دکتر محمد شعبانی راد

حسود، متکبّرانه پشت به نور خود میکند و به جمع اهل تمنا می‌پیوندد! ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ يَتَمَطَّى!

The Envious Turns Arrogantly Away from the Light and Joins the Company of the Desirous
*“Then he went back to his people, swaggering.”* (Qur’an 75:33)

Envy is not merely an emotional discomfort at another person’s blessing; it is a deeper spiritual posture. At its core, envy carries a hidden arrogance: the unwillingness to accept that divine light, favor, or honor has been granted to someone else. When the envious heart encounters such light, it cannot bear its radiance. Instead of drawing nearer to the truth, it turns its back on it.

This inner movement is vividly captured in the Qur’anic expression: *“Then he went back to his people, swaggering”* (75:33). The Arabic verb *yatamatta* suggests stretching one’s back and walking with arrogant self‑display. Linguistically tied to the root related to “back” (*maṭā*), it conveys the image of someone who physically and spiritually turns away in pride.

Thus, envy becomes more than a feeling—it becomes a direction of the soul. First comes denial of the truth, then turning away from it, and finally a proud return to the circle of those who share the same worldly desires. The envious person does not merely reject the light; he distances himself from it and seeks comfort among those who justify the same refusal.

In contrast, the path of guidance is the opposite movement. Instead of turning one’s back to the light, the seeker accepts it with humility and allows it to guide his steps. What envy rejects, humility embraces. Where arrogance withdraws, faith approaches.

Therefore, the real tragedy of envy is not the success of another person—it is the loss of light by the envious heart itself. By turning away in pride, the soul abandons the very illumination that could have led it toward truth and salvation.

«مطو» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«الظهر المطا»
«مطا بمعنى پشت است.»
«مطيّة شتريست كه به پشتش سوار شوند.»
«
أي: يمدّ مَطَاهُ‌، أي: ظهرَه.»
حسود، متکبّرانه پشتشو میکنه!
+ «تکذیب آیات»
+ «اعراض»
مطو یعنی پشت، یعنی متکبرانه به نور پشت کردن و رو به اهل حسادت نمودن و به این جمع اهل تمنا پیوستن!

حسد؛ پشت کردنِ متکبّرانه به نور و پیوستن به اهلِ تمنّا

تَمَطَّى [مطو] 
توصیف در آیه
أي يتبختر، يكون من المَطّ‍‌ و المَطْوِ، و هما المدّ.

تهذیب اللغة، جلد 14، صفحه 31

أي: يمدّ مَطَاهُ‌، أي: ظهرَه.

مفردات ألفاظ القرآن، جلد 1، صفحه 771

قيل: هو من اَلتَّمَطِّي، و هو التبختر و مد اليدين في المشي،
و قيل: اَلتَّمَطِّي مأخوذ من قولهم: “جاء اَلْمُطَيْطِيُّ‌ ” بالتصغير و القصر و هي مشية يتبختر فيها الإنسان،
و الأصل” يتمطط‍‌ “فقلبت إحدى الطائين ياء قال التفتازاني: و أصل يتمطى” يتمطو “و مصدره التمطي من” المطو “و هو المد، قلبت الواو ياء و الضمة كسرة.

مجمع البحرين، جلد 1، صفحه 394

 توصیف مدخل
ثعلب عن ابن الأعرابيّ‌: مَطى إذا فَتَح عينيه، و أَصلُ‌ المطو المدُّ في هذا، و مَطَا إذا تَمَطَّى.
و قد مَرَّ تفسيرُ المَطِيطاء في باب المضاعَف و هو الخیلاء و التبختر. و المَطّ‍‌ و المَطْوِ هما المدّ.

تهذیب اللغة، جلد 14، صفحه 31

تمطّى: أي تمدد. و يقال: هو من المبدل، و أصله تمطط‍. و يقال: ذهب يتمطى: أي يتبختر.

شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم، جلد 9، صفحه 6329

مطا بمعنى پشت است.
مطيّة شتريست كه به پشتش سوار شوند.
تمطّى كشيدن پشت و تكبّر است.
«تمطّى الرّجل: تمدد و تبختر.»

قاموس قرآن، جلد 6، صفحه 262

اَلتَّمَطِّي: التبختر.

مجمع البحرين، جلد 1، صفحه 395

مَطا الشيءَ مَطْواً: مدَّه. و مَطا بالقوم مَطْواً: مدَّ بهم. و تَمَطَّى الرجل: تَمدَّد. و التَّمَطِّي: التبختر و مَدُّ اليدين في المشي، و يقال التَّمَطِّي مأْخوذ من المَطِيطةِ‌ و هو الماءُ الخاثر في أَسفل الحوض لأَنه يَتَمَطَّطُ‍‌ أَي يتمَدَّد، و هو مثل تَظَنَّيْتُ‌ من الظَّنِّ‌ و تَقَضَّيْتُ‌ من التَّقَضُّض، و المُطَواءُ من التَّمَطِّي على وزن الغُلَواءِ، و ذكر ابن بري المَطا التَّمَطِّي. و قد تقدَّم تفسير المَطِيطاء و هو الخُيَلاءُ و التَّبَخْتُر. و في الحديث: إِذا مَشَتْ‌ أُمَّتي المُطَيْطا . بالمد و القصر; هي مِشْية فيها تَبَخْتُر و مَدُّ اليدين. و يقال: مَطَوْتُ‌ و مَطَطْتُ‌ بمعنى مدَدْت; قال ابن الأَثير: و هي من المصغرات التي لم يستعمل لها مكبر، و الله أَعلم.
و قوله تعالى: ثُمَّ‌ ذَهَبَ‌ إِلىٰ‌ أَهْلِهِ‌ يَتَمَطّٰى; أَي يتبختر، يكون من المَطِّ‍‌ و المَطْوِ، و هما المدّ،
و يقال: مَطَوْتُ‌ بالقوم مَطْواً إِذا مدَدْت بهم في السير.

لسان العرب، جلد 15، صفحه 284

يعنى پشت كردن و با تكبر عبور كردن.

ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن با تفسیر لغوی و ادبی قرآن، جلد 3، صفحه 233

مطو:
امتَطَيْتُ البعير
امْتَطَى‏ الدابَّةَ: سوار بر ستور شد.
[امْتَطَيْتُهَا : أى اتَّخذتها مَطِيَّةً]
الظهر المطا!
الْمَطِيَّةُ: ما يركب مطاه من البعير (مركب سوارى)
+ «پشتیبانی»
فقه اللغة: فصل في تفصيل ضروب مشي الإِنسان و عدوه‏ …
المُطَيْطَاءُ: مِشْيَةُ المُتَبَخْتِر، و مَدُّهُ يَدُه، من قوله سبحانه: ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ‏ يَتَمَطَّى.
فلانی پشتشه! به پشتوانه اون داره اینجوری سفت صحبت میکنه! اینجوری با حالت تکبر و غرور و تبختر داره راه میره و قدم آهسته میره و خرامان خرامان راه میره، انگاری مثل نظامی ها با غرور و صلابت گام بر میداره و دستشو هم عقب و جلو میکنه یعنی پشتش به چیزی گرمه که داره اینجوری پُز میده و راه میره و پشتشو به نورش میکنه!
پشتش به اونا گرمه! پشتش گرمه! پشتگرمیش به اونهاست! پشتشو دارن! هواشو دارن!
+ «اهل – آل»!
دلش به اون گرمه:
«مِطْو: دوست قابل اعتماد»! به چیت مینازی؟!
«أَمْطَى‏ الدابَّةَ: سوار بر ستور شد و آن را ويژۀ خود گرفت.»
+ «عذق»: خوشه!
المِطْو: عذْق النخلة، لامتداده
+ «شعب»
«الأُمْطِيُ: صمغ يؤكل، سمي به لامتداده»
+ «جواد»
آدامسی که خیلی جویده شده و نرم شده [+ «سمح»] ، چه خوب کش میاد!
صمغ درخت که اونو میخورن یا میجون بنام سقّز که به ترکی هم به آدامس میگن «سقّچ» خیلی خوب باد میشه و کش میاد.
+ فیلم زیبای واژۀ جواد.
مفهوم «همراهی – همراهی کردن» در هزار واژه مترادف نور ولایت منجمله همین واژه مطو وجود داره!
ممدوح و مذموم!
«Accompaniment»: مصاحبة … کمپانی «companion»
ارتباط بین فردی «علاقات بین الاشخاص»: «interpersonal relationship»
«مطو» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف نور ولایت است که مفهوم اسپانسر و پشت گرمی و دلخوشی و چیزی که بهش مینازی و دلت بهش خوشه و بهش میبالی و به کمک اون به خواسته‌ات میرسی! دلگرمی! حامی! تکیه‌گاه! کمک! تقویت! طرفداری!
ساپورت «support»! پشتیبانی!
مفهوم «پشتیبانی» از واژه «مطو» استنباط می شود!
نور ولایت، فرایند پشتیبانی است!
پشتیبان نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنهاست!
مفهوم پشتیبانی در هزار واژه مترادف نور ولایت وجود دارد، مثل واژه زیبای «حجّ».
«پشتیبانی فنی» : «Technical support» : «الدعم الفنی» + «دعم – دَعَمْتُ الْحَائِطَ»
الدِّعَامَةُ : مَا يَسْتَنِدُ بِهِ الْحَائِطُ إذَا مَالَ يَمْنَعُهُ السُّقُوطَ
+ «ازر – سازه نگهبان»
پشتیبانی بلند مدت! الدعم الطویل الامد! لانگ ترم ساپورت!
+ « جفو – جفا – جَفَا السرج عن ظهر الدابة »
[مطو – قبض و بسط]:
«دلگرمی»: مطو – قلب + «قبض و بسط»
سعید، قلبش با نور معالم ربانی روشنه و شقیّ قلبش با ظلمت اندیشه لیدرهای سوء تاریکه!
+ [الْأَشْقِيَاءُ … بِئْسَ‏ الْمَطَايَا إِلَى جَهَنَّمَ مَطَايَاهُمْ – السُّعَدَاءُ… نِعْمَ الْمَطَايَا إِلَى الْجِنَانِ مَطَايَاهُمْ].
«مطو» در معنای ممدوح، نام زیبای معالم ربانی صاحبان نور و آیات محکم موید اندیشه آنها برای اهل یقین است: « الْعَارِفُ أَمِينُ وَدَائِعِ اللَّهِ … وَ مَطِيَّةُ عُلُومِهِ »، و «مطو» در معنای مذموم، نام مناسب برای لیدرهای سوء و آیات متشابه برای اهل شک حسود است.
اهل یقین در دل شرایط تقدیرات، پشتگرمیشون به معالم ربانی است و با یاد نور و فهم قبض و بسط قلبی، این نور ولایت آل محمد ع رو درک می کنند و عمل می کنند ان شاء الله تعالی « فَمَطَايَاهَا مُوَالاةُ عَلِيٍّ ».
کتاب لغت فقه اللغه:
المُطَيْطَاءُ: مِشْيَةُ المُتَبَخْتِر، و مَدُّهُ يَدُه‏ ، من قوله سبحانه: ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ‏ يَتَمَطَّى‏ .
«پشتم گرمه!»: تبلیغ پکیج شوفاژ دیواری
«پشتم خالیه!»:
پشتش به کوه بنده! پشتش به کوه وصله!
مطو : برای اهل یقین ، نام زیبای معالم ربانی و آیات محکم است.
مطو: برای اهل شک، نام لیدرهای سوء و آیات متشابه است.
«يلوي مطاه أي ظهره» یعنی اهل شک روشو کرد به دلخواههاش و پشتشو کرد به نورش.
« يلوي مطاه » – « ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ يَتَمَطَّى »!
اهل شک وقتی به معالم ربانی پشت می کنن انگاری یه جوری گول یه چیزی رو خوردن و به یه چیزی مینازن که به پشتوانه اون، نورشونو ول می کنن و میرن، غافل از اینکه اون هرچی باشه سرابه!
« الْمِطْوُ : الظّهر »
« الْمِطْوُ : الصاحبُ المعتمد عليه، و تسميته بذلك كتسميته بالظّهر »
مِطْو : دوست قابل اعتماد كه وجه تسميه‏‌اش از همان پشتيبانى و پشت‌گرمى است.
« وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ يَتَمَطَّى‏ »
این اهل شک به پشتوانه هم اعتقادیهایشان « إِلى‏ أَهْلِهِ » به نور خود پشت می کنند.
پشتش به چیزی گرم شده که شیطان اونو براش زینت داده و به دروغ عامل دلگرمی معرفی کرده!
+ «غرور»
+ «زینت»
اللغة:
… و المطي تمدد البدن من الكسل
و أصله أن يلوي مطاه أي ظهره
و قيل أصله يتمطط فجعل إحدى الطائين ياء و هو من المط بمعنى المد كقولهم تظنيت و أمليت و نحو ذلك و نهى عن مشية المطيطاء و ذلك أن يلقي الرجل يديه مع التكفي في مشيته.
و التّمطى: تمدّد بدنست از كسالت و اصل آن اينست كه پشتش را ظاهر كند.
و گفته شده كه اصل آن تمطط است. پس يكى از دو طا را ياء قرار دادند و آن از مط بمعناى مد است مانند قول آنان تظنّيت و امليت و مانند آن و نهى كرده‏‌اند از رفتن مطيطاء يعنى متكبّرانه راه رفتن به اين كيفيّت كه دستهايش را از روى تبختر و خود خواهى حركت دهد.

