دکتر محمد شعبانی راد

امیرالمؤمنین؛ فراهم‌کنندۀ علم برای زیستنِ امن! وَ نَمِيرُ أَهْلَنا!

Amīr al-Muʾminīn: The One Who Provides Knowledge for Living in Safety
“Wa Namīru Ahlanā” — And We Provide for Our People


Ali ibn Abi Talib is called Amīr al-Muʾminīn not as an honorific of power, but as a description of a unique function:
the one who provides the nourishment of knowledge that makes faithful life possible.

The Qur’anic expression “wa namīru ahlanā” does not speak merely of supplying food.
It speaks of bringing what is not locally available,
of carrying sustenance from elsewhere
so that life can continue in times of scarcity.

In the inner world of the human being,
the heart is often a barren land.
Left to itself, it cannot produce certainty, wisdom, or secure faith.
It needs mīrah—provision brought from beyond itself.

This is where Amīr al-Muʾminīn becomes indispensable.

He is not simply a teacher who explains information,
but the provider of conditions in which divine knowledge can be received, understood, and lived.
He brings the hidden light of knowledge
from the realm of divine trust
into the everyday struggles of human life.

Security (amn) in the Qur’anic sense
is not the absence of danger,
but the presence of guidance.
A heart lives safely
when it knows where to turn,
how to judge,
and which path leads to God.

Without this provision of knowledge,
faith becomes fragile,
ethics become negotiable,
and religion turns into ritual without direction.

To call Ali Amīr al-Muʾminīn is therefore to confess that
true leadership is not political dominance,
but guardianship over meaning;
not control over people,
but responsibility for their access to truth.

In every age, the light is one,
the source is one,
and the goal is one.
Yet that light reaches seekers only through a rightful bearer,
through a divinely designated channel
that ensures knowledge is not distorted, diluted, or weaponized.

“Wa namīru ahlanā” thus becomes a spiritual principle:
God does not leave His servants without provision.
He sends them guidance in a form they can receive—
through a trusted guardian of knowledge.

And this is why Amīr al-Muʾminīn is not merely remembered,
but needed:
as the one who makes safe living possible
by delivering the knowledge
without which no life is truly secure.

The Light provides science to our hearts!

«میر» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«فلان‏ يَمِيرُ أهله: إذا حمل إليهم أقواتهم من غير بلدهم»
مفهوم: «فراهم‌کنندۀ امکانات لازم برای تولید عمل صالح»
+ احادیث باب 54 از بحار 37 در مورد «امیر المومنین»

سُمِّيَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لِأَنَّهُ‏ يَمِيرُهُمُ‏ الْعِلْمَ!

امیر المومنین یعنی فراهم‌کنندۀ علم برای قلوب سلیم!
«إِنَّهُ أَمِيرٌ فِي الْأَرْضِ أَمِيرٌ فِي السَّمَاءِ»

نور شرایط تولید عمل صالح را فراهم میکند! وَ نَميرُ أَهْلَنا!
« حركة في جلب الطعام الى بلده أو أهله … من غير بلدهم »
فراهم کردن شرایط عمل به نور ولایت!
فهم قبض و بسط قلبی!
مارَ الدواءَ : دارو را ذوب و حل كرد.
أَمَارَ الدّواءَ : دارو را ذوب كرد.
انگاری میخواد یه معجون شفابخش برای بیمارش فراهم کنه !
جناب طریحی اشاره زیبا و ظریفی نموده:
فلان‏ يَمِيرُ أهله: إذا حمل إليهم أقواتهم من غير بلدهم
«من غير بلدهم» + «بواد غیر ذی زرع»:
قلب، وادی غیر ذی زرع است و نور باید به درون قلب وارد شود.
و البته با توجه به پوشه زیبای بئر ، باید سر راه این نور به قلب، یک عدسی بنام معالم ربانی، این نور را در کانون شبکیه چشم اهل یقین و بصیرت ، زوم نماید ! لذا یادآوری معالم ربانی در دل شرایط عامل بینایی و بصیرت قلب است. انگاری واژه زیبای «میر» داره اینو به ما میگه که این نورانیت و آرامش درون قلب اهل یقین بخاطر زوج زیبای اوست یعنی بهره‌مندی از معالم ربانی! یعنی پیوند عبد و ربّ صورت گرفته است.
+ «خیر ما القی فی القلب الیقین»
در داستان یوسف ع نیز قحطی در کنعان بود و برادران یوسف ع برای قوت خانواده خویش به سرزمین مصر رفتند و این اشاره به همین عبارت «من غیر بلدهم» می‌باشد.
چرا به آموختن میگیم یاد گرفتن ؟!
چون میشه این آموخته ها رو در دل شرایط به یاد آورد !
آموزگار این آموخته ها که همان علم ولایت آل محمد ع است ، این معالم ربانی را در سر بزنگاه به یاد ما می آورد، لذا عبارت زیبا و پر کاربرد «یاد معالم ربانی» اشاره به همین یاد آوری آموزه های دینی است که از صاحبان نور فرا گرفته‌ایم.
یه مثال زیبا !!!
برای خرید میری هایپرمی قسمت ترشیجات ، فروشنده از هر گزینه ای که بخوای یک مقداری نمونه رایگان میده بچشی و تست کنی ببینی خوشت میاد بخری و میگی مثلا از این نمونه لطفا یک کیلو بدید !
انگاری برای اینکه با اهل یقین و بویژه اهل شک اتمام نعمت و حجت بشه و جای هیچ عذر و بهانه ای نباشه ، آل محمد ع از علومشون به قدر تست کردن به هرکسی می چشونن تا طعم شیرین آرامش به سبک آل محمد ع را مزه کنن و اونوقت مختارند بخرند یا نخرند ! اینجاست که نقش حاملان نور و کربلا و این ماموریت خطرناک ، خوب برای همه ما معلوم میشه که آل محمد ع از صاحبان نور، چی میخوان !!! میخوان که اونها قبول خطر نموده و از نور حرم به تاریکی بیرون حرم بیایند و در عرفات به هر کسی که زبانا یا زبانا و قلبا، دوست‌دار آل محمد ع است، قدری از علوم آل محمد ع را بچشاند تا همشون، طعم نور آرامش را درک نمایند. آیات « و هم یعلمون – و هم مستطیعون » اشاره به همین دارد که اونیکه کافر میشه ، چشمش به تاثیر نور معالم ربانی در قلبش می افته ولی از شدت حسادت، زیر بار اون نمیره و اینجوری با او اتمام حجت میشه !!!
+ حدیث جیش یزید: « يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً » …
« … لَا جَرَمَ أَنَّ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ مِنْ قَلْبِهِ مِنْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَنَّهُ لَا يُرِيدُ إِلَّا صِيَانَةَ دِينِهِ وَ تَعْظِيمَ وَلِيِّهِ لَمْ يَتْرُكْهُ فِي يَدِ هَذَا الْمُتَلَبِّسِ الْكَافِرِ- وَ لَكِنَّهُ يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً يَقِفُ بِهِ عَلَى الصَّوَابِ ثُمَّ يُوَفِّقُهُ اللَّهُ لِلْقَبُولِ مِنْهُ فَيَجْمَعُ اللَّهُ لَهُ بِذَلِكَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ يَجْمَعُ عَلَى مَنْ أَضَلَّهُ لَعْناً فِي الدُّنْيَا وَ عَذَابَ الْآخِرَة … »
[فراهم کردن!]:
این عبارت زیبا معنا و مفهوم واژۀ میرة است که روزمره خیلی بکار می بریم.
شنیدی پدر و مادر به بچشون میگن بابا من همه چیزو برات فراهم کردم حالا بشین درستو بخون!
وقتی همه چیز فراهم میشه دیگه جای هیچ نگرانی نیست که یه جای کار بلنگه!
الْمِيرَةُ: الطّعام‏ يَمْتَارُهُ‏ الإنسان، يقال: مَارَ أهلَهُ‏ يَمِيرُهُمْ‏.
مِيرَةُ غذا و طعامى است كه انسان فراهم ميكند.
مَارَ أَهْلَهُ‏ يَمِيرُهُمْ‏: براى خانواده‏‌اش غذا فراهم كرد.
فراهم : التَجمُّع، المُعدِّ، الجاهِز، مُستعِد، مُهيَّأ
فراهم شدن : أن يَستعد، يَتهيأ، يَجهَز
فراهم كردن : أن يُعِدّ، يُهيِّئ، يُجهِّز
فراهم كردن زمينه‏‌هاى عملى براى اجراى قراردادها:
«تَوْفِيرُ الاَرضِيّاتِ الْعَمَلِيِّةِ لِتَنْفِيذِ الاِتِّفَاقِيّاتِ»
+ «وفر – وفور – موهای پرپشت»
+ مفهوم فراهم کردن
پس آل محمد ع برای اهلش شرایط عمل به نور ولایت را فراهم می نمایند « وَ نَميرُ أَهْلَنا »!
+ قبض و بسط
چجوری ؟ با ایجاد حوادث و آیات و تقدیرات …
و قبلا هم به سبب آشنایی با معالم ربانی ، نور ولایت علمی آل محمد ع به تو آموزش داده شده !
پس از دو چیز گرانبها یعنی آیاتی و رسلی بهره مند شده ای !
فقط میمونه انجام وظیفه در دل شرایط یعنی استعمال معالم ربانی در دل شرایط آیات و تولید نور آرامش عمل صالح ان شاء الله تعالی …
دیدی یکی رو که دوست دارن باهاشون همسفر بشه، بهش پیشنهاد میدن فلانی تو فقط با ما بیا به مسافرت ! ما نظر تو رو هم جلب میکنیم !!! یعنی شرایطی که بهت خوش بگذره رو فراهم می کنیم !
انگاری تو بخواه که به نور ولایت عامل باشی «آیه سیر» ، امکانات و تجهیزات لازم برای انجامش با آل محمد ع ! اونا همه چیزو از قبل برای تو فراهم کرده‌اند، به این دلیل به علی ع می گویند امیر المومنین ع «سُمِّيَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لِأَنَّهُ‏ يَمِيرُهُمُ‏ الْعِلْمَ».
آیۀ «و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهرة سیرو فیها لیالی و ایاما آمنین»، اشاره به همین فراهم نمودن شرطِ سیرِ امن- تا رسیدن قلب به نور علم و حکمت قرای مبارکه، یعنی آل محمد ع- دارد، یعنی آشنایی با صاحبان نور برای اخذ علوم آل محمد ع است.
+ «مصلحت»

[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۶۳ الى ۶۶]
فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (۶۳)
پس چون به سوى پدر خود بازگشتند، گفتند: «اى پدر، پيمانه از ما منع شد. برادرمان را با ما بفرست تا پيمانه بگيريم، و ما نگهبان او خواهيم بود.»
قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاَّ كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (۶۴)
[يعقوب‏] گفت: «آيا همان گونه كه شما را پيش از اين بر برادرش امين گردانيدم، بر او امين سازم؟ پس خدا بهترين نگهبان است، و اوست مهربانترين مهربانان.»
وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَ نَمِيرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ (۶۵)
و هنگامى كه بارهاى خود را گشودند، دريافتند كه سرمايه‏‌شان بدانها بازگردانيده شده است. گفتند: «اى پدر، [ديگر] چه مى‏‌خواهيم؟ اين سرمايه ماست كه به ما بازگردانيده شده است. قوت خانواده خود را فراهم، و برادرمان را نگهبانى مى‏‌كنيم، و [با بردن او] يك بار شتر مى‌‏افزاييم، و اين [پيمانه اضافى نزد عزيز] پيمانه‏‌اى ناچيز است.»
قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاَّ أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ (۶۶)
گفت: «هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا با من با نام خدا پيمان استوارى ببنديد كه حتماً او را نزد من باز آوريد، مگر آنكه گرفتار [حادثه‏‌اى‏] شويد.» پس چون پيمان خود را با او استوار كردند [يعقوب‏] گفت: «خدا بر آنچه مى‌‏گوييم وكيل است.»

امام کاظم علیه السلام:
عَنْ أَحْمَدَ‌بْنِ‌عُمَرَ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَاالْحَسَنِ (علیه السلام)
لِمَ سُمِّیَ أَمِیرَ‌الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)
قَالَ
لِأَنَّهُ یَمِیرُهُمْ الْعِلْمَ
أَمَا سَمِعْتَ فِی کِتَابِ اللَّهِ وَ نَمِیرُ أَهْلَنا.

احمدبن‌عمر گوید:
از امام کاظم (علیه السلام) پرسیدم:
«فدایتان شوم! چرا امیرمؤمنان (علیه السلام)، امیرمؤمنان نامیده شد»؟
فرمود:
«چون آذوقه‌ای که امام (علیه السلام) به آنان می‌دهد، دانش است؛
مگر این سخن خداوند نَمِیرُ أَهْلَنَا را نشنیده‌ای»؟!

واژۀ «میر»

«میر» = فراهم‌کردن شرایط لازم برای زیستنِ نورانی و تولید عمل صالح

نه خودِ عمل،
نه نتیجه،
بلکه آماده‌سازی بستر:
بسترِ علم
بسترِ امنیت
بسترِ یادآوری
بسترِ تصمیم درست در بزنگاه
«نور، چهرۀ پنهان علم است.»
و «میر» نامِ همین چهره‌ی پنهانِ فعال در دلِ شرایط است.


تعریف لغوی (دقیق و کاربردی)
مَارَ أَهْلَهُ يَمِيرُهُمْ
یعنی:
قوت و آذوقه‌ای را از جایی دیگر، برای خانواده فراهم کرد
نه از محل عادی،
نه از زمینِ آماده،
بلکه «مِنْ غَيْرِ بَلَدِهِم».

این همان نکته‌ی طلایی است که قرآن به آن اشاره شده:
قلب = «وادی غیر ذی زرع»
نور باید وارد شود
و این ورود، بدون «میر» ممکن نیست


«میر» و لقب امیرالمؤمنین

سُمِّيَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لِأَنَّهُ يَمِيرُهُمُ الْعِلْمَ

یعنی:
امیرالمؤمنین کسی نیست که فقط «حکم» بدهد،
بلکه کسی است که:
علمِ لازم برای خوب زیستن را
در زمان مناسب
به اندازۀ قابلِ هضم
در دلِ شرایط واقعی
به قلوب می‌رساند.


معراج روزمره (کاربرد حدیث معراج)

این حدیث به ما می‌گوید:
هر ورکلایف،
اگر قرار است سالم طی شود،
نیاز به یک معراج علمی کوچک دارد.

یعنی:
رویتِ فرشتۀ مهربان در ملکوت قلب
اخذِ علم
و بعد، حرکتِ امن

اینجا «میر» یعنی:
فراهم‌کردن امکان این معراج.


مثال «تست رایگان»

این مثال عالی است: 👌
آل‌محمد ع،
علم را تحمیل نمی‌کنند؛
می‌چشانند.

نه به اندازۀ سیرشدن،
بلکه به اندازۀ فهمیدنِ طعم.

و این همان اتمام حجت است:
«وَ هُمْ يَعْلَمُونَ وَ هُمْ يَسْتَطِيعُونَ»


«یاد گرفتن» چرا یاد است؟

این مطلب بسیار ظریف است:
به آموختن می‌گویند «یاد گرفتن»
چون قرار است
در دلِ شرایط
به یاد آورده شود.

و این یادآوری:
کارِ معلم ربانی در ملکوت قلب است
نقشِ آنلاینِ فرشتۀ مهربان است
نه حافظه‌ی آفلاینِ صرف


قبض و بسط

آل‌محمد ع
شرایط را فراهم می‌کنند؛
با:
آیات
حوادث
تقدیرات

و تو:
قبلاً علم را گرفته‌ای
قبلاً معلم را شناخته‌ای

اکنون نوبت استعمال علم در دل شرایط است.


عنوان مقاله:

میر؛ نور چگونه شرایط عمل صالح را فراهم می‌کند؟
میر؛ آذوقۀ علم برای قلوب سلیم
امیرالمؤمنین؛ فراهم‌کنندۀ علم برای زیستنِ امن
نورِ آماده‌ساز؛ وَ نَمِيرُ أَهْلَنا
امیرالمؤمنین؛ فراهم‌کنندۀ علم برای زیستنِ امن! وَ نَمِيرُ أَهْلَنا!

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛
آن‌که پیش از تکلیف، امکان را فراهم می‌کند

امیرالمؤمنین،
فقط یک عنوان تاریخی نیست؛
یک قانون زنده در نظام نورانی هستی است.

او امیر است،
نه چون فرمان می‌دهد،
بلکه چون می‌رساند.

می‌رساند
آن‌چه را که بدون آن
هیچ ایمانى دوام نمی‌آورد:
علمِ به‌موقع.

امیرالمؤمنین یعنی
کسی که پیش از آن‌که از تو «عمل» بخواهد،
شرایط عمل را فراهم کرده است.
پیش از آن‌که از تو «درست‌رفتن» بخواهد،
راه را امن کرده است.
پیش از آن‌که بگوید «برو»،
آذوقه‌ی سفر را داده است.

او امیر شد
چون «يَمِيرُهُمُ الْعِلْمَ»؛
چون در دل قحطی‌ها،
در وادی‌های غیر ذی زرع قلب‌ها،
از جایی دیگر
برای جان‌ها قوت آورد.

قلب ما
خودش چیزی نمی‌رویاند؛
اگر نوری نیاید،
اگر علمی نرسد،
اگر یادآوری نشود،
این وادی، همان وادی غیر ذی زرع می‌ماند.

و اینجاست که
چهره‌ی پنهان علم آشکار می‌شود؛
فرشته‌ی مهربان،
به چهره‌ی امیر دلها
در ملکوت قلب ظاهر می‌شود
و آرام، بی‌هیاهو،
می‌گوید:
«نگران نباش…
شرایطش فراهم است.»

امیرالمؤمنین یعنی
در سخت‌ترین بزنگاه‌ها،
یادت می‌آید چه باید بکنی.
نه از حافظه،
بلکه از ولایت.

یعنی
علمی که قبلاً گرفته‌ای،
در لحظه‌ی لازم
به یادت آورده می‌شود.
این همان «میر» است؛
همان آذوقه‌ی پنهانی
که راه را ادامه‌دادنی می‌کند.

اگر امروز
توانستی درست انتخاب کنی،
اگر در دل فشارها
دل آرام ماند،
اگر عمل صالح
از تو سر زد
بی‌آنکه فروبریزی…

بدان
کسی پیش‌تر از تو
فراهم کرده بود.
کسی امیر بود
تا تو مؤمن بمانی.

و حالا
با این فهم،
می‌شود آرام رفت
سراغ آیات و احادیث؛
چون می‌دانیم
امیر،
پیش از ما رسیده است.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏:
لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى السَّمَاءِ ثُمَّ إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى أُوقِفْتُ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ فَقُلْتُ لَبَّيْكَ رَبِّي وَ سَعْدَيْكَ
قَالَ قَدْ بَلَوْتَ خَلْقِي فَأَيَّهُمْ وَجَدْتَ أَطْوَعَ لَكَ
قَالَ قُلْتُ رَبِّ عَلِيّاً
قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ فَهَلِ اتَّخَذْتَ لِنَفْسِكَ خَلِيفَةً يُؤَدِّي عَنْكَ وَ يُعَلِّمُ عِبَادِي مِنْ كِتَابِي مَا لَا يَعْلَمُونَ
قَالَ قُلْتُ اخْتَرْ لِي فَإِنَّ خِيَرَتَكَ خَيْرٌ لِي
قَالَ قَدِ اخْتَرْتُ لَكَ عَلِيّاً فَاتَّخِذْهُ لِنَفْسِكَ خَلِيفَةً وَ وَصِيّاً وَ نَحَلْتُهُ‏ عِلْمِي وَ حِلْمِي وَ هُوَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً لَمْ يَنَلْهَا أَحَدٌ قَبْلَهُ وَ لَا أَحَدٌ بَعْدَهُ يَا مُحَمَّدُ عَلِيٌّ رَايَةُ الْهُدَى وَ إِمَامُ مَنْ أَطَاعَنِي وَ نُورُ أَوْلِيَائِي وَ هُوَ الْكَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُهَا الْمُتَّقِينَ مَنْ أَحَبَّهُ فَقَدْ أَحَبَّنِي وَ مَنْ أَبْغَضَهُ فَقَدْ أَبْغَضَنِي فَبَشِّرْهُ بِذَلِكَ يَا مُحَمَّدُ فَقَالَ النَّبِيُّ ص رَبِّ فَقَدْ بَشَّرْتُهُ
فَقَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ فِي قَبْضَتِهِ إِنْ يُعَذِّبْنِي فَبِذُنُوبِي لَمْ يَظْلِمْنِي شَيْئاً وَ إنْ يُتِمَّ لِي مَا وَعَدَنِي فَاللَّهُ أَوْلَى بِي فَقَالَ اللَّهُمَّ اجْلُ قَلْبَهُ وَ اجْعَلْ رَبِيعَهُ الْإِيمَانَ بِكَ
قَالَ قَدْ فَعَلْتُ ذَلِكَ بِهِ يَا مُحَمَّدُ غَيْرَ أَنِّي مُخْتَصُّهُ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ‏ الْبَلَاءِ لَمْ أَخْتَصَّ بِهِ أَحَداً مِنْ أَوْلِيَائِي
قَالَ قُلْتُ رَبِّ أَخِي وَ صَاحِبِي
قَالَ إِنَّهُ قَدْ سَبَقَ فِي عِلْمِي
أَنَّهُ مُبْتَلًى وَ مُبْتَلًى بِهِ
وَ لَوْ لَا عَلِيٌّ لَمْ يُعْرَفْ وَلَاءُ أَوْلِيَائِي‏ وَ لَا أَوْلِيَاءُ رُسُلِي.

دلنوشته

و آن‌گاه که حدیثِ معراج را می‌شنوی،
می‌فهمی چرا گفتیم
امیرالمؤمنین یعنی فراهم‌کنندۀ شرایط ایمان؛
نه فقط معرّفِ ایمان.

در آن بلندای سدرة‌المنتهی،
وقتی سؤال از «اطوع» شد،
جواب، یک اسم بود؛
نه یک شعار،
نه یک جمع،
نه یک ادعا.

و خدا پرسید:
آیا برای خودت
کسی را برگزیده‌ای
که بیاموزد آن‌چه را بندگان نمی‌دانند؟

اینجاست که معنای «میر» کامل می‌شود؛
خلافت،
وصایت،
و امارت
همه یک معنا پیدا می‌کنند:
رساندنِ علمِ لازم برای زیستن.

خدا فرمود:
من علم و حلمم را به او بخشیدم.
یعنی
او فقط حامل فرمان نیست؛
او حامل امکان است.

امیرالمؤمنین یعنی
پرچم هدایت،
نور اولیا،
و آن «کلمه‌ای» که
به دل‌های متقیان الزام شده است؛
نه به زبانشان.

و عجیب اینجاست:
پس از آن‌همه انتخاب و عطا،
نوبتِ بلا می‌رسد.

چرا؟
چون اگر قرار است
ولایت شناخته شود،
باید در دلِ سختی شناخته شود.

«مُبْتَلًى وَ مُبْتَلًى بِهِ»
یعنی
هم خودش در ابتلاست
و هم دیگران
با او سنجیده می‌شوند.

اگر علی نبود،
ولایت شناخته نمی‌شد؛
نه ولایت اولیا،
نه اولیای رسل.

و این همان نقطه‌ای است
که دلنوشته‌ی «میر»
به جان می‌نشیند:

امیرالمؤمنین
قبل از آن‌که راه را نشان دهد،
آذوقه‌ی عبور از بلا را داده است.
قبل از آن‌که از ایمان بگوید،
ظرفیت ایمان را فراهم کرده است.

پس اگر امروز
در دل بلا
یاد نور افتادی،
اگر علم،
در لحظه‌ی لازم
به کمکت آمد،
اگر توانستی بایستی
و نشکنی…

بدان
این هم از همان «میر» است.
آذوقه‌ای که
در معراجی پنهان
برای تو ذخیره شده بود.

و حالا،
با این فهمِ عمیق‌تر،
می‌شود دوباره
آیات و احادیث را خواند؛
نه برای دانستنِ بیشتر،
بلکه برای
دیدنِ آن‌چه قبلاً برایمان فراهم شده است.

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ هُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ يَقُولُ وَ قَدْ بَلَغَهُ عَنْ أُنَاسٍ مِنْ قُرَيْشٍ إِنْكَارُ تَسْمِيَتِهِ لِعَلِيٍّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ
فَقَالَ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَنِي إِلَيْكُمْ رَسُولًا وَ أَمَرَنِي أَنْ أَسْتَخْلِفَ عَلَيْكُمْ عَلِيّاً أَمِيراً
أَلَا فَمَنْ كُنْتُ نَبِيَّهُ فَإِنَّ عَلِيّاً أَمِيرُهُ تَأْمِيرٌ أَمَّرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْكُمْ وَ أَمَرَنِي أَنْ أُعْلِمَكُمْ ذَلِكَ لِتَسْمَعُوا لَهُ وَ تُطِيعُوا إِذَا أَمَرَكُمْ بِأَمْرٍ تَأْتَمِرُونَ وَ إِذَا نَهَاكُمْ عَنْ أَمْرٍ تَنْتَهُونَ أَلَا فَلَا يَأْتَمِرَنَّ أَحَدٌ مِنْكُمْ عَلَى عَلِيٍّ ع فِي حَيَاتِي وَ لَا بَعْدَ وَفَاتِي فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَمَّرَهُ عَلَيْكُمْ وَ سَمَّاهُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَمْ يُسَمِّ أَحَداً مِنْ قَبْلِهِ بِهَذَا الِاسْمِ وَ قَدْ أَبْلَغْتُكُمْ مَا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكُمْ فِي عَلِيٍّ فَمَنْ أَطَاعَنِي فِيهِ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَانِي فِيهِ فَقَدْ عَصَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا حُجَّةَ لَهُ عِنْدَ اللَّهِ وَ كَانَ مَصِيرُهُ إِلَى النَّارِ وَ إِلَى مَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ‏ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِيها.

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ نامِ الهیِ فراهم‌سازی ایمان

و این‌بار، صحنه نه معراج است
و نه خلوتِ سدرة؛
این‌بار منبر است،
میان مردم،
در دلِ جامعه.

و اعتراض هست…
نه به شخصِ علی،
بلکه به نام او.
به همین یک کلمه:
«امیرالمؤمنین».

انگار مشکل،
همیشه از همین‌جا شروع می‌شود؛
وقتی معنا سنگین‌تر از توانِ دل‌هاست.

پیامبر می‌ایستد
و پرده را کنار می‌زند:
این نام،
نام‌گذاریِ من نیست؛
تأمیرِ خداست.

نه یک احترام تشریفاتی،
نه یک عنوان سیاسی،
بلکه یک ساختار الهی برای هدایت.

و اینجاست که دلنوشته‌ی «میر»
و این حدیث،
دقیقاً به هم می‌رسند:

خدا،
کسی را امیر می‌کند
که بتواند
برای ایمانِ مردم
امکان بسازد.

پس اطاعت،
اطاعتِ از یک فرد نیست؛
اطاعت از نظام نورانی هستی است.

وقتی گفت:
«اگر من پیامبرِ کسی هستم،
علی امیرِ اوست»

یعنی:
اگر از من وحی گرفتی،
از او راهِ زندگی با وحی را بگیر.

و باز همان خطّ روشن:
امر → امتثال
نهی → انتهاء

چرا؟
چون امیر،
چیزی را امر می‌کند
که شرایطش از قبل فراهم شده
و از چیزی نهی می‌کند
که راهِ نجات از آن را
پیش‌تر نشان داده است.

و اینجاست که
هیچ عذری باقی نمی‌ماند.

نه ندانستم،
نه نشد،
نه نشد فهمید…

چون «میر» انجام شده بود.
چون علم رسیده بود.
چون یادآوری فراهم شده بود.

و حالا می‌فهمی
چرا انکارِ این نام
این‌قدر سنگین است؛
چون انکارِ
فراهم‌کنندۀ ایمان است.

و باز می‌رسی به همان حقیقت آرام و دقیق:

امیرالمؤمنین علی
امیر شد
نه برای آن‌که بر مردم مسلط باشد،
بلکه برای آن‌که
مردم
در دل سخت‌ترین شرایط
بی‌نور نمانند.

پس اگر امروز
در ورکلایفِ خودت
با یک «باید» روبه‌رو شدی،
با یک «نه» سخت،
یا با یک انتخاب مرزی…

اول برگرد
و ببین:
آیا «میر» رسیده است؟

اگر رسیده،
دیگر اطاعت،
بار نیست؛
امتداد نور است.

و با این فهم،
دل آرام می‌گیرد
و آماده می‌شود
برای شنیدنِ آیات؛
چون می‌داند
امر،
بی‌فراهم‌سازی
در قاموس خدا
معنا ندارد.

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ:
كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي صَحْنِ الدَّارِ فَإِذَا رَأْسُهُ فِي حَجْرِ دِحْيَةَ بْنِ خَلِيفَةَ الْكَلْبِيِ‏
فَدَخَلَ عَلِيٌّ ع فَقَالَ كَيْفَ أَصْبَحَ رَسُولُ اللَّهِ
فَقَالَ بِخَيْرٍ
قَالَ لَهُ دِحْيَةُ إِنِّي لَأُحِبُّكَ وَ إِنَّ لَكَ مِدْحَةً أَزُفُّهَا إِلَيْكَ‏ أَنْتَ‏ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ أَنْتَ سَيِّدُ وُلْدِ آدَمَ مَا خَلَا النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ لِوَاءُ الْحَمْدِ بِيَدِكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تَزِفُّ أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ مَعَ مُحَمَّدٍ ص وَ حِزْبِهِ إِلَى الْجِنَانِ زَفّاً زَفّاً قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَوَلَّاكَ وَ خَسِرَ مَنْ تَخَلَّاكَ مُحِبُّو مُحَمَّدٍ مُحِبُّوكَ وَ مُبْغِضُو مُحَمَّدٍ مُبْغِضُوكَ لَنْ تَنَالَهُمْ شَفَاعَةُ مُحَمَّدٍ ادْنُ مِنِّي يَا صَفْوَةَ اللَّهِ فَأَخَذَ رَأْسَ النَّبِيِّ ص فَوَضَعَهُ فِي حَجْرِهِ فَقَالَ‏ مَا هَذِهِ الْهَمْهَمَةُ فَأَخْبَرَهُ الْحَدِيثَ قَالَ لَمْ يَكُنْ دِحْيَةَ الْكَلْبِيَّ كَانَ جَبْرَئِيلَ سَمَّاكَ بِاسْمٍ سَمَّاكَ اللَّهُ بِهِ
وَ هُوَ الَّذِي أَلْقَى مَحَبَّتَكَ فِي صُدُورِ الْمُؤْمِنِينَ وَ رَهْبَتَكَ فِي صُدُورِ الْكَافِرِينَ‏.

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ نامی که خدا محبتش را در دل‌ها گذاشت

و این‌بار،
نه منبر است
و نه معراج؛
خانه است.
سکوتِ صحنِ دار،
و سری که بر دامان آرامش نهاده شده است.

پیامبر در آسودگی است،
و علی وارد می‌شود؛
همان پرسش ساده،
همان ادب همیشگی:
«حالِ رسول خدا چگونه است؟»

و پاسخ می‌آید:
«به خیر…»

اما ناگهان،
کلامی شنیده می‌شود
که از جنس زمین نیست؛
مدحی که بوی دنیا نمی‌دهد،
و ستایشی که شبیه تعارف‌های انسانی نیست.

«تو امیرالمؤمنینی…
تو قائد غرّ محجّلینی…»

و علی،
بی‌هیچ توقفی،
بی‌هیچ مکثی،
سرِ پیامبر را
از دامان او برمی‌دارد
و بر دامان خود می‌نشاند.

انگار می‌داند
این صدا،
صدای یک انسان عادی نیست.

و وقتی پیامبر می‌پرسد:
این همهمه چه بود؟

پرده کنار می‌رود:
این دحیه نبود…
جبرئیل بود.

جبرئیلی که
نه فقط نام را آورد،
بلکه اثرِ نام را.

خداوند،
نام «امیرالمؤمنین» را
فقط بر زبان‌ها ننهاد؛
بلکه
محبتش را در سینه‌ی مؤمنان انداخت
و هیبتش را در دلِ کافران.

و این دقیقاً
ادامه‌ی همان «میر» است…

امیرالمؤمنین یعنی
کسی که
پیش از آن‌که دوستش بداری،
امکانِ دوست‌داشتن
در قلبت گذاشته شده است.

نه با تبلیغ،
نه با اجبار،
بلکه با
یک کارِ ملکوتیِ پنهان.

محبت،
وقتی از آسمان بیاید،
دیگر سلیقه نیست؛
رزق است.

و رهبت،
وقتی از نور برخیزد،
دیگر ترس نیست؛
تشخیص است.

اینجا می‌فهمی
چرا امارتِ علی
با دل‌ها کار دارد
نه با شمشیرها.

و چرا
ولایتش
پیش از آن‌که انتخاب شود،
فراهم شده است.

امیرالمؤمنین علی
امیر شد
چون خدا
هم محبتش را رساند
و هم اثرش را.

پس اگر امروز
بی‌دلیلِ ظاهری
دلت با او آرام می‌شود،
اگر نامش
گره‌ای را درونت شل می‌کند،
اگر یادش
تو را از یک لغزش بازمی‌دارد…

این،
تصادف نیست.

این،
ادامه‌ی همان «میر» است؛
آذوقه‌ای که
نه برای شکم،
بلکه برای قلب
از آسمان فرستاده شده است.

و با این فهم،
دیگر تعجبی ندارد
که ایمان،
بی‌صدا،
در دل جا خوش می‌کند؛
چون امیر،
قبل از ما
رسیده است.

عَنْ أَنَسٍ قَالَ:
كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي بَيْتِ أُمِّ حَبِيبَةَ بِنْتِ أَبِي سُفْيَانَ فَقَالَ يَا أُمَّ حَبِيبَةَ اعْتَزِلِينَا فَإِنَّا عَلَى حَاجَةٍ ثُمَّ دَعَا بِوَضُوءٍ فَأَحْسَنَ الْوُضُوءَ ثُمَّ قَالَ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ يَدْخُلُ مِنْ هَذَا الْبَابِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدُ الْعَرَبِ وَ خَيْرُ الْوَصِيِّينَ وَ أَوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ فَقَالَ أَنَسٌ فَجَعَلْتُ أَقُولُ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ قَالَ فَدَخَلَ عَلِيٌّ وَ جَاءَ يَمْشِي حَتَّى جَلَسَ إِلَى جَنْبِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَجَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَمْسَحُ وَجْهَهُ بِيَدِهِ ثُمَّ مَسَحَ بِهَا وَجْهَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي‏ طَالِبٍ ع فَقَالَ عَلِيٌّ ع وَ مَا ذَاكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ إِنَّكَ تُبَلِّغُ رِسَالَتِي مِنْ بَعْدِي وَ تُؤَدِّي عَنِّي وَ تُسْمِعُ‏ النَّاسَ صَوْتِي وَ تُعَلِّمُ النَّاسَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ مَا لَا يَعْلَمُونَ‏.

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ آن‌که صدای پیامبر را ادامه می‌دهد
امیرالمؤمنین؛ آن‌که پیامبر، علم را به او سپرد
امیرالمؤمنین؛ صدایی که خاموش نشد و علمی که باید رسانده شود

و این‌بار،
باز خانه است؛
نه میدان،
نه مسجد،
نه منبر.

خانه‌ای که در آن
قرار است چیزی
فراهم شود.

پیامبر،
دیگران را کنار می‌فرستد؛
نه برای پنهان‌کاری،
بلکه برای تمرکزِ تقدیر.

وضو می‌گیرد؛
وضویی آرام،
دقیق،
انگار می‌خواهد
راهِ نزولِ معنا را
پاک کند.

و بعد،
پیش از آن‌که کسی وارد شود،
نام را می‌گوید؛
نه به عنوان پیش‌بینی،
بلکه به عنوان اعلانِ فراهم‌سازی:

«اولین کسی که از این در وارد می‌شود…»

نه فقط یک نفر،
بلکه مجموعه‌ای از معناهاست:
امیرالمؤمنین
سید عرب
خیر الوصیین
اولی الناس بالناس

و باز همان شگفتی همیشگی:
دل‌ها،
هنوز جلوتر از فهم،
آرزو می‌کنند.

أَنَس دعا می‌کند
کاش از انصار باشد…
اما تقدیر،
راه خودش را می‌آید.

و علی وارد می‌شود.

بی‌هیچ اعلامی،
بی‌هیچ نشانه‌ای جز
قرار قبلی آسمان.

پیامبر،
دست بر چهره‌ی خود می‌کشد،
و بعد
همان دست را
بر چهره‌ی علی.

انگار می‌خواهد بگوید:
آن‌چه از من دیدید،
قرار است
از این پس
از او بشنوید.

و وقتی علی می‌پرسد:
این برای چیست؟

پاسخ،
دقیقاً همان «میر» است
در اوجِ وضوح:

تو
رسانندۀ پیام منی.
تو
جبران‌کنندۀ نبودنِ منی.
تو
صدای منی.
و تو
آن‌چه مردم نمی‌دانند
به آنان می‌آموزی.

اینجاست که می‌فهمی
امیرالمؤمنین یعنی چه؛
یعنی
پیامبری که رفته،
ولی امکانِ هدایت را
جا گذاشته است.

یعنی
علم،
بی‌صدا،
از دستی به دستی دیگر
سپرده شده
تا در دلِ شرایط
قطع نشود.

امیرالمؤمنین علی
نه فقط جانشینِ یک شخص،
بلکه
ادامۀ یک صداست.

و اگر امروز
در زمانِ نبودن‌ها،
هنوز
کسی هست
که علم را می‌رساند،
یاد را زنده می‌کند،
و راه را قابلِ رفتن نگه می‌دارد…

این،
نتیجۀ همان لحظه‌ی آرامِ خانه است؛
جایی که
پیش از رفتنِ پیامبر،
شرایط ماندنِ هدایت فراهم شد.

و این است
معنای امارت:
نه حکومت بر مردم،
بلکه
ادامۀ رحمت در غیابِ پیامبر.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏
فِي قَوْلِهِ‏
فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ قِيلَ هذَا الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ‏
قَالَ لَمَّا رَأَى فُلَانٌ وَ فُلَانٌ مَنْزِلَةَ عَلِيٍّ ع يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِذَا دَفَعَ اللَّهُ تَعَالَى لِوَاءَ الْحَمْدِ إِلَى مُحَمَّدٍ ص يَجِيئُهُ‏ كُلُّ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ وَ كُلُّ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ فَدَفَعَهُ إِلَى عَلِيٍ‏ سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ قِيلَ هذَا الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ‏ أَيْ بِاسْمِهِ تُسَمُّونَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ‏.

امیرالمؤمنین؛ نامی که حسادت‌ها را در قیامت رسوا می‌کند
امیرالمؤمنین؛ وقتی چهره‌ها سیاه می‌شود
امیرالمؤمنین؛ نامی که طاقت شنیدنش را نداشتند
امیرالمؤمنین؛ از انکارِ دنیا تا افشای قیامت
امیرالمؤمنین؛ لواءِ حمد و پایانِ جدال‌ها
امیرالمؤمنین؛ حقیقتی که پنهان نماند
امیرالمؤمنین؛ نامی که با جایگاه آمد
امیرالمؤمنین؛ این همان است که درباره‌اش جدل می‌کردید
امیرالمؤمنین؛ وقتی حقیقت، دیده می‌شود

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ نامی که طاقت شنیدنش را نداشتند

و این‌بار،
صحنه نه خانه است
و نه منبر؛
قیامت است.

جایی که
همه‌چیز
دیگر پنهان نمی‌ماند.

حسادت‌هایی که در دنیا
با لبخند پنهان می‌شد،
اعتراض‌هایی که
با توجیه پوشانده می‌شد،
و انکارهایی که
با «سکوتِ مصلحتی» رد می‌شد…
اینجا
خودشان را لو می‌دهند.

وقتی
منزلتِ علی آشکار می‌شود،
نه با سخن،
نه با استدلال،
بلکه با واقعیتِ جایگاه.

لواءِ حمد
از دست پیامبر
به دست علی سپرده می‌شود؛
و این لحظه،
لحظه‌ی فرو ریختنِ همه‌ی انکارهاست.

اینجاست که
چهره‌ها تیره می‌شود؛
نه چون ظلمی شده،
بلکه چون
آن‌چه سال‌ها نمی‌خواستند ببینند،
بالاخره دیده شد.

و به آنان گفته می‌شود:
«این همان است
که درباره‌اش جدل می‌کردید…
همان نامی
که طاقت شنیدنش را نداشتید.»

امیرالمؤمنین.

نامی که در دنیا
سنگین بود،
نه به‌خاطر لفظش،
بلکه به‌خاطر معنایش.

چون این نام،
فقط یک لقب نبود؛
یک افشاگری بود.

افشا می‌کرد که:
چه کسی
علم را رساند،
چه کسی
شرایط ایمان را فراهم کرد،
و چه کسی
بی‌هیاهو
دل‌ها را سیراب نمود.

و اینجاست که
معنای «میر»
در قیامت هم ادامه دارد.

همان‌طور که در دنیا
علم را می‌رسانْد،
در آخرت هم
پرچمِ حمد
به او سپرده می‌شود.

و آنان که در دنیا
چشم دیدنِ این امارت را نداشتند،
اینجا
دیگر راه فراری ندارند.

نه انکار،
نه تأویل،
نه بهانه.

چون نام،
این‌بار
با واقعیتِ جایگاه آمده است.

امیرالمؤمنین علی
امیر بود
چون خدا
او را امیر کرد؛
و حسادت،
هرگز
نتوانست این «فراهم‌سازی» را
از کار بیندازد.

پس اگر امروز
کسی از این نام
می‌رنجد،
یا از شنیدنش
سنگین می‌شود،
بداند
این تازه آغازِ همان چهره‌تیره‌شدن‌هاست.

و اگر دلی
با شنیدن این نام
آرام می‌گیرد،
این هم
ادامه‌ی همان میر است؛
آذوقه‌ای
که تا قیامت
قطع نمی‌شود.

و این‌گونه
دلنوشته‌ی «امیرالمؤمنین»
به نقطه‌ای می‌رسد
که دیگر فقط
داستانِ دنیا نیست؛
حقیقتِ آشکارِ فرداست.

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏
فِي قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‏
يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ‏
فَقَالَ يُنَادَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَيْنَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ
فَلَا يُجِيبُ أَحَدٌ أَحَداً وَ لَا يَقُومُ إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع وَ مَنْ مَعَهُ
وَ سَائِرُ الْأُمَمِ كُلُّهُمْ يُدْعَوْنَ إِلَى النَّارِ.

امیرالمؤمنین؛ آن روز که فقط یک نفر پاسخ می‌دهد
امیرالمؤمنین؛ وقتی ندا بلند می‌شود
امیرالمؤمنین؛ امامی که نامش پاسخ دارد
امیرالمؤمنین؛ روزِ خوانده‌شدن با امام
امیرالمؤمنین؛ پاسخِ یگانه در روزِ ندا
امیرالمؤمنین؛ آن‌که با او خوانده می‌شوند
امیرالمؤمنین؛ وقتی سکوت، شهادت می‌شود
امیرالمؤمنین؛ کجاست امیرالمؤمنین؟
امیرالمؤمنین؛ روزی که نام‌ها جواب نمی‌دهند

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛
آن روز که فقط یک نفر پاسخ می‌دهد 
و سایر نام‌ها جواب نمی‌دهند

و این‌بار،
دیگر هیچ پرده‌ای باقی نمانده است؛
نه پرده‌ی دنیا،
نه پرده‌ی توجیه،
نه پرده‌ی سکوت.

فقط نداست.

روزی که
همه با امامشان خوانده می‌شوند؛
نه با ادعاهایشان،
نه با سابقه‌هایشان،
نه با نیت‌های پنهان‌شده‌شان.

و ناگهان،
ندا بلند می‌شود:

کجاست امیرالمؤمنین؟

نه جمعی پاسخ می‌دهد،
نه گروهی برمی‌خیزد،
نه کسی جرئت می‌کند
نامی را مصادره کند.

سکوت…
سکوتی که خودش
شهادت است.

و تنها یک نفر
برمی‌خیزد؛
نه با شتاب،
نه با نمایش،
بلکه با حقّی که از پیش فراهم شده است.

امیرالمؤمنین علی
و آنان که با اویند.

اینجاست که
معنای امارت
برای همیشه
شفاف می‌شود:

امیرالمؤمنین
عنوانی نبود که
بشود به آن رسید؛
موقعیتی نبود که
بشود تصاحبش کرد؛
نقشی نبود که
کسی بتواند ادایش را دربیاورد.

او امیر بود
چون تنها کسی بود
که ایمان را رسانده بود،
شرایطش را فراهم کرده بود،
و تا قیامت
قطعش نکرده بود.

و دیگران؟
دیگر امت‌ها؟
آنانی که
به جای امامِ نور،
با تمنّاها،
با حسادت‌ها،
با امامانِ ساختگی
هم‌مسیر شدند؟

ندا،
مسیرشان را هم مشخص می‌کند.

نه از سر انتقام،
بلکه از سر واقعیتِ پیوند.

هر که با هر چه بود،
با همان خوانده می‌شود.

و این‌جاست که
دل می‌لرزد…

نه از ترس قیامت،
بلکه از این پرسش ساده و سنگین:

اگر امروز صدا بزنند:
امامِ تو کیست؟

چه کسی
نامت را جواب می‌دهد؟

و چه کسی
کنارت می‌ایستد؟

دلنوشته‌ی «امیرالمؤمنین»
اینجا
به نقطه‌ی آخر نمی‌رسد؛
به نقطه‌ی انتخاب می‌رسد.

انتخابی که
از همین امروز شروع می‌شود؛
از این‌که
آذوقه‌ی ایمانت را
از چه کسی می‌گیری،
با کدام نور راه می‌روی،
و به کدام صدا
دل می‌سپاری.

چون آن روز،
دیگر
فقط صداست…
و پاسخ.

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ع‏
لَوْ عَلِمَ النَّاسُ مَتَى سُمِّيَ عَلِيٌّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا أَنْكَرُوا وَلَايَتَهُ
قُلْتُ رَحِمَكَ اللَّهُ مَتَى سُمِّيَ عَلِيٌّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ
قَالَ كَانَ رَبُّكَ عَزَّ وَ جَلَّ حَيْثُ أَخَذَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ‏ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولِي وَ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ‏.

امیرالمؤمنین؛ نامی که پیش از تاریخ گفته شد
امیرالمؤمنین؛ امارتی به قدمت «أَلَسْتُ»
امیرالمؤمنین؛ یادآوریِ عهدِ فراموش‌شده
امیرالمؤمنین؛ از «بَلی» آغاز شد
امیرالمؤمنین؛ ولایتی پیش از دنیا
امیرالمؤمنین؛ امارتِ فطرت
امیرالمؤمنین؛ نامی که در آغاز، گواه گرفته شد
امیرالمؤمنین؛ امارتی که پیش از تولد فراهم شد
امیرالمؤمنین؛ صدای آشنای «بَلی»

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ نامی که پیش از تاریخ گفته شد
امیرالمؤمنین؛ صدای آشنای «بَلی»

و این‌بار،
نه خانه است،
نه منبر،
نه قیامت؛
آغاز است.

جایی پیش از تاریخ،
پیش از نام‌ها،
پیش از اختلاف‌ها،
پیش از حسادت‌ها.

روزی که هنوز
بدن‌ها نیامده بودند،
اما تعهد آمده بود.

خدا پرسید:
«آیا من پروردگار شما نیستم؟»

و پیش از آن‌که پاسخ‌ها
در زبان‌ها شکل بگیرند،
نقشه‌ی ولایت کامل شد:

محمد، رسول من است؛
و علی،
امیرالمؤمنین.

اینجاست که
تمام انکارها
ریشه‌کن می‌شوند.

چون این نام‌گذاری
نه در سقیفه بود،
نه در منبر،
نه در جدال‌های تاریخ؛
بلکه در عهدِ فطرت بود.

اگر مردم می‌دانستند
امیرالمؤمنین
از کِی امیر شد،
هیچ‌گاه
ولایتش را انکار نمی‌کردند.

چون این ولایت،
حادثه نبود؛
حافظه‌ی فراموش‌شده‌ی جان بود.

و ناگهان
همه‌چیز به هم وصل می‌شود:

«میر» یعنی چه؟
یعنی
پیش از آن‌که به دنیا بیایی،
آذوقه‌ات آماده شده باشد.

یعنی
پیش از آن‌که در تاریکی تصمیم بگیری،
نورت تعیین شده باشد.

امیرالمؤمنین یعنی
کسی که
نه فقط در دنیا،
بلکه در اصلِ آفرینش
شرایط ایمان را فراهم کرده است.

اگر امروز
نامش
بی‌دلیل در دلت آشناست،
اگر ولایتش
برای روحت غریبه نیست،
اگر با شنیدنش
چیزی درونت آرام می‌گیرد…

این،
یادآوری است؛
نه انتخاب تازه.

تو
قبلاً شنیده‌ای.
قبلاً گفته‌ای: «بَلی».

و حالا
تمام این آیات،
این احادیث،
این دلنوشته‌ها
فقط دارند
آن «بَلی» را
به یادت می‌آورند.

امیرالمؤمنین علی
امیر شد
نه وقتی که مردم پذیرفتند،
بلکه وقتی که
فطرت‌ها
شاهد گرفته شدند.

و این‌گونه،
دلنوشته‌ی «امیرالمؤمنین»
به عمیق‌ترین نقطه‌اش می‌رسد:

ولایت،
ادامه‌ی یک عهد است؛
و ایمان،
یادآوریِ همان آغاز.

اکنون،
هر قدمِ امروزت
یا وفای به آن عهد است
یا فراموشیِ آن.

و این،
سنگین‌ترین
و در عین حال
آرام‌ترین
حقیقتِ امارت است.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏:
سَيَكُونُ بَعْدِي فِتْنَةٌ مُظْلِمَةٌ النَّاجِي فِيهَا مَنْ تَمَسَّكَ بِعُرْوَةِ اللَّهِ الْوُثْقَى
فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى
قَالَ وَلَايَةُ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ
قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ
قِيلَ وَ مَنْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ
قَالَ مَوْلَى الْمُسْلِمِينَ وَ إِمَامُهُمْ بَعْدِي
قِيلَ وَ مَنَ مَوْلَى الْمُسْلِمِينَ قَالَ أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع‏.

امیرالمؤمنین؛ عُروَةُ الوُثقَى در فتنه‌های تاریک
امیرالمؤمنین؛ دستگیره‌ای که در تاریکی رها نمی‌کند
امیرالمؤمنین؛ نجات، با چنگ‌زدن
امیرالمؤمنین؛ وقتی فتنه می‌آید، دستگیره آماده است
امیرالمؤمنین؛ ولایت به‌مثابۀ ابزار نجات
امیرالمؤمنین؛ عُروَةُ الوُثقایی که پیش از فتنه فراهم شد
امیرالمؤمنین؛ در تاریکی‌ها، دستت در دستِ کیست؟
امیرالمؤمنین؛ عُروَةُ الوُثقایِ نجات
امیرالمؤمنین؛ دستگیره‌ای در دلِ تاریکی

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ دستگیره‌ای در دلِ تاریکی

و این‌بار،
پیامبر از آینده می‌گوید؛
نه آینده‌ی روشن،
بلکه فتنه‌ای تاریک.

تاریکی‌ای
که در آن
راه‌ها شبیه هم می‌شوند،
صداها شبیه هم،
و باطل
لباسِ حق‌نما می‌پوشد.

و نجات،
نه با تیزهوشی است،
نه با کثرتِ اطلاعات،
نه با تجربه‌های شخصی.

نجات
فقط با چنگ‌زدن است؛
چنگ‌زدن به چیزی
که از دست نمی‌رود.

«عُروَةُ الوُثقَى».

و وقتی می‌پرسند:
آن دستگیره‌ی محکم چیست؟

پیامبر،
راه را کوتاه می‌کند:
ولایتِ سیدِ وصیین.

باز می‌پرسند؛
انگار دل‌ها هنوز
می‌خواهند مطمئن شوند.

و پاسخ‌ها
لایه‌لایه کنار می‌روند
تا به یک نام برسند؛
نه یک مفهوم مبهم،
نه یک اصل انتزاعی.

امیرالمؤمنین علی.

اینجاست که
همه‌ی دلنوشته‌های قبل
در یک نقطه جمع می‌شوند:

اگر فتنه تاریک است،
یعنی نور،
قبلاً فراهم شده.

اگر عروه هست،
یعنی دستگیره‌ای
از پیش
در این مسیر کار گذاشته شده.

و این،
باز همان «میر» است.

امیرالمؤمنین یعنی
کسی که
در تاریک‌ترین پیچِ تاریخ،
دستگیره را
جایی گذاشته
که دست به آن برسد.

نه برای نخبگان،
نه برای خاص‌ها،
بلکه برای
هر مسلمانی
که نخواست گم شود.

پس اگر امروز
در دلِ شلوغی‌ها،
در ازدحام تحلیل‌ها،
در هیاهوی قضاوت‌ها،
دستت به جایی بند است
و نمی‌لغزی…

بدان
این چنگ‌زدن،
اتفاقی نیست.

تو
به نوری وصل شده‌ای
که قبل از فتنه
آماده شده بود.

و حالا
می‌فهمی چرا
ولایت
نه یک انتخاب سیاسی،
نه یک گرایش تاریخی،
بلکه
ابزار نجات است.

در فتنه‌های تاریک،
سؤال این است
که چه کسی حق می‌گوید؟
و سؤال این است
که
دستت در دستِ کیست؟

و پاسخ،
از همان روزِ «أَلَسْتُ»
تا امروز،
یکی است:

امیرالمؤمنین؛
عُروَةُ الوُثقایِ نجات.

حدیث بسیار مهم:
عَنْ عَلِيِّ بْنِ خرور [حَزَوَّرٍ] قَالَ:
دَخَلْتُ أَنَا وَ الْعَلَاءُ بْنُ هِلَالٍ الْخَفَّافُ عَلَى أَبِي إِسْحَاقَ السَّبِيعِيِّ حِينَ قَدِمَ مِنْ خُرَاسَانَ فَجَرَى الْحَدِيثُ فَقُلْتُ أَبَا إِسْحَاقَ أُحَدِّثُكَ بِحَدِيثٍ حَدَّثَنِيهِ أَخُوكَ أَبُو دَاوُدَ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَيْنٍ الْخُزَاعِيِّ وَ بُرَيْدَةَ بْنِ حُصَيْبٍ الْأَسْلَمِيِّ قَالَ نَعَمْ فَقُلْتُ حَدَّثَنِي أَبُو دَاوُدَ أَنَّ بُرَيْدَةَ أَتَى عِمْرَانَ بْنَ حُصَيْنٍ يَدْخُلُ عَلَيْهِ‏ فِي مَنْزِلِهِ حِينَ بَايَعَ النَّاسُ أَبَا بَكْرٍ فَقَالَ يَا عِمْرَانُ تَرَى الْقَوْمَ نَسُوا مَا سَمِعُوا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي حَائِطِ بَنِي فُلَانٍ أَهْلِ بَيْتٍ مِنَ الْأَنْصَارِ فَجَعَلَ لَا يَدْخُلُ عَلَيْهِ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَيُسَلِّمُ عَلَيْهِ إِلَّا رَدَّ ص ثُمَّ قَالَ لَهُ سَلِّمْ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَلَمْ يَرُدَّ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ يَوْمَئِذٍ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ إِلَّا عُمَرُ فَإِنَّهُ قَالَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ أَوْ مِنْ أَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ‏

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص بَلْ مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ قَالَ عِمْرَانُ بَلَى قَدْ أَذْكُرُ ذَا فَقَالَ بُرَيْدَةُ فَانْطَلِقْ بِنَا إِلَى أَبِي بَكْرٍ فَنَسْأَلَهُ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ فَإِنْ كَانَ عِنْدَهُ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَهِدَهُ إِلَيْهِ بَعْدَ هَذَا الْأَمْرِ أَوْ أَمْرٌ أَمَرَ بِهِ فَإِنَّهُ لَا يُخْبِرُنَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص بِكَذِبٍ وَ لَا يَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَانْطَلَقْنَا فَدَخَلْنَا عَلَى أَبِي بَكْرٍ فَذَكَّرْنَا ذَلِكَ الْيَوْمَ وَ قُلْنَا لَهُ فَلَمْ يَدْخُلْ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَسَلَّمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَّا قَالَ لَهُ سَلِّمْ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ وَ كُنْتَ أَنْتَ مِمَّنْ سَلَّمَ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَدْ أَذْكُرُ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ بُرَيْدَةُ لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَنْ يَتَأَمَّرَ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ ع بَعْدَ أَنْ سَمَّاهُ رَسُولُ اللَّهِ ص بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنْ كَانَ عِنْدَكَ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ عَهِدَهُ إِلَيْكَ أَوْ أَمْرٌ أَمَرَكَ بِهِ بَعْدَ هَذَا فَأَنْتَ عِنْدَنَا مُصَدَّقٌ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ لَا وَ اللَّهِ مَا عِنْدِي عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ لَا أَمْرٌ أَمَرَنِي بِهِ وَ لَكِنَّ الْمُسْلِمِينَ رَأَوْا رَأْياً فَتَابَعْتُهُمْ بِهِ عَلَى رَأْيِهِمْ فَقَالَ لَهُ بُرَيْدَةُ وَ اللَّهِ‏ مَا ذَلِكَ لَكَ وَ لَا لِلْمُسْلِمِينَ خِلَافُ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ أُرْسِلُ لَكُمْ إِلَى عُمَرَ فَجَاءَهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو بَكْرٍ إِنَّ هَذَيْنِ سَأَلَانِي عَنْ أَمْرٍ قَدْ شَهِدْتُهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ كَلَامَهُمَا فَقَالَ عُمَرُ قَدْ سَمِعْتُ ذَلِكَ وَ لَكِنْ عِنْدِيَ الْمَخْرَجُ مِنْ ذَلِكَ
فَقَالَ لَهُ بُرَيْدَةُ عِنْدَكَ
قَالَ عِنْدِي
قَالَ فَمَا هُوَ
قَالَ
لَا يَجْتَمِعُ النُّبُوَّةُ وَ الْمُلْكُ فِي أَهْلِ بَيْتٍ وَاحِدٍ
قَالَ فَاغْتَنَمَهَا بُرَيْدَةُ وَ كَانَ رَجُلًا مُفَهَّماً جَرِيّاً عَلَى الْكَلَامِ
فَقَالَ
يَا عُمَرُ
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ أَبَى ذَلِكَ عَلَيْكَ
أَ مَا سَمِعْتَ اللَّهَ فِي كِتَابِهِ يَقُولُ‏
أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ
فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً

فَقَدْ جَمَعَ اللَّهُ لَهُمُ النُّبُوَّةَ وَ الْمُلْكَ
قَالَ فَغَضِبَ عُمَرُ حَتَّى رَأَيْتُ عَيْنَيْهِ يُوقَدَانِ‏
ثُمَّ قَالَ مَا جِئْتُمَا إِلَّا لِتُفَرِّقَا جَمَاعَةَ هَذِهِ‏ الْأُمَّةِ وَ تُشَتِّتَا أَمْرَهَا فَمَا زِلْنَا نَعْرِفُ مِنْهُ الْغَضَبَ حَتَّى هَلَكَ‏.

امیرالمؤمنین؛ امارتی که از نبوت جداشدنی نیست
امیرالمؤمنین؛ ردِّ تفکیکِ نور از منبع
امیرالمؤمنین؛ وقتی قرآن، بهانه‌ها را می‌سوزاند
امیرالمؤمنین؛ نبوت و امارت، یک حقیقت واحد
امیرالمؤمنین؛ پاسخ قرآن به اندیشۀ جدایی دین و امارت
امیرالمؤمنین؛ حسد، ریشۀ انکارِ امارت
امیرالمؤمنین؛ چرا نور را نمی‌شود تقسیم کرد؟
امیرالمؤمنین؛ امارتی که حاملِ نورِ نبوت است
امیرالمؤمنین؛ بهانه‌ای قدیمی با لباسی نو

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ امارتی که حاملِ نورِ نبوت است
حسد، ریشۀ انکارِ امارت

و این‌بار،
قصه به نقطه‌ای می‌رسد
که تقیه لازم است؛
نه برای پنهان‌کردنِ حقیقت،
بلکه برای حفظ جانِ حقیقت.

پس نام‌ها را نمی‌بریم؛
فقط می‌گوییم:
اولی و دومی.

بحث،
نه بر سر اشخاص،
بلکه بر سر یک تفکر است؛
تفکری که می‌گوید:
نبوت یک‌سو،
امارت یک‌سو؛
علم یک‌جا،
قدرت جایی دیگر.

و اینجاست که
حدیث،
بی‌هیچ شعار،
این تفکر را
از ریشه می‌زند.

وقتی از آن روزِ فراموش‌شده یاد می‌شود؛
روزی که
در حیاطی خلوت،
پیامبر به مسلمانان آموخت
که سلام،
باید با امارت همراه باشد؛
👈نه امارتی برآمده از رأی،
بلکه امارتی
برآمده از وحی.👉

و یکی پرسید:
این از طرف خداست
یا از طرف تو؟

و پاسخ آمد:
از خدا و رسولش.

اینجا
همه‌چیز روشن بود؛
آن‌قدر روشن
که حتی دومی هم
سؤالش را دقیق پرسید.

اما بعد از آن،
اتفاقی افتاد
که تاریخ
سال‌هاست دارد
بارِ آن را می‌کشد.

اولی گفت:
من عهدی ندارم،
دستوری ندارم؛
مردم رأیی دادند
و من همراهی کردم.

و این‌جاست که
لبِ گرهِ مسئله باز می‌شود.

چون یکی از آن دو
گفت:
راه‌حل دارم…

و آن جمله‌ی آشنا را گفت:
«نبوت و ملک
در یک خاندان جمع نمی‌شود.»

و این‌جا،
قرآن
وارد میدان شد.

نه با احساس،
نه با تاریخ،
بلکه با آیه.

آیه‌ای که می‌گوید:
خدا،
نبوت را
با ملک عظیم
در خاندان ابراهیم
جمع کرد.

پس مشکل کجاست؟

مشکل،
در آیه نیست؛
در دل است.

و قرآن نامش را می‌گذارد:
حسد.

حسدی که
نمی‌گذارد بپذیری
که نورِ علم
و امارتِ هدایت
باید در یک‌جا جمع شوند.

و این دقیقاً
همان‌جایی است
که سکولاریسمِ پنهان
سر برمی‌آورد؛
همان فکرِ قدیمی
با لباسی جدید.

اما حدیث،
بی‌هیچ تعارف،
این فکر را با آیه
دفن می‌کند.

چون اگر امارت
از نبوت جدا شود،
دیگر «میر»ی در کار نیست؛
دیگر نوری
به ملکوت قلب
نمی‌رسد.

امیرالمؤمنین یعنی
کسی که
نورِ علمِ نبوت
را
بی‌واسطه
به دل‌ها می‌رساند.

و این،
کارِ هر کسی نیست؛
کارِ رأی نیست؛
کارِ اکثریت نیست؛
کارِ سیاست نیست.

این،
فقط از عهدۀ
امیرالمؤمنین علی
برمی‌آید.

پس این حدیث،
نه فقط یک روایت تاریخی،
بلکه یک سند قرآنی است
علیه هر تفکری
که می‌خواهد
نور را از منبعش جدا کند.

و حالا
اگر دیدی
کسی هنوز می‌گوید:
«دین یک‌سو،
حکومت یک‌سو»،
بدان
این حرف
جدید نیست؛
فقط
نامش عوض شده است.

اما نور،
همان نور است؛
و امیر،
همان امیر.

عَنْ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ بَاقِرُ قَالَ:
إِنَّ النَّبِيُّ ص قَالَ لِعَلِيٍّ ع
أَنْتَ الَّذِي احْتَجَّ اللَّهُ بِكَ فِي ابْتِدَاءِ الْخَلْقِ حَيْثُ أَقَامَهُمْ
فَقَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ فَقَالُوا بَلَى
فَقَالَ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ فَقَالُوا جَمِيعاً بَلَى
فَقَالَ وَ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ
فَقَالَ الْخَلْقُ جَمِيعاً لَا اسْتِكْبَاراً وَ عُتُوّاً عَنْ وَلَايَتِكَ
إِلَّا نَفَرٌ قَلِيلٌ وَ هُمْ أَقَلُّ الْقَلِيلِ وَ هُمْ أَصْحَابُ الْيَمِينِ‏.

امیرالمؤمنین؛ آن‌جا که اکثریت «لا» گفتند
امیرالمؤمنین؛ نخستین «لا» در آغاز خلقت
امیرالمؤمنین؛ امتحانی پیش از تاریخ
امیرالمؤمنین؛ اقلیتی که «بَلی» گفت
امیرالمؤمنین؛ جایی که استکبار آغاز شد
امیرالمؤمنین؛ امارتی که از همان ابتدا انکار شد
امیرالمؤمنین؛ جدایی از نور، از آغاز
امیرالمؤمنین؛ آن‌جا که اکثریت از نور عبور نکردند
امیرالمؤمنین؛ نخستین جدایی

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ آن‌جا که اکثریت «لا» گفتند
و اقلیتی که «بَلی» گفت

و این‌بار،
حدیث ما را
به نقطه‌ای می‌برد
که ریشه‌ی همه‌ی جدایی‌ها
از همان‌جا آغاز شد.

به لحظه‌ی احتجاج؛
نه در تاریخ،
نه در سیاست،
بلکه در ابتدای خلقت.

وقتی خدا پرسید:
«أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟»
همه گفتند: «بَلی».

وقتی فرمود:
«وَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»
باز هم
همه گفتند: «بَلی».

اما…
وقتی نامِ امارت برده شد—
«وَ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ»—
اینجا
دیگر «بَلی» عمومی نبود.

اکثریت،
گفتند: «لا».

نه از سر ندانستن،
نه از ابهام،
بلکه از همان چیزی
که قرآن نامش را گذاشته:
استکبار.

و فقط
گروهی اندک—
اندک‌تر از اندک—
نه با تکبّر،
نه با عُتوّ،
بر ولایت ایستادند.

و اینجاست که
همه‌چیز معنا پیدا می‌کند:

انکارِ امارت،
بعد از پیامبر شروع نشد؛
بعد از سقیفه متولد نشد؛
حتی بعد از بعثت هم نبود.

ریشه‌اش
به ابتدای خلقت برمی‌گردد.

از همان‌جا
که بعضی‌ها
می‌توانستند بپذیرند
خدا ربّ است،
پیامبر رسول است،
اما امیر بودنِ علی
را
برنمی‌تافتند.

چرا؟
چون امارتِ علی
فقط یک عنوان نیست؛
جریان نور است.

امیرالمؤمنین یعنی
کسی که
نور—
یعنی چهرۀ پنهان علم—
را
مستقیم
به ملکوت قلب می‌رساند.

و این،
برای نَفْسِ حسود
سنگین است.

پس «لا» گفتنِ آن روز،
ادامه پیدا کرد؛
در تاریخ،
در رفتارها،
در توجیه‌ها،
در تفکیکِ دین از هدایت.

و «بَلی» گفتنِ آن اقلیت،
همان شد
که امروز
در دل بعضی‌ها
هنوز زنده است.

اگر نامِ
امیرالمؤمنین علی
دلت را آرام می‌کند،
اگر ولایتش
برای جانت
غریبه نیست،
بدان
تو از همان اقلیتی
که آن روز
«لا» نگفت.

این دلنوشته
اینجا به یک حقیقت عمیق می‌رسد:

امارتِ علی
مسئله‌ی اکثریت و اقلیت نیست؛
مسئله‌ی ظرفیت قلب است.

و ایمان،
یعنی
هنوز توانِ گفتنِ
«بَلی»
را داشتن—
در جایی
که بسیاری
از همان ابتدا
گفتند: «لا».

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص عَرَّفَ‏ أَصْحَابَهُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَرَّتَيْنِ إِنَّهُ قَالَ لَهُمْ أَ تَدْرُونَ مَنْ وَلِيُّكُمْ بَعْدِي
قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ
قَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ قَالَ‏ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ‏ يَعْنِي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ
وَ الْمَرَّةَ الثَّانِيَةَ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍ‏.

امیرالمؤمنین؛ ولایتی که دوبار معرفی شد
امیرالمؤمنین؛ از آیه تا غدیر، اتمامِ حجت
امیرالمؤمنین؛ ولیّی که پنهان نگذاشته شد
امیرالمؤمنین؛ وقتی نور، تکرار می‌شود
امیرالمؤمنین؛ دو معرفی برای یک حقیقت
امیرالمؤمنین؛ نه یک‌بار، که دوبار گفته شد
امیرالمؤمنین؛ ولایتِ معرفی‌شده، نه ادعاشده
امیرالمؤمنین؛ دو بار معرفی شد تا کسی نگوید ندانستم
امیرالمؤمنین؛ نوری که دوباره نشان داده شد

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ نوری که بارها و بارها معرفی شد،
تا کسی نگوید ندانستم

و این‌بار،
نه از «اولین لا»،
نه از اقلیت و اکثریت،
بلکه از اتمامِ حجت سخن می‌گوید.

پیامبر،
امیرالمؤمنین را
یک‌بار معرفی نکرد؛
دو بار.

چون مسئله،
سوء‌تفاهم نبود؛
مسئله، تحمّلِ حقیقت بود.

بارِ اول،
با پرسش آغاز شد؛
پرسشی که دل را به داوری می‌کشد،
نه زبان را:

«می‌دانید
ولیّ شما بعد از من کیست؟»

و پاسخ آمد:
«خدا و رسولش داناترند.»

اینجا
پیامبر،
از رأی مردم عبور می‌دهد
و مستقیم به آیه وصل می‌کند:

ولیّ شما
خداست،
و جبرئیل،
و صالحِ مؤمنان.

نه جمعی مبهم،
نه عنوانی کش‌دار؛
یک مصداق روشن.

یعنی:
ولیّ بعد از من،
همان است که
در مدارِ ولایتِ الهی ایستاده
و نورِ علم را
بی‌واسطه
به دل‌ها می‌رساند.

و بارِ دوم،
در غدیر؛
آنجا که
دیگر جای «نشنیدم»
و «نفهمیدم»
نبود.

دو معرفی،
برای دو دسته:

آن‌ها که
با اشاره می‌فهمند،
و آن‌ها که
جز با اعلانِ عمومی
تکانی نمی‌خورند.

و این‌جاست که
معنای «میر»
دوباره خودش را نشان می‌دهد:

امیرالمؤمنین
فقط معرفی نشد؛
شرایطِ شناختش فراهم شد.

یک‌بار
در قالب آیه،
یک‌بار
در قامت واقعه.

پس اگر بعد از این،
کسی گفت:
«ولی را نشناختیم»،
این دیگر
ندانستن نیست؛
عبور از نور است.

امیرالمؤمنین علی
امیر شد
چون خدا
او را در متنِ ولایت آورد؛
نه حاشیه‌ی سیاست.

و حالا
این دلنوشته
به یک جمع‌بندی آرام می‌رسد:

ولایت،
نه حادثه‌ای ناگهانی،
نه تصمیمی لحظه‌ای؛
بلکه
فرآیندی روشن
از معرفی،
یادآوری،
و اتمامِ حجت است.

بارها و بارها گفتند،
تا هیچ دلِ صادقی
بی‌راهه نرود.

و اگر کسی
باز هم
راهی دیگر رفت،
این انتخابِ اوست؛
نه نقصِ نور.

چون نور،
هم معرفی شد،
هم تکرار؛
و هم
تا همیشه
در دسترس
قرار گرفت.

عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع‏ فِي قَوْلِهِ جَلَّ وَ عَزَّ
ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى‏ إِلَى قَوْلِهِ‏ إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى‏
فَإِنَّ النَّبِيَّ لَمَّا أُسْرِيَ بِهِ إِلَى رَبِّهِ جَلَّ وَ عَزَّ قَالَ وَقَفَ‏ جَبْرَئِيلُ عِنْدَ شَجَرَةٍ عَظِيمَةٍ لَمْ أَرَ مِثْلَهَا عَلَى كُلِّ غُصْنٍ مِنْهَا مَلَكٌ وَ عَلَى كُلِّ وَرَقَةٍ مِنْهَا مَلَكٌ وَ عَلَى كُلِّ ثَمَرَةٍ مِنْهَا مَلَكٌ وَ قَدْ كَلَّلَهَا نُورٌ مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ ع هَذِهِ سِدْرَةُ الْمُنْتَهَى كَانَ يَنْتَهِي الْأَنْبِيَاءُ مِنْ قَبْلِكَ إِلَيْهَا ثُمَّ لَا يُجَاوِزُونَهَا وَ أَنْتَ تَجُوزُهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ لِيُرِيَكَ مِنْ آيَاتِهِ الْكُبْرَى فَاطْمَئِنَّ أَيَّدَكَ اللَّهُ بِالثَّبَاتِ حَتَّى تَسْتَكْمِلَ كَرَامَاتِ اللَّهِ وَ تَصِيرَ إِلَى جِوَارِهِ ثُمَّ صَعِدَ بِي حَتَّى صِرْتُ تَحْتَ الْعَرْشِ فَدُلِّيَ لِي‏ رَفْرَفٌ أَخْضَرُ مَا أُحْسِنُ أَصِفُهُ‏ فَرَفَعَنِي الرَّفْرَفُ بِإِذْنِ اللَّهِ إِلَى رَبِّي فَصِرْتُ عِنْدَهُ وَ انْقَطَعَ عَنِّي أَصْوَاتُ الْمَلَائِكَةِ وَ دَوِيُّهُمْ وَ ذَهَبَتْ عَنِّي الْمَخَاوِفُ وَ الرَّوْعَاتُ‏ وَ هَدَأَتْ نَفْسِي‏ وَ اسْتَبْشَرْتُ وَ ظَنَنْتُ أَنَّ جَمِيعَ الْخَلَائِقِ قَدْ مَاتُوا أَجْمَعِينَ وَ لَمْ أَرَ عِنْدِي أَحَداً مِنْ خَلْقِهِ فَتَرَكَنِي مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ رَدَّ عَلَيَّ رُوحِي فَأَفَقْتُ فَكَانَ تَوْفِيقاً مِنْ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ غَمَّضْتُ عَيْنِي وَ كَلَّ بَصَرِي وَ غُشِيَ‏ عَنِ النَّظَرِ فَجَعَلْتُ أُبْصِرُ بِقَلْبِي كَمَا أُبْصِرُ بِعَيْنِي بَلْ أَبْعَدَ وَ أَبْلَغَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ جَلَّ وَ عَزَّ ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‏ وَ إِنَّمَا كُنْتُ أَرَى فِي مِثْلِ مَخِيطِ الْإِبْرَةِ وَ نُورٌ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّي لَا تُطِيقُهُ الْأَبْصَارُ فَنَادَانِي رَبِّي جَلَّ وَ عَزَّ فَقَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَا مُحَمَّدُ قُلْتُ لَبَّيْكَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ إِلَهِي لَبَّيْكَ
قَالَ
هَلْ عَرَفْتَ قَدْرَكَ عِنْدِي وَ مَنْزِلَتَكَ وَ مَوْضِعَكَ
قُلْتُ نَعَمْ يَا سَيِّدِي قَالَ يَا مُحَمَّدُ هَلْ عَرَفْتَ مَوْقِفَكَ مِنِّي وَ مَوْضِعَ ذُرِّيَّتِكَ قُلْتُ نَعَمْ يَا سَيِّدِي
قَالَ فَهَلْ تَعْلَمُ يَا مُحَمَّدُ فِيمَا اخْتَصَمَ الْمَلَأُ الْأَعْلَى فَقُلْتُ يَا رَبِّ أَنْتَ أَعْلَمُ وَ أَحْكَمُ وَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ‏ قَالَ اخْتَصَمُوا فِي الدَّرَجَاتِ وَ الْحَسَنَاتِ فَهَلْ تَدْرِي مَا الدَّرَجَاتُ وَ الْحَسَنَاتُ قُلْتُ أَنْتَ أَعْلَمُ يَا سَيِّدِي وَ أَحْكَمُ قَالَ إِسْبَاغُ الْوُضُوءِ فِي الْمَكْرُوهَاتِ‏ وَ الْمَشْيُ عَلَى الْأَقْدَامِ إِلَى الْجُمُعَاتِ مَعَكَ وَ مَعَ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِكَ وَ انْتِظَارُ الصَّلَاةِ بَعْدَ الصَّلَاةِ وَ إِفْشَاءُ السَّلَامِ وَ إِطْعَامُ الطَّعَامِ وَ التَّهَجُّدُ بِاللَّيْلِ وَ النَّاسُ نِيَامٌ قَالَ‏ آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ‏ قُلْتُ نَعَمْ يَا رَبِ‏ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ‏ وَ أَغْفِرُ لَهُمْ وَ قُلْتُ‏ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا إِلَى آخِرِ السُّورَةِ قَالَ ذَلِكَ لَكَ وَ لِذُرِّيَّتِكَ يَا مُحَمَّدُ قُلْتُ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ إِلَهِي قَالَ أَسْأَلُكَ عَمَّا أَنَا أَعْلَمُ بِهِ مِنْكَ مَنْ خَلَّفْتَ فِي الْأَرْضِ بَعْدَكَ قُلْتُ خَيْرَ أَهْلِهَا لَهَا أَخِي وَ ابْنَ عَمِّي وَ نَاصِرَ دِينِكَ يَا رَبِّ وَ الْغَاضِبَ لِمَحَارِمِكَ إِذَا اسْتُحِلَّتْ وَ لِنَبِيِّكَ غَضَبَ النَّمِرِ إِذَا جَدَلَ‏ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ بِالنُّبُوَّةِ وَ بَعَثْتُكَ بِالرِّسَالَةِ وَ امْتَحَنْتُ عَلِيّاً بِالْبَلَاغِ وَ الشَّهَادَةِ إِلَى أُمَّتِكَ وَ جَعَلْتُهُ حُجَّةً فِي الْأَرْضِ مَعَكَ وَ بَعْدَكَ وَ هُوَ نُورُ أَوْلِيَائِي وَ وَلِيُّ مَنْ أَطَاعَنِي وَ هُوَ الْكَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُهَا الْمُتَّقِينَ يَا مُحَمَّدُ وَ زَوَّجْتُهُ فَاطِمَةَ وَ إِنَّهُ وَصِيُّكَ وَ وَارِثُكَ وَ وَزِيرُكَ وَ غَاسِلُ عَوْرَتِكَ وَ نَاصِرُ دِينِكَ وَ الْمَقْتُولُ عَلَى سُنَّتِي وَ سُنَّتِكَ يَقْتُلُهُ شَقِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص ثُمَّ أَمَرَنِي رَبِّي بِأُمُورٍ وَ أَشْيَاءَ أَمَرَنِي أَنْ أَكْتُمَهَا وَ لَمْ يُؤْذِنْ لِي فِي إِخْبَارِ أَصْحَابِي بِهَا ثُمَّ هَوَى بِيَ الرَّفْرَفُ فَإِذَا أَنَا بِجَبْرَئِيلَ فَتَنَاوَلَنِي مِنْهُ حَتَّى صِرْتُ إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى فَوَقَفَ بِي تَحْتَهَا ثُمَّ أَدْخَلَنِي إِلَى جَنَّةِ الْمَأْوَى فَرَأَيْتُ مَسْكَنِي وَ مَسْكَنَكَ يَا عَلِيُّ فِيهَا فَبَيْنَا جَبْرَئِيلُ يُكَلِّمُنِي إِذْ تَجَلَّى لِي نُورٌ مِنْ نُورِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ فَنَظَرْتُ إِلَى مِثْلِ مَخِيطِ الْإِبْرَةِ إِلَى مِثْلِ مَا كُنْتُ نَظَرْتُ إِلَيْهِ فِي الْمَرَّةِ الْأُولَى فَنَادَانِي رَبِّي جَلَّ وَ عَزَّ يَا مُحَمَّدُ قُلْتُ لَبَّيْكَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ إِلَهِي قَالَ سَبَقَتْ رَحْمَتِي غَضَبِي لَكَ وَ لِذُرِّيَّتِكَ أَنْتَ مُقَرَّبِي مِنْ خَلْقِي وَ أَنْتَ أَمِينِي وَ حَبِيبِي وَ رَسُولِي وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَوْ لَقِيَنِي جَمِيعُ خَلْقِي يَشُكُّونَ فِيكَ طَرْفَةَ عَيْنٍ أَوْ يُبْغِضُونَ صَفْوَتِي مِنْ ذُرِّيَّتِكَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ نَارِي وَ لَا أُبَالِي يَا مُحَمَّدُ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدُ الْمُسْلِمِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ إِلَى جَنَّاتِ النَّعِيمِ أَبُو السِّبْطَيْنِ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ جَنَّتِي الْمَقْتُولَيْنِ ظُلْماً ثُمَّ حَرَّضَ‏ عَلَى الصَّلَاةِ وَ مَا أَرَادَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ قَدْ كُنْتُ قَرِيباً مِنْهُ فِي الْمَرَّةِ الْأُولَى مِثْلَ مَا بَيْنَ كَبِدِ الْقَوْسِ إِلَى سِيَتِهِ‏ فَذَلِكَ قَوْلُهُ جَلَّ وَ عَزَّ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏ مِنْ ذَلِكَ ثُمَّ ذَكَرَ سِدْرَةَ الْمُنْتَهَى فَقَالَ‏ وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى‏ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‏ عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‏ إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى‏ ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ يَعْنِي مَا غَشِيَ السِّدْرَةَ مِنْ نُورِ اللَّهِ وَ عَظَمَتِهِ‏.

امیرالمؤمنین؛ امارتی که در معراج تثبیت شد
امیرالمؤمنین؛ وقتی مسیر هدایت زیر عرش طراحی شد
امیرالمؤمنین؛ حاصلِ گفت‌وگوی آسمان و زمین
امیرالمؤمنین؛ از سدرةالمنتهی تا دلِ زندگی
امیرالمؤمنین؛ امارت، ادامۀ معراج
امیرالمؤمنین؛ نوری که از معراج تا عمل آمد
امیرالمؤمنین؛ حجّتی که زیر عرش تعیین شد
امیرالمؤمنین؛ امارت، ادامۀ معراج
امیرالمؤمنین؛ از سدرة تا سلوک

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ امارتی که در معراج تثبیت شد
امیرالمؤمنین؛ از سدرةالمنتهی تا دلِ زندگی

و این‌بار،
دلنوشته از زمین جدا می‌شود؛
نه برای گریز،
بلکه برای فهم ریشه.

اینجا دیگر
بحثِ معرفی نیست،
بحثِ تکرار هم نیست؛
اینجا صحنه‌ی طراحی است.

معراجی که
فقط دیدن نبود؛
چینشِ مسیر هدایت بود.

پیامبر می‌گذرد
از جایی که فرشتگان می‌ایستند؛
از سدرةالمنتهی
که هر برگش
یک ملک است
و هر شاخه‌اش
در نور غرق.

و آن‌جا،
جایی که صداها قطع می‌شود،
ترس‌ها می‌ریزد،
و دیدن
از چشم
به قلب منتقل می‌شود.

«ما زاغ البصر و ما طغی»
یعنی
دید،
دیگر لغزش ندارد
وقتی چشم کنار می‌رود
و دل
مسئول دیدن می‌شود.

و در همین سکوتِ مطلق،
گفت‌وگو آغاز می‌شود؛
نه درباره‌ی سیاست،
نه درباره‌ی قدرت،
بلکه درباره‌ی درجات و حسنات.

یعنی:
راهِ بالا رفتن انسان.

و عجیب است؛
در اوج معراج،
سخن از وضو در سختی‌هاست،
از قدم‌زدن با امامان،
از انتظار نماز،
از سلام،
از اطعام،
از شب‌زنده‌داری…

انگار خدا می‌گوید:
راهِ آسمان
از دلِ زندگیِ زمینی می‌گذرد؛
اما فقط وقتی
امامش معلوم باشد.

و آن‌گاه،
پرسش نهایی می‌آید:
بعد از تو،
چه کسی می‌ماند؟

و پاسخ،
نه با تردید،
نه با مصلحت:
برادر،
پسرعمو،
یارِ دین،
غضب‌کننده برای حریم‌ها…

و این‌جاست که
همه‌چیز قفل می‌شود.

نبوت برای تو،
و بلاغ و شهادت برای او.

تو پیام را آوردی،
و او
باید آن را
تا جان‌ها
مصرف‌پذیر کند.

او حجت است؛
نه فقط در کنار تو،
بلکه بعد از تو.

او نورِ اولیاست،
ولیِ مطیعان،
و همان «کلمه‌ای»
که خدا
بر متقین الزام کرده است.

امیرالمؤمنین علی
اینجا دیگر
یک نام نیست؛
یک مسیرِ تثبیت‌شده در معراج است.

پس وقتی می‌گویی
«امیرالمؤمنین»،
داری از کسی حرف می‌زنی که
جایگاهش
نه در سقیفه،
نه در تاریخ،
بلکه زیر عرش
تعیین شده است.

و حالا می‌شود فهمید
چرا بعضی چیزها
گفته نشد؛
چرا بعضی اسرار
کتمان شد؛
چرا همه‌ی حقیقت
قابلِ حمل نبود.

چون دیدن با چشم
یک ظرف دارد،
و دیدن با قلب
ظرفی دیگر.

این دلنوشته
اینجا به آرامش می‌رسد:

امارت،
ادامۀ معراج است؛
و ولایت،
راهی است که
از سدرة
تا دلِ زندگی
کشیده شده.

اگر کسی
این مسیر را نپذیرد،
در زمین می‌ماند؛
و اگر بپذیرد،
حتی با پای خسته،
در مدار نور
حرکت می‌کند.

و این است
رازِ امیر؛
نه فقط رهبرِ زمین،
بلکه
حاصلِ گفت‌وگوی آسمان با زمین.

عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرٍ ع قَالَ:
يَوْمُ غَدِيرِ خُمٍّ يَوْمٌ شَرِيفٌ عَظِيمٌ أَخَذَ اللَّهُ الْمِيثَاقَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمَرَ مُحَمَّداً ص أَنْ يَنْصِبَهُ لِلنَّاسِ عَلَماً وَ شَرَحَ الْحَالَ وَ قَالَ مَا هَذَا لَفْظُهُ ثُمَّ هَبَطَ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكَ أَنْ تُعْلِمَ أُمَّتَكَ وَلَايَةَ مَنْ فَرَضْتُ طَاعَتَهُ وَ مَنْ يَقُومُ بِأَمْرِهِمْ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَكَّدَ ذَلِكَ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ‏ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ‏ فَقَالَ أَيْ رَبِّ وَ مَنْ وَلِيُّ أَمْرِهِمْ بَعْدِي
فَقَالَ مَنْ هُوَ لَمْ يُشْرِكْ بِي طَرْفَةَ عَيْنٍ وَ لَمْ يَعْبُدْ وَثَناً وَ لَا أَقْسَمَ بِزَلَمٍ «*» عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ‏ وَ إِمَامُهُمْ وَ سَيِّدُ الْمُسْلِمِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ فَهُوَ الْكَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُهَا الْمُتَّقِينَ وَ الْبَابُ الَّذِي أُوتَى مِنْهُ مَنْ أَطَاعَهُ أَطَاعَنِي وَ مَنْ عَصَاهُ عَصَانِي فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَيْ رَبِّ إِنِّي أَخَافُ قُرَيْشاً وَ النَّاسَ عَلَى نَفْسِي وَ عَلَى عَلِيٍّ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَعِيداً وَ تَهْدِيداً يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ‏ ثُمَّ ذَكَرَ صُورَةَ مَا جَرَى بِغَدِيرِ خُمٍّ مِنْ وَلَايَةِ عَلِيٍّ ع‏.
______________________________
(*) الزلم: السهم لا ريش عليه. و كان العرب يستقسمون بالازلام في الجاهلية.

غدیر؛ روزی که بابِ نور گشوده شد
امیرالمؤمنین؛ عَلَمی که در غدیر برافراشته شد
غدیر؛ اعلامِ عمومیِ میثاقِ پنهان
غدیر؛ وقتی دین قابلِ استفاده شد
امیرالمؤمنین؛ بابِ اطاعت، بابِ خدا
غدیر؛ پایانِ ابلاغ و آغازِ عبور
غدیر؛ نصبِ دستگیره‌ی نجات
غدیر؛ بابِ عبورِ نور به زندگی
غدیر؛ جایی که آسمان به زمین رسید

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ عَلَمی که در غدیر برافراشته شد
غدیر؛ روزی که بابِ نور گشوده شد
غدیر؛ وقتی دین قابلِ استفاده شد

و این‌بار،
دیگر معراج نیست؛
زمین است.
بیابان است.
غدیر است.

اما آن‌چه در غدیر اتفاق می‌افتد،
حادثه‌ای زمینی نیست؛
نزولِ همان طراحیِ معراج بر زمین است.

روزِ غدیر،
روزِ احساسات ناگهانی نبود؛
روزِ تکمیلِ میثاق بود.
میثاقی که
در آغاز گرفته شده بود،
در معراج تثبیت شده بود،
و حالا
باید اعلام عمومی می‌شد.

خدا،
امیرالمؤمنین را
فقط دوست‌داشتنی معرفی نکرد؛
او را عَلَم قرار داد.
نشانه.
شاخص.
معیارِ تشخیص.

و جبرئیل آمد
نه برای پیشنهاد،
بلکه برای ابلاغِ تکلیف:

باید به امت بگویی
ولایتِ کسی را
که اطاعتش
فرض شده است.

و پیامبر پرسید:
بعد از من،
ولیّ امر کیست؟

و پاسخ،
باز هم
نه سیاسی بود
و نه جمعی:

کسی که
لحظه‌ای شرک نورزید،
بت نپرستید،
و سرنوشتش را
با قرعه و زَلم
نسپرد.

یعنی
کسی که
تمام عمرش
در مدارِ نور
ثابت مانده است.

امیرالمؤمنین علی
اینجا
به‌عنوان یک اسم نیامد؛
به‌عنوان باب آمد.
دری که
باید از آن وارد شد
تا اطاعت،
به خدا برسد.

و عجیب نیست
که پیامبر نگران شد؛
نه از اصلِ ولایت،
بلکه از واکنشِ دل‌ها.

چون همیشه
مشکل،
ابلاغِ نور نیست؛
تحملِ نور است.

و این‌جاست که
آیه نازل می‌شود؛
قاطع،
بی‌تعارف،
بی‌راهِ فرار:

اگر نرسانی،
اصلِ رسالت
نارسیده است.

یعنی همه‌ی آن‌چه
تا امروز گفته‌ای،
اگر به این نرسد،
ناتمام است.

غدیر،
روزِ افزودنِ چیزی به دین نیست؛
روزِ قابل‌استفاده‌شدنِ دین است.

چون دین،
بدون ولیّ،
بدون باب،
بدون امیر،
به دستِ مردم
نمی‌رسد.

و این،
باز همان «میر» است؛
فراهم‌کردنِ شرایطِ مصرفِ نور.

غدیر یعنی:
راه،
مشخص شد؛
دستگیره،
نصب شد؛
و حجت،
تمام.

بعد از غدیر،
دیگر کسی
نمی‌تواند بگوید:
نمی‌دانستیم
از کجا وارد شویم.

چون باب،
روبه‌روی همه
باز شد.

و این‌گونه،
دلنوشته‌ی امیرالمؤمنین
به نقطه‌ای می‌رسد
که زمین و آسمان
به هم می‌رسند:

امارت،
نه فقط ادامه‌ی معراج،
بلکه
راهِ عبورِ نور به زندگی مردم است.

و غدیر،
روزِ اعلامِ این راه است؛
برای همیشه.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
دَخَلَ رَجُلٌ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ
فَقَامَ عَلَى قَدَمَيْهِ فَقَالَ مَهْ
هَذَا اسْمٌ لَا يَصْلُحُ إِلَّا لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ سَمَّاهُ بِهِ
👈وَ لَمْ يُسَمَّ بِهِ أَحَدٌ غَيْرُهُ فَرَضِيَ بِهِ إِلَّا كَانَ مَنْكُوحاً وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ ابْتُلِيَ👉

وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ فِي كِتَابِهِ‏
إِنْ يَدْعُونَ مِنْ‏ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً
قَالَ قُلْتُ فَمَا ذَا يُدْعَى بِهِ قَائِمُكُمْ
قَالَ يُقَالُ لَهُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ‏.
امام صادق علیه‌السلام فرمودند:
مردی نزد امام صادق علیه‌السلام آمد و گفت:
«السلام علیک یا امیرالمؤمنین».
امام فوراً از جا برخاستند و فرمودند:
«مَه!
این نام، نامی نیست که جز برای امیرالمؤمنین شایسته باشد.
خداوند او را به این نام نامیده و هیچ‌کس جز او با این نام نامیده نشده است.
هر کس به این نام راضی شود (و آن را برای خود بپذیرد)، گرفتار انحرافی زشت می‌شود؛
و اگر هم چنین نباشد، حتماً به بلایی در این زمینه مبتلا خواهد شد.»
سپس فرمودند:
این همان سخن خداوند در کتابش است که می‌فرماید:
«آنان جز نام‌هایی تهی را نمی‌خوانند، و جز شیطانی سرکش را نمی‌پرستند.»
راوی می‌گوید:
عرض کردم:
«پس قائم شما با چه عنوانی خطاب می‌شود؟»
امام فرمودند:
«به او گفته می‌شود:
السلام علیک یا بقیّةَ الله،
السلام علیک یا ابنَ رسولِ الله

امیرالمؤمنین؛ نامی که غصب‌پذیر نیست
امیرالمؤمنین؛ لقبی با صاحب یگانه
امیرالمؤمنین؛ وقتی نام، صاحب می‌خواهد
امیرالمؤمنین؛ مرزِ خطرناکِ ادعا
امیرالمؤمنین؛ چرا این نام تکرار نمی‌شود؟
امیرالمؤمنین؛ ادعایی که نور ندارد
امیرالمؤمنین؛ نامِ نور، نه لفظِ قدرت
امیرالمؤمنین؛ نامی که فقط نور آن را معنا می‌کند
امیرالمؤمنین؛ نامی که بازی نیست

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ نامی که بازی نیست
امیرالمؤمنین؛ نامی که فقط نور آن را معنا می‌کند
امیرالمؤمنین؛ نامی که غصب‌پذیر نیست
امیرالمؤمنین؛ لقبی که صاحبی یگانه دارد
امیرالمؤمنین؛ مرزِ خطرناکِ ادعا

و این‌بار،
دلنوشته به مرزِ نام می‌رسد؛
جایی که شوخی نیست،
تعارف نیست،
و محبتِ بی‌معرفت
خودش می‌شود انحراف.

مردی به امام صادق ع سلام داد:
«السلام علیک یا امیرالمؤمنین…»

و امام ایستاد؛
نه برای احترام،
بلکه برای حفظِ حقیقت.

گفت:
مَه…
این نام،
جایی برای تکرار ندارد.

این لقب،
نه تعارف است،
نه تشریفات،
نه قابلِ تقسیم.

امیرالمؤمنین
نامی است که
خدا آن را
فقط برای یک نفر
گذاشته است؛
و غیرِ او،
شایستۀ این نام نیست.

و این‌جا،
معنای خطرناکِ غصب روشن می‌شود:

اگر کسی
بخواهد این نام را
برای خود بردارد،
یعنی
خودش را
در جایگاهی بنشاند
که نورِ آن را ندارد.

یعنی
ادعا کند
می‌تواند نور—
چهرۀ پنهان علم—
را
به ملکوت قلب مردم
برساند،
در حالی که
ظرفش
برای این نور
آماده نیست.

و قرآن،
این ادعا را
بی‌پرده معنا می‌کند:
نامی دروغین،
دعوتی تهی،
و افتادن در بازیِ
صورت‌ها
بی‌حقیقت.

چون هر نامِ الهی،
اگر از صاحبش جدا شود،
می‌شود بتِ لفظی؛
ظاهر دارد،
اما حقیقت ندارد.

و اینجاست که
سنگینیِ این جمله را می‌فهمی:

غصبِ این نام،
غصبِ نور است؛
و غصبِ نور،
ویرانیِ دل.

نه به این معنا که
حتماً رسوا می‌شود؛
بلکه به این معنا که
دل،
از درون
به بی‌قراری مبتلا می‌شود.

پس وقتی پرسیدند:
پس قائم شما
با چه نامی خوانده می‌شود؟

پاسخ،
باز هم دقیق بود:
نامی که
ادعا نیست؛
یادآوری است.

سلام بر تو
ای بقیّة‌الله
سلام بر تو
ای فرزندِ رسول خدا…

یعنی:
آن‌چه مانده،
ادعای تازه نیست؛
امتداد همان نور است.

و این‌گونه
دلنوشته به یک قانون آرام می‌رسد:

نام‌ها،
اگر الهی‌اند،
صاحب دارند؛
و اگر صاحب ندارند،
الهی نیستند.

امیرالمؤمنین علی
امیر است
چون تنها کسی است
که می‌تواند
نورِ ایمان را
به مقصد برساند.

و هر کس
جز او
این نام را
برای خود بخواهد،
در حقیقت
نه امیرِ مؤمنان،
که
اسیرِ توهّمِ خویش است.

و این،
آخرین هشدارِ محبت‌آمیزِ این دلنوشته است:

در عالم نور،
ادعا
بی‌هزینه نیست.

عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ بْنِ مَوْلَى آلِ سَامٍ قَالَ:
كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ أَنَا وَ أَبُو الْمَغْرَاءِ إِذْ دَخَلَ عَلَيْنَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ
فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
قَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ عَلَيْكَ السَّلَامُ‏ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ ثُمَّ اجْتَذَبَهُ وَ أَجْلَسَهُ إِلَى جَنْبِهِ
فَقُلْتُ لِأَبِي الْمَغْرَاءِ إِنَّ هَذَا الِاسْمَ مَا كُنْتُ أَرَى أَنَّ أَحَداً يُسَلَّمُ بِهِ إِلَّا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ‏ عَلِيٌّ ع
فَقَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع
يَا أَبَا صَبَّاحٍ إِنَّهُ لَا يَجِدُ عَبْدٌ حَقِيقَةَ الْإِيمَانِ حَتَّى يَعْلَمَ أَنَّ لِآخِرِنَا مَا لِأَوَّلِنَا.
ابوصبّاح، غلامِ خاندان سام، می‌گوید:
من و ابوالمغراء نزد امام صادق علیه‌السلام بودیم که مردی از اهل سواد وارد شد و گفت:
«السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمة‌الله و برکاته».
امام صادق علیه‌السلام پاسخ سلام او را دادند و سپس او را به سوی خود کشیدند و کنارشان نشاندند.
من به ابوالمغراء گفتم:
«گمان نمی‌کردم کسی جز امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام با این عنوان مورد سلام قرار گیرد».
امام صادق علیه‌السلام به من فرمودند:
«ای اباصباح! هیچ بنده‌ای به حقیقتِ ایمان نمی‌رسد، مگر آن‌که بداند آنچه برای اولِ ما ثابت بوده، برای آخرِ ما نیز ثابت است».

حقیقتِ ایمان؛ پیوندِ اول و آخر
امیرالمؤمنین؛ نوری که قطع نمی‌شود
حقیقتِ ایمان؛ وقتی معنا از نام جلوتر است
امارتِ نور؛ از اول تا آخر
حقیقتِ ایمان؛ شناختِ امتدادِ نور
وقتی سلام، معنا می‌خواهد
ایمانِ کامل؛ فهمِ نسبتِ اول و آخر
حقیقتِ ایمان؛ برای آخرِ ما همان است که برای اولِ ما بود
ایمان؛ نوری که از اول تا آخر جاری است

دلنوشته

ایمان؛ نوری که از اول تا آخر جاری است

و این‌بار،
صحنه ساده است؛
نه منبر،
نه معراج،
نه غدیر.

یک سلام است…
و یک فهمِ ناتمام.

مردی وارد می‌شود
و می‌گوید:
«السلام علیک یا امیرالمؤمنین…»

و امام،
برخلاف انتظار،
او را نمی‌راند؛
کنارش می‌نشاند،
نزدیکش می‌کشد.

اینجا،
نه تأییدِ لفظ است
و نه تساهل در معنا؛
اینجا تعلیمِ باطن است.

راوی تعجب می‌کند:
مگر این نام
ویژه‌ی
امیرالمؤمنین علی
نیست؟

و پاسخ می‌آید؛
پاسخی که
کلیدِ این دلنوشته است:

ای اباصباح…
هیچ بنده‌ای
به حقیقتِ ایمان نمی‌رسد
مگر آن‌که بداند
برای آخرِ ما
همان است
که برای اولِ ما بود.

یعنی چه؟

یعنی اگر «امیرالمؤمنین»
برای اول،
یک حقیقتِ نورانی است
نه صرفِ یک لقب؛
برای آخر هم
همان حقیقت جاری است.

اما نه به معنای
تکرارِ نام،
و نه غصبِ عنوان.

بلکه به معنای
امتدادِ نور.

نام،
اگر بی‌نور تکرار شود،
بتِ لفظی می‌شود؛
اما اگر معنا فهمیده شود،
دل به اصل وصل می‌شود.

امام،
آن مرد را کنار خود نشاند
تا بگوید:
مشکل تو
بی‌ادبی نبود؛
مشکل،
نفهمیدنِ نسبتِ نام و معناست.

«امیرالمؤمنین»
یک کلمه نیست؛
یک جایگاهِ رساندنِ نور است.

و ایمان،
وقتی کامل می‌شود
که بدانی
این نور
در تاریخ قطع نشده؛
از اول،
تا آخر.

اگر کسی
دلش به نورِ اول بسته است،
اما آخر را نفهمد،
ایمانش هنوز ناتمام است.

و اگر کسی
آخر را می‌جوید
بی‌آن‌که اول را بشناسد،
باز هم
راه را گم می‌کند.

پس حقیقتِ ایمان
اینجاست:

شناختِ پیوندِ
اول و آخر؛
شناختِ اینکه
نور،
نام‌بردار نیست،
اما صاحب دارد.

و این‌گونه
این حدیث،
در امتدادِ همه‌ی دلنوشته‌های قبل
یک خط روشن می‌کشد:

نام‌ها می‌آیند و می‌روند،
اما امارتِ نور
یک حقیقتِ پیوسته است.

نه برای بازی با لفظ،
بلکه برای
رساندنِ ایمان
به مقصد.

و اگر دلی
این پیوستگی را بفهمد،
دیگر در سلام‌دادن،
نه افراط می‌کند
و نه تفریط؛
بلکه
معنا را می‌بیند
و به اصل،
سلام می‌دهد.

امیرالمؤمنین؛ نامِ یگانه، نورِ واحد
امیرالمؤمنین؛ اسمِ خاص، حقیقتِ جاری
امیرالمؤمنین؛ انحصارِ نام، امتدادِ نور
نام یکی است؛ نور یکی‌تر
امیرالمؤمنین؛ دروازه‌ی نام، راهِ نور
نورِ واحدِ آل محمد؛ نامِ یگانه‌ی امارت
امیرالمؤمنین؛ وقتی اسم یگانه است و نور مشترک
نام یکی است؛ نور در هر زمان می‌تابد

دلنوشته

امیرالمؤمنین؛ نامِ یگانه، نورِ واحد

اینجا باید آهسته نوشت؛
چون پای نام در میان است
و پای نور.

نامِ «امیرالمؤمنین»
یک لقبِ قابل‌تقسیم نیست،
یک عنوانِ تشریفاتی هم نیست؛
این نام،
فقط و فقط
برای امیرالمؤمنین علی است.

نه از سرِ تعصّب،
نه از سرِ تاریخ؛
بلکه چون ظرفِ این نام
جز او را تاب نمی‌آورد.

این نام،
به کسی داده شده
که بتواند
نورِ ایمان
و علمِ پنهان
را
بی‌کج‌فهمی،
بی‌تحریف،
به دل‌ها برساند.

و این،
کاری نیست که
هر دلِ پاکی از عهده‌اش برآید؛
این،
کارِ ولیّ منصوب است.

اما…
در همین‌جا
نباید دچار لغزش شد.

انحصارِ نام،
به معنای انقطاعِ نور نیست.

آلِ محمد علیهم‌السلام
نام‌های جداگانه دارند،
اما نورشان یکی است.

یک نور،
با تجلّی‌های گوناگون.

نوری که
در هر زمان،
از مجرایی خاص
و با ولایت خاصۀ همان زمان
به دستِ خواهانش می‌رسد.

پس اگر می‌گوییم
«امیرالمؤمنین»
فقط علی است،
داریم از اسمِ خاص سخن می‌گوییم؛
اما وقتی از
هدایت،
ایمان،
و علمِ پنهان
سخن می‌گوییم،
داریم از نورِ واحد حرف می‌زنیم.

نوری که
گاهی در قامتِ علی می‌تابد،
گاهی در سیمای حسن،
گاهی در صبرِ حسین،
و گاهی در سکوتِ امامی
که فقط دل‌های آماده
او را می‌شناسند.

حقیقتِ ایمان،
اینجا شکل می‌گیرد:

بدانی که
اولِ این نور
و آخرِ این نور
یکی است؛
نه در اسم،
بلکه در حقیقت.

و اگر کسی
نام را بگیرد
و معنا را رها کند،
در لفظ می‌ماند.

و اگر کسی
معنا را بفهمد
اما نسبتِ اسم‌ها را نشناسد،
در خلط می‌افتد.

ایمانِ کامل،
جمعِ این دو است:

بدانی
که «امیرالمؤمنین»
نامی است یگانه
با صاحب یگانه؛
و بدانی
که نورِ این امارت
در تمامِ آل محمد
جاری است
و در هر زمان
به دستِ ولیّ همان عصر
به دل‌ها می‌رسد.

نه همه‌چیز نام است،
نه همه‌چیز بی‌نام.

نام،
دروازه است؛
نور،
راه.

و خوشا دلی
که هم دروازه را می‌شناسد
و هم راه را
گم نمی‌کند.

عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِعَلِيٍّ يَا عَلِيُّ طُوبَى لِمَنْ أَحَبَّكَ وَ وَيْلٌ لِمَنْ أَبْغَضَكَ وَ كَذَّبَ بِكَ أَنْتَ الْعَلَمُ لِهَذِهِ الْأُمَّةِ مَنْ أَحَبَّكَ فَازَ وَ مَنْ أَبْغَضَكَ هَلَكَ يَا عَلِيُّ أَنَا الْمَدِينَةُ وَ أَنْتَ الْبَابُ يَا عَلِيُّ أَنْتَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ يَا عَلِيُّ ذِكْرُكَ فِي التَّوْرَاةِ وَ ذِكْرُ شِيعَتِكَ قَبْلَ أَنْ يُخْلَقُوا بِكُلِّ خَيْرٍ وَ كَذَلِكَ ذِكْرُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ وَ مَا أَعْطَاكَ اللَّهُ مِنْ عِلْمِ الْكِتَابِ فَإِنَّ أَهْلَ الْإِنْجِيلِ يُعَظِّمُونَ إلياء [إِلْيَا] وَ شِيعَتَهُ وَ مَا يَعْرِفُونَهُمْ وَ أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ مَذْكُورُونَ فِي كُتُبِهِمْ فَأَخْبِرْ أَصْحَابَكَ أَنَّ ذِكْرَهُمْ فِي السَّمَاءِ أَفْضَلُ وَ أَعْظَمُ مِنْ ذِكْرِهِمْ فِي الْأَرْضِ فَلْيَفْرَحُوا بِذَلِكَ وَ يَزْدَادُوا اجْتِهَاداً فَإِنَّ شِيعَتَكَ عَلَى مِنْهَاجِ الْحَقِّ وَ الِاسْتِقَامَةِ الْحَدِيثَ‏.

امیرالمؤمنین؛ عَلَمِ امت و بابِ نجات
محبتِ علی؛ مرزِ فوز و هلاکت
امیرالمؤمنین؛ شهرِ علم با یک در
دوستیِ علی؛ احساس نیست، جهت است
امیرالمؤمنین؛ بابِ علم، میزانِ محبت
محبتِ علی؛ راهی که مسئولیت می‌آورد
امیرالمؤمنین؛ نشانه‌ای که راه را جدا می‌کند
امیرالمؤمنین؛ بابِ علم و عَلَمِ محبت
علی؛ درِ شهر علم و نشانه‌ی راه

دلنوشته

محبتِ علی؛ مرزِ فوز و هلاکت

و این‌بار،
سخن از مرزِ نهایی است؛
مرزِ محبت و انکار،
مرزِ فوز و هلاکت.

خطاب، مستقیم است:
«یا علی…»

نه به‌عنوان یک شخصیت تاریخی،
بلکه به‌عنوان عَلَم؛
نشانه‌ای که
در میان این امت
راه را از بی‌راهه جدا می‌کند.

محبت،
در این‌جا احساس نیست؛
جهت است.

کسی که دوستت بدارد،
یعنی
دلش را
روبه‌روی نور قرار داده است؛
و کسی که بغض بورزد،
نه فقط با تو،
که با حقیقت
دچار ستیز شده است.

و بعد،
رازِ شهر و دروازه آشکار می‌شود:

«من شهر علمم،
و تو درِ آنی…»

یعنی
علم،
بدون در،
به دستِ کسی نمی‌رسد؛
و شهر،
اگر باب نداشته باشد،
یا دست‌نیافتنی است
یا غارت‌شده.

و این‌جاست که
معنای امارت
شفاف می‌شود:

امیرالمؤمنین علی
امیر است
نه چون فرمان می‌دهد،
بلکه چون
راهِ ورود به علم را
حفظ می‌کند.

و عجیب نیست
که نام او
پیش از خلقت،
در کتاب‌ها آمده است؛
چون نور،
پیش از تاریخ
معنا دارد.

ذکرِ تو و دوست‌دارانت
در تورات و انجیل
آمده؛
نه برای شهرت،
بلکه برای اطمینان:

این راه،
اتفاقی نیست؛
امتدادی است
از یک نقشه‌ی ازلی.

و پیام،
برای اهل محبت روشن است:

شادی کنید…
اما نه از سرِ غرور؛
از سرِ مسئولیت.

چون اگر نامتان
در آسمان
بلندتر از زمین
برده می‌شود،
باید
رفتارتان هم
آسمانی‌تر شود.

اجتهاد،
در این‌جا
فقط تلاش علمی نیست؛
استقامت در مسیر حق است.

یعنی
درِ شهر را بشناسی،
از آن وارد شوی،
و بعد
دیگران را هم
گمراه نکنی.

این دلنوشته
با یک آرامش عمیق تمام می‌شود:

محبتِ علی،
جایزه نیست؛
مسیر است.

مسیرِ نور،
مسیرِ علم،
مسیرِ استقامت.

و خوشا آنان
که این مسیر را
نه فقط دوست دارند،
بلکه
در آن
راه می‌روند.

امیرالمؤمنین؛ فراهم‌کنندۀ علم برای زیستنِ امن
«وَ نَمِيرُ أَهْلَنا» — و ما آذوقۀ اهل خود را فراهم می‌کنیم


امیرالمؤمنین،
نه به‌عنوان لقبی تشریفاتی
و نه به‌عنوان نمادی از قدرت،
بلکه به‌عنوان توصیفِ یک کارکرد یگانه شناخته می‌شود:
او کسی است که آذوقۀ علم را فراهم می‌کند؛
آذوقه‌ای که بدون آن، زیستنِ ایمانی ممکن نیست.

عبارت قرآنی «وَ نَمِيرُ أَهْلَنا»
فقط از تهیۀ غذا سخن نمی‌گوید؛
بلکه از آوردنِ مایحتاجی از جایی دیگر سخن می‌گوید،
از رساندنِ چیزی که در محلّ خود یافت نمی‌شود،
تا زندگی در شرایط دشوار ادامه پیدا کند.

در جهان درونی انسان،
قلب اغلب «وادیِ غیرِ ذی‌زرع» است؛
اگر به حال خود رها شود،
یقین، حکمت و امنیتِ ایمانی در آن نمی‌روید.
قلب، نیازمند «میره» است؛
نیازمند آذوقه‌ای که از بیرونِ خودش به آن برسد.

اینجاست که معنای امیرالمؤمنین آشکار می‌شود.

او صرفاً آموزگاری نیست که اطلاعات منتقل کند؛
بلکه فراهم‌کنندۀ شرایطی است
که در آن، علم الهی قابل دریافت، قابل فهم
و قابل زیستن می‌شود.

او نورِ پنهانِ علم را
از ساحتِ امانتِ الهی
به میدانِ زندگی روزمرۀ انسان می‌آورد.

«امنیت» در منطق قرآن
به‌معنای نبودِ خطر نیست؛
به‌معنای حضورِ هدایت است.

دل، زمانی در امنیت است
که بداند
به کجا رجوع کند،
چگونه تشخیص دهد،
و کدام مسیر به خدا می‌رسد.

بی‌این آذوقۀ علمی،
ایمان شکننده می‌شود،
اخلاق قابل معامله می‌گردد،
و دین به مجموعه‌ای از اعمالِ بی‌جهت فرو می‌کاهد.

پس وقتی علی را «امیرالمؤمنین» می‌نامیم،
اعتراف می‌کنیم که
رهبریِ حقیقی
نه سلطه‌ی سیاسی است
و نه مدیریتِ ظاهری؛
بلکه سرپرستیِ معناست.

نه کنترلِ انسان‌ها،
بلکه مسئولیتِ رساندنِ حقیقت به دل‌های آنان.

در هر زمان،
نور یکی است،
سرچشمه یکی است،
و مقصد یکی است؛
اما این نور
تنها از مجرای صاحب‌حقِ آن
به دستِ جویندگان می‌رسد؛
از راهِ ولیّ‌ای که
علم را تحریف نمی‌کند،
کم‌رنگ نمی‌سازد
و ابزار قدرت نمی‌کند.

«وَ نَمِيرُ أَهْلَنا»
در این‌جا،
به یک اصلِ معنوی تبدیل می‌شود:

خدا بندگانش را
بی‌آذوقه رها نمی‌کند؛
هدایت را
در صورتی به آنان می‌رساند
که قابل دریافت باشد؛
از طریقِ امینی که
نگهبانِ علم است.

و از همین‌روست که
امیرالمؤمنین
نه فقط یادآورِ گذشته،
بلکه نیازِ همیشگی است؛
زیرا اوست که
زیستنِ امن را ممکن می‌سازد
با رساندنِ علمی
که بدون آن،
هیچ زندگی‌ای
واقعاً در امنیت نخواهد بود.

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی