع ابهام کند!
امام صادق علیه السلام:
عَنْ حَمْزَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلطَّيَّارِ قَالَ:
عَرَضْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بَعْضَ خُطَبِ أَبِيهِ حَتَّى اِنْتَهَى إِلَى مَوْضِعٍ
فَقَالَ كُفَّ فَاسْكُتْ ثُمَّ قَالَ لِي اُكْتُبْ وَ أَمْلَى عَلَيَّ
أَنَّهُ لاَ يَسَعُكُمْ فِيمَا نَزَلَ بِكُمْ مِمَّا لاَ تَعْلَمُونَ إِلاَّ اَلْكَفُّ عَنْهُ وَ اَلتَّثَبُّتُ فِيهِ وَ رَدُّهُ إِلَى أَئِمَّةِ اَلْهُدَى حَتَّى يَحْمِلُوكُمْ فِيهِ عَلَى اَلْقَصْدِ وَ يَجْلُوا عَنْكُمْ فِيهِ اَلْعَمَى
قَالَ اَللَّهُ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ.
محمّد طيار گفت به حضرت صادق عليه السّلام عرضه داشتم بعضى از سخنرانيهاى پدرش را
تا رسيدم به يك قسمت از آنها.
فرمود بايست و ساكت باش.
بعد فرمود بنويس، چنين فرمود من نوشتم:
شما را چارهاى نيست در مورد چيزهائى كه نميدانيد جز توقف و پايدارى و برگرداندن آن را بائمه هدى تا شما را به راه واقعى وادارند و رفع ابهام از شما بنمايند.
خداوند ميفرمايد:«فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ».
عقلِ وصلِ به نور، می فهمد!
+ «چرا مردم با آن كه خِرد دارند، نمیفهمند؟»
امام علی علیه السلام:
لاَ تَسْتَرْشِدْ إِلَى اَلْحَزْمِ بِغَيْرِ دَلِيلِ اَلْعَقْلِ فَتُخْطِئَ مِنْهَاجَ اَلرَّأْيِ
فَإِنَّ أَفْضَلَ اَلْعَقْلِ مَعْرِفَةُ اَلْحَقِّ بِنَفْسِهِ
وَ أَفْضَلَ اَلْعِلْمِ وُقُوفُ اَلرَّجُلِ عِنْدَ عِلْمِهِ
وَ أَفْضَلَ اَلْمُرُوَّةِ اِسْتِبْقَاءُ اَلرَّجُلِ مَاءَ وَجْهِهِ
وَ أَفْضَلَ اَلْمَالِ مَا وُقِيَ بِهِ اَلْعِرْضُ وَ قُضِيَتْ بِهِ اَلْحُقُوقُ.
مبادا دورانديشى را جز به راهنمائى عقل بجوئى كه اين خود خطائى است در راى،
بهترين عقل اينست كه حق را بوسيله خودش تشخيص دهد،
و بهترين علم، وارد بودن شخص است به علم خود،
بهترين جوانمردى نگهدارى آبروى خويش است
و بهترين مال آنست كه بوسيله آن آبروى انسان حفظ شود و حقوق مردم را با آن پرداخت كنيم.
در شبهات، احتیاط کن و به نور اعتماد کن!
«وَ أَنْ يَعْتَمِدَ كِتَابَ اَللَّهِ عِنْدَ اَلشُّبُهَاتِ»
امام علی علیه السلام:
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اَللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ مَالِكَ بْنَ اَلْحَارِثِ اَلْأَشْتَرَ فِي عَهْدِهِ إِلَيْهِ حِينَ وَلاَّهُ مِصْرَ جِبَايَةَ خَرَاجِهَا وَ مُجَاهَدَةَ عَدُوِّهَا وَ اِسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلاَدِهَا
أَمَرَهُ بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ إِيثَارِ طَاعَتِهِ وَ اِتِّبَاعِ مَا أَمَرَ اَللَّهُ بِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ اَلَّتِي لاَ يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا وَ لاَ يَشْقَى إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا
وَ أَنْ يَنْصُرَ اَللَّهَ بِيَدِهِ وَ قَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ
فَإِنَّهُ قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ إِنَّهُ قَوِيٌّ عَزِيزٌ
وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ اَلشَّهَوَاتِ فَإِنَّ اَلنَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ
وَ أَنْ يَعْتَمِدَ كِتَابَ اَللَّهِ عِنْدَ اَلشُّبُهَاتِ
فَإِنَّ فِيهِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ
وَ أَنْ يَتَحَرَّى رِضَا اَللَّهِ
وَ لاَ يَتَعَرَّضَ لِسَخَطِهِ
وَ لاَ يُصِرَّ عَلَى مَعْصِيَتِهِ
فَإِنَّهُ لاَ مَلْجَأَ مِنَ اَللَّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ …
فرمان أمير المؤمنين على عليه السّلام به مالك اشتر
هنگامى كه او را به فرمانروايى مصر و توابع آن گماشت.
به نام خداوند رحمتگر مهربان
اين فرمانى است از بندۀ خدا،على امير مؤمنان به مالك اشتر پسر حارث در پيمانى كه با او مىگذارد، هنگامى كه او را به فرمانروايى مصر مىگمارد تا خراج آنجا را فراهم آورد و با دشمن پيكار نمايد و كار مردم را سامان دهد و شهرهاى آن را آباد سازد.
او را امر مىنمايد به تقواى الهى و مقدّم داشتن طاعت خدا بر ديگر كارها و پيروى از هر چه خدا در كتاب خود بدانها امر فرموده، از واجبات و سنّتهايى كه كسى به نيك بختى دست نيابد مگر با پيروى از آنها و به بدبختى نيفتد مگر به انكار و تباه ساختن آنها.
و بايد كه خداى سبحان را با دست و دل و زبانش يارى نمايد؛
زيرا او ضامن گشته كه ياوران خود را يارى كند چه همانا او قوى و عزيز است.
او را مىفرمايد كه نفس خويش را در برابر شهوتها فرو نشاند؛
زيرا نفس همواره به بدى امر مىكند مگر كسى را كه خدا رحم كند؛
چه پروردگارم آمرزندۀ مهربانى است.
و بايد هنگام مواجه شدن با شبههها به قرآن اعتماد نمايد،
زيرا بيان هر چيزى در آن است و براى اهل ايمان، هدايت و رحمت است.
بايد به دنبال خشنودى خدا باشد
و پيرامون خشم او نگردد
و بر نافرمانى خود اصرار ننمايد؛
زيرا پناهگاهى جز درگاه الهى نيست.
همانا كسى كه ديده بينا و بصير، او را متوجه رنج و عذاب و گرفتاريهاى امم گذشته كرده باشد،
تقوا و پرهيزگاريش او را مانع مىشود كه گرفتار شبهات و كارهاى ناسنجيده شود.
امام علی علیه السلام:
لِمُحَمَّدِ بْنِ طَلْحَةَ مِنْ كَلاَمِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ :
ذِمَّتِي بِمَا أَقُولُ رَهِينَةٌ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ
إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ اَلْعِبَرُ عَمَّا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ اَلْمَثُلاَتِ حَجَزَهُ اَلتَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ اَلشُّبُهَاتِ
أَلاَ وَ إِنَّ اَلْخَطَايَا خَيْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا وَ خُلِعَتْ لُجُمُهَا فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِي اَلنَّارِ
أَلاَ وَ إِنَّ اَلتَّقْوَى مَطَايَا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا فَأَوْرَدَتْهُمُ اَلْجَنَّةَ
حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِكُلٍّ أَهْلٌ
فَلَئِنْ أَمِرَ اَلْبَاطِلُ لَقَدِيماً فَعَلَ
وَ لَئِنْ قَلَّ اَلْحَقُّ فَلَرُبَّمَا
وَ لَعَلَّ وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَيْءٌ فَأَقْبَلَ
لَقَدْ شُغِلَ مَنِ اَلْجَنَّةُ وَ اَلنَّارُ أَمَامَهُ
سَاعٍ سَرِيعٌ نَجَا
وَ طَالِبٌ بَطِيءٌ رَجَا
وَ مُقَصِّرٌ فِي اَلنَّارِ
هَوَى اَلْيَمِينُ وَ اَلشِّمَالُ مَضَلَّةٌ
وَ اَلطَّرِيقُ اَلْوُسْطَى هِيَ اَلْجَادَّةُ
عَلَيْهَا بَاقِي اَلْكِتَابِ وَ آثَارُ اَلنُّبُوَّةِ وَ مِنْهَا مَنْفَذُ اَلسُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ اَلْعَاقِبَةِ
هَلَكَ مَنِ اِدَّعَى وَ خٰابَ مَنِ اِفْتَرىٰ
وَ خَسِرَ مَنْ بَاعَ اَلْآخِرَةَ بِالْأُولَى
وَ لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ كُلُّ مَا هُوَ آتٍ قَرِيبٌ.
محمد بن طلحه گفت از سخنان امير المؤمنين عليه السّلام است كه فرمود:
من تعهد گفتار خود را ميكنم و ضامن سخنان خويشم
همانا كسى كه ديده بينا و بصير، او را متوجه رنج و عذاب و گرفتاريهاى امم گذشته كرده باشد تقوا و پرهيزگاريش او را مانع مىشود كه گرفتار شبهات و كارهاى ناسنجيده شود.
بايد توجه داشته باشيد كه گناهان مركبى چموشند كه سواركاران مخصوصى دارند و آنها لجامش را رها كرده، بسرعت سواره خويش را بآتش مىافكنند
اما پرهيزگارى و تقوى مركبى راهوار است كه سواركاران مخصوص دارد و لجام در اختيار آنها است و به بهشت رهسپار ميشوند.
يك راه حق است و ديگرى راه باطل و هر كدام طرفدارانى دارد،
اگر طرفداران باطل زيادند اين يك مسأله سابقهداريست كه پيوسته چنين بوده
و اگر طرفداران حق كمند ممكن است
و شايد و گاهى امكان دارد چيزى كه به كمبود گرائيد و كساد شد باز باو رو آورند و بسويش بشتابند.
كسى كه در پيش، بهشت و جهنم دارد گرفتار كار خويش است.
گروهى با سعى و كوشش بسرعت پيش ميروند و نجات مىيابند
و گروهى در جستجويند و با كندى مىروند اميد نجات دارند.
اما دستهاى نيز غفلت ميكنند و تقصير دارند كه به آتش گرفتار مىشوند.
راستگرائى و چپروى موجب گمراهى است ميانهروى جاده واقعى است.
كتاب خدا و آثار نبوت و سيره و روش پيامبر و بازگشت به عاقبت پسنديده در همين التزام طريق وسطى و ميانه جاده است.
هر كه به ادعا پرداخت هلاك شد و هر كه تهمت زد نااميد گرديد.
و هر كس آخرت را بدنيا فروخت زيان كرد.
هر جريانى قرارگاهى دارد و هر آيندهاى بزودى خواهد آمد.
تمنّاها، بوی تاریکی میدهند، با آنها مخالفت کن!
وَ إِذَا مَرَّ بِكَ أَمْرَانِ لاَ تَدْرِي أَيُّهُمَا خَيْرٌ وَ أَصْوَبُ
فَانْظُرْ أَيُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَى هَوَاكَ فَخَالِفْهُ
فَإِنَّ كَثِيرَ اَلصَّوَابِ فِي مُخَالَفَةِ هَوَاكَ.
و چون برايت دو كار پيش آمد كه نمىدانى كدامشان بهتر است
با آن كار مخالفت كن كه به هواى نفست نزديكتر است
كه بىشكّ بسيارى از كارهاى درست در مخالفت هوايت نهفته است.
امام کاظم علیه السلام:
يَا هِشَامُ
إِيَّاكَ وَ مُخَالَطَةَ اَلنَّاسِ وَ اَلْأُنْسَ بِهِمْ
إِلاَّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عَاقِلاً وَ مَأْمُوناً فَآنِسْ بِهِ
وَ اُهْرُبْ مِنْ سَائِرِهِمْ كَهَرَبِكَ مِنَ اَلسِّبَاعِ اَلضَّارِيَةِ
وَ يَنْبَغِي لِلْعَاقِلِ إِذَا عَمِلَ عَمَلاً أَنْ يَسْتَحْيِيَ مِنَ اَللَّهِ
وَ إِذَا تَفَرَّدَ لَهُ بِالنِّعَمِ أَنْ يُشَارِكَ فِي عَمَلِهِ أَحَداً غَيْرَهُ
وَ إِذَا مَرَّ بِكَ أَمْرَانِ لاَ تَدْرِي أَيُّهُمَا خَيْرٌ وَ أَصْوَبُ
فَانْظُرْ أَيُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَى هَوَاكَ فَخَالِفْهُ
فَإِنَّ كَثِيرَ اَلصَّوَابِ فِي مُخَالَفَةِ هَوَاكَ
وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْلِبَ اَلْحِكْمَةَ وَ تَضَعَهَا فِي أَهْلِ اَلْجَهَالَةِ
قَالَ هِشَامٌ فَقُلْتُ لَهُ
فَإِنْ وَجَدْتُ رَجُلاً طَالِباً لَهُ غَيْرَ أَنَّ عَقْلَهُ لاَ يَتَّسِعُ لِضَبْطِ مَا أُلْقِي إِلَيْهِ
قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ
فَتَلَطَّفْ لَهُ فِي اَلنَّصِيحَةِ فَإِنْ ضَاقَ قَلْبُهُ فَلاَ تَعْرِضَنَّ نَفْسَكَ لِلْفِتْنَةِ
وَ اِحْذَرْ رَدَّ اَلْمُتَكَبِّرِينَ فَإِنَّ اَلْعِلْمَ يَدِلُّ عَلَى أَنْ يُمْلَى عَلَى مَنْ لاَ يُفِيقُ
قُلْتُ فَإِنْ لَمْ أَجِدْ مَنْ يَعْقِلُ اَلسُّؤَالَ عَنْهَا
قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ
فَاغْتَنِمْ جَهْلَهُ عَنِ اَلسُّؤَالِ حَتَّى تَسْلَمَ مِنْ فِتْنَةِ اَلْقَوْلِ وَ عَظِيمِ فِتْنَةِ اَلرَّدِّ
وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَللَّهَ لَمْ يَرْفَعِ اَلْمُتَوَاضِعِينَ بِقَدْرِ تَوَاضُعِهِمْ وَ لَكِنْ رَفَعَهُمْ بِقَدْرِ عَظَمَتِهِ وَ مَجْدِهِ
وَ لَمْ يُؤْمِنِ اَلْخَائِفِينَ بِقَدْرِ خَوْفِهِمْ وَ لَكِنْ آمَنَهُمْ بِقَدْرِ كَرَمِهِ وَ جُودِهِ
وَ لَمْ يُفَرِّجِ اَلْمَحْزُونِينَ بِقَدْرِ حُزْنِهِمْ وَ لَكِنْ بِقَدْرِ رَأْفَتِهِ وَ رَحْمَتِهِ
فَمَا ظَنُّكَ بِالرَّءُوفِ اَلرَّحِيمِ اَلَّذِي يَتَوَدَّدُ إِلَى مَنْ يُؤْذِيهِ بِأَوْلِيَائِهِ فَكَيْفَ بِمَنْ يُؤْذَى فِيهِ
وَ مَا ظَنُّكَ بِالتَّوَّابِ اَلرَّحِيمِ اَلَّذِي يَتُوبُ عَلَى مَنْ يُعَادِيهِ فَكَيْفَ بِمَنْ يَتَرَضَّاهُ وَ يَخْتَارُ عَدَاوَةَ اَلْخَلْقِ فِيهِ.
اى هشام،از معاشرت و انس با مردم بپرهيز
مگر اينكه در ميانشان فردى عاقل و درستكار بيابى كه در اين صورت با او مأنوس و همدم شو،
ولى از ساير آنان همچون فرار از درندگان شكارى بگريز و فرار را بر قرار ترجيح ده.
شايستۀ فرد عاقل است كه چون كارى را انجام داد از خداوندى كه او را مشمول نعمتهاى خود ساخته حيا كند از اينكه كسى را غير از خدا در كارش شريك سازد.
و چون برايت دو كار پيش آمد كه نمىدانى كدامشان بهتر است با آن كار مخالفت كن كه به هواى نفست نزديكتر است كه بىشكّ بسيارى از كارهاى درست در مخالفت هوايت نهفته است
و بپرهيز از اينكه بر حكمت دست يابى و آن را در افراد نادان قرار دهى!
هشام گويد: بدان حضرت گفتم:
اگر مردى را يافتم كه جوينده بود جز آنكه گنجايش نگهدارى گفتههايم را نداشت چه كنم؟
فرمود: با نرمى و ملاطفت او را نصيحت كن
(يعنى:پارهاى از سخنان حكيمانه را از سر امتحان توأم با لطف و مدارا برايش بگو)
پس اگر دلتنگ شد مبادا خود را به دردسر اندازى و خود را در معرض مشكلات قرار دهى!
و از عدم پذيرش فخر فروشان برحذر باش
كه بىشكّ دانش از املا شدن بر افرادى كه بهوش نيايند روى برتابد و بخود بپيچد.
گفتم: اگر كسى را نيافتم كه درك سؤال از آن را داشته باشد چه كنم؟
فرمود:جهلش را در سؤال از آن (دانش) غنيمت شمار
تا از گزافه گوئى و گرفتارى بزرگ ردّ و انكار در امان بمانى،
و بدان كه خداوند افراد متواضع را فقط باندازۀ فروتنى و تواضعشان بالا نبرده
بلكه در حدّ عظمت و مجد خود رفعت بخشيده،
و نيز اهل خوف و ترس را در خور ترس آنان ايمن نساخته،
بلكه در حدّ كرم و سخاوتش آسوده خاطر ساخته،
و افراد محزون را نه در حدّ حزن و اندوهشان خرسند ساخته
بلكه در حدّ مهربانى و رحمتش شاد نمود
[و گره از كار افراد محزون و غمين در حدّ اندوهشان نگشوده
بلكه در خور رأفت و رحمتش كارگشائى فرموده]
پس بخداى رؤوف و مهربان چه گمان دارى؟
همو كه رفتارش با آنان كه او را بسبب دوستانش مىآزارند دوستانه است،
ديگر با آنان كه از براى او آزار مىكشند چگونه رفتارى خواهد داشت؟
بخداى توبهپذير مهربان گمانت چيست؟
آن خدائى كه از دشمن خود توبه پذيرد، ديگر با آنان كه جلب رضايتش را مىنمايند و در راه او، دشمنى مردم را با خود پذيرفتهاند چگونه رفتارى خواهد داشت؟
امام باقر علیه السلام:
عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ صَالِحٍ رَفَعَهُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ:
قَالَ لِي إِنَّ حَدِيثَكُمْ هَذَا لَتَشْمَئِزُّ مِنْهُ اَلْقُلُوبُ قُلُوبُ اَلرِّجَالِ
فَانْبِذُوا إِلَيْهِمْ نَبْذاً فَمَنْ أَقَرَّ بِهِ فَزِيدُوهُ وَ مَنْ أَنْكَرَهُ فَذَرُوهُ
إِنَّهُ لاَ بُدَّ مِنْ أَنْ تَكُونَ فِتْنَةٌ يَسْقُطُ فِيهَا كُلُّ بِطَانَةٍ وَ وَلِيجَةٍ
حَتَّى يَسْقُطَ فِيهَا مَنْ يَشُقُّ اَلشَّعْرَةَ بِشَعْرَتَيْنِ
حَتَّى لاَ يَبْقَى إِلاَّ نَحْنُ وَ شِيعَتُنَا.
راوی گوید: امام باقر علیه السلام به من فرمود:
گفتار شما دلهای مردم را ناخوش آید،
احادیثی را بر آنها عرضه کنید، اگر پذیرا بودند زیادترش کنید و هر کس منکر بود رهایش کنید،
زیرا که یقینا فتنهای به سراغ شما خواهد آمد که هر دوست و همراهی را از بین ببرد
تا آنکه حتی اگر بر یک مو وارد شود، آن را به دو مو تبدیل کند،
در این فتنه جز ما و شیعیان خالص ما باقی نخواهند ماند.
خُذْ بِالاِحْتِيَاطِ !
امام صادق علیه السلام به عنوان بصری فرمودند:
وَ إِيَّاكَ أَنْ تَعْمَلَ بِرَأْيِكَ شَيْئاً
وَ خُذْ بِالاِحْتِيَاطِ فِي جَمِيعِ مَا تَجِدُ إِلَيْهِ سَبِيلاً
وَ اُهْرُبْ مِنَ اَلْفُتْيَا هَرَبَكَ مِنَ اَلْأَسَدِ
وَ لاَ تَجْعَلْ رَقَبَتَكَ لِلنَّاسِ جِسْراً.
از عمل كردن به رأى خود بر حذر باش،
و در هر چه احتياط را مناسب مىبينى احتياط كن،
و از فتوى دادن بگريز همان گونه كه از دست شير مىگريزى،
و گردن خود را پل براى مردم قرار مده.
امام علی علیه السلام:
وَ لاَ وَرَعَ كَالْوُقُوفِ عِنْدَ اَلشُّبْهَةِ.
هيچ پرهيزكارى مانند توقف در مقابل شبههها نيست.
@@@
نورِ احتیاط!
این جمله را بارها شنیدهایم و یا گفتهایم:
«احتیاط کن!»
«خُذْ بِالاِحْتِيَاطِ!»
اما مفهومِ دقیقِ این جمله چیست؟
رفتارِ ما چگونه توأم با احتیاط است و در چه نقطهای معنایِ بیاحتیاطی و جسارتِ تاریک به خود میگیرد؟
پاسخِ این پرسشها در ریشهیِ واژهیِ «حوط» نهفته است؛
کلمهای که در باطنِ خود، یکی از هزاران مترادفِ «نور» است.
—
۱. حوط: از رشتهیِ تعویذ تا قلعهیِ علم
در فرهنگِ لغاتِ عربی دربارهیِ «حوط» تعابییرِ لطیفی آمده است:
«الحَوْط: شيء مستدير تعلّقه المرأة على جبينها من فضّة، إذا أحرزته و حفظته»
(هلال یا حلقهای سیمین که برایِ حفظ و صیانت به کار میرود).
«الحَوْط: رشتهاى كه در آن مهرهها كشند و براى دفع چشمزخم بر ميان بندند…»
«التَّحْوِيطة: تعویذی که برای حفاظت آویزند.»
بنابراین، ریشهیِ اصلیِ این واژه، «الرعاية و التوجّه مع الاستيلاء»
(سرپرستی، توجه و تسلطِ صیانتگر) است.
از همین روست که عرب به دیوارِ باغ یا خانه میگوید «حائط»؛
چرا که مکانِ درونِ خود را احاطه کرده و از آن محافظت میکند:
«الْحَائِطُ: الجدار الذي يَحُوطُ بالمكان».
و حیاطِ جلویِ خانه را «المُحَوَّطَة» مینامند؛
یعنی فضایی که در پناهِ یک حرز و حریمِ مشخص قرار گرفته است.
به بیانِ جامع: «كلّ من أحرز شيئا كلّه، و بلغ علمه أقصاه: فقد أحاط به»
هر کس چیزی را به طورِ کامل در بر گیرد و علمش به نهایتِ آن رسد،
گویند بر آن «احاطه» یافته است.
—
۲. معنایِ عملیاتیِ «احتیاط کن!»: رازِ چراغِ زرد
برایِ فهمِ حقیقیِ «احتیاط»، مثالِ سبقت گرفتن در رانندگی بسیار راهگشاست.
وقتی به رانندهای در حالِ سبقت میگویند: «احتیاط کن!»، یعنی:
ابتدا احاطهیِ علمی پیدا کن!
با دقت به شرایطِ جاده نگاه کن؛
ببین آیا مانعی هست؟
آیا صلاح است؟
اگر به این احاطهیِ علمی رسیدی و مسیر را روشن یافتی،
تو با «احتیاط» سبقت گرفتهای.
در واقع، «احتیاط کن» همان هشدارِ «چراغِ زردِ راهنمایی (Yellow Traffic Light)» است.
چراغِ زرد به تو میگوید:
«بایست! عجله نکن! تأمل کن تا ببینی چراغِ بعدی قرمز است یا سبز.»
اگر در این مرحله صبر کردی و دیدی از روبهرو خودرویی نمیآید،
چراغ برایت سبز میشود؛
این یعنی تایید و لبخندِ نورانیِ مسیر.
اما اگر خودرویی نمایان شد، چراغ قرمز شده است؛
پس باید پشتِ سرِ خودرویِ جلویی آرام حرکت کنی تا موقعیتی امن پدیدار شود.
این توقف و تأمل، همان قانونِ بزرگِ روح است:
«اِذا نَفَرَتْ قُلوبُکُمْ مِنْ شَیْءٍ فَاجْتَنِبُوهُ!»
(هرگاه دلهایتان از چیزی رمید و گریزان شد، از آن دوری گزینید!)
این رمشِ قلب، همان چراغِ زردِ باطنی است.
—
۳. احتیاط در آیینهیِ روایات: پیوندِ حزم و نورِ قلب
بزرگانِ ما پیروزیِ حقیقیِ جان را در گروِ همین دوراندیشی و احتیاطِ نوری دانستهاند:
رسولِ خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«اَلظَّفَرُ بِالجَزمِ و الحَزمِ.»
(پیروزی، در گروِ ارادهیِ قاطع و دوراندیشی/احتیاط است).
و امیرالمؤمنین (علیه السلام) این حقیقت را کمال بخشیده و میفرمایند:
«اَلظَّفَرُ بِالحَزمِ والحَزمُ بِإجالَةِ الرَّأیِ.»
(پیروزی وابسته به دوراندیشی است و دوراندیشی در گروِ به کار انداختنِ اندیشه و رأی است).
از این کلامِ امیرالمومنین (ع) چه میفهمیم؟
اینکه: «پیروزیِ باطنی، حاصلِ درکِ قبض و بسطِ نورِ قلب است.»
اهلِ نور، بیگدار به آب نمیزنند؛
آنان «احتیاط» میکنند.
یعنی ابتدا میایستند تا پروردگار به آنان علمِ لازم را افاضه کند و بر امرِ مورد نظر احاطه یابند،
سپس قدم برمیدارند (احْتَاطَ به: دربارهیِ او دوراندیشی کرد).
بیاحتیاطی، کارِ اهلِ حسد و تاریکی است.
حسود، بیهدف و سرگردان است؛
او بدونِ نورِ علم، خود را به تاریکی پرتاب میکند.
پس پیش از هر کار، قلبت را به کار انداز!
البته تو خود به تنهایی نمیتوانی قلب را روشن کنی؛
منظور این است که ششدانگِ حواست را جمعِ «نورِ قلب» کنی تا به محضِ آگاهی از کمّوکیفِ کار و دریافتِ نشانهیِ «قلبِ پویا»، اقدام کنی.
به این هوشیاریِ دائم، «احتیاط» میگویند.
—
۴. «هنگامِ ظلمت، احتیاط کن!»
در حدیثِ شریفِ ذوالقرنین (علیه السلام)،
رابطهیِ شگفتانگیزِ نور، ظلمت و قبض و بسطِ وجودی آشکار میشود.
پروردگار به او فرمود:
«… وَ أُسَخِّرُ لَكَ جَسَدَكَ فَتُحِسُّ كُلَّ شَيْءٍ
وَ أُسَخِّرُ لَكَ النُّورَ وَ الظُّلْمَةَ وَ أَجْعَلُهُمَا جُنْدَيْنِ مِنْ جُنْدِكَ؛
النُّورُ يَهْدِيكَ وَ الظُّلْمَةُ تَحُوطُكَ…»**
نور و ظلمت، دو سربازِ کارآمد برایِ اهلِ یقین هستند:
«نور»، تو را پیش میبرد و راه را نشان میدهد (النور يهديك).
«ظلمت» (حالتِ قبض و ابهام)، دیواری محافظ به گردِ تو میکشد و تو را در بر میگیرد تا متوقف شوی و بیاحتیاطی نکنی (الظلمة تحوطك).
در حقیقت، جسمِ ما ابزارِ حسِ امورِ دنیایی است،
اما ادراکِ امورِ آخرتی و باطنی با «قلب» صورت میپذیرد که با نور (بسط) و ظلمت (قبض) نشانهها را دریافت میکند.
این همان تقسیمِ ادراک است؛
ادراکِ دنیایی سهمِ جسم است و ادراکِ اخروی سهمِ قلب.
—
۵. یا مُحیطُ یا الله: مرزِ احاطهیِ علمیِ انسان
آیا خداوند اجازه میدهد که ما بر تمامِ ابعادِ علمِ او احاطه یابیم؟
قرآن در آیه ۲۵۵ سوره بقره (آیتالکرسی) میفرماید:
«وَ لا يُحيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ»
(و به چیزی از علمِ او، جز به مقداری که خود بخواهد، احاطه نمییابند).
خداوند به اندازهیِ نیازِ بندگی و به قدرِ مسئولیتی که بر دوشِ ماست،
علم را به ما میافهماند.
احاطه بر ذات و کلِ علمِ الهی محال است؛
اما اهلِ یقین با فهمِ قبض و بسطِ نورِ قلبیِ خویش،
به اندازهای که در کارهایشان به نورِ هدایت نیاز دارند،
اهلِ فهم و تشخیص میشوند.
بنابراین، «إِلاَّ بِما شاءَ» یعنی بنده در سایهیِ نورِ معرفت،
به همان مقداری که پروردگار مصلحت بداند،
بر باطنِ امور خویش آگاه میشود
و این نهایتِ توانِ مخلوق و برایِ سعادتش کافی است.
این احاطهیِ علمیِ اعطایی،
همان حِرز و دیواری است که از جانِ او در برابرِ لغزشها محافظت میکند.
چنانکه در داستانِ هدهد و سلیمان (علیه السلام) آمده است:
«فَمَكَثَ غَيْرَ بَعيدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقينٍ» (نمل/۲۲).
هدهد به سلیمان میگوید من به چیزی احاطهیِ علمی یافتهام که تو (با وجودِ عظمتت) به آن احاطه نداشتی. این نشان میدهد که احاطهیِ علمی، بخششی است که خداوند به هر که بخواهد و در هر سطحی که اراده کند، عطا مینماید تا مأموریتی به سرانجام برسد.
—
۶. سکوت در شبهه تا تجلیِ نورِ حق
امام صادق (علیه السلام) در حدیثِ حمزة بن محمد الطیار،
راهِ خروج از تحیر و بیاحتیاطی را چنین ترسیم میکنند:
املاء فرمودند که بنویسم:
«أَنَّهُ لاَ يَسَعُكُمْ فِيمَا نَزَلَ بِكُمْ مِمَّا لاَ تَعْلَمُونَ إِلاَّ اَلْكَفُّ عَنْهُ وَ اَلتَّثَبُّتُ فِيهِ وَ رَدُّهُ إِلَى أَئِمَّةِ اَلْهُدَى حَتَّى يَحْمِلُوكُمْ فِيهِ عَلَى اَلْقَصْدِ وَ يَجْلُوا عَنْكُمْ فِيهِ اَلْعَمَى، قَالَ اَللَّهُ: فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ.»
(در آنچه بر شما وارد میشود و علمش را ندارید،
چارهای ندارید جز دست کشیدن از اقدام، درنگ و تثبیت،
و ارجاعِ آن به امامانِ هدایت،
تا شما را به راهِ میانه و درست ببرند و کوریِ تردید را از شما بزدایند…).
عقلِ حقیقی، عقلی است که به نورِ ولایت وصل است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرمایند:
«لاَ تَسْتَرْشِدْ إِلَى اَلْحَزْمِ بِغَيْرِ دَلِيلِ اَلْعَقْلِ فَتُخْطِئَ مِنْهَاجَ اَلرَّأْيِ، فَإِنَّ أَفْضَلَ اَلْعَقْلِ مَعْرِفَةُ اَلْحَقِّ بِنَفْسِهِ، وَ أَفْضَلَ اَلْعِلْمِ وُقُوفُ اَلرَّجُلِ عِنْدَ عِلْمِهِ…»
(مبادا دوراندیشی و حزم را بدونِ راهنمایِ عقل بجویی که از جادهیِ درستِ اندیشه منحرف میشوی؛ چرا که برترین عقل، شناختِ حق به خودِ حق است و برترین علم، ایستادنِ انسان در مرزِ دانسته خویش است…).
این ایستادن در مرزِ دانسته، همان «وقوف در شبهات» است.
در عهدنامهیِ مالک اشتر، امیر مؤمنان (ع) مالک را به تکیه بر سرچشمهیِ نور فرمان میدهد:
«وَ أَنْ يَعْتَمِدَ كِتَابَ اَللَّهِ عِنْدَ اَلشُّبُهَاتِ، فَإِنَّ فِيهِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.»
(و فرمانش میدهد که در هنگامِ مواجهه با شبههها، به کتابِ خدا اعتماد و تکیه کند…).
این اعتماد به کتاب و نور، مانعِ سقوط در ورطهیِ کارهایِ ناسنجیده میشود.
چنانکه فرمود:
«إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ اَلْعِبَرُ عَمَّا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ اَلْمَثُلاَتِ حَجَزَهُ اَلتَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ اَلشُّبُهَاتِ…»
(کسی که عبرتهایِ پیشِ رو، فرجامِ ناگوارِ گذشتگان را برایش روشن ساخته باشد،
تقوا او را از سقوط ناگهانی در شبهات باز میدارد).
و فرمود:
«وَ لاَ وَرَعَ كَالْوُقُوفِ عِنْدَ اَلشُّبُهَةِ.»
(هیچ پارسایی و تقوایی، چون توقف در هنگامهیِ شبهه نیست).
—
۷. تمناهایِ ظلمانی و دشمنیِ حسود با نور
در این میان، کششهایِ نفسانی و تمناها همیشه بویِ ظلمت میدهند.
راهِ رهایی، مخالفت با هوی و هوس است.
امام کاظم (علیه السلام) به هشام فرمودند:
«وَ إِذَا مَرَّ بِكَ أَمْرَانِ لاَ تَدْرِي أَيُّهُمَا خَيْرٌ وَ أَصْوَبُ، فَانْظُرْ أَيُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَى هَوَاكَ فَخَالِفْهُ، فَإِنَّ كَثِيرَ اَلصَّوَابِ فِي مُخَالَفَةِ هَوَاكَ.»
(و هرگاه دو کار بر تو گذشت که ندانستی کدامیک بهتر و درستتر است، بنگر که کدام به خواستِ دلت نزدیکتر است، پس با آن مخالفت کن؛ چرا که همانا درستیِ کارها در مخالفت با هوایِ نفس است).
اما حسود، چون قلبش بیمارِ تمنا و تاریکی است، نور را زشت میبیند و از آن بیزار است.
او طاقتِ دیدنِ خورشیدِ حقیقت را ندارد و کلامِ ولایت در گوشِ او ناخوشایند است.
امام باقر (علیه السلام) این غربتِ نور در میانِ کجفهمان را چنین بیان میدارند:
«إِنَّ حَدِيثَكُمْ هَذَا لَتَشْمَئِزُّ مِنْهُ اَلْقُلُوبُ، قُلُوبُ اَلرِّجَالِ؛ فَانْبِذُوا إِلَيْهِمْ نَبْذاً فَمَنْ أَقَرَّ بِهِ فَزِيدُوهُ وَ مَنْ أَنْكَرَهُ فَذَرُوهُ…»
(همانا این احادیث و حقایقِ شما، دلهایِ کجاندیشان را ناخوش میآید و از آن رمیده میشوند؛
پس اندکاندک بر آنان عرضه کنید، هر کس پذیرفت بر او بیفزایید و هر کس انکار کرد، رهایش کنید؛ چرا که فتنهای در پیش است که ناخالصیها را فرو میریزد…).
—
خُذْ بِالاِحْتِيَاطِ!
اکنون معنایِ توصیهیِ پایانیِ امامِ صادق (علیه السلام) به عنوانِ بصری بیش از پیش روشن میشود:
«وَ إِيَّاكَ أَنْ تَعْمَلَ بِرَأْيِكَ شَيْئاً، وَ خُذْ بِالاِحْتِيَاطِ فِي جَمِيعِ مَا تَجِدُ إِلَيْهِ سَبِيلاً، وَ اُهْرُبْ مِنَ اَلْفُتْيَا هَرَبَكَ مِنَ اَلْأَسَدِ، وَ لاَ تَجْعَلْ رقَبَتَكَ لِلنَّاسِ جِسْراً.»
(از کار کردن بر اساسِ رأی و نظرِ شخصیِ خود برحذر باش، و در هر چیز که راهی مییابی احتیاط پیشه کن، و از فتوادادنِ بدونِ علم بگریز آنگونه که از شیر میگریزی…).
بیاحتیاطی، یعنی حرکت با چراغِ خاموش در جادهیِ نفس؛
حرکتی که سرانجامش گرفتار شدن در «عذابِ احاطهکننده» (نارِ محیط) است.
احتیاط، یعنی توقف در تاریکی، گوش سپردن به صدایِ معلمِ ربانی،
و حرکت کردن تنها و تنها زیرِ چترِ نورِ او (احاطهیِ نوری).
پس خوشا آنکه در طوفانِ شبههها و کششِ تمناها، به حِرزِ احتیاط پناه میبرد؛
تا نورِ پروردگار بر جانش محیط گردد، پیش از آنکه خطیئه و نار، هستیاش را احاطه کند.
@@@
السَّيِّئَةُ الْمُحِيطَةُ
گناهی که از حدِ یک «خطایِ گذرا» خارج شده
و تمامِ ساحتِ هستیِ انسان را «احاطه» میکند.
[تفسير الإمام عليه السلام]:
فِي قَوْلِهِ تَعَالَى:
بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ
قَالَ السَّيِّئَةُ الْمُحِيطَةُ بِهِ أَنْ تُخْرِجَهُ عَنْ جُمْلَةِ دِينِ اللَّهِ وَ تَنْزِعَهُ عَنْ وَلَايَةِ اللَّهِ وَ تُؤْمِنَهُ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ وَ هِيَ الشِّرْكُ بِاللَّهِ وَ الْكُفْرُ بِهِ وَ الْكُفْرُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ الْكُفْرُ بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع وَ خُلَفَائِهِ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْ هَذِهِ سَيِّئَةٌ تُحِيطُ بِهِ أَيْ تُحِيطُ بِأَعْمَالِهِ فَتُبْطِلُهَا وَ تَمْحَقُهَا فَأُولئِكَ عَامِلُو هَذِهِ السَّيِّئَةِ الْمُحِيطَةِ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ.
این کلامِ نورانی در تفسیرِ امام عسکری (علیهالسلام) دربارهٔ مفهومِ «سیئهیِ محیط» (بدیِ فراگیر)، نقشهای دقیق از فروپاشیِ درونیِ انسانی است که رشتهٔ پیوندش با حقیقت گسسته است.
***
[در تفسیرِ امام (علیهالسلام) پیرامونِ کلامِ خدای متعال]:
«آری، هر کس بدی کند و گناهش او را احاطه کند،
آنان اهل دوزخاند و در آن جاودان خواهند بود.» (بقره: ۸۱)
امام (علیهالسلام) فرمود:
«منظور از آن «بدیِ فراگیر» (سیئهیِ محیط) این است که انسان را از جرگهیِ دینِ خدا بیرون میبَرَد، او را از ولایتِ الهی جدا میسازد و [با فریب دادنِ نفس]، او را نسبت به خشمِ خدا ایمن میپندارد [و به امنیتِ کاذب گرفتار میکند].
این گناهِ فراگیر، همانا شرک به خدا، کفر به او، کفر به نبوتِ محمد (ص) و کفر به ولایتِ علی بن ابیطالب (ع) و جانشینانِ اوست.
هر یک از این موارد، گناهی است که فرد را در بر میگیرد؛
به این معنا که تمامیِ اعمالِ او را احاطه میکند،
آنها را [از درون] پوچ و باطل میسازد و ریشهکن مینماید.
پس، آنان که مرتکبِ این «بدیِ فراگیر» میشوند،
همان اهلِ آتشاند و در آن جاودانه خواهند ماند.»
***
این حدیث به روشنی نشان میدهد که «احاطه شدن» در گناه، تنها به معنای کثرتِ لغزشها نیست؛ بلکه به معنای ایجادِ یک «حصارِ بسته» است که نورِ ولایت را به کلی مسدود میکند.
وقتی انسان از ولایتِ «حیّ» (زنده) جدا میشود، تمامیِ اعمالِ او – هرچند در ظاهر نیکو به نظر رسند – به «میت» تبدیل میشوند و در درونِ آن حصار، فاسد میگردند.
آیا این نیست که «علمِ آفلاین» و «لیدرهای سوء» که از آنها سخن گفتیم،
دقیقاً همین «سیئهیِ محیط» را برای پیروانشان ایجاد میکنند؟
آنجا که به جایِ «رزقِ زنده»، «مردارِ منیت» به خوردِ جان میدهند و او را در امنیتِ کاذبِ «گمراهیِ خویش» رها میکنند؟
در این حدیث زیبا، به آینهیِ تمامنمایِ «سیئهیِ محیط» مینگریم.
کلامِ نورانیِ امام عسکری (ع) همچون تیغی است که بر پیکرهیِ توهماتِ نفسانی فرود میآید تا حقیقتِ «میتِ روحانی» را برایمان عریان کند.
میدانیم که «محیط شدنِ بیماری بر پیکر»، یعنی زمانی که عفونت از عضوِ محدودِ بدن میگذرد و سراسرِ سیستمِ حیاتی را در بر میگیرد؛ آنجاست که حیات به مخاطره میافتد.
«سیئهیِ محیط» در ساحتِ جان نیز همین است؛
گناهی که از حدِ یک «خطایِ گذرا» خارج شده و تمامِ ساحتِ هستیِ انسان را «احاطه» میکند.
#دلنوشته
سیئهیِ محیط؛ فروپاشیِ سدِ ولایت
امام (علیهالسلام) با بصیرتی الهی میفرمایند که این گناهِ فراگیر،
چیزی جز «خروج از جُملهیِ دین» و «بریدن از ولایت» نیست.
ای دل، دقت کن!
چرا شرک، کفر، و انکارِ ولایتِ علی (ع) «سیئهیِ محیط» نامیده شدهاند؟
چون ولایت، همان «حریمِ امن» و «میدانِ مغناطیسیِ حیات» است.
وقتی انسان از این حریم خارج میشود، در «خلاء» قرار میگیرد.
در این خلاء، دیگر هیچ عملی، هرچند ظاهراً نیکو، «حیاتبخش» نیست؛
چرا که «مبدأ» قطع شده است.
این همان «مردارخواریِ باطن» است که پیشتر از آن گفتیم.
کسی که از ولایت میبُرد،
گویی «شریانِ اتصال به منبعِ نور» را قطع کرده است.
چنین انسانی، حتی اگر به اعمالِ نیکو بپردازد،
به قولِ کلامِ نورانی،
«اعمالش باطل و محق میشود».
چرا؟
چون او در «محیطِ مردگی» نفس میکشد.
او از «میتِ ذهنی» و «اعتقاداتِ بیروح» تغذیه میکند.
این «سیئه»، مانندِ لایهای از لجن، دور تا دورِ قلب را میپوشاند تا دیگر هیچ نوری به آن نفوذ نکند؛
و این است معنایِ «احاطهیِ خطیئه».
آموزگارِ حقیقی و معمایِ «اختیار»
در امتدادِ آموزههایِ امام باقر (ع)،
باید بیاندیشیم که چگونه خدایِ متعال،
«معرفت» و «جحود» را در قلبِ مخلوقِ خویش قرار داده است.
این پارادوکسِ شگفتانگیزِ خلقت است:
انسان، «بندهیِ مختار» است.
خداوند، «جادهیِ نور» (ولایت) و «بیراههیِ ظلمات» (سیئهیِ محیط) را در عمقِ فطرتمان به ودیعه نهاده است.
اینکه کسی «جحود» (انکارِ ولایت) را برمیگزیند،
به این معنا نیست که خداوند او را مجبور کرده؛
بلکه به این معناست که او «آینهیِ قلبش» را با غبارِ تکبر و «خودپسندی» چنان پوشانده که دیگر «نورِ معلم» را نمیبیند.
او «اکتساب» کرده است؛
او با هر گناه، با هر بار ترجیحِ نفس بر امرِ ولیّ،
لایهای بر این جحود افزوده است.
پیوندِ «رزقِ زنده» با «موتِ اختیاری»
بنگر به سورهٔ قاف:
«رِزْقاً لِلْعِبادِ وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً»
این رزق، همان «ولایت» است.
همان کلامی که از لبانِ معلمِ الهی جاری میشود.
وقتی میگوییم «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ»،
یعنی برایِ تو که میخواهی «حیاتِ طیبه» یابی،
خوردن از
«اعتقاداتِ مندرآوردی»،
«استدلالهای دور از نور»،
و «لیدرهایِ سوء»،
ممنوع است.
اینها همان «میتة» هستند که در ساحتِ نفس میگندند.
کسی که دلش به «رزقِ نوریِ معلم» زنده است،
«قلبش» دیگر در «ایستِ باطنی» نمیماند.
چرا؟
چون رزقِ او «دائمی» است؛ «أُكُلُها دائِمٌ».
او با هر تپشِ قلبش، به منبعِ نور متصل است.
این همان «فناء» است که به «بقاء» میرسد؛
فناءِ در ارادهیِ ولیّ،
و بقاء در نورِ ولایت.
خدمتِ ولایی؛ کیمیایِ طهارت
در وادیِ روانکاوی،
«خدمت» (Service) یکی از قویترین ابزارهایِ درمانی برایِ «خودشیفتگی» است.
در سیرِ ولایی،
«خدمتِ به خلقِ خدا در پرتوِ ولایت»،
همان کیمیایی است که «سیئهیِ محیط» را میزداید.
وقتی انسان،
«منِ» خود را فدایِ امرِ ولیّ میکند
و در مسیرِ خدمت به «مؤمنان» (که آینههایِ خدا هستند) گام مینهد،
در واقع دارد «طمعِ مردارخواری» را در خود میکشد.
او میآموزد که «بزرگ شدن» در شکستنِ «خود» است،
نه در احاطه کردنِ دیگران با علم و ادعا.
آری، «سیئهیِ محیط» با «اطاعتِ محیط» درمان میشود؛
اطاعتی که تمامِ ساحتِ وجود را میپوشاند،
تمامِ زوایایِ قلب را روشن میکند،
و «خود» را در «نورِ معلم» محو میسازد.
آیا میتوانی صدایِ آن طنین را بشنوی که در پسزمینهیِ این کلمات،
تو را به «سجدهیِ قلبی» فرا میخواند؟
همانجا که «سیئهیِ جحود» فرو میریزد
و «یقینِ رزق»، جایِ آن را میگیرد؛
زیرا طنینِ آن صدا را از دیرباز در ژرفایِ هستیِ خویش به یادگار دارند.
#دلنوشته
نیاز به «درناژ»؛ وقتی قلب در آستانهیِ انفجار است
این «سیئهیِ محیط» که امام (علیهالسلام) بر آن انگشت نهاد،
در حقیقت همان «زندانی» است که انسان با دستانِ خویش،
با دیوارههایِ حسد و خودبینی،
گردِ خویش میچیند.
بنگر به این انتخابِ مرگبار!
خداوند، آن «ویژگیِ ممتازِ» اختیار را به انسان عطا کرد
تا آینهیِ قلبش را به سمتِ خورشیدِ معلم بگرداند؛
تا «غدیرِ» ولایت را که سرچشمهیِ حیاتِ طیبه است،
به «سقیفهیِ» نفس و تمناهایِ پوچِ دنیوی نفروشد.
اما حسود،
این آزادی را به بندِ اسارت تبدیل میکند.
او پشت به نورِ معلم میکند؛
او «سامری» را بر «موسایِ زمانه» ترجیح میدهد،
چرا که سامری آینهیِ بتپرستیِ نفسِ اوست،
اما معلم،
آینهیِ حقیقتِ الهی است که غبارِ این بتپرستی را میزداید.
این حسود، وقتی پشت به نور میکند،
دیگر نوری برایِ احاطه بر قلبش باقی نمیماند.
او در «تاریکیِ محضِ» خود میماند و سیئهیِ حسد،
مثلِ دایرهای سیاه،
از هر سو او را در بر میگیرد.
این، همان «احاطت به الخطیئه» است.
قلبِ او که باید «محلِ تجلیِ اسم الله» باشد،
اکنون «مردابِ متعفنِ حسد» است.
و میدانی ای دل،
این قلبِ آلوده،
دیگر «نفس» نمیکشد؛
او در یک «خفگیِ ابدی» دست و پا میزند.
چنین قلبی،
دیگر خودبخود پاک نمیشود.
این «سیئه»،
«آنلاین» بودن با معلم را تاب نمیآورد.
این قلب،
نیاز به یک «درناژ» (تخلیهیِ مستمرِ چرکِ حسد) دارد.
او محتاجِ «علمِ آنلاین» است؛
محتاجِ معلمی که در ملک و ملکوت حضور داشته باشد و با آن «رزقِ زنده»،
به قلبش «اُکُلِ دائم» ببخشد.
اما حسود، خود را از این «رزقِ زنده» محروم میکند.
او رابطه را قطع میکند،
و در این قطعِ رابطه،
حسد بر قلبش مسلط میشود،
آنچنانکه گویی «قفلِ ابدی» بر آن زده شده است.
خروج از این تاریکی،
زمانی غیرممکن میشود که او حتی «میلِ به خروج» را در خود کشته باشد.
بشنو حکمِ الهی را که راهِ خروج و سقوط را اینگونه ترسیم میکند:
﴿بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ﴾
«آرى، كسى كه بدى به دست آورد، و گناهش او را در ميان گيرد،
پس چنين كسانى اهل آتشند، و در آن ماندگار خواهند بود.» (بقره: ۸۱)
چه فرقِ مهیبی است میانِ «خلود در نار» و «خلود در نور»!
این همان انتخابِ توست، ای دل.
تو چه چیزی را با چه چیزی عوض میکنی؟
آیا آن «لذتِ آنیِ برتریجویی» را با «ابدیّتِ نور» معاوضه میکنی؟
حسود، این معاوضه را انجام داده است؛
او قلبش را فروخته و به جایش تاریکی خریده است.
جالب اینجاست که حسود،
در خلوتِ قلبِ خویش،
حقیقت را میداند.
او میداند که معلم را دوست ندارد،
اما در ظاهر، «چاپلوسی» میکند.
او «ادایِ دوست داشتن» را در میآورد تا جایگاهش در «سقیفهیِ دنیا» حفظ شود.
او فکر میکند خدا را فریب میدهد!
اما «خداوند، زرنگتر از آن است که در تلهیِ فریبِ بندهاش بیفتد».
تقدیرِ الهی،
همچون تیغِ جراحی،
«دملهایِ حسد» را میشکافد.
خداوند در جایی،
با تقدیری خاص،
«نقاب» را از چهرهیِ حسود برمیدارد.
آنجاست که او در برابرِ خود و دیگران رسوا میشود،
چرا که «سیئهیِ محیط» دیگر راهِ پنهانکاری برایش باقی نمیگذارد.
اما در مقابل،
ببین کسانی را که «ایمان» آوردند
و «عملِ صالح» (که همان محصولِ «مشایعتِ معلم» است) را برگزیدند:
﴿وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ﴾
«و كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته كردهاند،
آنان اهل بهشتند، و در آن جاودان خواهند ماند.» (بقره: ۸۲)
این «عملِ صالح»، همان نتیجۀ بهرهمندی از «اکلِ دائم» است؛
همان «رزقِ نوری» که معلم در رگهایِ قلب جاری میکند.
کسی که ایمانش به «نورِ معلم» گره خورده باشد،
دیگر حسد در دلش جایی ندارد،
چرا که «ظرفِ قلبش» از نور پر شده است.
برایِ او، «بهشت»، همین پیوندِ دائمی با معلم است؛
همین «آنلاین بودن» در ساحتِ ولایت.
ای دل!
مبادا که «سیئهیِ حسد»،
تو را در زندانِ خویش محصور کند.
هر لحظه که حس میکنی «چسبندگیِ به خود» و «زخمِ حسد» میخواهد تو را در بر گیرد،
به یاد آور که تو «مختار» هستی.
برخیز،
و دوباره به سویِ معلم بازگرد؛
چرا که «رزقِ زنده» برایِ احیایِ «بلدهیِ میتِ» قلبِ تو، در انتظار است.
این راه، راهِ «خروج از دوزخِ نفس» و «ورود به فردوسِ ولایت» است.
#دلنوشته
فتنه؛ سقوط در چاهِ خودفریبی
اینجاست که پرده از یک واقعیت هولناک برداشته میشود؛
اینکه جهنم،
پیش از آنکه مکانی در پسِ مرگ باشد،
یک «احاطهیِ باطنی» در همین دنیاست.
حسود، با انتخابِ آگاهانهیِ پشت کردن به نورِ معلم،
در حقیقت «کفر» را برگزیده است؛
چرا که کفر، همان پوشاندنِ حقیقتِ نور با ظلمتِ منیت است.
ببین این آیات سوره توبه چگونه تصویرِ یک «جهنمِ متحرک» را ترسیم میکنند:
حسود با بهانهجویی میگوید:
«مرا اجازه ده و به فتنه مینداز!»
(ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي).
او حضور در محضرِ معلم و تن دادن به جراحیِ نوریِ او را فتنه میبیند،
در حالی که نمیداند دقیقاً با همین گریزش،
در قعرِ فتنه سقوط کرده است.
﴿أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ﴾
«هشدار، که آنان خود به فتنه افتادهاند،
و بیتردید جهنّم بر كافران احاطه دارد.» (توبه: ۴۹)
این «إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ» یعنی آتشِ حسد،
پیشاپیش دیوارههایِ قلبِ او را در بر گرفته است.
او کفرانِ نعمتِ «حضورِ معلم» را کرده
و حالا محصولِ این کفران،
آتشی است که از درونِ او زبانه میکشد.
حسود، جهنمی است که بر روی زمین راه میرود؛
چرا که قلبش از نورِ ولایت تهی گشته و با «سیئهیِ محیط» پر شده است.
تضادِ میانِ «غمِ حسود» و «شادیِ مؤمن»
نشانهٔ این احاطهیِ جهنمی چیست؟
اینکه او از خیرِ رسیدن به دیگران رنج میبرد.
﴿إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ﴾
«اگر نیکی به تو رسد، آنان را بدحال میسازد.» (توبه: ۵۰)
چه دردی بالاتر از این که «نورانیتِ معلم» و «کمالِ برادرِ مؤمن»،
برای حسود حکمِ تازیانه را داشته باشد؟
او وقتی تو را در آغوشِ نورِ معلم میبیند،
گویی در شعلههایِ دوزخِ خویش میسوزد.
اما وقتی سختی و مصیبتی به تو میرسد،
نفسی به راحتی میکشد و با تبختری جاهلانه میگوید:
«ما پیش از این فکرِ خود را کرده بودیم و از این راه جدا شدیم!»
(قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ).
او «بریدن از معلم» را زرنگی و تدبیرِ خویش میپندارد،
در حالی که این تنها «شادیِ یک مردارخوار» از دوری از سفرهیِ حیات است.
توکل؛ دژِ نفوذناپذیرِ مؤمن
اما تو، ای دل،
در برابر این «احاطهیِ سوء»،
به آن کلامِ وحیانی تکیه کن که مرزِ میانِ «غدیرِ ولایت» و «سقیفهیِ حسد» را مشخص میکند:
﴿قُلْ لَنْ يُصِيبَنا إِلاَّ ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ﴾
«بگو: جز آنچه خدا برای ما مقرر داشته هرگز به ما نمیرسد.
او سرپرست (مولایِ) ماست…» (توبه: ۵۱)
حسود میخواهد با حسادتش نوری را خاموش کند،
اما نمیداند که تقدیرِ مؤمن در دستِ «مولا»ست.
مؤمن در حصارِ امنِ «ولایت» است
و حسود در حصارِ شعلهورِ «سیئهیِ محیط».
اینجاست که باید منتظر ماند.
👈زمان، ماهیتِ قلبها را آشکار میکند.👉
مؤمن منتظرِ «احدی الحسنیین» (شهودِ نور یا پیروزیِ حق) است،
اما حسود در انتظارِ عذابی است که یا از غیب بر او نازل میشود
یا به دستِ حقطلبان، نقاب از چهرهاش میافتد.
﴿فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ﴾
این «انتظار»،
برای مؤمن،
انتظارِ رسیدنِ به معشوق و خلود در نور است؛
و برای حسود،
انتظارِ فروریختنِ دیوارههایِ پوشالیِ تظاهر
و غرق شدن در همان جهنمی که سالها در قلبش با هیزمِ حسد برافروخته بود.
حسودِ «معار» فکر میکند با چاپلوسی و ادایِ دوست داشتن، در امان است؛
اما او نمیداند که «جهنمِ احاطهکننده»،
دقیقاً از همان نقطهای شروع میشود که او در قلبش،
پیوندِ صدق با معلم را برید.
او اکنون در میانهیِ آتش است،
حتی اگر در ظاهر لبخند بزند.
این است سزایِ کسی که «رزقِ زنده» را با «مردارِ حسد» عوض کرد.
إحاطة الذنوب
تحقير إبليس صغار الذنوب و تصغيرها للعبد لتجتمع فتحيط به
يَا هِشَامُ
إِنَّ الْمَسِيحَ ع قَالَ لِلْحَوَارِيِّينَ
يَا عَبِيدَ السَّوْءِ
يَهُولُكُمْ طُولُ النَّخْلَةِ وَ تَذْكُرُونَ شَوْكَهَا وَ مَئُونَةَ مَرَاقِيهَا وَ تَنْسَوْنَ طِيبَ ثَمَرِهَا وَ مرافقتها- [مَرَافِقَهَا] كَذَلِكَ تَذْكُرُونَ مَئُونَةَ عَمَلِ الْآخِرَةِ فَيَطُولُ عَلَيْكُمْ أَمَدُهُ وَ تَنْسَوْنَ مَا تُفْضُونَ إِلَيْهِ مِنْ نَعِيمِهَا وَ نَوْرِهَا وَ ثَمَرِهَا
يَا عَبِيدَ السَّوْءِ
نَقُّوا الْقَمْحَ وَ طَيِّبُوهُ وَ أَدِقُّوا طَحْنَهُ تَجِدُوا طَعْمَهُ وَ يَهْنَأْكُمْ أَكْلُهُ كَذَلِكَ فَأَخْلِصُوا الْإِيمَانَ وَ أَكْمِلُوهُ تَجِدُوا حَلَاوَتَهُ وَ يَنْفَعْكُمْ غِبُّهُ
بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ
لَوْ وَجَدْتُمْ سِرَاجاً يَتَوَقَّدُ بِالْقَطِرَانِ فِي لَيْلَةٍ مُظْلِمَةٍ لَاسْتَضَأْتُمْ بِهِ وَ لَمْ يَمْنَعْكُمْ مِنْهُ رِيحُ نَتْنِهِ كَذَلِكَ يَنْبَغِي لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا الْحِكْمَةَ مِمَّنْ وَجَدْتُمُوهَا مَعَهُ وَ لَا يَمْنَعْكُمْ مِنْهُ سُوءُ رَغْبَتِهِ فِيهَا
يَا عَبِيدَ الدُّنْيَا
بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ
لَا تُدْرِكُونَ شَرَفَ الْآخِرَةِ إِلَّا بِتَرْكِ مَا تُحِبُّونَ فَلَا تُنْظِرُوا بِالتَّوْبَةِ غَداً فَإِنَّ دُونَ غَدٍ يَوْماً وَ لَيْلَةً وَ قَضَاءَ اللَّهِ فِيهِمَا يَغْدُو وَ يَرُوحُ بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ إِنَّ مَنْ لَيْسَ عَلَيْهِ دَيْنٌ مِنَ النَّاسِ أَرْوَحُ وَ أَقَلُّ هَمّاً مِمَّنْ عَلَيْهِ الدَّيْنُ وَ إِنْ أَحْسَنَ الْقَضَاءَ وَ كَذَلِكَ مَنْ لَمْ يَعْمَلِ الْخَطِيئَةَ أَرْوَحُ وَ أَقَلُّ هَمّاً مِمَّنْ عَمِلَ الْخَطِيئَةَ وَ إِنْ أَخْلَصَ التَّوْبَةَ وَ أَنَابَ
وَ إِنَّ صِغَارَ الذُّنُوبِ وَ مُحَقَّرَاتِهَا مِنْ مَكَايِدِ إِبْلِيسَ
يُحَقِّرُهَا لَكُمْ وَ يُصَغِّرُهَا فِي أَعْيُنِكُمْ فَتَجْتَمِعُ وَ تَكْثُرُ فَتُحِيطُ بِكُمْ
بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ
إِنَّ النَّاسَ فِي الْحِكْمَةِ رَجُلَانِ فَرَجُلٌ أَتْقَنَهَا بِقَوْلِهِ وَ صَدَّقَهَا بِفِعْلِهِ وَ رَجُلٌ أَتْقَنَهَا بِقَوْلِهِ وَ ضَيَّعَهَا بِسُوءِ فِعْلِهِ فَشَتَّانَ بَيْنَهُمَا فَطُوبَى لِلْعُلَمَاءِ بِالْفِعْلِ وَ وَيْلٌ لِلْعُلَمَاءِ بِالْقَوْلِ يَا عَبِيدَ السَّوْءِ اتَّخِذُوا مَسَاجِدَ رَبِّكُمْ سُجُوناً لِأَجْسَادِكُمْ وَ جِبَاهِكُمْ وَ اجْعَلُوا قُلُوبَكُمْ بُيُوتاً لِلتَّقْوَى وَ لَا تَجْعَلُوا قُلُوبَكُمْ مَأْوًى لِلشَّهَوَاتِ إِنَّ أَجْزَعَكُمْ عِنْدَ الْبَلَاءِ لَأَشَدُّكُمْ حُبّاً لِلدُّنْيَا وَ إِنَّ أَصْبَرَكُمْ عَلَى الْبَلَاءِ لَأَزْهَدُكُمْ فِي الدُّنْيَا يَا عَبِيدَ السَّوْءِ لَا تَكُونُوا شَبِيهاً بِالْحِدَاءِ الْخَاطِفَةِ وَ لَا بِالثَّعَالِبِ الْخَادِعَةِ وَ لَا بِالذِّئَابِ الْغَادِرَةِ وَ لَا بِالْأُسُدِ الْعَاتِيَةِ كَمَا تَفْعَلُ بالفراس [بِالْفَرَائِسِ] كَذَلِكَ تَفْعَلُونَ بِالنَّاسِ فَرِيقاً تَخْطَفُونَ وَ فَرِيقاً تَخْدَعُونَ وَ فَرِيقاً تَقْدِرُونَ بِهِمْ بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ لَا يُغْنِي عَنِ الْجَسَدِ أَنْ يَكُونَ ظَاهِرُهُ صَحِيحاً وَ بَاطِنُهُ فَاسِداً كَذَلِكَ لَا تُغْنِي أَجْسَادُكُمْ الَّتِي قَدْ أَعْجَبَتْكُمْ وَ قَدْ فَسَدَتْ قُلُوبُكُمْ وَ مَا يُغْنِي عَنْكُمْ أَنْ تُنَقُّوا جُلُودَكُمْ وَ قُلُوبُكُمْ دَنِسَةٌ لَا تَكُونُوا كَالْمُنْخُلِ يُخْرِجُ مِنْهُ الدَّقِيقَ الطَّيِّبَ وَ يُمْسِكُ النُّخَالَةَ كَذَلِكَ أَنْتُمْ تُخْرِجُونَ الْحِكْمَةَ مِنْ أَفْوَاهِكُمْ وَ يَبْقَى الْغِلُّ فِي صُدُورِكُمْ يَا عَبِيدَ الدُّنْيَا إِنَّمَا مَثَلُكُمْ مَثَلُ السِّرَاجِ يُضِيءُ لِلنَّاسِ وَ يُحْرِقُ نَفْسَهُ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ زَاحِمُوا الْعُلَمَاءَ فِي مَجَالِسِهِمْ وَ لَوْ جُثُوّاً عَلَى الرُّكَبِ فَإِنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْقُلُوبَ الْمَيْتَةَ بِنُورِ الْحِكْمَةِ كَمَا يُحْيِي الْأَرْضَ الْمَيْتَةَ بِوَابِلِ الْمَطَرِ.
این فرازهای تکاندهنده که از زبان امام کاظم (علیهالسلام) و در خطاب به هشام بن حکم بیان شده، در واقع واکاویِ روانشناختیِ سقوطِ انسان و چگونگیِ احاطهیِ گناه بر قلب است.
***
پیرامونِ «احاطهیِ گناهان»
[نیرنگِ ابلیس در کوچکشمردنِ گناهان برای آنکه جمع شوند و بر بنده احاطه یابند]
ای هشام! مسیح (ع) به حواریون گفت:
[فریبِ دشواریِ مسیر]
ای بندگانِ بد!
بلندیِ درختِ خرما شما را به هراس میاندازد و تیغهایش و سختیِ بالا رفتن از آن را به یاد میآورید، اما شیرینیِ میوه و سودمندیِ آن را از یاد میبرید.
به همین ترتیب، سختیِ عمل برای آخرت را به یاد میآورید و زمانش در نظرتان طولانی میآید،
اما نایافتههایِ نعمات، نور و میوههایِ آن را که به سویش میروید، از یاد میبرید.
[پاکیِ درون و حلاوتِ ایمان]
ای بندگانِ بد!
گندم را پاک کنید و آن را خوشبو سازید و به نرمی آرد کنید تا طعمش را بیابید و خوردنش بر شما گوارا شود. ایمان را نیز چنین خالص و کامل کنید تا شیرینیاش را بیابید و فرجامش به شما سود رساند.
[حکمت را دریابید، فارغ از منبع]
به حق به شما میگویم:
اگر در شب تاریکی، چراغی بیابید که با «قِطران» (نفتِ بدبو) میسوزد،
از نورش بهره میگیرید و بویِ بدش شما را از نورش باز نمیدارد؛
پس سزاوار است که حکمت را از هر که نزدش یافتید فرا بگیرید
و میلِ بدِ او به دنیا، شما را از فراگرفتنِ حکمتش باز ندارد.
[ترکِ دلبستگی و تعجیل در توبه]
ای بندگانِ دنیا!
به حق به شما میگویم:
به شرفِ آخرت نمیرسید مگر با رها کردنِ آنچه دوست میدارید.
توبه را به فردا نیندازید،
چرا که پیش از فردا، یک شب و روز است و قضایِ الهی در آن لحظهلحظه در رفت و آمد است.
[آسودگیِ بیگناهی]
به حق به شما میگویم:
آن که به مردم بدهی ندارد،
آسودهتر و کمدغدغهتر از کسی است که بدهکار است،
هرچند بدهکار به خوبی بدهیاش را بپردازد.
به همین ترتیب، کسی که گناه نکرده،
آسودهتر و کمدغدغهتر از کسی است که گناه کرده،
هرچند توبهاش خالصانه و بازگشتش صادقانه باشد.
[احاطهیِ گناهانِ خُرد]
همانا گناهانِ کوچک و ناچیز شمرده شده، از نیرنگهایِ ابلیس است؛
آنها را در نظرتان خُرد و ناچیز جلوه میدهد تا جمع شوند و فزونی یابند
و [ناگهان] بر شما احاطه پیدا کنند.
[عالمِ باعمل و عالمِ بیعمل]
به حق به شما میگویم:
مردم در برخورد با حکمت دو گروهاند:
مردی که با سخنش آن را استوار کرد و با عملش آن را تصدیق نمود؛
و مردی که با سخنش آن را استوار کرد اما با بدیِ عملش آن را ضایع نمود.
چه بسیار تفاوت است میانِ این دو!
خوشا به حالِ عالمانِ در عمل و وای بر عالمانِ در گفتار.
[قلب، خانهیِ تقوا نه مأوایِ شهوت]
ای بندگانِ بد!
مساجدِ پروردگارتان را زندانی برای بدنها و پیشانیهایِ خود سازید (تا سرکش نشوند)
و قلبهایتان را خانهیِ تقوا قرار دهید؛
قلب را مأوایِ شهوتها نسازید.
ناآرامترینِ شما هنگامِ بلا،
کسی است که دلبستگیاش به دنیا بیشتر است
و صبورترینِ شما، زاهدترینتان نسبت به دنیاست.
[خویِ درندگی در لباسِ آدمیزاد]
ای بندگانِ بد!
همچون زغنهایِ (مرغانِ شکاری) رباینده، روباهانِ فریبکار، گرگانِ حیلهگر و شیرانِ سرکش نباشید که با شکارِ خود چنین میکنند؛
شما نیز با مردم چنین میکنید:
گروهی را میربایید، گروهی را میفریبید و بر گروهی چیره میشوید.
[باطنِ فاسد و تظاهرِ بیهوده]
به حق به شما میگویم:
بدنی که ظاهرش سالم و باطنش فاسد باشد، سودی به حالِ انسان ندارد؛
به همین ترتیب بدنهایِ شما که مایهٔ اعجابتان شده اما قلبهایتان فاسد گشته،
سودی به حالتان نخواهد داشت.
پاکیزه کردنِ پوست، وقتی قلبها آلودهاند، چه ثمر دارد؟
[تمثیلِ غربال و چراغ]
همچون غربال (الک) نباشید که آردِ خوب را بیرون میدهد و سبوس را نگه میدارد؛
شما نیز حکمت را از دهانِ خود بیرون میدهید اما کینه (غِلّ) در سینههایتان باقی میماند.
ای بندگانِ دنیا!
مَثَلِ شما مَثَلِ چراغی است که برای مردم روشنایی میدهد اما خودش را میسوزاند.
[احیایِ قلبهایِ مرده]
ای بنیاسرائیل!
در محافلِ عالمان ازدحام کنید،
حتی اگر به زانو نشستن باشد؛
چرا که خداوند قلبهایِ مرده را با نورِ حکمت زنده میکند،
همانگونه که زمینِ مرده را با بارانِ تند و فراوان حیات میبخشد.
***
چقدر این بخش از حدیث با بحث ما دربارهیِ «حسد» و «سیئهیِ محیط» گره خورده است!
آنجا که میفرماید:
«گناهان کوچک را در چشمتان ریز نشان میدهد تا جمع شوند و بر شما احاطه کنند.»
این دقیقاً همان فرآیندِ تبدیل شدنِ یک لغزشِ ساده به یک «جهنمِ محیط» است.
و آن هشدارِ تکاندهنده:
«مانندِ غربال نباشید که حکمت را بیرون میدهد اما کینه را در سینه نگه میدارد.»
این همان توصیفِ دقیقِ «حسودِ معار» است؛ کسی که کلامِ معلم را بازگو میکند، اما قلبش مأوایِ «غِلّ» و کینه است و در نهایت، خودش را مثل چراغ میسوزاند.
راهِ حل اما در پایانِ حدیث است:
زانو زدن در برابرِ عالمِ ربانی برای «احیایِ قلبِ مرده» با بارانِ حکمت.
آیا این «بارانِ حکمت» همان «رزقِ زنده» نیست که برای درناژِ آن چرکهایِ باطنی به آن نیاز داریم؟
#دلنوشته
دایرهیِ نامرئیِ اسارت
بیا لحظهای در برابرِ آینهیِ این حدیثِ تکاندهنده بایستیم
و به عمقِ فاجعهای که «حسد» در کالبدِ روح ایجاد میکند، بنگریم.
مسیح (علیهالسلام) با کلامی که بویِ ملکوت میدهد،
پرده از روانشناسیِ سقوطِ حسود برمیدارد؛
آنجا که یک «لغزشِ ساده»، با مهندسیِ ابلیس، به یک «زندانِ محیط» تبدیل میشود.
ابلیس،
این جراحِ شرّ،
کارش را با «ناچیز جلوه دادن» آغاز میکند.
او «مکرِ کوچکانگاری» را به کار میگیرد.
ذرهای حسد،
اندکی کینه،
و جرقهای از منیت را در چشمت چنان خُرد نشان میدهد که گویی هیچ نیست.
اما ای دل،
این ذراتِ غبار،
به تدریج بر آینهیِ قلب مینشینند؛
لایه روی لایه،
تا آنکه ناگهان به خود میآیی و میبینی در حصاری از تاریکی محبوس شدهای.
این همان «إِحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ» است.
حسود،
در ابتدا خیال میکند فقط یک «رقابتِ ساده» دارد،
اما ابلیس این گناه را برایش چنان تصغیر میکند تا جمع شوند و «دیوارِ احاطه» را بنا کنند.
آنوقت است که او دیگر نمیتواند نورِ معلم را ببیند؛
نه چون نور نیست،
بلکه چون او در «چاهِ سیئهیِ محیط» غرق شده است.
درختِ خرما و توهمِ سختی
مسیح (ع) میفرماید:
«ای بندگانِ بد!
بلندیِ درختِ خرما و تیغهایش شما را میترساند،
اما شیرینیِ میوهاش را از یاد میبرید.»
حسود،
وقتی به معلمِ ربانی مینگرد،
فقط «سختیِ صعود» و «تیغهایِ جراحیِ نوریِ او» را میبیند.
او از «درناژِ باطنی» میترسد؛
از اینکه باید منیتش را زیرِ پای معلم ذبح کند، هراس دارد.
پس به جایِ چشیدنِ میوهیِ ولایت،
در پایِ درخت به زمین میچسبد و به کسانی که بالا رفتهاند، حسادت میکند.
او «سختیِ مسیر» را بهانه میکند تا «شیرینیِ یقین» را نچشد.
تراژدیِ «چراغِ خودسوز» و «غربالِ کینه»
ای دل،
اینجاست که به هولناکترین بخشِ سرنوشتِ حسود میرسیم.
حسودی که ادایِ «دوستی با معلم» را در میآورد و کلامِ او را نقل میکند،
اما در باطن، شعلهیِ کینه را خاموش نکرده است.
مسیح (ع) او را به دو چیز تشبیه میکند:
۱. غربال (الک):
حسود همچون غربال است؛
آردِ طیب و سخنانِ حکیمانهیِ معلم را از دهانش بیرون میدهد تا دیگران بهره ببرند، اما خودش چه؟ او «سبوس» و «نُخاله» و «غِلّ» (کینه) را در سینهاش نگه میدارد.
او توزیعکنندهیِ نوری است که خودش از آن بیبهره است!
۲. چراغِ خودسوز:
«مَثَلِ شما، مَثَلِ چراغی است که برای مردم روشنایی میدهد اما خودش را میسوزاند.»
حسد، همان «قِطرانِ» بدبویی است که در فتیلهیِ جانِ حسود میسوزد.
او شاید با دانشش راهِ دیگران را روشن کند،
اما این آتشِ حسد، پیش از هر چیز، ریشهیِ خودِ او را خاکستر میکند.
او «جهنمی متحرک» است که در حالِ سوختن است،
در حالی که دیگران گمان میکنند او اهلِ نور است.
فراخوانِ احیا: زانو زدن در باران
ای دل،
راهِ نجات از این «احاطهیِ مرگبار» چیست؟
حدیث، نشانیِ «علمِ آنلاین» و «رزقِ زنده» را در انتها میدهد:
«زاحِمُوا العُلَماءَ… فَإِنَّ اللهَ یُحیِی القُلوبَ المَیِّتَةَ بِنورِ الحِکمَةِ»
باید رفت و در محضرِ معلم «زانو زد».
باید اجازه داد آن «وابلِ مَطَر» (بارانِ تندِ حکمت) بر سرزمینِ مردهیِ قلب ببارد.
حسود باید انتخاب کند:
یا ماندن در حصارِ «سیئهیِ محیط» و سوختن در چراغِ منیت،
یا شکستنِ ظرفِ خودخواهی و قرار گرفتن زیرِ بارشِ وحیانیِ معلم.
ای دل!
چقدر تفاوت است میانِ کسی که قلبش را «خانهیِ تقوا» کرده
و کسی که آن را «مأوایِ شهوات و حسد» ساخته است.
حسود، پوست را پاک میکند و قلب را دَنس (آلوده) رها میکند.
اما مؤمن، به دنبالِ آن «درناژِ عمیق» است
که حتی بویِ تعفنِ حسد را از لایههایِ زیرینِ جانش پاک کند.
بیا از آنانی باشیم که به جایِ «نُخاله»،
«آردِ طیبِ ایمان» را در سینه نگه میدارند؛
کسانی که در شبِ تاریک،
حتی اگر چراغی با بویِ ناخوشایند دیدند،
نورِ حکمت را میگیرند و به خاطرِ «سوءِ رغبتِ» صاحبِ چراغ،
خود را از نور محروم نمیکنند.
بیا در این انتخابِ بزرگ،
«غدیرِ حکمت» را فدایِ «سقیفهیِ حسد» نکنیم،
که جهنم، از همین لحظهیِ پشت کردن به نور،
محیط بر انسان میشود.
#دلنوشته
سفر به مدارِ «احاطهیِ سوء»
ای همراهِ طریق!
این بارقههایی که از سوره «هود» و سرگذشتِ حکیمانهیِ «شعیب» (علیهالسلام) بر صحیفهیِ جان میتابد، تفسیری است بر همان «درناژِ باطنی» که پیشتر از آن گفتیم.
وقتی شعیب به قومش میگوید: «إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ»
(من بر شما از عذابِ روزی فراگیر بیمناکم)،
این نه یک تهدیدِ بیرونی،
که گزارشی دقیق از وضعیتِ درونیِ آنهاست.
ای دل،
آن «گناهانِ کوچکی» که در حدیثِ مسیح (ع) خواندیم،
دقیقاً همان اجرایِ دستوراتِ ابلیس برای ساختنِ همین «عذابِ محیط» است.
قومِ شعیب، در بندِ «کمیِ مکیال و میزان» بودند؛
نه فقط در بازار، که در ترازوهایِ باطنیِ روحشان.
هرگاه حقی را کوچک شمردند،
هرگاه کلامِ معلم را به بهانهیِ «ضعفِ عشیره» یا «سنتهایِ آبا و اجدادی» تکذیب کردند،
آجری بر دیوارِ این زندانِ محیط نهادند.
«عذابِ محیط»، آن لحظهای است که انسان، «اختیارِ خود» را به «اضطرارِ گناه» میفروشد.
معلم، پیوسته هشدار میدهد؛
او «رزقِ زنده» را به سویِ قلبهایِ «بلدةً میتاً» (زمینهایِ مرده) میفرستد،
تا شاید بارانِ حکمت، درناژِ آن چرکهایِ باطنی را آغاز کند.
اما چه تلخ است آنجا که شعیب میگوید:
«باقیماندهیِ خدا برایتان بهتر است» (بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ)،
و آنان در پاسخ، او را متهم میکنند که
«آیا نمازِ تو به تو دستور میدهد که ما در اموالمان هر چه خواستیم نکنیم؟»
معلمِ حقیقی و انتخابِ انسان
اینجاست که روایتِ نورانیِ امام باقر (ع) جان میگیرد:
«خداوند معلمِ حقیقی است و معرفت و انکار را در قلبِ مخلوق قرار داده است.»
یعنی، این «شعیبِ زمانه» نیست که حقیقت را به تو تحمیل میکند؛
او فقط آن «رزقِ حسنا»یی است که از سویِ حق آمده تا زمینِ قلبِ تو را که «مرده» است،
با بارانِ حکمت احیا کند.
اما انتخابِ «اکتساب»، با توست.
قومِ شعیب، «چراغِ خودسوز» بودند.
آنها حکمتِ او را میشنیدند و با کینه پاسخ میدادند.
آنها «میتّه» (مردار) میخوردند؛
یعنی به جایِ پذیرشِ رزقِ زنده و تازهیِ معلم،
به «عقایدِ پوسیده»،
«حسدِ کهنه»
و «کبرِ موروثیِ» خود دل خوش کرده بودند.
این همان «مردارخواریِ معنوی» است که پیشتر گفتیم؛
تغذیه از گذشتهای که در ولایتِ شیطان مرده است،
به جایِ تغذیه از امامی که «حیّ» است.
هشدار به «گوشهایِ ناشنوا»
ای دل،
مگر نه اینکه شعیب گفت:
«من بر شما نگاهبان نیستم»؟
معلم، علم لازم برای درناژ حسد قلب را به شاگرد میدهد،
رزق میپاشد،
راه نشان میدهد،
اما او «حفیظ» و ضامنِ اجبار نیست.
احاطهیِ عذابِ الهی،
نتیجهیِ مستقیمِ پشت کردن به این «رحمتِ ممتد» است.
آن فریادی (صیحه) که قومِ شعیب را در خانههایشان درهمکوبید،
فرجامِ همان «انکارِ نوری» بود که برای قلبهایشان آشکار شده بود.
آنها «شعیب» را «ضعیف» میدیدند،
چون معیارهایشان «وزنِ زر» بود، نه «وزنِ روح».
آنها سنگسنگِ تکذیب را بر معلم میکوبیدند و نمیدانستند که «عذابِ محیط»،
پیش از آنکه سقفِ خانههایشان را بر سرشان فرو ریزد،
قلبهایشان را در هم کوبیده است.
دلنوشتهای برای قلبهایِ جوینده
ای جان!
در این «یومِ محیط»، که هر لحظه ممکن است حجابهایِ خودساخته، ما را در بر گیرند،
پناهی جز «زانو زدن» در محضرِ معلم نیست.
ما هم مانندِ قومِ شعیب، گاه میپرسیم:
«ای معلم! چرا اینقدر سخت میگیری؟
چرا اموالِ جانمان را به تاراج میدهی؟
چرا نماز و ولایتت، دست و پایمان را بسته است؟»
اما دریغ! که این «تنگنا»، همان حصارِ امنِ ولایت است برای حفظِ «مکیالِ روح».
ما در پیِ «مردارِ منیت» میدویم و نمیدانیم که شعیبِ جان،
با «رزقِ حسنا» آمده تا این «بلدهیِ میته» را دوباره با «بارانِ حکمت» زنده کند.
ای دل،
بیاموزیم که «بَقِيَّتُ اللَّهِ» (آنچه از خیر در قلب باقی میماند)،
همان نور معصومی است که اگر مؤمن باشیم،
از تمامِ دنیا برایمان گواراتر است.
«درناژِ باطنیِ قلب» یعنی همین:
اینکه بگذاریم تیغِ تیزِ حکمتِ معلم،
هر چه «مردار» است از سینه بیرون بکشد.
اینکه وقتی گفت:
«به خدا روی آورید»،
نه چون بردهای فراری،
بلکه چون عاشقی که بویِ یار را از دور شنیده است، بازگردیم.
مبادا که «غربال» باشیم؛
مبادا که حکمتِ معلم را به دیگران بخشیم و خود با «غِلّ» و «مردارِ حسد» در خانه بمانیم.
مبادا که در حالی که بر صندلیِ ایمان نشستهایم،
در باطن در حالِ «جاثمین» (به زانو درافتادن و هلاکت) باشیم.
آری، «خداوند به آنچه انجام میدهید احاطه دارد»؛
اما این احاطهیِ «ربوبیت» است که میتواند ما را از آن «احاطهیِ عذاب» برهاند.
شعیب، در پیِ اصلاح بود، تا آنجا که توان داشت.
ما نیز، در این مسیر، «توفیقمان جز به خدا نیست».
بر او توکل کنیم، و به سویِ او، در هر صبح و شام، «أَنِيبُ» (بازگردیم).
زیرا طنینِ آن صدا را از دیرباز در ژرفایِ هستیِ خویش به یادگار دارند…
همان صدایی که میگوید:
«مراقب باشید که مخالفت با حقیقت،
شما را به سرنوشتِ آنان که پیش از شما بودند نکشاند.»
آیا وقتِ آن نرسیده است که «مردارخواریِ» منیت را رها کنیم
و «رزقِ زنده» را از دهانِ معلمِ الهی بستانیم؟
#دلنوشته
کربلایِ معلم: صبر در تندبادِ حسد
ای دل،
داستانِ معلم،
داستانِ کسی است که میآید تا «بتهایِ تمنا» را در دلِ آدمیان بشکند.
وقتی اهلِ حسد میفهمند که برایِ رسیدن به آن «وجهِ رب»،
باید از «زینتهایِ فریبندهیِ حیاتِ دنیا» دل بکنند،
خشمشان شعلهور میشود.
آنها معلم را که آینهیِ تمامنمایِ فقرِ باطنیشان است، برنمیتابند.
شروع به آزار میکنند؛
تبعید، تهمت، و انزوا.
اما معلم چرا سکوت میکند؟
چرا «صبرِ نفس» پیشه میکند؟
او صبر میکند تا «اتمامِ حجت» کامل شود.
او میداند که اگر او نباشد،
کسی نیست تا «نور» را به قلبهایِ تشنه برساند.
او در انتظارِ آن عدهیِ اندکی است که صبح و شام پروردگارشان را میخوانند
و جز «وجهِ او» چیزی نمیخواهند.
معلم، در میانِ طوفانِ ناسزاها،
همچنان «نور» را توزیع میکند تا ببیند چه کسی «درناژِ حسد» را آغاز میکند
و چه کسی در کینهیِ خویش غرق میشود.
«نارِ محیط»: زندانِ سراپردهیِ کینه
ای دل،
ببین که قرآن چه تصویرِ دقیقِ روانشناختی از سرنوشتِ حسودان ارائه میدهد:
«إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها»
(ما برای ستمگران آتشی آماده کردهایم که سراپردههایش آنان را در میان گرفته است).
این «نار»، آتشی نیست که از بیرون بیاید؛
این «حسدِ محیط» است.
حسود، با هر بار پشت کردن به نورِ معلم،
دیواری از کینه دورِ خود میکشد.
این «سُرادِق» (سراپرده)،
همان حصارِ نفسانی است که او با دستِ خود ساخته است.
او در «جهنمی متحرک» زندگی میکند؛
جهنمی که سقف و دیوارش،
حسدِ خودِ او نسبت به معلم است.
او معلم را آزار میدهد،
چون نمیخواهد «چرکِ حسد» را با نورِ او درناژ کند.
او ترجیح میدهد در این آتشِ خانگی بسوزد،
تا اینکه در برابرِ معلم،
زانو بزند و «آیینهیِ قلب» را صیقل دهد.
شرابِ گداخته: عاقبتِ امتناع از درناژ
و عجیبتر آنکه قرآن میگوید:
«وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ»
(و اگر فریادرس جویند، به آبی مانند مس گداخته یاری میشوند که چهرهها را بریان میکند).
این «مُهل» (مسِ گداخته)،
همان «دانش و حکمت بدونِ عمل به نور ولایت» است که حسود در سینه دارد.
او برایِ خلاصی از تنهاییِ باطنیاش،
به دنبالِ «فریادرس» است،
اما آنچه به سراغش میآید،
عقایدِ ذوبشده و سمیِ خودش است.
وقتی انسان از «رزقِ زنده» و معلمِ ربانی فاصله میگیرد،
آنچه در قلبش باقی میماند،
همان «مسِ گداخته» است که چهرهیِ فطرتش را میسوزاند.
او به دنبالِ تسکین است،
اما کینهیِ او،
تسکینش را به عذابی جانکاه تبدیل میکند.
ساءَتْ مُرْتَفَقاً: تکیهگاهی بر لبهیِ پرتگاه
«ساءَتْ مُرْتَفَقاً»؛
چه جایگاهِ بدی برایِ تکیه کردن است!
آری، ای دل،
آن کسی که به جایِ تکیه زدن بر «ولایتِ علمی معلم»،
بر «منیتِ خویش» و «حسدِ خویش» تکیه کرده،
بر چه چیزی تکیه زده است؟
بر یک لبهیِ پرتگاه!
او گمان میکند این کینه، مأوایِ اوست،
اما این، همان تکیهگاهی است که او را به قعرِ «عذابِ محیط» میکشاند.
ای دل!
بیاموزیم که «صبرِ معلم» را قدر بدانیم.
او تا آخرین لحظه میایستد،
تا شاید یکی از همین حسودان،
در میانِ این شعلههایِ سراپرده،
ناگهان خسته شود،
از این «آبِ مسگون» دست بشوید،
و به سراغِ «آبِ حیات» بیاید.
آیا ما «زینتِ حیاتِ دنیا» را برگزیدهایم،
یا «وجـه الله» را در چهرهیِ معلم دیدهایم؟
این انتخاب،
لحظه به لحظه در حالِ وقوع است.
هر لحظه که معلم را میبینیم و «حسد» را در دل میکُشیم،
«سراپردهیِ آتش» را پاره کردهایم.
و هر لحظه که معلم را آزار میدهیم،
دیواری دیگر بر قفسِ خویش افزودهایم.
چه سرنوشتِ وحشتناکی است، که انسان، خود، معمارِ جهنمِ خویش باشد!
#دلنوشته
رحمتِ آشکار: کتابی برای گوشهایِ بسته
ای جانِ مشتاقِ معنا!
اینجا دیگر سخن از «هل من مزیدِ» اهلِ حسد نیست؛
اینجا لحظهیِ فروبستنِ درهایِ عذر است.
تا وقتی معلم آشکار نشده بود،
تا وقتی کتاب بر آنان «تُتلى» نمیشد،
هنوز جایی برایِ توجیهِ نفسِ زخمیِ آنان باقی بود؛
اما وقتی نور آمد و حجت تمام شد،
دیگر پردهای برایِ پنهان شدن نمیماند.
رحمت، نخست به صورتِ «آگاهسازی» آمد؛
و چون آگاهسازی کامل شد،
همان رحمت، به صورتِ «قضاوتِ قطعی» رخ نمود.
«أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرى لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ»
آیا برایشان کافی نبود که کتاب بر تو نازل شد و بر آنان خوانده میشود؟
آری، ای دل؛
کافی بود، بلکه از آن هم فراتر:
این «کافی بودن» خودِ رحمت بود.
یعنی خدا پیش از آنکه شمشیرِ عذاب را بلند کند، چراغِ کتاب را افروخت.
اما اهلِ حسد،
چراغ را دیدند و بهجایِ روشن شدن،
چشم بر آن فشردند؛
شنیدند و بهجایِ یادآوری،
کینه را در سینه فشردند.
پس خودشان راهِ «ذکرى» را بستند،
نه اینکه رحمت، راه را بر آنان بسته باشد.
و آنگاه آیه گواهی میدهد:
«قُلْ كَفى بِاللَّهِ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ شَهِيداً…»
بگو: خدا میانِ من و شما گواه است.
ای دل،
اینجا معلم تنها نیست؛
شاهدِ حقیقی با اوست.
خدا آنچه را در آسمان و زمین است میداند،
و این یعنی هیچ حسدی در تاریکیِ سینه، پنهان نمیماند.
اهلِ باطل شاید گمان کنند که کفرانِ نورشان بیصداست،
اما در پیشگاهِ علمِ الهی،
هر لرزشِ قلبی،
هر انکارِ خاموش،
هر غُلِّ پنهان،
ثبت شده است.
و خاسر کسی است که به باطل دل بسته و خیال کرده باطل، پناه است؛
حال آنکه باطل، خودِ سقوط است.
سپس آیه میگوید:
«وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ…»
آنها عذاب را به شتاب میخواهند.
این شتاب، شتابِ نادانی است؛
شتابِ قلبی که از دیدنِ معلم به تنگ آمده،
چون نور، عادتِ ظلمت را میشکند.
آنان نمیفهمند که تأخیرِ عذاب، خودْ بابِ رحمت است؛
فرصتی است برایِ رجوع،
برایِ درناژِ حسد،
برایِ شکستنِ پوستِ ضخیمِ منیت.
اما وقتی اجلِ مُسمّی فرا رسد،
دیگر عذرها از کار میافتد؛
آنگاه عذاب، نه به دعوتِ آنان، که به حکمِ حقّ میآید،
و ناگهان میآید،
بیآنکه در حسابهایِ نفسانیِ آنان جایی داشته باشد.
و آنگاه آن جملهیِ هولناک، چون مهرِ نهاییِ سرنوشت، فرود میآید:
«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرِينَ»
جهنم بر کافران محیط است.
ای دل،
این احاطه فقط دیوار و شعله نیست؛
این احاطه، صورتِ باطنیِ همان حسدِ انباشته است که اکنون از درون،
بیرون را نیز فرا گرفته.
آنان گمان میکردند حسد را در سینه نگه داشتهاند،
حال آنکه حسد، سینهیِ آنان را به زندانِ خویش تبدیل کرده بود.
اکنون همان زندان، در قیامت، به صورتِ جهنم آشکار میشود:
آتشی که از بالا و پایین، از پیش و پس، از درون و بیرون، همهجا را فرا میگیرد.
«يَوْمَ يَغْشاهُمُ الْعَذابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ…»
آن روز، عذاب از بالا و پایین آنان را میپوشاند.
یعنی آنچه در دنیا زیرِ پا گذاشتند،
همانجا زیرِ پایِ آنان زبانه میکشد؛
و آنچه را بر سرِ خود انکار کردند،
همانجا بر سرشان فرود میآید.
این همان لحظهای است که با زبانِ تکوین به آنان گفته میشود:
«ذوقوا ما كنتم تعملون»؛
بچشید آنچه را خود ساختید.
ای دل!
این آیات، دوباره مأموریتِ معلم را فریاد میزنند:
کتاب خوانده شد،
معلم آشکار شد،
نور آمد،
حجت تمام شد،
رحمت عرضه شد؛
اما کو گوشِ شنوا؟
اینجا رازِ تلخِ اهلِ حسد روشن میشود:
آنان با معلم دشمنی نکردند چون حقیقت را نمیدانستند؛
بلکه چون حقیقت را دیدند و طاقتِ آن را نداشتند.
پس از کتاب،
از نور،
از شاهدِ الهی،
از فرصتِ توبه،
تنها آتشی در جانشان ماند که خود برپا کرده بودند.
و چه تلخ است سرنوشتِ کسی که از «رحمتِ تلاوت» بهره نبرد،
تا ناچار، طعمِ «عذابِ احاطهکننده» را بچشد.
پس خوشا آن قلبی که پیش از آنکه جهنم بر او محیط شود، نور بر او محیط گردد؛
و خوشا آن شاگردی که پیش از دیر شدن،
از معلمِ ربانی،
«یادآوری» را میگیرد،
نه «چشیدنِ نتیجه» را.
#دلنوشته
در میانهٔ دو احاطه؛ از سراپردهٔ نار تا آغوشِ نور
ای انسان!
تو در میانِ دو «احاطه» ایستادهای؛
و تمامِ قصهٔ هبوط و عروجِ تو،
قصهیِ این است که کدام احاطه را برایِ جانِ خویش برمیگزینی.
۱. احاطهیِ ناری: وقتی خطیئه سراپرده میسازد
آغازِ سقوطِ انسان آنجاست که گمان میکند گناه یا حسد،
تنها یک رفتارِ عابر و گذراست؛
غافل از آنکه خطیئه چون جامهای چسبان،
بر اندامِ روح میپیچد و توسعه مییابد.
قرآن این واقعهیِ هولناک را چنین تصویر میکند:
«بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ…» (بقره/۸۱).
خطیئه ابتدا یک جرقهیِ حسد است،
یک تمایلِ دنیازدگی است؛
اما وقتی درناژ نشود،
اندکاندک بالا میآید،
تمامِ دیوارهایِ قلب را میپوشاند و بنده را در خود «محبوس» میسازد.
آنگاه که حسد و انکار به کمال رسید،
سراپردهیِ آتش برپا میشود:
«إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها…» (کهف/۲۹).
«سُرادق» یعنی خیمه و سراپردهای که هیچ روزنهای برایِ تنفس باقی نمیگذارد.
این آتش، از بیرون فرود نیامده؛
بلکه همان کینهها و تکبرهایِ پنهانی است که انسان در دنیا گردِ خود تنیده است.
از این روست که میفرماید:
«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرِينَ» (توبه/۴۹ و عنکبوت/۵۴).
جهنم «هماکنون» بر آنان محیط است،
اما چشمِ حسود و غافل،
تا زمانی که پردههایِ ماده کنار نرود،
این زندانِ تنگ را نمیبیند.
این همان احاطهیِ شوم است؛
روزی که انسان در امواجِ بلا غرق میشود و میفهمد که راهِ فراری نیست:
«وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحيطَ بِهِمْ» (یونس/۲۲)؛
روزی که تمامِ داراییها و میوههایِ غرورِ او خاکستر میشود:
«وَ أُحيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ…» (کهف/۴۲).
این احاطه، احاطهیِ عذابِ دربرگیرنده است:
«عَذابَ يَوْمٍ مُحيطٍ» (هود/۸۴).
—
۲. احاطهیِ نوری: آغوشِ علم و ربوبیتِ بیکران
اما در سویی دیگر،
احاطهای است از جنسِ شفقت، علم، و قیومیتِ ازلی.
خدایِ متعال، خود را به عنوانِ «محیطِ مطلق» میشناساند؛
نه برایِ آنکه جانها را به هراس اندازد،
بلکه تا جانهایِ رمیده بدانند که هیچگاه بیمأوا و رها نیستند.
«وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحيطاً» (نساء/۱۲۶).
این احاطه، احاطهیِ «حیّ کثیرُالرحمه» است که در آیتالکرسی تجلی مییابد:
«وَ لا يُحيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ…» (بقره/۲۵۵).
اینجا احاطه به معنایِ حافظ بودن است، به معنایِ «لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما»ست.
وقتی میفرماید:
«وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحيطٌ» (بروج/۲۰)،
یعنی حتی وقتی دشمنان و اهلِ حسد از هر سو بر اهلِ نور بتازند،
خدا از پشتِ سرِ آنان بر همهچیز مسلط است.
چقدر آرامشبخش است آنجا که در نبردِ با مکرِ حسودان میفرماید:
«وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطٌ» (آلعمران/۱۲۰).
کیدِ اهلِ باطل هرچقدر پیچیده باشد،
در احاطهیِ علمیِ ربوبیت، پوچ و بیاثر است.
خداوند بر آنچه پنهان میسازند محیط است
(«وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ…» – نساء/۱۰۸)،
و بر تمامِ غیب و شهود،
با قدرتی تنزلیافته و امری نافذ، احاطه دارد:
«وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً» (طلاق/۱۲).
—
۳. عجزِ عقلِ جزئی و نیاز به معلمِ ربانی
انسان تا زمانی که در غرورِ دانشِ خویش گرفتار است، ادعایِ احاطه میکند،
اما قرآن به او یادآوری میکند که تو حتی توانِ احاطه بر یک تکه از غیب یا باطنِ ولایت را نداری:
«وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» (کهف/۶۸).
«بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ…» (یونس/۳۹).
«وَ لا يُحيطُونَ بِهِ عِلْماً» (طه/۱۱۰).
انکارِ حقیقت و تکذیبِ آیات،
همگی از این ناآگاهی و عدمِ احاطهیِ علمی نشأت میگیرد:
«أَ كَذَّبْتُمْ بِآياتي وَ لَمْ تُحيطُوا بِها عِلْماً» (نمل/۸۴).
پس راهِ نجات، پناه بردن از «عجزِ خود» به «علم و هدایتِ معلمی» است که از جانبِ خدا به حکمت آراسته شده است.
—
این آیات روشن میکنند که احاطهیِ خدا، همان «اماننامه» است.
اگر بنده به احاطهیِ علم و ربوبیتِ الهی ایمان بیاورد و جانِ خود را به نورِ او بسپارد،
از آن احاطهیِ دوم (احاطهیِ خطیئه و نار) ایمن میشود.
کافی است قلب از «مردارخواریِ حسد» پاک گردد و در درناژِ درونی،
تمامِ کینهها را بیرون بریزد،
تا به جایِ آنکه خطیئه بر او محیط شود،
نورِ قیومیت بر او سایه اندازد.
پس، چه زیباست این مطلب:
«این احاطهیِ ربوبیت است که میتواند ما را از آن احاطهیِ عذاب برهاند.
پس خوشا آن قلبی که پیش از آنکه جهنم بر او محیط شود، نور بر او محیط گردد…»