«مطو»؛ پشت کردن به نور یا پشتِ مرکبِ نور

یکی از واژگان لطیف قرآن که در ظاهر ساده، اما در باطن بسیار عمیق است، ریشهٔ «مطو» است.
این واژه در دستگاه معنایی قرآن، دو جهت کاملاً متفاوت پیدا می‌کند:

– در معنای «ممدوح»، یکی از واژگان هم‌خانوادهٔ حقیقتی است که می‌توان آن را از هزار نام «نورِ ولایت» دانست.
– و در معنای «مذموم»، به یکی از هزار چهرهٔ «حسد و تکبّر» تبدیل می‌شود.

اهل لغت در توضیح این ریشه نکات دقیقی آورده‌اند.

در فرهنگ‌های عربی آمده است:

«المَطا: الظهر»
یعنی «مطا به معنای پشت است».

و نیز گفته‌اند:

«المَطِيَّة: ما يُركب على ظهره»
مَطیّه به حیوانی گفته می‌شود که «بر پشت آن سوار می‌شوند».

پس ریشهٔ این واژه با «پشت، امتداد و کشیده شدن» پیوند دارد.

لغویان در توضیح فعل «تَمَطّى» می‌نویسند:

«أي يمدّ مطاه، أي ظهره»
یعنی «پشت خود را می‌کشد و می‌گستراند».

و در ادامه تصریح کرده‌اند:

«التمطّي: التبختر»
تمطّی یعنی «خرامیدن متکبرانه».

به همین دلیل در توضیح آیهٔ قرآن آمده است:

«ثُمَّ ذَهَبَ إِلىٰ أَهْلِهِ يَتَمَطّى»

یعنی او «با تکبّر و خرامیدن» نزد خانواده‌اش بازگشت.

اصل لغوی این واژه از «مدّ و کشیدگی» است؛
اما وقتی در رفتار انسان ظاهر می‌شود،
به صورت «کشیدن پشت با حالت تکبّر» و «خرامیدن از روی خودبینی» جلوه می‌کند.

از همین‌جا معنای عمیق‌تری آشکار می‌شود.

حسود، در حقیقت «پشت خود را به نور می‌کند».
او نمی‌تواند تابش نور را بر دیگری تحمل کند.
پس با نوعی تکبّر درونی،
«پشت به حقیقت می‌کند و رو به جمع اهل تمنّا می‌برد».

این همان حالتی است که قرآن آن را در کنار دو رفتار دیگر قرار می‌دهد:

– «تکذیب آیات»
– «اعراض از حق»

در این حالت، انسان حقیقت را نمی‌بیند؛
نه از ناتوانی در دیدن،
بلکه از «ارادهٔ پشت کردن».

پس «تمطّی» تنها یک حرکت جسمی نیست؛
بلکه «حرکت قلبیِ تکبّر» است.

انسانی که «یتمطّى» است،
در واقع چنین می‌کند:

پشتش را می‌کشد،
با تکبّر راه می‌رود،
و «به نور پشت می‌کند».
«پشت به نور، رو به تمنّا»

اما همین ریشه، در سوی دیگر، معنای زیبایی نیز دارد.

وقتی «مطیّه» گفته می‌شود،
مراد «مرکبی است که بر پشتش سوار می‌شوند».

در ادبیات دینی، ایمان، تقوا، معرفت و ولایت
همه به «مطایا» تشبیه شده‌اند؛
مرکب‌هایی که انسان را به مقصد می‌رسانند.

پس در یک نگاه لطیف قرآنی،
ریشهٔ «مطو» دو سرنوشت را نشان می‌دهد:

یا «پشت به نور کردن»
و خرامیدن در مسیر تکبّر و حسد،

و یا «پشتِ مرکب نور شدن»
تا سالک بر آن سوار شود و به سوی خدا حرکت کند.

در حقیقت، انسان همیشه با «مطو» روبه‌روست؛
یا پشتش را به نور می‌کند،
یا بر پشت نور سوار می‌شود.

1. **«یَتَمَطّى؛ پشت کردن به نورِ ولایت»**
2. **«تمطّیِ دل؛ خرامیدنِ تکبّر در برابر نور»**
3. **«از تمطّی تا اعراض؛ وقتی دل به نور پشت می‌کند»**
4. **«تمطّیِ روح؛ تکبّرِ حسد در برابر حقیقت»**
5. **«پشت به نور یا پشتِ مرکبِ نور»**
**«تمطّی؛ پشت کردن به نورِ ولایت»**

دلنوشته

یَتَمَطّى؛ پشت کردن به نورِ ولایت

و شاید یکی از عمیق‌ترین جلوه‌های «تمطّی» را بتوان در مواجههٔ دلِ حسود با نورِ ولایت دید.

قرآن، پس از آن‌که از تکذیب و اعراض سخن می‌گوید، می‌فرماید:

﴿ثُمَّ ذَهَبَ إِلىٰ أَهْلِهِ يَتَمَطّى﴾

یعنی او پس از رویگردانی از حق،
با حالتی از تکبّر و خرامیدن بازگشت.

گویی «تمطّی» فقط یک نوع راه رفتن نیست؛
بلکه حالتِ انسانی است که حقیقت را دیده،
اما نخواسته در برابر آن خضوع کند.

این همان نقطه‌ای است که حسد،
از یک احساس پنهان،
به یک «موضع وجودی» تبدیل می‌شود.

در واقعهٔ غدیر نیز،
مسئله فقط نشنیدن یک اعلان نبود؛
بسیاری شنیدند،
اما بعضی نتوانستند تاب بیاورند
که نورِ ولایت بر کسی تجلّی کرده است.

حسد، پیش از آن‌که انکارِ زبان باشد،
«پشت کردنِ دل» است.

و چه تناسب عجیبی است میان این حقیقت
و ریشهٔ «مطو»؛
ریشه‌ای که هم «پشت» را در خود دارد،
هم «کشیدگی متکبرانه» را،
و هم «مطیّه» و مرکب را.

انسانِ حسود،
وقتی نور را نمی‌پذیرد،
در حقیقت پشتش را به نور می‌کند؛
و آن‌گاه با خرامیدنِ نفس،
به سوی اهل تمنّا می‌رود.

قرآن، این حرکت را تنها یک رفتار بیرونی نمی‌داند؛
بلکه آن را امتدادِ تکذیب و اعراض معرفی می‌کند:

– نخست، نور را انکار می‌کند؛
– سپس، از آن روی می‌گرداند؛
– و سرانجام، متکبرانه از کنار حقیقت عبور می‌کند.

این همان «تمطّیِ روح» است.

در برابرِ آن، اهل ولایت قرار دارند.

آنان نیز اهل «مطایا» هستند؛
اما نه مرکبِ تکبّر،
بلکه مرکبِ نور.

دیگران پشت به نور می‌کنند،
اما اینان بر پشتِ نور سوار می‌شوند.

و چه فاصلهٔ عظیمی است
میان کسی که پشتش را به نور می‌کند،
و کسی که نور، مرکبِ سلوک او می‌شود.

یکی به «اعراض» می‌رسد،
و دیگری به «معراج» و «خروج از ظلمات الی النور».

یکی «یتمطّى» است،
و دیگری «یمشی بنوره».

[معرفة الله – مطو – قبض و بسط]:
[الْعَارِفُ … مَطِيَّةُ عُلُومِهِ]:
پشت‌گرمی اهل نور، به علوم نورانی ماخوذ از صاحبان نور است.
الباب الواحد و التسعون في المعرفة
قَالَ الصَّادِقُ ع‏
الْعَارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَّهِ
لَوْ سَهَا قَلْبُهُ عَنِ اللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ لَمَاتَ شَوْقاً إِلَيْهِ
وَ الْعَارِفُ أَمِينُ وَدَائِعِ اللَّهِ وَ كَنْزُ أَسْرَارِهِ وَ مَعْدِنُ أَنْوَارِهِ وَ دَلِيلُ رَحْمَتِهِ عَلَى خَلْقِهِ
وَ مَطِيَّةُ عُلُومِهِ وَ مِيزَانُ فَضْلِهِ وَ عَدْلِهِ
قَدْ غَنِيَ عَنِ الْخَلْقِ وَ الْمُرَادِ وَ الدُّنْيَا
وَ لَا مُونِسَ لَهُ سِوَى اللَّهِ وَ لَا نُطْقَ وَ لَا إِشَارَةَ وَ لَا نَفَسَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ لِلَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ مَعَ اللَّهِ
فَهُوَ فِي رِيَاضِ قُدْسِهِ مُتَرَدِّدٌ وَ مِنْ لَطَائِفِ فَضْلِهِ مُتَزَوِّدٌ
وَ الْمَعْرِفَةُ أَصْلٌ فَرْعُهُ الْإِيمَان.

– مرکبِ نور؛ عارف و سفرِ علم
– آن‌که علم بر او سوار است
– دلِ حاملِ نور
– عارف؛ منزلگاهِ علوم الهی

– «العارف مطیّةُ علومه»
– «المعرفة أصلٌ فرعه الإيمان»
– عارف؛ امینِ ودایعِ خدا و معدنِ انوار

– معرفت؛ ریشهٔ ایمان
– عارف؛ حاملِ نور علم
– از معرفت تا ایمان

**«العارف؛ مرکبِ نورِ علم»**

دلنوشته

عارف؛ مرکبِ نورِ علم

اگر «امتطاء اللیل» نشستن بر مرکبِ شبِ دل بود،
اینجا امام صادق علیه‌السلام پرده را کنار می‌زنند
و نشان می‌دهند «مرکبِ این سفر چیست».

می‌فرمایند:

«العارف… مطیّةُ علومِهِ»
عارف، مرکبِ علوم الهی است.

علمِ نورانی، بر هر دلی سوار نمی‌شود.
هر دلی تابِ حمل نور را ندارد.

نور،
پشت‌گرمی می‌خواهد؛
و پشت‌گرمیِ اهل نور،
علومِ نورانی‌ای است که
از صاحبان نور اخذ شده باشد.

عارف، تنها دانا نیست؛
«حاملِ علم است».
دلی است که علم بر آن قرار گرفته،
نه ذهنی که مفاهیم را جمع کرده باشد.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند:

«العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله»
عارف، در میان مردم زندگی می‌کند،
اما دلش با خداست.

این همان تعادلِ شگفتِ قبض و بسط است؛
جسم در بند معاش روزمرّه،
اما دل در بند قبض و بسط حضور.

و اگر دلِ عارف
حتی به اندازهٔ یک چشم بر هم زدن
از خدا غافل شود،

«لمات شوقاً إلیه»
از شوقِ بازگشت، جان می‌دهد.

چرا؟

چون نور،
به محض دوری،
درد می‌شود.

عارف،
«امینِ ودایع خداست»؛
خزانه‌دارِ اسرار،
معدنِ انوار.

نه برای خود،
که برای خلق.

او «دلیلِ رحمت خدا بر بندگان» است؛
نشانه‌ای زنده
از اینکه هنوز راه باز است.

و باز امام می‌فرمایند:

«و مطیّةُ علومِهِ و میزانُ فضلِهِ و عدلِهِ»

عارف،
هم مرکبِ علم است،
هم میزانِ فضل و عدل.

یعنی علمِ الهی
در وجود او
به تعادل می‌رسد.

نه افراط،
نه تفریط.

نه غرق در قبض،
نه رها در بسط.

و از همین‌جاست که
از خلق و دنیا بی‌نیاز می‌شود؛
نه به معنای ترک مردم،
بلکه به معنای
وابسته نبودن به نگاه آنان.

برای او
مونس،
سخن،
اشاره،
و حتی نفس کشیدن،

همه
«بالله، لله، من الله و مع الله» است.

چنین انسانی
در «ریاض قدس» رفت‌وآمد می‌کند؛
و از لطایف فضل الهی توشه می‌گیرد.

و در پایان، امام ع اصل را می‌فرمایند:

«المعرفة أصلٌ، فرعُه الإيمان»

معرفت، ریشه است.
ایمان، شاخهٔ آن.

و این همان جایی است که
می‌فهمیم:

👈سفر به سوی خدا

با شب آغاز می‌شود،
با معرفت ادامه می‌یابد،
و با نور،
به امنیت می‌رسد.
👉

شبِ دل،
اگر با نورِ معرفت همراه شود،
مرکب می‌شود؛
نه مانع.

و این است
رازِ امتطاء اللیل.

داستان تکراری متکبرانه پشت کردن اهل حسادت به اهل نور:
قَوْلُهُ‏ فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى‏ فَإِنَّهُ كَانَ سَبَبَ نُزُولِهَا- أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص دَعَا إِلَى بَيْعَةِ عَلِيٍّ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ فَلَمَّا بَلَّغَ النَّاسَ وَ أَخْبَرَهُمْ فِي عَلِيٍّ مَا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُخْبِرَ، رَجَعُوا النَّاسُ، فَاتَّكَأَ مُعَاوِيَةُ عَلَى الْمُغِيرَةِ بْنِ شُعْبَةَ وَ أَبِي مُوسَى الْأَشْعَرِيِّ ثُمَّ أَقْبَلَ يَتَمَطَّى‏ نَحْوَ أَهْلِهِ وَ يَقُولُ مَا نُقِرُّ لِعَلِيٍّ بِالْوَلَايَةِ [بِالْخِلَافَةِ] أَبَداً- وَ لَا نُصَدِّقُ مُحَمَّداً مَقَالَتَهُ فِيهِ- فَأَنْزَلَ اللَّهُ جَلَّ ذِكْرُهُ‏ فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى- وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى- ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ يَتَمَطَّى‏ أَوْلى‏ لَكَ فَأَوْلى‏ عبد الفاسق [وَعِيدُ الْفَاسِقِ‏]
فَصَعِدَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْمِنْبَرَ وَ هُوَ يُرِيدُ الْبَرَاءَةَ مِنْهُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ‏ لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ‏ فَسَكَتَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ لَمْ يُسَمِّه‏.

[فَمَطَايَاهَا مُوَالاةُ عَلِيٍّ] :
التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام ؛ ص76
[في أن الأعمال لا تقبل إلا بالولاية:]
قَالَ الْإِمَامُ ع‏ أَمَّا الزَّكَاةُ فَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: مَنْ أَدَّى الزَّكَاةَ إِلَى مُسْتَحِقِّهَا، وَ قَضَى الصَّلَاةَ عَلَى حُدُودِهَا، وَ لَمْ يُلْحِقْ بِهِمَا مِنَ الْمُوبِقَاتِ مَا يُبْطِلُهُمَا- جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَغْبِطُهُ كُلُّ مَنْ فِي تِلْكَ الْعَرَصَاتِ- حَتَّى يَرْفَعَهُ نَسِيمُ الْجَنَّةِ إِلَى أَعْلَى غُرَفِهَا وَ عَلَالِيهَا بِحَضْرَةِ مَنْ كَانَ يُوَالِيهِ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ.
وَ مَنْ بَخِلَ بِزَكَاتِهِ وَ أَدَّى صَلَاتَهُ، فَصَلَاتُهُ مَحْبُوسَةٌ دُوَيْنَ السَّمَاءِ إِلَى أَنْ يَجِي‏ءَ [حِينُ‏] «3» زَكَاتِهِ، فَإِنْ أَدَّاهَا جُعِلَتْ كَأَحْسَنِ الْأَفْرَاسِ مَطِيَّةً لِصَلَاتِهِ، فَحَمَلَتْهَا إِلَى سَاقِ الْعَرْشِ فَيَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
سِرْ إِلَى الْجِنَانِ، وَ ارْكُضْ فِيهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، فَمَا انْتَهَى إِلَيْهِ رَكْضُكَ فَهُوَ (كُلُّهُ بِسَائِرِ مَا تَمَسُّهُ لِبَاعِثِكَ) «4» فَيَرْكُضُ فِيهَا عَلَى أَنَّ كُلَّ رَكْضَةٍ مَسِيرَةُ سَنَةٍ- فِي قَدْرِ لَمْحَةِ بَصَرِهِ مِنْ يَوْمِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، حَتَّى يَنْتَهِيَ [بِهِ‏] إِلَى حَيْثُ مَا شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى، فَيَكُونُ ذَلِكَ كُلُّهُ لَهُ، وَ مِثْلُهُ عَنْ يَمِينِهِ وَ شِمَالِهِ، وَ أَمَامِهِ وَ خَلْفِهِ، وَ فَوْقِهِ وَ تَحْتِهِ.
وَ إِنْ بَخِلَ بِزَكَاتِهِ وَ لَمْ يُؤَدِّهَا، أُمِرَ بِالصَّلَاةِ فَرُدَّتْ إِلَيْهِ، وَ لُفَّتْ كَمَا يُلَفُّ الثَّوْبُ‏ الْخَلَقُ، ثُمَّ يُضْرَبُ بِهَا وَجْهُهُ، وَ يُقَالُ [لَهُ‏]: يَا عَبْدَ اللَّهِ مَا تَصْنَعُ بِهَذَا دُونَ هَذَا قَالَ: فَقَالَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص: مَا أَسْوَأَ حَالَ هَذَا [وَ اللَّهِ‏]! قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَ وَ لَا أُنَبِّئُكُمْ بِمَنْ هُوَ أَسْوَأَ حَالًا مِنْ هَذَا قَالُوا: بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ: رَجُلٌ‏ حَضَرَ الْجِهَادَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى، فَقُتِلَ مُقْبِلًا غَيْرَ مُدْبِرٍ، وَ الْحُورُ الْعِينُ يَتَطَلَّعْنَ‏ إِلَيْهِ، وَ خُزَّانُ الْجِنَانِ يَتَطَلَّعُونَ [إِلَى‏] وُرُودِ رُوحِهِ عَلَيْهِمْ [وَ أَمْلَاكُ السَّمَاءِ] وَ أَمْلَاكُ الْأَرْضِ يَتَطَلَّعُونَ [إِلَى‏] نُزُولِ حُورِ الْعِينِ إِلَيْهِ، وَ الْمَلَائِكَةُ خُزَّانُ الْجِنَانِ، فَلَا يَأْتُونَهُ‏.
فَتَقُولُ مَلَائِكَةُ الْأَرْضِ حَوَالَيْ ذَلِكَ الْمَقْتُولِ: مَا بَالُ الْحُورِ [الْعِينِ‏] لَا يَنْزِلْنَ إِلَيْهِ وَ مَا بَالُ خُزَّانِ الْجِنَانِ لَا يَرِدُونَ عَلَيْهِ فَيُنَادَوْنَ مِنْ فَوْقِ السَّمَاءِ السَّابِعَةِ: يَا أَيَّتُهَا الْمَلَائِكَةُ، انْظُرُوا إِلَى آفَاقِ السَّمَاءِ [وَ] دُوَيْنِهَا. فَيَنْظُرُونَ، فَإِذَا تَوْحِيدُ هَذَا الْعَبْدِ [الْمَقْتُولِ‏] وَ إِيمَانُهُ بِرَسُولِ اللَّهِ ص، وَ صَلَاتُهُ وَ زَكَاتُهُ، وَ صَدَقَتُهُ، وَ أَعْمَالُ بِرِّهِ كُلُّهَا مَحْبُوسَاتٌ دُوَيْنَ السَّمَاءِ، وَ قَدْ طَبِقَتْ‏ آفَاقُ السَّمَاءِ كُلُّهَا- كَالْقَافِلَةِ الْعَظِيمَةِ قَدْ مَلَأَتْ مَا بَيْنَ أَقْصَى الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ، وَ مَهَابِّ الشَّمَالِ وَ الْجَنُوبِ- تُنَادِي أَمْلَاكُ تِلْكَ الْأَفْعَالِ‏ الْحَامِلُونَ لَهَا، الْوَارِدُونَ بِهَا:
مَا بَالُنَا لَا تُفْتَحُ لَنَا أَبْوَابُ السَّمَاءِ- لِنَدْخُلَ إِلَيْهَا بِأَعْمَالِ هَذَا الشَّهِيدِ فَيَأْمُرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِفَتْحِ أَبْوَابِ السَّمَاءِ، فَتُفْتَحُ، ثُمَّ يُنَادَى هَؤُلَاءِ الْأَمْلَاكُ: ادْخُلُوهَا إِنْ قَدَرْتُمْ. فَلَا تُقِلُّهَا أَجْنِحَتُهُمْ، وَ لَا يَقْدِرُونَ عَلَى الِارْتِفَاعِ بِتِلْكَ الْأَعْمَالِ.
فَيَقُولُونَ: يَا رَبَّنَا لَا نَقْدِرُ عَلَى الِارْتِفَاعِ بِهَذِهِ الْأَعْمَالِ.
فَيُنَادِيهِمْ مُنَادِي رَبِّنَا عَزَّ وَ جَلَّ: يَا أَيَّتُهَا الْمَلَائِكَةُ لَسْتُمْ حَمَّالِي هَذِهِ الْأَثْقَالِ [الصَّاعِدِينَ بِهَا] إِنَّ حَمَلَتَهَا الصَّاعِدِينَ بِهَا- مَطَايَاهَا- الَّتِي تَرْفَعُهَا إِلَى دُوَيْنِ الْعَرْشِ، ثُمَّ تُقِرُّهَا فِي دَرَجَاتِ الْجِنَانِ.
فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ: يَا رَبَّنَا مَا مَطَايَاهَا فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: وَ مَا الَّذِي حَمَلْتُمْ مِنْ عِنْدِهِ فَيَقُولُونَ: تَوْحِيدَهُ لَكَ، وَ إِيمَانَهُ بِنَبِيِّكَ.
فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: فَمَطَايَاهَا مُوَالاةُ عَلِيٍّ أَخِي نَبِيِّي، وَ مُوَالاةُ الْأَئِمَّةِ الطَّاهِرِينَ، فَإِنْ أُتِيَتْ فَهِيَ الْحَامِلَةُ الرَّافِعَةُ الْوَاضِعَةُ لَهَا فِي الْجِنَانِ.
فَيَنْظُرُونَ فَإِذَا الرَّجُلُ مَعَ مَا لَهُ مِنْ هَذِهِ الْأَشْيَاءِ، لَيْسَ لَهُ مُوَالاةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ آلِهِ، وَ مُعَادَاةُ أَعْدَائِهِمْ.
فَيَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِلْأَمْلَاكِ الَّذِينَ كَانُوا حَامِلِيهَا: اعْتَزِلُوهَا، وَ الْحَقُوا بِمَرَاكِزِكُمْ مِنْ مَلَكُوتِي- لِيَأْتِهَا مَنْ هُوَ أَحَقُّ بِحَمْلِهَا، وَ وَضْعِهَا فِي مَوْضِعِ اسْتِحْقَاقِهَا.
فَتَلْحَقُ تِلْكَ الْأَمْلَاكُ بِمَرَاكِزِهَا الْمَجْعُولَةِ لَهَا.
ثُمَّ يُنَادِي مُنَادِي رَبِّنَا عَزَّ وَ جَلَّ: يَا أَيَّتُهَا الزَّبَانِيَةُ تَنَاوَلِيهَا، وَ حُطِّيهَا إِلى‏ سَواءِ الْجَحِيمِ‏، لِأَنَّ صَاحِبَهَا لَمْ يَجْعَلْ لَهَا مَطَايَا- مِنْ مُوَالاةِ عَلِيٍّ وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ آلِهِ ع.
قَالَ [رَسُولُ اللَّهِ ص‏]: فَتَنَاوَلَ‏ تِلْكَ الْأَمْلَاكُ، وَ يُقَلِّبُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ تِلْكَ الْأَثْقَالَ أَوْزَاراً وَ بَلَايَا- عَلَى بَاعِثِهَا لِمَا فَارَقَتْهَا مَطَايَاهَا مِنْ مُوَالاةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ نَادَتْ تِلْكَ الْمَلَائِكَةُ إِلَى مُخَالَفَتِهِ لِعَلِيٍّ ع، وَ مُوَالاتِهِ لِأَعْدَائِهِ‏.
فَيُسَلِّطُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هِيَ فِي صُورَةِ الْأَسْوَدِ عَلَى تِلْكَ الْأَعْمَالِ، وَ هِيَ كَالْغِرْبَانِ‏ وَ الْقَرْقَسِ‏ فَتَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِ تِلْكَ الْأَسْوَدِ نِيرَانٌ تُحْرِقُهَا، وَ لَا يَبْقَى لَهُ عَمَلٌ إِلَّا أُحْبِطَ وَ يَبْقَى عَلَيْهِ مُوَالاتُهُ لِأَعْدَاءِ عَلِيٍّ ع وَ جَحْدُهُ وَلَايَتَهُ، فَيُقِرُّهُ ذَلِكَ فِي سَوَاءِ الْجَحِيمِ فَإِذَا هُوَ قَدْ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُ، وَ عَظُمَتْ أَوْزَارُهُ وَ أَثْقَالُهُ.
فَهَذَا أَسْوَأُ حَالًا مِنْ مَانِعِ الزَّكَاةِ الَّذِي يَحْفَظُ الصَّلَاةَ.

***
وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ‏ الَّتِي جَعَلَهَا اللَّهُ مَطَايَاكُمْ‏ لَا تَهْدَأُ لَيْلًا وَ لَا نَهَاراً، وَ لَا تَقْضِيكُمْ‏ عَلَفاً وَ لَا مَاءً، وَ كَفَاكُمْ بِالرِّيَاحِ مَئُونَةَ تَسْيِيرِهَا بِقُوَاكُمُ الَّتِي كَانَتْ لَا تَقُومُ لَهَا لَوْ رَكَدَتْ عَنْهَا الرِّيَاحُ لِتَمَامِ مَصَالِحِكُمْ وَ مَنَافِعِكُمْ وَ بُلُوغِكُمُ الْحَوَائِجَ لِأَنْفُسِكُمْ.

[سعید – شقیّ – مطو] :
[الْأَشْقِيَاءُ … بِئْسَ‏ الْمَطَايَا إِلَى جَهَنَّمَ مَطَايَاهُمْ – السُّعَدَاءُ… نِعْمَ الْمَطَايَا إِلَى الْجِنَانِ مَطَايَاهُمْ] :
[فَضْلُ الْوُقُوفِ بِعَرَفَةَ] :
إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى إِذَا كَانَ عَشِيَّةُ عَرَفَةَ وَ ضَحْوَةُ يَوْمِ مِنًى، بَاهَى كِرَامَ مَلَائِكَتِهِ بِالْوَاقِفِينَ بِعَرَفَاتٍ وَ مِنًى وَ قَالَ لَهُمْ:
هَؤُلَاءِ عِبَادِي وَ إِمَائِي حَضَرُونِي هَاهُنَا- مِنَ الْبِلَادِ السَّحِيقَةِ، شُعْثاً غُبْراً، قَدْ فَارَقُوا شَهَوَاتِهِمْ، وَ بِلَادَهُمْ وَ أَوْطَانَهُمْ، وَ إِخْوَانَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي، أَلَا فَانْظُرُوا إِلَى قُلُوبِهِمْ وَ مَا فِيهَا، فَقَدْ قَوِيَتْ أَبْصَارُكُمْ‏ يَا مَلَائِكَتِي عَلَى الِاطِّلَاعِ عَلَيْهَا.
قَالَ: فَتَطَّلِعُ الْمَلَائِكَةُ عَلَى قُلُوبِهِمْ، فَيَقُولُونَ: يَا رَبَّنَا اطَّلَعْنَا عَلَيْهَا، وَ بَعْضُهَا سُودٌ مُدْلَهِمَّةٌ يَرْتَفِعُ عَنْهَا دُخَانٌ كَدُخَانِ جَهَنَّمَ.
فَيَقُولُ [اللَّهُ‏]: أُولَئِكَ الْأَشْقِيَاءُ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا، وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً تِلْكَ قُلُوبٌ خَاوِيَةٌ مِنَ الْخَيْرَاتِ، خَالِيَةٌ مِنَ الطَّاعَاتِ، مُصِرَّةٌ عَلَى الْمُرْدِيَاتِ الْمُحَرَّمَاتِ، تَعْتَقِدُ تَعْظِيمَ مَنْ أَهَنَّاهُ، وَ تَصْغِيرَ مَنْ فَخَّمْنَاهُ وَ بَجَّلْنَاهُ، لَئِنْ وَافَوْنِي كَذَلِكَ لَأُشَدِّدَنَّ عَذَابَهُمْ، وَ لَأُطِيلَنَّ حِسَابَهَمْ.
تِلْكَ قُلُوبٌ اعْتَقَدَتْ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ [اللَّهِ ص‏] كَذَبَ عَلَى اللَّهِ أَوْ غَلَطَ عَنِ اللَّهِ فِي تَقْلِيدِهِ أَخَاهُ وَ وَصِيَّهُ إِقَامَةَ أَوَدِ «4» عِبَادِ اللَّهِ، وَ الْقِيَامَ بِسِيَاسَاتِهِمْ، حَتَّى يَرَوُا الْأَمْنَ فِي إِقَامَةِ الدِّينِ فِي إِنْقَاذِ الْهَالِكِينَ، وَ تَعْلِيمِ الْجَاهِلِينَ، وَ تَنْبِيهِ الْغَافِلِينَ الَّذِينَ بِئْسَ‏ الْمَطَايَا إِلَى جَهَنَّمَ مَطَايَاهُمْ.
ثُمَّ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يَا مَلَائِكَتِي انْظُرُوا. فَيَنْظُرُونَ فَيَقُولُونَ: يَا رَبَّنَا- قَدِ اطَّلَعْنَا عَلَى قُلُوبِ هَؤُلَاءِ الْآخَرِينَ، وَ هِيَ بِيضٌ مُضِيئَةٌ- تُرْفَعُ عَنْهَا الْأَنْوَارُ إِلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْحُجُبِ، وَ تَخْرِقُهَا إِلَى أَنْ تَسْتَقِرَّ عِنْدَ سَاقِ عَرْشِكَ يَا رَحْمَانُ.
يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: أُولَئِكَ السُّعَدَاءُ- الَّذِينَ تَقَبَّلَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ وَ شَكَرَ سَعْيَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا، فَإِنَّهُمْ قَدْ أَحْسَنُوا فِيهَا صُنْعاً تِلْكَ قُلُوبٌ حَاوِيَةٌ لِلْخَيْرَاتِ، مُشْتَمِلَةٌ عَلَى الطَّاعَاتِ، مُدْمِنَةٌ عَلَى الْمُنْجِيَاتِ الْمُشْرِفَاتِ، تَعْتَقِدُ تَعْظِيمَ مَنْ عَظَّمْنَاهُ، وَ إِهَانَةَ مَنْ أَرْذَلْنَاهُ، لَئِنْ وَافَوْنِي كَذَلِكَ لَأُثَقِّلَنَّ مِنْ جِهَةِ الْحَسَنَاتِ مَوَازِينَهُمْ، وَ لَأُخَفِّفَنَّ مِنْ جِهَةِ السَّيِّئَاتِ مَوَازِينَهُمْ، وَ لَأُعَظِّمَنَّ أَنْوَارَهُمْ، وَ لَأَجْعَلَنَّ فِي دَارِ كَرَامَتِي- وَ مُسْتَقَرِّ رَحْمَتِي مَحَلَّهُمْ وَ قَرَارَهُمْ.
تِلْكَ قُلُوبٌ اعْتَقَدَتْ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص هُوَ الصَّادِقُ فِي كُلِّ أَقْوَالِهِ، الْمُحِقُّ فِي كُلِّ أَفْعَالِهِ، الشَّرِيفُ فِي كُلِّ خِلَالِهِ، الْمُبَرِّزُ بِالْفَضْلِ فِي جَمِيعِ خِصَالِهِ وَ أَنَّهُ قَدْ أَصَابَ فِي نَصْبِهِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيّاً إِمَاماً، وَ عَلَماً عَلَى دِينِ اللَّهِ وَاضِحاً، وَ اتَّخَذُوا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع إِمَامَ هُدًى، وَاقِياً مِنَ الرَّدَى، الْحَقُّ مَا دَعَا إِلَيْهِ، وَ الصَّوَابُ وَ الْحِكْمَةُ مَا دَلَّ عَلَيْهِ، وَ السَّعِيدُ مَنْ وَصَلَ حَبْلَهُ بِحَبْلِهِ، وَ الشَّقِيُّ الْهَالِكُ مَنْ خَرَجَ مِنْ جُمْلَةِ الْمُؤْمِنِينَ بِهِ وَ الْمُطِيعِينَ لَهُ.
نِعْمَ الْمَطَايَا إِلَى الْجِنَانِ مَطَايَاهُمْ‏، سَوْفَ نُنْزِلُهُمْ مِنْهَا أَشْرَفَ غُرَفِ الْجِنَانِ، وَ نُسْقِيهِمْ مِنَ الرَّحِيقِ الْمَخْتُومِ- مِنْ أَيْدِي الْوَصَائِفِ وَ الْوِلْدَانِ، وَ سَوْفَ نَجْعَلُهُمْ فِي دَارِ السَّلَامِ مِنْ رُفَقَاءِ مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِمْ‏ زَيْنِ أَهْلِ الْإِسْلَامِ، وَ سَوْفَ يَضُمُّهُمُ اللَّهُ تَعَالَى إِلَى جُمْلَةِ شِيعَةِ عَلِيٍّ الْقَرْمِ‏ الْهُمَامِ، فَنَجْعَلُهُمْ بِذَلِكَ [مِنْ‏] مُلُوكِ جَنَّاتِ النَّعِيمِ، الْخَالِدِينَ‏ فِي الْعَيْشِ السَّلِيمِ وَ النَّعِيمِ الْمُقِيمِ. هَنِيئاً لَهُمْ هَنِيئاً جَزَاءً بِمَا اعْتَقَدُوهُ وَ قَالُوا، بِفَضْلِ [اللَّهِ‏] الْكَرِيمِ الرَّحِيمِ نَالُوا مَا نَالُوهُ‏.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَبِيهِ قَالَ:
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع لِأَصْحَابِهِ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِخَمْسٍ لَوْ رَكِبْتُمُ فِيهِنَّ الْمَطِيَ‏ حَتَّى تُنْضُوهَا لَمْ تَأْتُوا بِمِثْلِهِنَّ
لَا يَخْشَى أَحَدٌ إِلَّا اللَّهَ وَ عَمَلَهُ
وَ لَا يَرْجُو إِلَّا رَبَّهُ
وَ لَا يَسْتَحْيِي الْعَالِمُ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا عِلْمَ لِي بِهِ
وَ لَا يَسْتَحْيِي الْجَاهِلُ إِذَا لَمْ يَعْلَمْ أَنْ يَتَعَلَّمَ
وَ الصَّبْرُ فِي الْأُمُورِ .
قداح گويد: امام صادق سلام اللَّه عليه فرمود:
يكى از روزها على عليه السّلام فرمودند
شما را به پنج خصلت دعوت مى‏كنم در صورتى كه اگر به شتران راهوار هم سوار شويد به آن نخواهيد رسيد، شتران خسته مى‌‏كردند و شما به آنها دست نخواهيد يافت.
جز خداوند از كسى نترسيد و از عمل خود واهمه كنيد،
غير از خداوند به كسى اميدوار نباشيد
هر گاه از شما چيزى سؤال كردند خجالت نكشيد و بگوئيد نمى‌‏دانم،
و اگر چيزى نمى‏‌دانيد خجالت نكشيد و آن را ياد بگيريد.
شكيبا باشيد و بدانيد كه شكيبائى مانند سر در بدن مى‏‌باشد، البته معلوم است هنگامى كه بدن سر نداشته باشد جسد فاسد و تباه مى‌‏گردد، و هر گاه آدمى در كارها صبر نداشته باشد همه كارها از هم گسيخته مى‌‏گردد.
***
أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَايَا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ.
آگاه باشيد و بدرستى كه تقوى يعنى پرهيزگارى يا ترس از خدا شتران‏ رامند كه سوار كرده شده‏‌اند بر آنها اهل تقوى، و داده شده به ايشان مهارهاى آنها، پس وارد سازند آنها ايشان را به بهشت.

مشتقات ریشه‌ «مطو» در آیات قرآن:

[سورة القيامة (۷۵): الآيات ۲۶ الى ۴۰]
ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ يَتَمَطَّى (۳۳)
سپس خرامان به سوى اهل خويش رفت!

«امْتِطَاء اللَّيْلِ»
نشستن بر مركب شب
شب‌پیمایی
+ «قبض و بسط»
+ «نور، چهرۀ پنهان علم»
+ «الله نور»
+ «الله یقبض و یبصط»
+ «و یعلّمکم الله»
+ «الله ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور»
درک معنای قبض نور قلب میشه اخذ نور علم، میشه نشستن بر مرکب شب.
بهره‌مندی از این علم یعنی فهم تاریکی قلب، انسان رو متوجه اشتباهاتش میکنه.
وصول الی الله در زندگی روزمره اصلا ممکن نیست مگر برای قلوبی که تاریکی و شب قلبشونو تشخیص میدن و پی به اشتباهاتشون میبرن و این اشتباهات رو جبران میکنن. چقدر این عبارت «امتطاء اللیل» زیباست و راه احسان و مهربانی کردن نسبت به دیگران همینه که پی به اشتباهت ببری و فقط با کمک نورت خودتو قضاوت کنی و کاری به دیگران نداشته باشی و دیگران رو قضاوت نکنی و اینجوری میتونی اهل احسان و اعطاء نور و آرامش به دیگران باشی.
این «امتطاء اللیل» میشه بهره مندی از ولایة الله
میشه خروج از ظلمت به نور
میشه معرفة الامام بالنورانیة
امنیت در این سفر فقط با نشستن بر مرکب شب یعنی فهم قبض نور ممکن خواهد بود.
و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهرة
و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین.
این سیر علمی، این سفر وصول الی الله فقط با اخذ علم از قرای ظاهرة یعنی معلمین ربانی در ملک و ملکوت ممکن خواهد شد و معرفت به آیات انفسی لیالی و ایاما قلبی میتونه ایجاد کننده امنیت برای قلب سلیمی باشه که نور و ظلمتشو میفهمه.

امام حسن‌ عسکری صلوات الله علیه می‌فرمایند:
إِنَّ الْوُصُولَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا يُدْرَكُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّيْلِ
مَنْ لَمْ يُحْسِنْ أَنْ يَمْنَعَ لَمْ يُحْسِنْ أَنْ يُعْطِيَ.

رسیدن به خدای عزیز و جلیل، سفری است که جز با شب‌پیمایی به دست نمی‌آید؛
و آن‌که نیاموزد چگونه خود را باز دارد، هرگز نخواهد آموخت چگونه ببخشد.

1. بر مرکبِ شب تا خدا
2. شب‌پیماییِ دل
3. نوری که از دلِ تاریکی برخاست
4. سفر در شبِ جان
5. وقتی شب، مرکبِ نور می‌شود

1. «اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْسُطُ»؛ سفر در قبض و بسط نور
2. «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ»؛ امتطاء اللیل و ولایت الله
3. «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ قُرىً ظاهِرَةً»؛ مسیر امنِ شبانه‌ی اهل ولایت
4. امتطاء اللیل؛ راه آمنان تا قریةِ مبارک نور

1. امتطاء اللیل؛ شناختِ شبِ دل
2. از قبضِ نور تا احسانِ دل
3. سفر به سوی خدا با شناختِ تاریکی خویش
4. معراجِ علم در سکوتِ شب قلب
5. ولایت، امنِ شبانهٔ قلب سلیم

**«امتطاء اللیل؛ سفرِ دل بر مرکبِ شب»**

از قبض نور تا احسان دل
از شناخت تاریکی تا اعطای نور

دلنوشته

امتطاء اللیل؛ سفرِ دل بر مرکبِ شب
از قبض نور تا احسان دل
از شناخت تاریکی تا اعطای نور

امام حسن عسکری علیه‌السلام فرمودند:

«رسیدن به خدای عزیز و جلیل، سفری است که جز با شب‌پیمایی به دست نمی‌آید.»

چه تعبیر شگفتی…
«امتطاء اللیل»؛
نشستن بر مرکب شب.

گویی سالک راه خدا، مسافری است که مرکبش شب است؛
نه شب آسمان،
بلکه «شب دل».

دل نیز شب و روز دارد.
گاه روشن است و گاه در قبض فرو می‌رود.
گاه نور علم در آن می‌تابد و گاه انسان با تاریکی درون خود روبه‌رو می‌شود.

و همین‌جا آغاز سفر است.

وقتی نور برای لحظه‌ای قبض می‌شود،
انسان تاریکی دل خود را می‌بیند؛
خطاهایش را می‌فهمد،
و ضعف‌هایش را می‌شناسد.

این همان «امتطاء اللیل» است.

نشستن بر مرکب شب یعنی
فرار نکردن از تاریکی دل،
بلکه دیدن آن.

چون «نور، چهرهٔ پنهان علم است».
و خداست که دل‌ها را می‌گشاید و می‌بندد:

«اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ».

و در همین قبض‌هاست که درسی بزرگ نهفته است؛
درسی که قرآن وعده‌اش را داده است:

«وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ».

انسان وقتی تاریکی دلش را دید،
کم‌کم می‌فهمد که قاضی دیگران نیست.

تمام توجهش به اصلاح خود برمی‌گردد.
دیگر به خطای مردم مشغول نمی‌شود؛
بلکه به تاریکی‌های دل خودش نگاه می‌کند.

و همین آغاز «احسان» است.

چرا که امام فرمودند:

«آن‌که نیاموزد چگونه خود را باز دارد، هرگز نخواهد آموخت چگونه ببخشد.»

کسی که نفس خود را مهار نکرده،
چگونه می‌تواند نور و آرامش به دیگران ببخشد؟

پس راه احسان از همین‌جا آغاز می‌شود:
از دیدن تاریکی دل خود.

این همان سفری است که قرآن از آن خبر می‌دهد:

«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ».

ولایت خدا یعنی همین همراهی در سفر؛
سفری که انسان را از ظلمت‌های درون
به سوی نور می‌برد.

و امنیت این سفر نیز بی‌راهنما ممکن نیست.

خداوند فرمود:

«وَ جَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا قُرًى ظَاهِرَةً
وَ قَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ
سِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَ أَيَّامًا آمِنِينَ».

در این سفر،
«قُرای ظاهره» همان منزلگاه‌های علم‌اند؛
معلمان ربانی،
چراغ‌های راه در ملک و ملکوت.

از آنان است که انسان می‌آموزد
شب‌های دل خود را بشناسد
و روزهای نور را قدر بداند.

و کم‌کم دل به جایی می‌رسد
که نور و ظلمت خود را می‌فهمد.

و این فهم،
آغاز تولد «قلب سلیم» است.

قلبی که راهش را در شب می‌شناسد،
و با نور هدایت
به سوی خدا سفر می‌کند.

برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.

– اعمالی که بی‌مرکب ماندند
– اسبانِ نور تا عرش
– قافلهٔ اعمال و مرکبِ ولایت
– آن‌که اعمال را بالا می‌برد

– «فَمَطَايَاهَا مُوَالاةُ عَلِيٍّ»
– ولایت؛ مرکبِ صعودِ اعمال
– موالاتِ علی؛ حاملِ اعمال به سوی عرش
– اعمال بر مرکبِ ولایت

– ولایت؛ روحِ اعمال
– از عمل تا عرش، بر مطایای ولایت
– نورِ ولایت و صعودِ عمل
– ولایت؛ پشت‌گرمیِ اعمال مؤمن

«ولایت؛ مرکبِ صعودِ اعمال»

«فَمَطَايَاهَا مُوَالاةُ عَلِيٍّ؛ اعمال بر مرکبِ نور»

دلنوشته

فَمَطَايَاهَا مُوَالاةُ عَلِيٍّ؛ اعمال بر مرکبِ نور

در آسمانِ اعمال، هیچ‌چیز خودبه‌خود بالا نمی‌رود.
پرندهٔ عمل، اگر بال ولایت نداشته باشد،
در همان هوای دنیا می‌ماند؛
زیبا از دور، ولی سنگین در باطن.

امام حسن عسکری علیه‌السلام،
در تفسیرِ آیه‌های عمل،
راز عظیمی را می‌گشاید:

اعمال، وزن ندارند مگر با ولایت.
نمازِ بی‌زکات، محبوس است؛
زکات، بالِ نماز می‌شود؛
و اگر زکات ادا شود،
عمل چون «فرس مطیّه» ـ اسبی نورانی ـ
برمی‌خیزد و نماز را تا ساق عرش می‌برد.
آنگاه خداوند می‌فرماید:
«سِرْ إِلَى الْجِنَانِ، وَ ارْكُضْ فِيهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»
در هر رکض، سالی از نور می‌گذرد.

اما هنوز، رازی بزرگ‌تر در پسِ این صعود است؛
در آن لحظه‌ای که ملائکه می‌خواهند اعمال شهید را بالا برند،
می‌بینند که بال‌ها توان ندارد؛
اعمال سنگین است، نمی‌رود.
می‌پرسند، «خدایا، مطایای این اعمال چیست؟»

و پاسخ می‌رسد:
«فَمَطَايَاهَا مُوَالاةُ عَلِيٍّ»
مرکبِ اعمال، ولایت علی است.

بدون آن، هیچ نماز و زکات و جهادی،
راهی به عرش ندارد.
حتی اگر خون بر زمین ریخته شود
و ملکوتْ نظاره‌گرِ قربانِ جان باشد،
تا رابطهٔ قلب با علی روشن نشود،
اعمال، بی‌حرکت می‌مانند.

ولایت،
روحِ عمل است.
آنچه عمل را از زمین برمی‌کَند، نه نیّت تنهاست،
بلکه پیوندِ نیّت با نورِ ولایت است.

تمام اعمال، قافله‌ای‌اند رو به آسمان؛
اما اسب‌های این قافله،
«موالاتِ علی و آلِ طاهرین‌اند.»

هر رکعتی، هر صدقه‌ای، هر اشکی،
اگر بر این مطایا بسته شود،
به بارگاه نور می‌رسد؛
وگرنه در ظلمتِ زمین فرو می‌ماند،
تا در روزی که اسرار آشکار شود،
در چهرهٔ سیاهی خود را بنماید.

عارف می‌داند:
هم علم، مطیّه‌ای دارد،
هم عمل.

عارف، مرکبِ علمِ خداست؛
و ولایت، مرکبِ عملِ مؤمن.

از معرفت تا عمل،
راهی واحد است؛
راه ولایت.

و آن راه،
راهِ نور است.

– بر مرکب‌های رامِ تقوا
– آن‌گاه که تقوا مرکب می‌شود
– راهِ بهشت بر شانه‌های تقوا
– مهارِ دل، مرکبِ نور
– سوارانِ تقوا

– «أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَايَا ذُلُلٌ»
– تقوا؛ مرکبِ رامِ اهلِ خدا
– تقوا؛ مطایای ذُلُل تا بهشت
– تقوا؛ مرکب و مهارِ راه
– اهل تقوا بر مطایای ذُلُل

– تقوا؛ مهارِ نفس و مرکبِ نجات
– از خوف و رجا تا مرکبِ تقوا
– تقوا؛ راهبرِ علم و صبر
– تقوا؛ مرکبِ رسیدن
– تقوا؛ نظمِ درون برای سفرِ نور

**تقوا؛ مرکبِ رامِ اهلِ خدا**

**تقوا؛ مرکب و مهارِ راه**

دلنوشته

أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَايَا ذُلُلٌ
تقوا؛ مرکبِ رامِ اهلِ نور

امیرالمؤمنین علیه‌السلام
رو به یاران کرد و فرمود:

آیا شما را به پنج چیز خبر ندهم
که اگر بر تندروترین شتران سوار شوید
و تا فرسودگی‌شان بتازید،
به پای آن‌ها نخواهید رسید؟

اینجا دیگر سخن از سرعتِ قدم نیست؛
سخن از «راه» است.
از مرکبی که انسان را جلو نمی‌برد،
بلکه «بالا» می‌برد.

نخست فرمود:
جز از خدا نترسید؛
و از عملِ خود بترسید.

ترس، اگر از خلق باشد،
پا را می‌بندد؛
اما ترس از خدا،
مهارِ نفس است.
همان مهاری که مرکب را رام می‌کند.

و فرمود:
جز به پروردگار امید نبندید.

امید اگر به غیر او بسته شود،
مرکب در میانهٔ راه زمین‌گیر می‌شود؛
اما امید به خدا،
اسب را تا مقصد می‌دواند.

و آنگاه به علم رسید؛
به جایی که بسیاری در آن سقوط می‌کنند،
نه از نادانی،
بلکه از «شرمِ نابه‌جا».

فرمود:
عالم، اگر نداند،
نباید از گفتن «نمی‌دانم» خجالت بکشد؛
و جاهل، اگر نداند،
نباید از آموختن شرم کند.

علم، نور است؛
و نور، فقط در دلی می‌نشیند
که از ادعا خالی باشد.
دلِ پُر از «من»،
جایی برای جعلِ نور ندارد.

و پنجمین را چنین فرمود:
صبر در کارها.

سپس صبر را
سرِ بدن نامید؛
بی‌سر، بدن می‌پوسد؛
و بی‌صبر،
تمام کارها از هم می‌گسلد.

صبر،
نه ایستادن است،
نه سکون؛
صبر،
حفظِ جهت است در تلاطم راه.

آنگاه، رازِ همهٔ این‌ها را گشود:

«أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَايَا ذُلُلٌ»

تقوا،
مرکب‌هایی رام است؛
نه سرکش،
نه خسته‌کننده.

اهل تقوا را بر آن‌ها سوار می‌کنند،
و مهم‌تر از آن:
«مهارها را به دستشان می‌دهند.»

چه بسیار کسانی که سوارند،
اما مهار ندارند؛
می‌روند،
اما نمی‌دانند به کجا.

تقوا،
هم مرکب است،
هم مهار.

و چون مرکب رام باشد
و مهار در دست صاحبش،
این مرکب،
آدمی را نه به نمایش،
بلکه به «بهشت» می‌رساند.

پس راهِ نور روشن شد:
علم، بی‌تواضع نمی‌ماند؛
عمل، بی‌ولایت بالا نمی‌رود؛
و تقوا،
مرکبی است که این هر دو را
سالم به مقصد می‌برد.

این‌جا دیگر سخن از دویدن نیست؛
سخن از «سوار شدن درست» است.

و خوشا آنان
که مرکب‌شان نور است،
مهارشان تقوا،
و مقصدشان خدا.

دو مرکب، دو سرانجام
– از عرفات تا جنان و جحیم
– مرکب‌های دل در میدان عرفه
– آن‌که بر چه مرکبی سوار است
– سپیدیِ دل، سیاهیِ مرکب
– راهِ دل و سرانجامِ مرکب‌ها

– **بِئْسَ المطایا… نِعْمَ المطایا**
– **مطایاى شقاوت و سعادت**
– **نِعْمَ المطایا إلی الجنان**
– **بِئْسَ المطایا إلی جهنم**
– **دل‌ها و مطایا در عرفات**

– سعادت و شقاوت بر دو مرکب
– دو مطیّه برای دو مقصد
– مرکب‌های دل؛ از جهنم تا جنان
– سعید و شقی بر مرکبِ انتخاب
– مطایاى انسان و منزلگاهِ نهایی
– از ولایت تا سعادت، از انکار تا شقاوت

دلنوشته

مرکب‌های دل در عرفات
دو مرکبِ سعادت و شقاوت
بِئْسَ المطایا، نِعْمَ المطایا

در عرفات،
آسمان به زمین نزدیک می‌شود.

غبارِ راه بر چهره‌ها نشسته،
و دل‌ها،
از شهرها و خانه‌ها کنده شده‌اند.

خداوند به فرشتگان می‌فرماید:
این‌ها بندگان من‌اند؛
از سرزمین‌های دور آمده‌اند،
موهایشان پریشان،
چهره‌هایشان غبارآلود،
شهوت‌ها را پشت سر گذاشته‌اند
و وطن‌ها را ترک کرده‌اند
برای رضای من.

سپس می‌فرماید:
به دل‌هایشان نگاه کنید.

فرشتگان نگاه می‌کنند؛
و دل‌ها دو گونه‌اند.

دل‌هایی سیاه،
گویی دودی از آن‌ها برمی‌خیزد
چون دود جهنم.

خداوند می‌فرماید:
این‌ها همان شقیان‌اند؛
کسانی که کوشششان در دنیا گم شد
در حالی که می‌پنداشتند نیکو عمل می‌کنند.

دل‌هایی تهی از خیر،
خالی از طاعت،
و گرفتارِ وارونگیِ ارزش‌ها؛
بزرگ می‌شمارند آن‌که خدا خوارش کرده،
و کوچک می‌بینند آن‌که خدا بزرگ داشته است.

و این همان گم‌گشتگیِ راه است؛
وقتی قلب
مهارِ حقیقت را رها کند.

آنگاه سخنی می‌آید که دل را می‌لرزاند:

«بِئْسَ المطایا إلی جهنم مطایاهم.»

چه بد مرکب‌هایی‌اند
مرکب‌های آنان
که انسان را به جهنم می‌برند.

اما در همان میدان،
دل‌هایی دیگر هست.

سپید،
روشن،
و نور از آن‌ها برمی‌خیزد
و تا آسمان‌ها بالا می‌رود؛
تا آنجا که به کنار عرش می‌رسد.

خداوند می‌فرماید:
این‌ها سعادتمندان‌اند؛
کسانی که عملشان پذیرفته شد
و تلاششان در دنیا سپاس یافته است.

دل‌هایی سرشار از خیر،
آکنده از طاعت،
و خوگرفته به راه‌های نجات.

دل‌هایی که حق را
در همان جایی می‌شناسند که خدا قرار داده است.

می‌دانند که محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله
در همه گفتارش راستگوست،
و در آنچه برای امت برپا داشت
بر حق است؛
آنگاه که علی را
پرچم روشن دین قرار داد.

و آن‌ها
ریسمان دل خود را
به ریسمان او پیوند زدند.

پس خوشا به مرکب‌های آنان:

«نِعمَ المطایا إلی الجنان مطایاهم.»

چه نیکو مرکب‌هایی‌اند
مرکب‌هایی که به بهشت می‌برند.

در این راه،
هر دل بر مرکبی سوار است؛
کسی بر مرکبِ هوا،
و کسی بر مرکبِ هدایت.

و سرانجام،
هر مرکب
سوار خود را
به همان جایی می‌برد
که راهش از آغاز به آن بسته شده بود.

 **مرکبِ حسد؛ راهِ تکبّر، و سقوطِ نور**

**فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى؛ مرکبِ حسد در میدان غدیر**

**اهلِ حسد و مرکبِ تمنّا**

دلنوشته

مرکبِ حسد؛ راهِ تکبّر، و سقوطِ نور

داستانِ تکراری است؛
داستانِ پشت کردنِ دل‌های اهلِ حسد به اهلِ نور.
هر بار که خورشیدِ ولایت طلوع کرد،
اهلِ سایه از نور رمیدند.

حسود، همیشه چنین است:
به جای آن‌که بر مرکبِ نور سوار شود،
بر مرکبِ تمنّاهای خویش می‌نشیند.
و شیطان، همچون چاپلوسی صبور،
در گوشِ او نجوا می‌کند:
«راهِ تو خاص است، تو نیازی به تبعیت نداری…»

در روزِ غدیر،
وقتی پیامبرِ خدا، بر فرازِ خمّ،
دستِ علی را بالا برد و فرمود:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»،
نور در آسمان پیچید،
و زمین برای لحظه‌ای بوی بهشت گرفت.

اما در همان لحظه،
در بعضی دل‌ها چیزی شکست.

آنان که دلشان با حسادت آلوده بود،
چهره‌ها را در هم کشیدند،
و از جمعِ نور بریدند.
همان‌گونه که قرآن فرمود:

«فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى، وَ لکِن كَذَّبَ وَ تَوَلّى، ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطّى

او نه تصدیق کرد و نه نماز گزارد،
بلکه تکذیب نمود و روی برتافت،
و با تکبّر، خرامان به سوی اهل خود رفت؛
چون‌که با حقیقت بیعت نکرده بود.

اینجا «یتَمَطّى»
دیگر تنها خرامِ متکبّرانهٔ تن نیست،
که، حرکتِ دلِ سرکش است؛
دلِ مردّد میانِ نور و نفس.

دلِ حسود،
مرکبش تمنّاست،
و تمنا او را می‌کشاند
نه سوی حق، بلکه سوی خودش.

شیطان بر رکابِ این مرکب می‌نشیند و می‌گوید:
«برو، که علی برای تو قَدَر نیست…»
یعنی تو احتیاجی به این نداری که راضی به این تقدیر باشی.
یعنی تو احتیاجی به تبعیت از علی نداری.
و چنین، مرکبِ حسد
در بیابانِ تکبّر می‌تازد
تا آن لحظه که جان
به گلو رسد.

«كَلاَّ إِذا بَلَغَتِ التَّراقِي، وَ قِيلَ مَنْ راقٍ…»

آن‌گاه که همهٔ تکیه‌گاه‌هایش می‌لغزند،
و او می‌داند که دیگر بازگشتی نیست.
همان‌جاست که ساق به ساق پیچد،
و حقیقتِ راه، آشکار گردد:
هر که بر مرکبِ ولایت نشست،
به سوی نور سوق داده می‌شود.
و هر که بر مرکبِ تمنّا،
به دستِ خویش رانده می‌شود
سوی غروبِ تباهِ خودستایی.

آیا نپنداشتی ـ ای مغرورِ متکبّر ـ
که رها نمی‌مانی؟
آیا فراموش کردی نطفهٔ ناچیز بودی،
و آن‌که تو را ساخت،
همان است که می‌تواند
مُردهٔ حسدِ تو را نیز اگر بخواهد، زنده کند؟

پس بازگرد،
پیش از آن‌که مرکب حسد،
تو را به آن درّه‌ای ببرد
که بازگشتی از آن نیست.

دلنوشته

درمان حسد، رجوع به نور ولایت

هیچ دلی نیست که حسود نباشد.
اما فعال شدن حسد، از یک زخمِ کوچک شروع می‌شود؛
زخمی که انسان به جای مداوا، پنهانش می‌کند.
کم‌کم چرک می‌کند،
و از چرکِ زخم، دیوی به دنیا می‌آید
که نامش حسد است.

حسود به حقیقت یک درد دارد:
«نمی‌تواند ببیند که نور، بر دیگری تابیده است.»
گمان می‌کند اگر نور بر دیگری افتاد،
سهم او کم می‌شود.
او حکمت جهان تقدیرات را اصلا نمی‌بیند.

به همین دلیل است که حسود
بر مرکبِ تمنّاهای خویش سوار می‌شود،
نه بر مرکب نور.
و شیطان،
نرم و بی‌صدا،
لگام آن مرکب را به دست می‌گیرد.

اما درمان کجاست؟

نخستین درمان: فهمِ این حقیقت
«که نور، ذاتش تقسیم‌پذیر نیست؛
افزایش‌پذیر است.»
نور هرچه بخشیده شود، افزون‌تر می‌شود.
نورِ ولایت هم چنین است.
وقتی خداوند علی را ولی قرار داد،
نور تقسیم نشد؛
کامل‌تر شد.
هر که این راز را بفهمد،
بغضش فرو می‌ریزد.

دومین درمان: دیدن جایگاه واقعی خویش
حسود همیشه از مقایسه می‌سوزد.
می‌گوید: «چرا او؟ چرا من نه؟»
حال آن‌که حقیقت، بسیار آرام و ساده است:
«خدا هر کسی را برای نقشی ساخته است»؛
نقشی که اگر او رهایش کند،
هیچ‌کس به جای او آن را نمی‌تواند ساخت.

وقتی انسان نقش خویش را ببیند،
از سوزِ مقایسه رها می‌شود.

سوم: بازگشت از مرکبِ تمنّا
حسد، سوارشدن بر مرکبی است
که مقصدش همیشه سقوط است.
برای درمان، باید از این مرکب پیاده شد.
توبه، یعنی همین:
پیاده شدن.
ایستادن.
نفس کشیدن.
و انتخابِ مرکبِ تازه.

وقتی انسان می‌گوید:
«خدایا، من اشتباه کردم؛
من نور را ندیدم،
چشمم را بستم»،
همین اعتراف،
مهارِ مرکبِ تمنّا را می‌بُرد
و انسان را آزاد می‌کند.

چهارم: انتخاب مرکب جدید؛ مرکب نور
مرکب نور ولایت،
بر خلاف مرکب تمنّا،
انسان را نمی‌کشاند؛
می‌بَرَد.
و فرقِ «کشیده شدن» با «برده شدن»
چیزی است میان سقوط و نجات.

سوار مرکب نور شدن
یعنی پذیرفتن حقیقتی که خدا در غدیر گفت.
یعنی اینکه انسان بگوید:
«خدایا، علی را تو ولی قرار دادی،
نه مردم،
پس من هم تسلیم نور تو هستم.»

وقتی این چراغ در دل روشن شود،
حسد آرام آرام می‌میرد.
مثل شمعی که
در طلوع خورشید خاموش می‌شود.

پنجم: تبدیل زخم به دروازه
حسد یک زخم است،
اما همین زخم
اگر به نور سپرده شود،
می‌تواند به دروازهٔ تولد نور بدل شود.
هر که از حسد توبه کند
و حق را بپذیرد،
دلش نرم می‌شود؛
آمادهٔ نور می‌شود؛
و گاه در همین دل‌های توبه‌کرده
نورهایی می‌تابد
که پیش از این محال می‌نمود.

ششم: ذکر پایانیِ راه
برای درمان حسد،
ذکری هست که دل را آرام می‌کند:
«اللهم أرِنی الحق حقاً و ارزقنی اتباعه
و أرِنی الباطل باطلاً و ارزقنی اجتنابه.»
این ذکر،
چشم را از رقابت و مقایسه
به سوی حقیقت می‌برد.

و اینکه:

هیچ‌کس بر مرکب تمنّا
به نور نمی‌رسد.
نور، سوارشدن می‌خواهد
نه کشیده شدن.
و مرکب نور
همیشه مهربان است،
و همیشه راه را می‌داند.

**حسود متکبّرانه از نور روی برمی‌گرداند و به جمع اهل تمنّا می‌پیوندد**
«سپس با حالت خرامیدن و تکبّر نزد اهل خود بازگشت.»
(قرآن، ۷۵:۳۳)

حسد تنها یک ناراحتی عاطفی از نعمتِ دیگری نیست؛ بلکه نوعی موضع عمیق روحی است.
در ژرفای حسد، تکبّری پنهان وجود دارد:
نپذیرفتن اینکه نور، فضل یا کرامتی الهی به دیگری عطا شده است.
هنگامی که دل حسود با چنین نوری روبه‌رو می‌شود، تابِ درخشش آن را ندارد.
به جای نزدیک شدن به حقیقت، از آن روی برمی‌گرداند.

این حرکت درونی در تعبیر قرآنی به زیبایی تصویر شده است:
«سپس با حالت خرامیدن و تکبّر نزد اهل خود بازگشت» (۷۵:۳۳).
فعل «یتمطّى» در زبان عربی به معنای کشیدن پشت و راه رفتن با خودنمایی و تکبّر است.
این واژه از ریشه‌ای می‌آید که با «پشت» (مطا) ارتباط دارد و تصویری از انسانی می‌سازد که هم در ظاهر و هم در باطن، با غرور از حقیقت روی می‌گرداند.

از این رو حسد تنها یک احساس نیست، بلکه جهتی برای روح است.
ابتدا حقیقت انکار می‌شود، سپس انسان از آن روی می‌گرداند، و سرانجام با نوعی تکبّر به سوی جمعی بازمی‌گردد که همان تمنّاها و خواسته‌های نفسانی را تأیید می‌کنند.
حسود تنها نور را رد نمی‌کند؛
بلکه از آن فاصله می‌گیرد و در کنار کسانی آرام می‌گیرد که این روی‌گردانی را توجیه می‌کنند.

در مقابل، مسیر هدایت حرکتی کاملاً معکوس است.
سالک به جای پشت کردن به نور، با فروتنی آن را می‌پذیرد و می‌گذارد که نور راهنمای گام‌هایش شود.
آنچه حسد رد می‌کند، تواضع می‌پذیرد؛
و جایی که تکبّر فاصله می‌گیرد، ایمان نزدیک می‌شود.

از این رو فاجعهٔ واقعی حسد، موفقیت یا نعمت دیگری نیست؛
بلکه محروم شدن دل حسود از نور است.
انسانی که با تکبّر پشت به نور می‌کند، در حقیقت همان نوری را از دست می‌دهد که می‌توانست او را به سوی حقیقت و نجات هدایت کند.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی