Baqiyyat-Allah: The Luminous Remnant Preserved Through History
In the Qur’anic worldview, permanence does not belong to power, wealth, or outward dominance.
What truly remains is light — preserved by God, carried through hearts, and entrusted to history.
Baqiyyat-Allah is not merely a “remainder” in a material sense.
It is the divinely protected residue of light, the part of truth that God wills to endure when everything else fades.
Throughout history, kingdoms vanished, civilizations collapsed, and names were erased.
Yet something always remained — not noise, not monuments, but guiding light.
This is the meaning of Baqiyyat-Allah:
The living continuity of divine guidance when the world enters darkness.
From Noah’s preserved lineage,
to the Ark carrying tranquillity and sacred remnants,
to Abraham’s enduring word of monotheism,
The Qur’an consistently shows that God does not abandon humanity without light.
He preserves it, even if only a remnant remains.
In times of concealment and trial, Baqiyyat-Allah is not recognized by appearances,
but by hearts capable of discernment.
It is light that does not compete with false brilliance,
Nor does it shout to prove itself.
It simply remains.
Thus, Baqiyyat-Allah is not only a historical concept,
but a living reality —
a luminous legacy flowing through time,
waiting to be recognized by those who seek truth beyond form and power.
What remains is not what humans preserve,
But what God chooses to keep alive.
And that remaining light
is always enough.
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ
سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ
سلام بر نور باقیماندۀ قمر در دوران لیل، تا درک نور خورشید صبح فردا!
«بقی» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف «نور»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«البقية: ما بقي من الشيء بعد ذهابه»
«الباقي: هو الموجود المستمر وجوده»
«بقي الشيء: دام و ثبت»
«الْبَقَاءُ: ثبات الشيء على حاله الأولى، و هو يضادّ الفناء،
ثبات و استوارى چيزى است بر حال طبيعى و اوليّهاش كه ضدّش فناء است.»
«ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ»
«وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى»
«فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ»
«وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ»
«وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ»
«وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»
«بَقِيَّة: باقىماندهی چیزی، تهمونده، نتیجه»
«أبقيت على فلان: إذا أرعيت عليه و رحمته،
بر او مهربانى و محبت كرد.»
+ «رعی»
«أَنْتُمْ بَقِيَّةُ اللَّهِ فِي عِبَادِهِ:
أي رحمة الله التي منّ الله بها على عباده.»
+ «عطو»
+ «ذبب: ذبابة الشيء: بقيّته»
+ «حطم – حطیم»
+ «فضل»
+ «جزء»
+ «قصص»
+ «بعض»
+ «توج»
+ «ثلل – ثلّة – بقیت الله»
نورِ باقیمانده؛ بَقیَّتُاللّه!
یادگارِ زندهی جانشینیِ نور در دوران غیبت
معنای لغوی «بَقی»
«بَقی» در اصل به معنای ماندنِ آگاهانه و استوار است؛
نه صرفاً باقیماندنِ تصادفی.
در منابع لغوی آمده است:
البقیة: آنچه پس از رفتنِ چیزها باقی میماند
الباقي: موجودِ مستمرّ الوجود
بَقي الشيء: دامَ و ثَبَتَ
البقاء: ثباتِ شیء بر حالتِ نخستینِ خود؛ ضدّ فناء
پس «بقا» یعنی:
ماندن بر حالتِ اصیل،
نه دوامِ پوسیده،
نه بقایِ منجمد.
بَقی؛ نور یا حسد؟
بَقی در معنای ممدوح (نور)
باقیماندنِ نور پس از طوفانِ حوادث
ماندنِ حقیقت پس از حذفِ ظواهر
ثباتِ هدایت در برابر زوالِ تمناها
«ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ»
نور، مصرف نمیشود؛
نور، ارث داده میشود.
بَقی در معنای مذموم (حسد)
در سوی دیگر:
حسود هم میخواهد «باقی» بماند
اما نه با نور؛
بلکه با حذفِ نورِ دیگران.
«فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ»
اینجا «باقیه» یعنی:
اثری از حیاتِ نورانی نمانده است؛
نه اینکه چیزی از نظر مادی باقی نمانده باشد.
بَقیَّتُاللّه؛ باقیمانده یا باقیدار؟
اینجا نقطهی طلایی مقاله است
و دقیقاً با تمام مقالات «وصی، خلیفه، نایب، امام، رسول» همراستاست.
بَقیَّتُاللّه:
نه «تهمانده»
نه «نسخهی کمرنگشده»
بلکه:
آن نوری که خدا اراده کرده بماند
تا زنجیرهی هدایت قطع نشود.
«بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»
یعنی:
اگر مؤمن باشید،
تشخیص میدهید که نورِ جانشین،
از خودِ نورِ نخستین جدا نیست.
پیوند بَقیَّتُاللّه با جانشینی نور
بر اساس مقالات قبلی:
وصی ⇒ استمرار نور
خلیفه ⇒ نمایندگی نور
امام ⇒ جهتدهندهی نور
نایب ⇒ رسانندهی نور
رسول ⇒ آورندهی نور
و امروز، در دوران غیبت:
بَقیَّتُاللّه = نورِ جانشینِ حاضر در غیبت
نه حضورِ فیزیکی،
بلکه:
حضورِ معرفتی
حضورِ نورانی
حضور در قلبهای آماده
«سَلامٌ هِيَ حَتّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْر»؛ تفسیر نورانیِ بَقی
سلام بر نورِ باقیماندهی قمر در دوران لیل،
تا درک نور خورشیدِ صبحِ فردا
یعنی:
در شبِ غیبت،
در دوران لیلِ تاریخ،
خدا زمین را بینور رها نکرده؛
نور را در قالب «بَقیَّتُاللّه» نگه داشته است.
بَقیَّتُاللّه،
نامِ نورِ زندهای است که
نه تاریخ آن را میبلعد،
نه غیبت خاموشش میکند.
در دوران غیبتِ مهدی آل محمد علیهمالسلام،
آنچه تعیینکننده است:
چشمها نیست؛
قلبهاست.
قلبی که با علوم «نور جانشینی» تربیت شده باشد،
میداند:
بَقیَّتُاللّه
یک شخصِ دور نیست؛
یک نورِ جاری در جانِ آماده است.
دلنوشته
بَقیَّتُاللّه؛ نوری که ماند…
همهچیز میرود…
آدمها، صداها، هیاهوها،
حتی بعضی آرزوهایی که روزی فکر میکردیم
بیآنها زنده نمیمانیم.
اما همیشه
چیزی میماند…
نه از جنس خاطره،
نه از جنس عادت؛
از جنس نور.
وقتی شب طولانی میشود
و لیلِ تاریخ سنگین،
خدا نور را جمع نمیکند…
نور را نگه میدارد.
اسمش را گذاشته است:
بَقیَّتُاللّه.
نه تهماندهی راه،
نه یادگارِ خسته؛
بلکه
نوری که باید بماند
تا دلها خاموش نشوند.
در شبِ غیبت،
ماه هنوز هست…
نه برای اینکه جای خورشید را بگیرد،
بلکه برای اینکه
راهِ دیدنِ صبح را فراموش نکنیم.
«سَلامٌ هِيَ حَتّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْر»
سلام بر نوری
که در تاریکی،
به دلها آرام میگوید:
صبری کن…
نور، قطع نشده است.
بَقیَّتُاللّه
برای چشمهای بیتاب نیست؛
برای قلبهایی است که بلدند بمانند
وقتی خیلیها رفتهاند.
و چه رازی بزرگتر از این
که در دوران غیبت،
خدا هنوز
به دلها
اعتماد دارد…
ملک سلیمان ع هم بقاء و دوام ندارد!
فقط ملکوت نورانی علم آل محمد علیهم السلام و بس!
فقط بقیت الله! یادگار نورانی!
السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ
لو أنّ أحَدا يَجِدُ إلَى البَقاءِ سُلَّما أو لِدَفعِ المَوتِ سَبيلاً لَكانَ ذلكَ سُلَيمانَ بنَ داودَ عليه السلام،
الّذي سُخِّرَ لَهُ مُلكُ الجِنِّ و الإنسِ، مَع النُّبُوَّةِ و عَظيمِ الزُّلفَةِ،
فلَمّا استَوفى طُعمَتَهُ و استَكمَلَ مُدَّتَهُ رَمَتهُ قِسِيُّ الفَناءِ بنِبالِ المَوتِ،
و أصبَحَتِ الدِّيارُ مِنهُ خالِيَةً، و المَساكِنُ مُعَطَّلَةً، و وَرِثَها قَومٌ آخَرونَ.
يا براى دور كردن مرگ [از خود] راهى پيدا كند،
آن كس بى گمان سليمان بن داوود عليه السلام بود
كه بر جنّ و انس پادشاهى مىكرد و از مقام نبوّت و منزلت والايى برخوردار بود.
امّا چون روزىِ خويش را به كمال و تمام دريافت كرد و مدّت عمرش به سر آمد،
كمانهاى نيستى تيرهاى مرگ را به سوى او نشانه رفتند
و خانهها از او خالى شد و مسكنها بىصاحب ماند و مردمانى ديگر وارث آنها شدند.
«لَتَسْبِيحَةٌ وَاحِدَةٌ يَقْبَلُهَا اللَّهُ تَعَالَى خَيْرٌ مِمَّا أُوتِيَ آلُ دَاوُدَ،
… ثَوَابَ التَّسْبِيحَةِ يَبْقَى وَ مُلْكَ سُلَيْمَانَ يَفْنَى»
«يك تسبيح تو كه مورد قبول خداوند متعال قرار گيرد
از آنچه به خاندان داود داده شده،بهتر است،
ثواب تسبيح براى تو مىماند،اما حكومت سليمان از بين مىرود.»
دلنوشته
حتی ملکِ سلیمان هم بقا ندارد…
اگر قرار بود
کسی نردبانی به سمت ماندن بسازد،
اگر راهی برای عقبزدن مرگ وجود داشت،
بیتردید
سلیمانِ بنِ داوود بود؛
با آن مُلکِ گسترده،
با آن تسخیرِ جنّ و انس،
با آن نبوت و قربِ عظیم.
اما نشد…
وقتی روزیاش تمام شد،
وقتی سهمِ ماندنش به انتها رسید،
کمانهای فَنا
بیصدا
تیرهای مرگ را رها کردند…
خانهها خالی ماند،
قصرها بیصاحب شد،
و وارثان آمدند
و رفتند
و رفتند…
پس بگو،
اگر ملکِ سلیمان نماند،
اگر شکوهِ داوودی فانی شد،
دل به چه باید بست؟
نه…
بقا در زر و زور نیست،
در سلطنت نیست،
در نام و نشان هم نیست.
بقا
فقط آنجاست که خدا نگه میدارد.
فقط ملکوتِ نورانیِ علمِ آلِ محمد علیهمالسلام میماند…
و بس.
فقط بَقیَّتُاللّه؛
یادگارِ نورانیِ خدا بر زمین.
السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ
چه حقیقتِ تکاندهندهای است
که یک تسبیحِ پذیرفتهشده،
از تمامِ مُلکِ سلیمان
سنگینتر است…
چون
ثوابِ تسبیح میماند
و حکومتها
یکییکی
میریزند.
آری…
آنچه برای خدا گفته میشود،
آنچه با نور گفته میشود،
آنچه به بَقیَّتُاللّه گره میخورد،
میماند.
و چه آرامشی بالاتر از این
که بدانی
در جهانی که همهچیز میرود،
خدا
هنوز
چیزی را
برای دلها
نگه داشته است…
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ
[سورة هود (۱۱): الآيات ۸۴ الى ۹۵]
وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ إِنِّي أَراكُمْ بِخَيْرٍ وَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ (۸۴)
و به سوى [اهل] مَدْيَنْ، برادرشان شعيب را [فرستاديم]. گفت:
«اى قوم من، خدا را بپرستيد. براى شما جز او معبودى نيست.
و پيمانه و ترازو را كم مكنيد. به راستى شما را در نعمت مىبينم.
و[لى] از عذاب روزى فراگير بر شما بيمناكم.»
وَ يا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ
وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (۸۵)
«و اى قوم من، پيمانه و ترازو را به داد، تمام دهيد،
و حقوق مردم را كم مدهيد، و در زمين به فساد سر برمداريد.»
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ (۸۶)
«اگر مؤمن باشيد، باقيمانده [حلال] خدا براى شما بهتر است، و من بر شما نگاهبان نيستم.»
قالُوا يا شُعَيْبُ أَ صَلاتُكَ تَأْمُرُكَ أَنْ نَتْرُكَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا
أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِي أَمْوالِنا ما نَشؤُا إِنَّكَ لَأَنْتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ (۸۷)
گفتند: «اى شعيب، آيا نماز تو به تو دستور مىدهد كه آنچه را پدران ما مىپرستيدهاند رها كنيم،
يا در اموال خود به ميل خود تصرّف نكنيم؟ راستى كه تو بردبارِ فرزانهاى.»
قالَ يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً وَ ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ (۸۸)
گفت: «اى قوم من، بينديشيد، اگر از جانب پروردگارم دليل روشنى داشته باشم، و او از سوى خود روزىِ نيكويى به من داده باشد [آيا باز هم از پرستش او دست بردارم؟] من نمىخواهم در آنچه شما را از آن باز مىدارم با شما مخالفت كنم [و خود مرتكب آن شوم]. من قصدى جز اصلاح [جامعه] تا آنجا كه بتوانم، ندارم، و توفيق من جز به [يارى] خدا نيست. بر او توكّل كردهام و به سوى او بازمىگردم.»
وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ (۸۹)
«و اى قوم من، زنهار تا مخالفت شما با من، شما را بدانجا نكشاند كه [بلايى] مانند آنچه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد، به شما [نيز] برسد، و قوم لوط از شما چندان دور نيست.»
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ (۹۰)
«و از پروردگار خود آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد كه پروردگار من مهربان و دوستدار [بندگان] است.»
قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ وَ إِنَّا لَنَراكَ فِينا ضَعِيفاً وَ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ وَ ما أَنْتَ عَلَيْنا بِعَزِيزٍ (۹۱)
گفتند: «اى شعيب! بسيارى از آنچه را كه مىگويى نمىفهميم، و واقعاً تو را در ميان خود ضعيف مىبينيم، و اگر عشيره تو نبود قطعاً سنگسارت مىكرديم، و تو بر ما پيروز نيستى.»
قالَ يا قَوْمِ أَ رَهْطِي أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَراءَكُمْ ظِهْرِيًّا إِنَّ رَبِّي بِما تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ (۹۲)
گفت: «اى قوم من، آيا عشيره من پيش شما از خدا عزيزتر است كه او را پشت سر خود گرفتهايد [و فراموشش كردهايد]؟ در حقيقت، پروردگار من به آنچه انجام مىدهيد احاطه دارد.»
وَ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ مَنْ هُوَ كاذِبٌ وَ ارْتَقِبُوا إِنِّي مَعَكُمْ رَقِيبٌ (۹۳)
«و اى قوم من، شما بر حسب امكانات خود عمل كنيد، من [نيز] عمل مىكنم. به زودى خواهيد دانست كه عذابِ رسواكننده بر چه كسى فرود مىآيد و دروغگو كيست؛ و انتظار بريد كه من [هم] با شما منتظرم.»
وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْباً وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيارِهِمْ جاثِمِينَ (۹۴)
و چون فرمان ما آمد، شعيب و كسانى را كه با او ايمان آورده بودند، به رحمتى از جانب خويش نجات داديم، و كسانى را كه ستم كرده بودند، فرياد [مرگبار] فرو گرفت، و در خانههايشان از پا درآمدند.
كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيها أَلا بُعْداً لِمَدْيَنَ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ (۹۵)
گويى در آن [خانهها] هرگز اقامت نداشتهاند. هان، مرگ بر [مردم] مَدْيَن، همان گونه كه ثمود هلاك شدند.
دلنوشته
بَقیَّتُاللّه؛ آنچه بعد از انصاف میماند
و درست همینجاست
که قرآن، دل را میبَرد وسطِ زندگی…
بَقیَّتُاللّه
نه یک مفهومِ دور،
نه یک وعدهی آسمانیِ معلق؛
بلکه
معیارِ زیستنِ همین امروز.
در میان بازارِ شلوغِ مدین،
در هیاهوی سود و ترازو،
در جایی که
همهچیز را با «کم و زیاد» میسنجند،
شُعیب آرام میگوید:
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
انگار میگوید:
آنچه بعد از صداقت میماند،
آنچه پس از انصاف باقی میماند،
آنچه وقتی دستت را از کمفروشی کشیدی
در دلت آرام مینشیند…
همان بَقیَّتُاللّه است.
اما گوشها
بیشتر به صداهای آشنا عادت دارند
تا به ندای حق.
میگویند:
نمازت هم میخواهد
در مالِ ما دخالت کند؟
در حساب و کتابِ ما؟
در آنچه «دوست داریم»؟
و اینجاست که حقیقت
عریان میشود:
مشکل، نماز نیست…
مشکل، بقاست.
آدمها میترسند
اگر از ظلم دست بکشند،
اگر حق را تمام بدهند،
اگر به نور اعتماد کنند،
چیزی از آنها کم شود…
و شُعیب،
درست از همین ترس عبور میکند:
من فقط اصلاح میخواهم…
نه قدرت،
نه سلطه،
نه ماندنِ خودم.
توفیق، فقط از خداست.
اما وقتی دلها
به نور عادت نکرده باشند،
معلم نورانی
در چشمشان «ضعیف» میشود…
نه چون نور ندارد؛
چون
آنها چشمِ دیدن ندارند.
و باز همان سنتِ همیشگی:
نور میماند،
ظلم میرود.
شُعیب میماند
در نجاتِ مؤمنان؛
مدین میرود
انگار که هرگز نبوده…
خانهها خاموش،
دیارها تهی،
و تاریخ دوباره تکرار میکند:
هرجا بَقیَّتُاللّه نادیده گرفته شود،
همهچیز
میریزد.
و هرجا دل،
به باقیِ خدا اعتماد کند،
حتی در لیل،
راهِ صبح
پیدا میشود…
وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ
[سورة البقرة (۲): آية ۲۴۸]
وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ
فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (۲۴۸)
و پيامبرشان بديشان گفت:
«در حقيقت، نشانه پادشاهى او اين است كه آن صندوقِ [عهد] كه در آن آرامش خاطرى از جانب پروردگارتان، و بازماندهاى از آنچه خاندان موسى و خاندان هارون [در آن] بر جاى نهادهاند – در حالى كه فرشتگان آن را حمل مىكنند – به سوى شما خواهد آمد.
مسلما اگر مؤمن باشيد، براى شما در اين [رويداد] نشانهاى است.»
بَقیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ موسى و آلُ هارون
تابوتِ سکینه؛ نشانهی مُلک با بَقیّه
نشانهی مُلک در بَقیّه است، نه در قدرت
وقتی فرشتگان، بَقیّه را میآورند
سکینهای که از بَقیّه میآید
آنچه از موسی و هارون ماند… نور
بَقیّه؛ یادگاری که فراموش نشد
تابوتی که هنوز نفس میکشد
چگونه مُلکِ حق با بَقیّه شناخته میشود؟
بَقیّه؛ معیار تشخیصِ جانشینیِ نور
دلنوشته
تابوتِ سکینه؛ نشانهی مُلک با بَقیّه
بَقیّه؛ معیار تشخیصِ جانشینیِ نور
و باز قرآن
دستِ ما را میگیرد
و میبرد به لحظهای
که امت، سرگردانِ قدرت است
و خدا
نشانهی مُلک را
نه در شمشیر،
نه در عدد،
بلکه در تابوت میگذارد…
تابوتی
که در آن
نه طلا معیار است
نه شکوه؛
بلکه
سَکینَةٌ مِن رَبِّکُم
و
بَقیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ موسى وَ آلُ هارون
بَقیّه…
نه اشیاءِ کهنه،
نه یادگاریِ موزهای؛
بلکه
آن نوری که
از دستِ معلمِ ربانی
به دلِ شاگرد رسیده
و هنوز
زنده است.
بَقیّه یعنی
علمی که
قطع نشد…
هدایتی که
در هجومِ فراموشی
دفن نشد…
نوری که
از موسی و هارون گذشت
اما
خاموش نشد.
و چه نشانهای روشنتر از این
که فرشتگان
حاملِ آناند؛
نه مردم،
نه قدرتها،
نه سلیقهها.
یعنی بَقیّه
امانتِ زمین نیست؛
امانتِ آسمان است.
دلهایی که
سکینه را میشناسند،
تابوت را میشناسند؛
و میفهمند
مُلکِ واقعی
از آنِ کسی است
که بَقیّهی نور
در دل اوست.
همیشه همین بوده است…
وقتی امتها
درگیرِ ظاهرِ مُلک میشوند،
خدا
نشانه را
در بَقیّه میگذارد.
نه در فریاد،
بلکه در آرامش؛
نه در کثرت،
بلکه در باقیماندهای
که اگر مؤمن باشید
میفهمیدش.
و چه رازی عمیقتر از این
که راهِ تشخیصِ مُلکِ حق
همیشه
از دلِ بَقیّه میگذرد…
فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِي الْأَرْضِ
[سورة هود (۱۱): الآيات ۱۱۳ الى ۱۱۷]
وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ (۱۱۳)
و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ] به شما مىرسد، و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود، و سرانجام يارى نخواهيد شد.
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذَّاكِرِينَ (۱۱۴)
و در دو طرف روز [=اول و آخر آن] و نخستين ساعات شب نماز را برپا دار، زيرا خوبيها بديها را از ميان مىبرد. اين براى پندگيرندگان، پندى است.
وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (۱۱۵)
و شكيبا باش كه خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمىگرداند.
فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ قَلِيلاً مِمَّنْ أَنْجَيْنا مِنْهُمْ وَ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا ما أُتْرِفُوا فِيهِ وَ كانُوا مُجْرِمِينَ (۱۱۶)
پس چرا از نسلهاى پيش از شما خردمندانى نبودند كه [مردم را] از فساد در زمين باز دارند؟
جز اندكى از كسانى كه از ميان آنان نجاتشان داديم.
و كسانى كه ستم كردند به دنبال ناز و نعمتى كه در آن بودند رفتند،
و آنان بزهكار بودند.
وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها مُصْلِحُونَ (۱۱۷)
و پروردگار تو [هرگز] بر آن نبوده است كه شهرهايى را كه مردمش اصلاحگرند، به ستم هلاك كند.
دلنوشته
أُولُوا بَقیَّه؛ بازماندگانِ نور
و قرآن،
پس از تابوت و سکینه،
پس از بَقیّهی موسی و هارون،
ناگهان
رو به دلِ ما میکند…
میگوید:
مواظب باش کجا تکیه میدهی.
«وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا…»
چون تکیه،
کمکم شبیهشدن میآورد…
و شبیهشدن،
آتش.
اینجا دیگر فقط سخن از ظلمِ آشکار نیست؛
سخن از میلِ آرامِ دل است
به سوی جایی که نباید.
و بعد،
راهِ بقا را نشان میدهد؛
نه با فریاد،
نه با خشونت،
بلکه با نماز،
با حسنههایی که
سیئهها را
بیسر و صدا
میشویند.
و با صبر…
صبر،
همان ماندنِ آگاهانه است؛
همان «بَقی» در عمل.
و درست در همین بستر است
که قرآن
نامِ آنها را میگوید:
أُولُوا بَقِيَّةٍ
آدمهایی که
چیزی در دلشان مانده
وقتی دیگران
همهچیز را خرجِ دنیا کردهاند.
أُولُوا بَقیّه
نه قهرمانانِ پرهیاهو؛
بلکه
اقلیتی آرام
که نمیگذارند
زمین
به فساد عادت کند.
نهی میکنند…
نه از بالا،
بلکه از دلِ نورانیشان.
و عجیب است…
همیشه کماند.
همیشه
در برابرِ رفاهِ فاسد
و نعمتِ بیمهار
تنها میمانند.
اما تاریخ
یک حقیقتِ ثابت دارد:
شهرها
به خاطر ظلم نابود نمیشوند
اگر
در آنها
مصلح باشد.
اگر هنوز
أُولُوا بَقیّه
نفس بکشند.
اگر هنوز
کسانی باشند
که بقا را
نه در ماندنِ خود،
بلکه در
اصلاح
بفهمند.
و اینجاست که دل آرام میگیرد…
تا وقتی
حتی اندکی
بَقیّه هست،
امید
قطع نشده است.
وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ
نور سلام نزد ذرّیّهی نورانی ماندگار است!
[سورة الصافات (۳۷): الآيات ۷۱ الى ۸۲]
وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ (۷۱)
و قطعاً پيش از آنها بيشتر پيشينيان به گمراهى افتادند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا فِيهِمْ مُنْذِرِينَ (۷۲)
و حال آنكه مسلّماً در ميانشان هشداردهندگانى فرستاديم.
فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرِينَ (۷۳)
پس ببين فرجام هشداردادهشدگان چگونه بود.
إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ (۷۴)
به استثناى بندگان پاكدل خدا.
وَ لَقَدْ نادانا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ (۷۵)
و نوح، ما را ندا داد، و چه نيك اجابتكننده بوديم.
وَ نَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ (۷۶)
و او و كسانش را از اندوه بزرگ رهانيديم.
وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ (۷۷)
و [تنها] نسل او را باقى گذاشتيم.
وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ (۷۸)
و در ميان آيندگان [آوازه نيك] او را بر جاى گذاشتيم.
سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ (۷۹)
درود بر نوح در ميان جهانيان.
إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ (۸۰)
ما اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم.
إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ (۸۱)
به راستى او از بندگان مؤمن ما بود.
ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ (۸۲)
سپس ديگران را غرق كرديم.
وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ
سَلامٌ عَلى نُوحٍ؛ بقا در ذُرّیّه
ذُرّیّهی باقیه؛ رازِ ماندنِ نور
چرا نور در ذُرّیّه میماند؟
بقا نه در فرد، که در نسلِ نور
وقتی سلام، ماندگار میشود
سلامی که غرق نشد
نور، خودش را به نور سپرد 🕓
از نوح تا همیشه
دلنوشته
رازِ بقا در استمرار نور
نور، خودش را به نور سپرد 🕓
ذُرّیّهی باقیه؛ سلامی که ماند
و باز قرآن
پرده را کنار میزند
و رازِ بقا را
نه در فرد،
که در ذُرّیّهی نور نشان میدهد…
وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ
نور
در تنهایی نمیماند؛
نور
خودش را
به نور میسپارد.
سلام،
نزد ذرّیّهی نورانی
ماندگار است.
بیشترِ پیشینیان
راه را گم کردند…
هشدار را شنیدند
اما
دل ندادند.
و فرجامشان
شد همان
که همیشه بوده است…
اما در میانِ این طوفان،
چند دل
خالص ماندند.
و نوح…
نه فقط نجات یافت؛
بلکه
بقا یافت.
خدا
او را از کَربِ عظیم بیرون آورد
و چیزی را حفظ کرد
که از جانِ خودش هم عزیزتر بود:
راهِ نور.
وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ
یعنی
سلامِ نوح
در تاریخ گم نشد…
نورِ او
خاموش نشد…
بلکه
در نسلِ نورانی
ادامه یافت.
و چه پاداشی بالاتر از این
که نامت
نه فقط در کتابها،
بلکه در قلبها بماند؟
سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ
سلام،
نشانِ بقاست.
هرجا سلام ماند،
نور مانده است.
و هرجا نور ماند،
غرقشدن
سهمِ دیگران است…
سهمِ آنهایی است
که نور را
به نور سپردهاند.👉
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ
سخن جاویدان ابراهیم علیه اسلام،
یادگاری نورانی برای یکتاپرستان!
و داستان تکراری انکار اهل حسادت،
بهنگام رویارویی با این حقیقت آشکار!
[سورة الزخرف (۴۳): الآيات ۲۶ الى ۳۰]
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ (۲۶)
و چون ابراهيم به [نا]پدرى خود و قومش گفت:
«من واقعاً از آنچه مىپرستيد بيزارم،
إِلاَّ الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ (۲۷)
مگر [از] آن كس كه مرا پديد آورد؛ و البته او مرا راهنمايى خواهد كرد.»
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (۲۸)
و او آن را در پى خود سخنى جاويدان كرد، باشد كه آنان [به توحيد] بازگردند.
بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى جاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبِينٌ (۲۹)
بلكه اينان و پدرانشان را برخودارى دادم تا حقيقت و فرستادهاى آشكار به سويشان آمد.
وَ لَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَ إِنَّا بِهِ كافِرُونَ (۳۰)
و چون حقيقت به سويشان آمد، گفتند: «اين افسونى است و ما منكر آنيم.»
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ
کَلِمَهی باقیه؛ یادگارِ ابراهیم
سخنِ جاویدانِ توحید
بقا در کلمه است، نه در قدرت
چرا حقیقت میماند و بتها میروند؟
کلمهای که تاریخ را نگه داشت
سخنی که کهنه نشد
وقتی یک جمله ماندگار شد
آینهای که حسودان از آن گریختند
حقیقت که میآید، میگویند: سِحر است
انکارِ حسودان در برابر کلمهی باقیه
دلنوشته
چرا نور در قالب کلمه میماند؟
کَلِمَهی باقیه؛ سخنی که تاریخ را نگه داشت
و
بقا
بعد از واژههای ذُرّیّه،
و صندوق،
و نشانههای مُلک…
حالا
در واژۀ زیبای کلمه مینشیند.
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ
ابراهیم
با یک جمله
تاریخ را عوض کرد.
نه با شمشیر،
نه با سلطنت،
نه با جمعیت؛
بلکه با برائت.
«من بیزارم…»
از هرچه معبودِ دروغین است،
از هرچه نور را
در قالبِ بت
حبس میکند.
و بعد
دل را
به تنها حقیقت سپرد:
آنکه مرا آفرید،
او راه را نشان میدهد.
این شد
کلمهی باقیه.
سخنی که
نه کهنه شد،
نه فراموش؛
بلکه
در عقبِ او
جاری ماند
تا شاید
دلها
برگردند…
اما داستان
همیشه یکجور تکرار میشود.
حقیقت که میآید،
اهلِ حسادت
نامش را عوض میکنند.
میگویند:
سِحر است…
افسون است…
خطرناک است…
نه چون نفهمیدهاند؛
چون
تحمّلِ بقا ندارند.
کلمهی باقیه
آینه است؛
و حسود
از آینه
فرار میکند.
خدا
مدتی
فرصت میدهد…
تمتّع…
تا شاید
دلها نرم شوند.
اما وقتی
حق میآید
و رسولِ مبین،
دیگر
بهانهها
رنگ میبازد.
یا
به کلمهی باقیه
برمیگردی،
یا
در تاریخِ انکار
حل میشوی.
و چه حقیقتی روشنتر از این
که آنچه مانده،
نه بتهاست،
نه نامها،
نه هیاهوها؛
بلکه
همان سخنِ نورانیِ ابراهیم است
که هنوز
در جانِ یکتاپرستان
نفس میکشد…
قَوْلُهُ:
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً
يَعْنِي الْإِمَامَة
کَلِمَةٌ باقِيَة؛ یعنی امامت
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَة؛ رازِ امامت
کَلِمَةُاللّه، بَقیَّتُاللّه، امام
وقتی «کلمه»، امام میشود
امامت؛ کلمهای که ماند
کلمهای که زمین را نگه میدارد
کلمهای که راه میرود
امام؛ کلمهی زندهی خدا
کلمه ماند، چون امام ماند
از کلمهی باقیه تا بَقیَّتُاللّه
زمین بیکلمه نماند
امامت؛ کلمهای که ماند
رازِ بقا در نورِ امام
دلنوشته
امامت؛ کلمهای که ماند
رازِ بقا در نورِ امام
و ناگهان
پرده کنار میرود…
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً
یعنی: الإمامة
پس آن «کلمه»
یک مفهومِ انتزاعی نیست،
یک شعارِ معلق نیست،
یک جملهی تاریخیِ بیصدا هم نیست…
کلمه، امام است.
کلمهای که
راه میشود،
جهت میشود،
و اگر نباشد،
همهچیز
بیمعنا میریزد.
کلمةُاللّه،
بَقیَّتُاللّه،
کَلِمَةٌ باقِیَة…
نامها عوض میشوند،
اما حقیقت
یکی است.
همهی اینها
به یک نور اشاره دارند؛
نوری که
نه فقط گفته میشود،
بلکه
زیسته میشود.
امام،
کلمهای است
که راه میرود…
سکوت میکند…
صبر میکند…
و تاریخ را
بیهیاهو
نگه میدارد.
اگر کلمه
فقط لفظ بود،
با گذر زمان فراموش میشد؛
اما چون امامت است،
در عقبها میماند،
در نسلها جاری میشود،
و در دلها
خانه میکند.
و این همان رازی است
که حسودان
تحملش را ندارند…
چون امام،
آینه است؛
و آینه
بهانهها را
برنمیتابد.
کلمهی باقیه،
یعنی
زمین
هرگز
بیحجت نمیماند.
یعنی
حتی اگر شب طولانی شود،
حتی اگر صداها خاموش شوند،
حتی اگر ظاهر پنهان شود،
نورِ هدایت قطع نشده است.
کلمه مانده…
چون امام مانده است.
و دل،
اگر بخواهد بماند،
باید
با این کلمه
نسبت داشته باشد…
عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ قَالَ:
خَرَجَ عَلَيْنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع وَ نَحْنُ فِي الْمَسْجِدِ فَاحْتَوَشْنَاهُ فَقَالَ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي سَلُونِي عَنِ الْقُرْآنِ فَإِنَّ فِي الْقُرْآنِ عِلْمَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ لَمْ يَدَعْ لِقَائِلٍ مَقَالًا وَ لَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ وَ لَيْسُوا بِوَاحِدٍ وَ رَسُولُ اللَّهِ ص كَانَ وَاحِداً مِنْهُمْ عَلَّمَهُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ إِيَّاهُ وَ عَلَّمَنِيهِ رَسُولُ اللَّهِ ص ثُمَّ لَا يَزَالُ فِي عَقِبِهِ إِلَى يَوْمِ تَقُومُ السَّاعَةُ ثُمَّ قَرَأَ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ فَأَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا النُّبُوَّةَ وَ الْعِلْمَ فِي عَقِبِنَا إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ ثُمَّ قَرَأَ وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ
ثُمَّ قَالَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ عَقِبَ إِبْرَاهِيمَ
وَ نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ عَقِبُ إِبْرَاهِيمَ وَ عَقِبُ مُحَمَّدٍ ص.
دلنوشته
امامت؛ بَقیَّتُاللّهِ علم در تاریخ
«از «سَلُونِي» تا «کَلِمَةً باقِيَةً»
و آنگاه
امام
خودش سخن میگوید…
نه برای اثباتِ خویش،
بلکه برای آنکه
دلها
بیپناه نمانند.
علی علیهالسلام
میان مسجد ایستاد…
و پیش از آنکه غبارِ فقدان بنشیند،
گفت:
بپرسید…
پیش از آنکه مرا از دست بدهید.
نه از خودش،
بلکه
از قرآن.
چون قرآن
بیامام
کتابی بسته است.
میگوید:
در قرآن،
علمِ اولین و آخرین است…
اما تأویلش
در دست هر کسی نیست.
خدا میداند
و راسخان در علم…
و آنها
یکی نیستند؛
جریانیاند
که قطع نمیشود.
رسول خدا
یکی از آنان بود…
و آنچه خدا به او آموخت،
او به علی آموخت…
و بعد
آن راز بزرگ را
بیپرده گفت:
این علم
در عقبِ ما
میماند
تا قیامت.
اینجاست که قرآن
دوباره
زنده میشود:
وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ
و علی ع میگوید:
من،
نسبت به رسول خدا ص،
همان جایگاه هارون را دارم
نسبت به موسی…
جز نبوت.
یعنی
همان بَقیّه…
همان ادامه…
همان حملِ امانت
به دستِ فرشتگان.
و بعد
باز به همان کلمه برمیگردد؛
کلمهای که
تمام این راه را
به هم میدوزد:
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ
این «کلمه»،
دیگر مبهم نیست.
رسول خدا ص،
عقبِ ابراهیم بود…
و اهلبیت ع،
عقبِ ابراهیماند
و عقبِ محمد ص.
یعنی نور،
قطع نشده…
فقط
دستبهدست شده است.
امامت،
همان کلمهی باقیه است؛
همان بَقیَّتُاللّه؛
همان علمی که
در نسل میماند
تا زمین
بیراهنما نماند.
و دل،
اگر این پیوند را بفهمد،
دیگر از غیبت نمیترسد…
چون میداند
آنچه باید بماند،
مانده است.
+ «رسل – رسول»
دلنوشته
بَقِيَّةُاللَّه؛ رِسلِ باقیمانده تا فجر
…
و درست همینجا
واژهای میدرخشد
که اگر نباشد،
شب کامل تاریک میشود:
بَقِيَّةُ اللَّهِ
بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
بَقِيَّه…
یعنی آنچه مانده
نه از سر کمبود،
بلکه از سر رحمتِ استمرار.
خدا چیزی را باقی میگذارد
چون میداند
دلها طاقتِ قطع را ندارند.
رِسل اگر جریان نرمِ ارسال است،
بَقِيَّةُالله
ضمانتِ قطعنشدنِ این جریان است.
در شبِ لیل،
خورشید نیست…
اما قمر هست.
و چه شبهایی
که اگر همین نورِ باقیمانده نبود،
دلها راه را گم میکردند.
سَلامٌ هِيَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْر
سلام…
نه پایان شب،
بلکه امانِ شب.
سلام بر نوری
که در تاریکی میماند
تا صبح.
سلام بر رسولِ باقیمانده،
بر جریان رِسل
در زمانِ غیبتِ آفتاب.
بَقِيَّةُالله
یعنی پیامِ خدا
قطع نمیشود؛
فقط شکلش عوض میشود.
دیگر فریاد نیست،
جرقه نیست،
ظهور نیست…
اما جریان هست.
همان شیرِ رِسل،
اما آهستهتر.
همان نور،
اما قمریتر.
همان پیام،
اما بهاندازهی شب.
و چه زیبا قرآن میگوید:
وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
خدا «کلمه» را باقی گذاشت…
نه فقط لفظ،
بلکه مسیر.
کلمهای که میماند
تا دلها
راهِ برگشت را فراموش نکنند.
پس بَقِيَّةُالله
یعنی آخرین حلقهی رِسل.
یعنی اگر ارسال،
باید ادامه داشته باشد،
کسی باید بماند.
نه برای شلوغکردن،
نه برای دیدهشدن،
بلکه برای اینکه
دلها
در لیل
بیپیام نمانند.
اگر هنوز نوری هست
که آرام میرسد،
اگر هنوز دلی
بیزور به راه میافتد،
اگر هنوز ایمانی
قطع نشده…
بدان
این فقط خاطرهی رسولان گذشته نیست؛
این بَقِيَّةُ رِسل است.
نوری که مانده
تا صبح.
و سلام…
سلام بر آن نورِ باقیمانده
که در شب میماند
تا ما
فجر را از یاد نبریم 🌱
عَنْ جَابِرٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:
يَا جَابِرُ الْزَمِ الْأَرْضَ وَ لَا تُحَرِّكْ يَداً وَ لَا رِجْلًا حَتَّى تَرَى عَلَامَاتٍ أَذْكُرُهَا لَكَ إِنْ أَدْرَكْتَهَا أَوَّلُهَا اخْتِلَافُ بَنِي الْعَبَّاسِ وَ مَا أَرَاكَ تُدْرِكُ ذَلِكَ وَ لَكِنْ حَدِّثْ بِهِ مِنْ بَعْدِي عَنِّي وَ مُنَادٍ يُنَادِي مِنَ السَّمَاءِ وَ يَجِيئُكُمُ الصَّوْتُ مِنْ نَاحِيَةِ دِمَشْقَ بِالْفَتْحِ وَ تُخْسَفُ قَرْيَةٌ مِنْ قُرَى الشَّامِ تُسَمَّى الْجَابِيَةَ وَ تَسْقُطُ طَائِفَةٌ مِنْ مَسْجِدِ دِمَشْقَ الْأَيْمَنِ وَ مَارِقَةٌ تَمْرُقُ مِنْ نَاحِيَةِ التُّرْكِ وَ يَعْقُبُهَا هَرْجُ الرُّومِ وَ سَيُقْبِلُ إِخْوَانُ التُّرْكِ حَتَّى يَنْزِلُوا الْجَزِيرَةَ وَ سَتُقْبِلُ مَارِقَةُ الرُّومِ حَتَّى يَنْزِلُوا الرَّمْلَةَ فَتِلْكَ السَّنَةَ يَا جَابِرُ اخْتِلَافٌ كَثِيرٌ فِي كُلِّ أَرْضٍ مِنْ نَاحِيَةِ الْمَغْرِبِ فَأَوَّلُ أَرْضِ الْمَغْرِبِ أَرْضُ الشَّامِ يَخْتَلِفُونَ عِنْدَ ذَلِكَ عَلَى ثَلَاثِ رَايَاتٍ رَايَةِ الْأَصْهَبِ وَ رَايَةِ الْأَبْقَعِ وَ رَايَةِ السُّفْيَانِيِّ فَيَلْتَقِي السُّفْيَانِيُّ بِالْأَبْقَعِ فَيَقْتَتِلُونَ وَ يَقْتُلُهُ السُّفْيَانِيُّ وَ مَنْ مَعَهُ وَ يَقْتُلُ الْأَصْهَبَ ثُمَّ لَا يَكُونُ لَهُ هِمَّةٌ إِلَّا الْإِقْبَالَ نَحْوَ الْعِرَاقِ وَ يَمُرُّ جَيْشُهُ بِقِرْقِيسَا فَيَقْتَتِلُونَ بِهَا فَيَقْتُلُ مِنَ الْجَبَّارِينَ مِائَةَ أَلْفٍ وَ يَبْعَثُ السُّفْيَانِيُّ جَيْشاً إِلَى الْكُوفَةِ وَ عِدَّتُهُمْ سَبْعُونَ أَلْفاً فَيُصِيبُونَ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ قَتْلًا وَ صَلْباً وَ سَبْياً فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَتْ رَايَاتٌ مِنْ قِبَلِ خُرَاسَانَ تَطْوِي الْمَنَازِلَ طَيّاً حَثِيثاً وَ مَعَهُمْ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِ الْقَائِمِ ثُمَّ يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ مَوَالِي أَهْلِ الْكُوفَةِ فِي ضُعَفَاءَ فَيَقْتُلُهُ أَمِيرُ جَيْشِ السُّفْيَانِيِّ بَيْنَ الْحِيرَةِ وَ الْكُوفَةِ وَ يَبْعَثُ السُّفْيَانِيُّ بَعْثاً إِلَى الْمَدِينَةِ فَيَنْفِرُ الْمَهْدِيُّ مِنْهَا إِلَى مَكَّةَ فَيَبْلُغُ أَمِيرَ جَيْشِ السُّفْيَانِيِّ أَنَّ الْمَهْدِيَّ قَدْ خَرَجَ إِلَى مَكَّةَ فَيَبْعَثُ جَيْشاً عَلَى أَثَرِهِ فَلَا يُدْرِكُهُ حَتَّى يَدْخُلَ مَكَّةَ خائِفاً يَتَرَقَّبُ عَلَى سُنَّةِ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ قَالَ وَ يَنْزِلُ أَمِيرُ جَيْشِ السُّفْيَانِيِّ الْبَيْدَاءَ فَيُنَادِي مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ يَا بَيْدَاءُ أَبِيدِي الْقَوْمَ فَيُخْسَفُ بِهِمْ فَلَا يُفْلِتُ مِنْهُمْ إِلَّا ثَلَاثَةُ نَفَرٍ يُحَوِّلُ اللَّهُ وُجُوهَهُمْ إِلَى أَقْفِيَتِهِمْ وَ هُمْ مِنْ كَلْبٍ وَ فِيهِمْ نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ: يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها الْآيَةَ قَالَ وَ الْقَائِمُ يَوْمَئِذٍ بِمَكَّةَ وَ قَدْ أَسْنَدَ ظَهْرَهُ إِلَى الْبَيْتِ الْحَرَامِ مُسْتَجِيراً بِهِ يُنَادِي
يَا أَيُّهَا النَّاسُ
إِنَّا نَسْتَنْصِرُ اللَّهَ وَ مَنْ أَجَابَنَا مِنَ النَّاسِ وَ إِنَّا أَهْلُ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ مُحَمَّدٍ وَ نَحْنُ أَوْلَى النَّاسِ بِاللَّهِ وَ بِمُحَمَّدٍ ص فَمَنْ حَاجَّنِي فِي آدَمَ فَأَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِآدَمَ وَ مَنْ حَاجَّنِي فِي نُوحٍ فَأَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِنُوحٍ وَ مَنْ حَاجَّنِي فِي إِبْرَاهِيمَ فَأَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ وَ مَنْ حَاجَّنِي فِي مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَأَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِمُحَمَّدٍ وَ مَنْ حَاجَّنِي فِي النَّبِيِّينَ فَأَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِالنَّبِيِّينَ
أَ لَيْسَ اللَّهُ يَقُولُ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ:
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
فَأَنَا بَقِيَّةٌ مِنْ آدَمَ وَ ذَخِيرَةٌ مِنْ نُوحٍ وَ مُصْطَفًى مِنْ إِبْرَاهِيمَ وَ صَفْوَةٌ مِنْ مُحَمَّدٍ ص
أَلَا وَ مَنْ حَاجَّنِي فِي كِتَابِ اللَّهِ فَأَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِكِتَابِ اللَّهِ أَلَا وَ مَنْ حَاجَّنِي فِي سُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَأَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ فَأَنْشُدُ اللَّهَ مَنْ سَمِعَ كَلَامِي الْيَوْمَ لَمَّا بَلَّغَ الشَّاهِدُ مِنْكُمُ الْغَائِبَ وَ أَسْأَلُكُمْ بِحَقِّ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ بِحَقِّي فَإِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقَّ الْقُرْبَى مِنْ رَسُولِ اللَّهِ إِلَّا أَعْنَتُمُونَا وَ مَنَعْتُمُونَا مِمَّنْ يَظْلِمُنَا فَقَدْ أُخِفْنَا وَ ظُلِمْنَا وَ طُرِدْنَا مِنْ دِيَارِنَا وَ أَبْنَائِنَا وَ بُغِيَ عَلَيْنَا وَ دُفِعْنَا عَنْ حَقِّنَا فَأَوْتَرَ أَهْلُ الْبَاطِلِ عَلَيْنَا فَاللَّهَ اللَّهَ فِينَا لَا تَخْذُلُونَا وَ انْصُرُونَا يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ قَالَ فَيَجْمَعُ اللَّهُ عَلَيْهِ أَصْحَابُهُ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا وَ يَجْمَعُهُمُ اللَّهُ عَلَى غَيْرِ مِيعَادٍ قَزَعاً كَقَزَعِ الْخَرِيفِ وَ هِيَ يَا جَابِرُ الْآيَةُ الَّتِي ذَكَرَهَا اللَّهُ فِي كِتَابِهِ: أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ فَيُبَايِعُونَهُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ مَعَهُ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص قَدْ تَوَارَثَتْهُ الْأَبْنَاءُ عَنِ الْآبَاءِ وَ الْقَائِمُ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ يُصْلِحُ اللَّهُ لَهُ أَمْرَهُ فِي لَيْلَةٍ فَمَا أَشْكَلَ عَلَى النَّاسِ مِنْ ذَلِكَ يَا جَابِرُ فَلَا يُشْكِلُ عَلَيْهِمْ وِلَادَتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ وِرَاثَتُهُ الْعُلَمَاءُ عَالِماً بَعْدَ عَالِمٍ فَإِنْ أَشْكَلَ هَذَا كُلُّهُ عَلَيْهِمْ فَإِنَّ الصَّوْتَ مِنَ السَّمَاءِ لَا يُشْكِلُ عَلَيْهِمْ إِذَا نُودِيَ بِاسْمِهِ وَ اسْمِ أَبِيهِ وَ أُمِّهِ.
جابر میگوید:
امام باقر علیهالسلام به من فرمود:
ای جابر!
بر زمین بمان و دست و پایی به حرکت نیاور،
تا نشانههایی را که برایت میگویم ببینی ـ اگر آنها را درک کنی.
نخستینِ آنها، اختلاف بنیعباس است؛
هرچند گمان ندارم تو آن زمان را درک کنی،
اما این سخن را پس از من از جانب من نقل کن.
سپس ندادهندهای از آسمان ندا میدهد،
و صدایی از ناحیهی دمشق، خبرِ فتح میآورد.
روستایی از روستاهای شام که «جابیه» نام دارد فرو میرود،
و بخشی از سمت راست مسجد دمشق فرو میریزد.
گروهی سرکش از ناحیهی ترکها خروج میکنند
و پس از آن، آشوب رومیان در میگیرد.
برادران ترکها پیش میآیند تا در «جزیره» فرود آیند،
و گروهی سرکش از رومیان به «رمله» میرسند.
در آن سال، ای جابر،
در همهجا ـ بهویژه از سمت مغرب ـ اختلافی بزرگ پدید میآید،
و نخستین سرزمین مغرب، سرزمین شام است.
در آن هنگام، مردم بر سه پرچم اختلاف میکنند:
پرچم اصهب،
پرچم ابقع،
و پرچم سفیانی.
سفیانی با ابقع درگیر میشود و او را میکشد،
و یارانش اصهب را نیز به قتل میرسانند.
پس از آن، دیگر همّتی جز حرکت به سوی عراق ندارد.
سپاهش از «قرقیسیا» میگذرد و در آنجا نبردی سخت درمیگیرد
و از ستمگران، صد هزار نفر کشته میشوند.
سپس سفیانی سپاهی به کوفه میفرستد ـ حدود هفتاد هزار نفر ـ
و آنان در کوفه دست به کشتار، به دار آویختن و اسارت میزنند.
در همین حال،
پرچمهایی از سوی خراسان به حرکت درمیآیند
که راهها را با شتاب درهم مینوردند،
و در میان آنان گروهی از یاران قائم حضور دارند.
سپس مردی از موالی اهل کوفه، در میان ناتوانان قیام میکند
و فرمانده سپاه سفیانی، او را میان حیره و کوفه به قتل میرساند.
پس از آن، سفیانی گروهی را به سوی مدینه میفرستد،
و مهدی از مدینه به سوی مکه حرکت میکند.
خبر به فرمانده سپاه سفیانی میرسد که مهدی به مکه رفته است،
پس سپاهی را در پی او میفرستد؛
اما به او نمیرسند
تا اینکه مهدی،
ترسان و مراقب،
به شیوهی موسی بن عمران،
وارد مکه میشود.
فرمانده سپاه سفیانی در سرزمین «بیداء» فرود میآید،
آنگاه ندادهندهای از آسمان ندا میدهد:
ای بیداء! این قوم را نابود کن.
پس زمین آنان را فرو میبرد
و جز سه نفر نجات نمییابند؛
خدا چهرههایشان را به پشت سرشان برمیگرداند،
و آنان از قبیلهی کلباند.
دربارهی آنان این آیه نازل شده است:
«ای کسانی که کتاب داده شدهاید،
به آنچه نازل کردیم ایمان بیاورید
پیش از آنکه چهرههایی را محو کنیم
و آنها را به پشت برگردانیم…»
در آن روز، قائم در مکه است؛
پشت به خانهی کعبه تکیه داده و به آن پناه برده،
و ندا میدهد:
ای مردم!
ما از خدا یاری میخواهیم
و از هر کس از مردم که دعوت ما را اجابت کند.
ما اهلبیت پیامبر شما محمد صلیاللهعلیهوآله هستیم،
و ما به خدا و به محمد، از همه سزاوارتریم.
هر کس دربارهی آدم با من احتجاج کند،
من به آدم سزاوارترم؛
و هر کس دربارهی نوح،
من به نوح سزاوارترم؛
و هر کس دربارهی ابراهیم،
من به ابراهیم سزاوارترم؛
و هر کس دربارهی محمد صلیاللهعلیهوآله،
من به محمد سزاوارترم؛
و هر کس دربارهی پیامبران احتجاج کند،
من به همهی پیامبران سزاوارترم.
آیا خدا در کتاب محکم خود نمیفرماید:
«همانا خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید؛
نسلی که برخی از برخی دیگرند…»؟
پس من
بَقیّهای از آدم هستم،
ذخیرهای از نوح،
برگزیدهای از ابراهیم،
و صفوهای از محمد صلیاللهعلیهوآله.
آگاه باشید!
هر کس دربارهی کتاب خدا با من احتجاج کند،
من به کتاب خدا سزاوارترم؛
و هر کس دربارهی سنت رسول خدا احتجاج کند،
من به سنت رسول خدا سزاوارترم.
پس شما را به خدا سوگند میدهم،
هر کس امروز سخن مرا میشنود،
آن را به غایبان برساند.
و شما را به حق خدا و رسولش،
و به حق خودم ـ که حق خویشاوندی با رسول خدا دارم ـ سوگند میدهم:
ما را یاری کنید
و از ما در برابر ستمگران دفاع نمایید.
ما ترسانده شدیم،
بر ما ستم شد،
از خانهها و فرزندانمان رانده شدیم،
و از حقمان بازداشته شدیم.
پس خدا را، خدا را،
دربارهی ما در نظر بگیرید؛
ما را وا مگذارید
و یاریمان کنید
تا خدا شما را یاری کند.
جابر میگوید:
آنگاه خدا یاران او را گرد میآورد؛
سیصد و سیزده مرد،
بیقرار قبلی،
چون پارهابرهای پاییزی.
و این همان آیهای است که خدا در کتابش فرموده است:
«هر کجا باشید، خدا همهی شما را گرد میآورد؛
همانا خدا بر هر چیز تواناست.»
پس میان رکن و مقام با او بیعت میکنند،
در حالی که عهدی از رسول خدا همراه اوست
که پدران، آن را به فرزندان به ارث دادهاند.
قائم، مردی از فرزندان حسین علیهالسلام است؛
و خداوند کار او را در یک شب اصلاح میکند.
پس آنچه از این امور برای مردم دشوار مینماید،
تولد او و نسبتش با رسول خدا و وراثت علم ـ
دانشمندی پس از دانشمند دیگر ـ
برای آنان دشوار نخواهد بود.
و اگر همهی اینها هم بر آنان مشتبه شود،
صدای آسمانی برایشان مشتبه نخواهد بود،
آنگاه که به نام او
و نام پدر و مادرش ندا داده شود.
دلنوشته
«فَأَنَا بَقِيَّةٌ مِنْ آدَمَ»
این صدا،
صدای یک راویِ دور نیست…
صدای مهدیِ آلِ محمد ع است؛
آخرین وارثِ نوری
که از آغازِ انسان
قطع نشد.
او میگوید:
من
باقیماندهام…
نه از یک نسل،
نه از یک نام،
نه از یک تاریخِ خاکگرفته.
من
باقیماندهی آدمم.
از همان لحظهای که انسان
برای نخستین بار
با اشک
به آسمان نگاه کرد
و فهمید
زمین
خانهی بیراهنما نیست.
من
باقیماندهی آن امیدم
که پس از هبوط
نمُرد.
آن نوری که
در دلِ توبه
زنده ماند.
ای انسان…
اگر راه را گم کردهای،
بدان
من از تو دور نیستم.
من
از آغازِ تو آمدهام،
نه از انتهای تاریخ.
من
بَقیّهام؛
نه آنچه از سرِ ناچاری مانده،
بلکه
آنچه خدا نخواست
خاموش شود.
اگر آدم
با لغزش آغاز شد،
من
با بازگشت ادامهام.
اگر او
زمین را با حسرت لمس کرد،
من
راهِ آسمان را
در دلِ زمین
نگه داشتهام.
من
بَقیّهی انسانم
وقتی انسان
خودش را فراموش میکند.
من
بَقیّهی اشکِ آدمم
وقتی دنیا
به خندههای دروغین دلخوش میشود.
ای انسان…
اگر هنوز
در تو
چیزی از حقیقت مانده،
اگر هنوز
از ظلم خستهای،
اگر هنوز
دلَت
به عدل میتپد…
بدان
این تپش
بیصاحب نیست.
من
بَقیَّهام؛
ذخیرهشده
برای روزی
که انسان
جرأت کند
دوباره
خودش باشد.
«فَإِنَّهُمْ … بَقِيَّةُ الْأَنْبِيَاءِ»
عَنِ النَّبِيِّ ص قَالَ:
حُبُّ أَهْلِ بَيْتِي يَنْفَعُ مَنْ أَحَبَّهُمْ فِي سَبْعَةِ مَوَاطِنَ مَهُولَةٍ
عِنْدَ الْمَوْتِ وَ فِي الْقَبْرِ وَ عِنْدَ الْقِيَامِ مِنَ الْأَجْدَاثِ وَ عِنْدَ تَطَايُرِ الصُّحُفِ وَ عِنْدَ الْحِسَابِ وَ عِنْدَ الْمِيزَانِ وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ
فَمَنْ أَحَبَّ أَنْ يَكُونَ آمِنًا فِي هَذِهِ الْمَوَاطِنِ فَلْيَتَوَالَ عَلِيّاً بَعْدِي
وَ لْيَتَمَسَّكْ بِالْحَبْلِ الْمَتِينِ وَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ عِتْرَتُهُ مِنْ بَعْدِهِ
فَإِنَّهُمْ خُلَفَائِي وَ أَوْلِيَائِي عِلْمُهُمْ عِلْمِي وَ حِلْمُهُمْ حِلْمِي وَ أَدَبُهُمْ أَدَبِي وَ حَسَبُهُمْ حَسَبِي سَادَةُ الْأَوْلِيَاءِ وَ قَادَةُ الْأَتْقِيَاءِ وَ بَقِيَّةُ الْأَنْبِيَاءِ حَرْبُهُمْ حَرْبِي وَ عَدُوُّهُمْ عَدُوِّي.
بَقیَّةُ الأَنْبِيَاءِ
آنان که باقیِ راهِ پیامبراناند
حُبُّ اهلبیت؛ امان در هفت موقف
ولایت؛ ریسمانِ امنِ عبور
امنیتِ دل از محبت تا صراط
راهِ همهی پیامبران به این خانه میرسد
پناهِ آخر
امنیت، نامِ اهلبیت است
وقتی بَقیّه، پناه میشود
بَقیَّةُ الأَنْبِيَاءِ؛ پناهِ امن در هفت موقف
محبتِ اهلبیت، نقشهی نجات
دلنوشته
بَقیَّةُ الأَنْبِيَاءِ؛ پناهِ امن در هفت موقف
محبتِ اهلبیت، نقشهی نجات
دل
و صدا
دیگر فقط صدای آینده نیست…
صدای امنیت است.
امنیتی که
نه با قدرت میآید،
نه با فرار از دنیا،
بلکه
با محبت.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
پرده را کنار میزند
و حقیقت را بیابهام میگوید:
آنان…
بَقیَّةُ الأَنْبِيَاءِاند.
نه پیامبرِ تازه،
بلکه
باقیماندهی راهِ پیامبران.
محبتِ اهلبیت
فقط احساس نیست؛
نقشهی نجات است.
در هفت جای هولناک…
جایی که
هیچچیزِ دنیا به کار نمیآید:
هنگامِ مرگ،
در قبر،
در برخاستن از خاک،
وقتِ پراکندگیِ نامهها،
در حساب،
بر میزان،
و بر صراط…
آنجا
نه نسب نجات میدهد،
نه ادعا،
نه انباشتههای عمر.
فقط
ولایت.
اگر کسی میخواهد
در این گذرگاهها
امن باشد،
باید
به علی ع بعد از رسول خدا ص
دل بسپارد…
و به ریسمان محکم چنگ بزند؛
ریسمانی که
اسم دارد:
علی بن ابیطالب
و عترتش پس از او.
چرا؟
چون آنان
جانشیناناند…
نه فقط در حکومت،
بلکه در علم،
در حلم،
در ادب.
علمشان
ادامهی علم پیامبر است؛
حلمشان
ادامهی حلم او؛
ادبشان
ادامهی ادب او.
آنان
سروران اولیایند،
پیشوایان پرهیزگاران،
و…
بَقیَّةُ الأَنْبِيَاءِ.
یعنی
اگر بخواهی بدانی
راهِ همهی پیامبران
به کجا رسیده،
به این خانه نگاه کن…
جنگشان
جنگِ پیامبر است،
و دشمنشان
دشمنِ او.
پس دل،
اگر آرام میخواهد،
اگر امنیت میخواهد،
اگر میخواهد
در تاریکترین لحظهها
تنها نماند…
باید بداند
این بَقیّه
بینام و نشان نیست.
این بَقیّه
اهلبیتاند؛
و آخرینِ این نور،
همان است که گفت:
فَأَنَا بَقِيَّةٌ مِنْ آدَمَ…
«هُمْ بَقِيَّةُ اللَّهِ يَعْنِي الْمَهْدِيَّ»
… وَ هُمْ وُلَاةُ الْأَمْرِ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ فِيهِمْ
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
وَ قَالَ فِيهِمْ
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ
قَالَ السَّائِلُ مَا ذَلِكَ الْأَمْرُ
قَالَ عَلِيٌّ ع
الَّذِي تَنَزَّلُ بِهِ الْمَلَائِكَةُ فِي اللَّيْلَةِ الَّتِي يُفَرَّقُ فِيهَا كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ مِنْ خَلْقٍ وَ رِزْقٍ وَ أَجَلٍ وَ عَمَلٍ وَ حَيَاةٍ وَ مَوْتٍ وَ عِلْمِ غَيْبِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْمُعْجِزَاتِ الَّتِي لَا تَنْبَغِي إِلَّا لِلَّهِ وَ أَصْفِيَائِهِ وَ السَّفَرَةِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ وَ هُمْ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي قَالَ- فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ هُمْ بَقِيَّةُ اللَّهِ يَعْنِي الْمَهْدِيَّ الَّذِي يَأْتِي عِنْدَ انْقِضَاءِ هَذِهِ النَّظِرَةِ فَيَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً
وَ مِنْ آيَاتِهِ الْغِيبَةُ وَ الِاكْتِتَامُ عِنْدَ عُمُومِ الطُّغْيَانِ وَ حُلُولِ الِانْتِقَامِ
وَ لَوْ كَانَ هَذَا الْأَمْرُ الَّذِي عَرَّفْتُكَ نَبَأَهُ لِلنَّبِيِّ دُونَ غَيْرِهِ لَكَانَ الْخِطَابُ يَدُلُّ عَلَى فِعْلٍ خَاصٍّ غَيْرِ دَائِمٍ وَ لَا مُسْتَقْبَلٍ وَ لَقَالَ نَزَلَتِ الْمَلَائِكَةُ وَ فُرِقَ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ وَ لَمْ يَقُلْ تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ وَ قَدْ زَادَ جَلَّ ذِكْرُهُ فِي التِّبْيَانِ وَ إِثْبَاتِ الْحُجَّةِ بِقَوْلِهِ فِي أَصْفِيَائِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ ع أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ تَعْرِيفاً لِلْخَلِيقَةِ قُرْبَهُم …
هُمْ بَقِيَّةُ اللَّهِ؛ یعنی المهدی
بَقیَّتُاللّه؛ ولیِّ امرِ زمان
اولیالامر؛ بَقیَّتُاللّه در غیبت
بَقیَّتُاللّه؛ فرمانِ جاریِ تقدیر
وقتی امرِ الهی هنوز نازل میشود
زمین بیولی نمانده است
نامِ آخرینِ بَقیّه
وجهِ خدا در زمانهی غیبت
عدلی که خواهد آمد
هُمْ بَقِيَّةُ اللَّهِ؛ یعنی المهدی
ولیِّ امر و جریانِ همیشگیِ تقدیر
دلنوشته
اولیالامر؛ بَقیَّتُاللّه در غیبت
بَقیَّتُاللّه؛ فرمانِ جاریِ تقدیر
و اینبار،
کلام، صریحتر از همیشه میگوید:
«هُمْ بَقِيَّةُ اللَّهِ؛ يَعْنِي الْمَهْدِيَّ»
بَقیَّه
یعنی ولیِّ امر…
یعنی آنکه خدا دربارهاش فرمود:
اطاعتِ خدا، اطاعتِ رسول،
و اطاعتِ اولیالامر.
نه فرمانی مقطعی،
نه حضوری موسمی؛
بلکه
جریانی زنده
که شب و روز
بر مدارِ تقدیر میچرخد.
و وقتی پرسیده میشود:
این «امر» چیست؟
پاسخ روشن است:
همان امری که
فرشتگان با آن فرود میآیند
در شبی که
هر کارِ حکیمانهای
تقسیم میشود:
از خلق و رزق،
از عمر و عمل،
از حیات و مرگ،
از علمِ غیبِ آسمانها و زمین…
امری که
به دستِ هر کسی نیست؛
امری که
جز برای خدا
و برگزیدگانش
و سفیران میان او و خلقش
گشوده نمیشود.
آنان
وجهِ خدایند؛
آنجا که رو میکنی،
اگر رو به حق کرده باشی،
به این چهره رسیدهای.
و آخرینِ این چهره،
در پایانِ مهلتِ تاریخ،
میآید…
میآید
نه با انتقامِ کور،
بلکه با عدلِ کامل؛
زمین را
چنان پر از داد میکند
که پیشتر
پر از ستم و جور شده بود.
و از نشانههای او
همین است که اکنون میبینیم:
غیبت…
و کتمان
در روزگاری که
طغیان، فراگیر شده است.
اگر این امر
تنها برای یک زمانِ گذشته بود،
قرآن
از نزول سخن میگفت؛
اما گفت:
فرشتگان تنزّل میکنند…
و کارِ حکیمانه
همچنان تفریق میشود.
یعنی حجّت
جاری است؛
یعنی راه
قطع نشده؛
یعنی زمین
بیصاحب نمانده است.
و مبادا
روزی جان بگوید:
ای افسوس
بر آنچه
در «جنبِ خدا» کوتاهی کردم…
این سخن
برای هشدار نیست؛
برای معرّفیِ قرب است.
قربِ کسانی که
بَقیَّهاند؛
ولیِّ امرند؛
وجهِ خدا هستند؛
و نامِ آخرینشان
مهدی است.
بَقیَّتُاللّه؛ یادگار نورانیِ باقیمانده در تاریخ
در نگاه قرآنی، ماندگاری از آنِ قدرت، ثروت یا غلبههای ظاهری نیست.
آنچه حقیقتاً باقی میماند، نور است؛
نوری که خدا آن را حفظ میکند،
در دلها جاری میسازد
و به تاریخ میسپارد.
بَقیَّتُاللّه صرفاً «باقیمانده»ای مادی نیست.
بَقیَّتُاللّه،
باقیماندهی محافظتشدهی نور الهی است؛
آن بخش از حقیقت که خدا اراده کرده بماند
وقتی همهچیز در حال زوال است.
در طول تاریخ،
پادشاهیها از میان رفتند،
تمدنها فروپاشیدند،
و نامها محو شدند؛
اما همیشه چیزی باقی ماند—
نه هیاهو،
نه بناها،
بلکه نورِ هدایت.
این است معنای بَقیَّتُاللّه:
تداوم زندهی هدایت الهی
در زمانی که جهان وارد تاریکی میشود.
از نسلِ حفظشدهی نوح،
تا تابوتی که سکینه و یادگارهای مقدس را در خود داشت،
تا کلمهی جاودانهی توحید در کلام ابراهیم،
قرآن پیوسته نشان میدهد
که خدا هرگز انسان را بدون نور رها نکرده است.
او نور را حفظ میکند،
حتی اگر تنها «باقیماندهای» از آن بماند.
در زمانههای پوشیدگی و آزمون،
بَقیَّتُاللّه با ظاهر شناخته نمیشود،
بلکه با دلهای بصیر شناخته میشود.
نوری است که
با درخششهای دروغین رقابت نمیکند،
برای اثبات خود فریاد نمیزند،
بلکه
آرام
میماند.
پس بَقیَّتُاللّه
فقط یک مفهوم تاریخی نیست؛
بلکه حقیقتی زنده است—
یادگاری نورانی که در بستر تاریخ جاری است
و در انتظار دلهایی است
که حقیقت را فراتر از شکل و قدرت میجویند.
آنچه باقی میماند،
چیزی نیست که انسانها حفظ میکنند،
بلکه آن چیزی است
که خدا اراده کرده زنده بماند.
و آن نورِ باقیمانده،
همیشه
کافی است.
علاقمندان آیات زیر را مطالعه کنند.
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ (278)
ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (96)
الْمالُ وَ الْبَنُونَ زينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً (46)
وَ يَزيدُ اللَّهُ الَّذينَ اهْتَدَوْا هُدىً وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ مَرَدًّا (76)
قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ في جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى (71)
إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى (73)
وَ كَذلِكَ نَجْزي مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِآياتِ رَبِّهِ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقى (127)
وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى (131)
ثُمَّ أَغْرَقْنا بَعْدُ الْباقينَ (120)
وَ ما أُوتيتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ زينَتُها وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى أَ فَلا تَعْقِلُونَ (60)
فَما أُوتيتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى لِلَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (36)
وَ ثَمُودَ فَما أَبْقى (51)
وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (27)
فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ (8)
لا تُبْقي وَ لا تَذَرُ (28)
وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى (17)
