**Companionship with the Light: “I Submitted with Solomon”**
*“I submitted with Solomon to Allah, Lord of the worlds”* – Qur’an 27:44)
**Companionship with the Light: “I Submitted with Solomon”**
The Qur’an repeatedly teaches that guidance is not only a matter of belief, but also a matter of companionship. A human being is shaped by the company he keeps and the axis around which he moves. In the language of the Qur’an, this is the language of *ma‘iyyah*—being **with**.
One of the most striking expressions of this idea appears in the story of the Queen of Sheba. After witnessing the signs of God through the Prophet Solomon, she declares:
“I have submitted **with Solomon** to Allah, Lord of the worlds.” (Qur’an 27:44)
The verse is subtle but profound. She does not merely say, “I submitted to God.” Instead, she says, “I submitted **with Solomon**.” Her path to God passed through companionship with a divinely guided leader. In other words, her faith emerged within the orbit of light.
Throughout the Qur’an, this pattern repeats itself. Noah calls his son: *“Ride with us.”* Salvation lies in entering the ark and sharing its direction. Moses stands before the sea and declares: *“Indeed, my Lord is with me; He will guide me.”* The prophets move through history not alone, but within the assurance of divine companionship.
At the same time, the Qur’an warns of false companionship. The brothers of Joseph say, *“Send him with us tomorrow so he may play.”* What appears to be innocent companionship becomes the path that leads Joseph to the well. Likewise, in times of trial, some voices call people away from the path of truth, saying, *“Come to us.”* These invitations are not neutral; they are attempts to shift the axis of belonging.
Thus, the Qur’anic worldview is deeply relational. Human beings are always moving **with** someone or something: with truth or with illusion, with patience or with haste, with the people of integrity or with those who obstruct the path.
To choose faith, therefore, is not merely to accept an idea. It is to choose a **companionship**—to stand within the orbit of those who carry the light.
The declaration of the Queen of Sheba captures this reality in a single sentence:
“I submitted **with Solomon** to Allah, Lord of the worlds.”
Guidance begins when one chooses to walk **with the light**.
أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ!
دلنوشته
«مَنِ اسْتَقْبَلَ الْبَلَاءَ»؛ بوسه بر آیات
چه تعبیرِ شگفتی است:
«مَنِ اسْتَقْبَلَ الْبَلَاءَ…»
استقبال…
نه تحمّل،
نه فرار،
نه شکایت؛
بلکه رو به رو شدن.
مثل رو به قبله ایستادن.
استقبالِ بلاء،
یعنی وقتی آیت در جامهی سختی آمد،
پشت نکنی.
اخم نکنی.
نگویی چرا من؟
بلکه آهسته بگویی:
«خوش آمدی…
ای فرستادهی نور.»
امام صادق علیهالسلام فرمود:
صبر، آنچه در باطنِ بندگان است آشکار میکند؛
نور و صفا را.
و جزع،
ظلمت و وحشت را.
پس بلاء،
آینه است.
نه سازندهی تاریکی،
بلکه آشکارکنندهی آن.
هرکس میگوید صابر است؛
اما هنگام نزولِ محنت،
راست و دروغ روشن میشود.
بلاء،
میزانِ صدق است.
آنجا که دل میلرزد،
اما ایمان باید بایستد.
و چه زیبا فرمود:
صبر، آبی است که مزهاش پیوسته میماند.
نه هیجانِ لحظهای،
نه فشردنِ دندانها از سرِ اضطراب.
آنچه از اضطراب باشد،
نامش صبر نیست.
جزع،
اضطرابِ قلب است؛
تغییرِ سکینه است؛
برهم خوردنِ آرامشِ درون.
و هر نازلهای که آغازش
با اخبات و انابه و تضرع نباشد،
صاحبش جزوع است.
پس صبر،
فقط «تحمل» نیست؛
بازگشت به خدا در همان لحظهی نخست است.
افتادن بر آستانِ او،
پیش از افتادن در گردابِ اعتراض.
و آن جملهی لطیف:
صبر، اولش تلخ است و آخرش شیرین.
اما کسی که از آخرش وارد شود، داخل شده؛
و آنکه فقط تلخیِ اولش را ببیند،
هنوز بیرون ایستاده است.
بلاء،
دروازهای دو رو دارد:
یک رو به نفس،
یک رو به نور.
اگر با جزع وارد شوی،
به نفس میرسی.
اگر با اذعان وارد شوی،
به نور.
و اینجاست که آن تعبیر میدرخشد:
«مَنِ اسْتَقْبَلَ الْبَلَاءَ بِالرُّحْبِ…»
با گشادهرویی.
با سعهی صدر.
با آرامش و وقار.
این، صبرِ عوام نیست.
این، مقامِ خاصان است.
عوام،
صبر میکنند و بشارت بهشت دارند.
اما خاصان،
بلاء را استقبال میکنند
و نصیبشان این است:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»
معیت…
نه فقط پاداش.
نه فقط مغفرت.
بلکه حضور.
استقبالِ بلاء،
یعنی بوسه بر آیات.
چون هر بلاء،
آیهای است از سوی او.
و بوسه بر آیه،
یعنی قبولِ حکمتِ پنهانش.
چه بسیار بلاءها
که اگر جزع کنیم،
دیوار میشوند؛
و اگر استقبال کنیم،
پل میشوند.
بلاء،
قبله را تصحیح میکند.
دل را از وابستگیهای کاذب جدا میکند.
حمیتِ جاهلیه را میشکند.
و انسان را
به زانو در میآورد،
اما نه از ضعف؛
از حضور.
صبرِ خاصان،
اضطراب ندارد.
چهرهاش آرام است.
چشمش روشن است.
و دلش میداند
که پشتِ این تلخی،
شهدی نهفته است.
«وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»
صبر، بدون معرفت سخت است.
هرچه معرفت بیشتر،
اذعان عمیقتر،
و استقبال، زیباتر.
پس اگر خواستی بدانی
قبولِ تو تا کجاست،
ببین در برابر بلاء چگونهای.
آیا اعراض میکنی؟
یا مذعن میآیی؟
آیا جزع میکنی؟
یا استقبال؟
بلاء،
آخرین امتحانِ «قبول» است.
آنجا که دیگر سخن نیست،
استدلال نیست،
فقط دل است
و نسبتش با خدا.
خدایا…
مرا از آنان قرار ده
که وقتی بلاء آمد،
قبلهشان را گم نکنند.
و به جای اعتراض،
بوسه بزنند
بر آیهای که در لباسِ سختی آمده است.
و مرا به آن مقام برسان
که بلاء را
نه دشمن،
بلکه دعوت بدانم؛
دعوتی برای نزدیکتر شدن.
برای شکستنِ آخرین بقایای نفس.
برای ورود به معیت.
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»
دلنوشته
بلاء؛ آیتِ معیّت
برخی بلاء را حادثه میبینند،
برخی امتحان،
اما خاصان،
آن را «حضور» میبینند.
چون وعده شنیدهاند:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»
معیت،
چیزی فراتر از پاداش است.
پاداش، در آینده است؛
معیت، در اکنون.
پاداش، نتیجه است؛
معیت، همراهی.
کسی که بلاء را استقبال میکند،
در حقیقت میگوید:
اگر در این راه،
تو با منی،
تلخیاش شیرین است.
صبرِ عاشقانه،
دیگر فقط نگهداشتنِ زبان از شکایت نیست؛
نگهداشتنِ دل در آغوشِ معیت است.
در صبرِ عوام،
آدمی دندان بر هم میفشارد
و چشم به پایان سختی دارد.
اما در صبرِ خاصان،
آدمی دل به «حضور» میدهد
و پایان برایش اولویت ندارد.
بلاء،
گاه پردهای است که میان عبد و غیرِ خدا افتاده؛
پرده که بیفتد،
فقط او میماند.
و چه نعمتی بالاتر از این خلوت؟
استقبالِ بلاء،
یعنی گفتنِ یک جملهی پنهان:
«پروردگارا،
اگر این راه به تو نزدیکترم میکند،
پس خوش آمدی.»
عاشق،
هدیه را از دستِ محبوب میبیند،
نه از ظاهرِ آن.
پس اگر خار باشد،
باز هم دست را پس نمیزند.
و اینجاست که صبر،
دیگر نامش صبر نیست؛
نامش رضاست.
و رضا،
لبخندِ دل در میانِ اشک است.
بلاء،
آخرین حجابهای حمیت را میشکند.
آن «منِ» پنهانی را که
هنوز در گوشهای ایستاده بود.
آن ادعای فهم را.
آن غرورِ نادیدنی را.
وقتی همهی تکیهگاهها میریزند،
انسان میفهمد
که فقط یک تکیهگاه هست.
و آن لحظه،
آغازِ معیت است.
چه بسیار کسانی که در رفاه،
نمازشان طولانی است،
اما در بلاء،
قبلهشان میلرزد.
و چه اندکند آنان که
در سختی،
آرامتر میشوند.
صبرِ همراه با وقار،
نشانهی یقین است.
چون کسی که میداند
پشتِ این حادثه،
دستی حکیمانه است،
چرا بیقرار شود؟
و آنگاه که دل،
بلاء را آیت دید،
دیگر نمیپرسد «چرا؟»
میپرسد «برای چه؟»
و این سؤال،
درِ معنا را باز میکند.
بلاء،
گاهی دعوت است
برای پاک شدن از دلبستگیهای پنهان.
گاهی دعوت است
برای بالا رفتن از مرتبهای که
در آسایش، ممکن نبود.
خاصان میدانند
که بعضی درها،
فقط با اشک باز میشود؛
و بعضی نزدیکیها،
فقط با درد حاصل میشود.
پس بلاء،
اگر با اذعان همراه شود،
میشود بوسهای از جانب دوست؛
و اگر با جزع همراه شود،
میشود دیواری میان عبد و معیت.
ای دل…
اگر روزی در آتش امتحان افتادی،
به یاد بیاور:
ابراهیم، در آتش،
به معیت رسید.
موسی، در دریا،
به معیت رسید.
یوسف، در چاه،
به معیت رسید.
معیت،
در آسایشِ صرف نیست؛
در دلِ توفان هم هست.
بلکه گاهی،
تنها در همانجاست.
خدایا…
اگر بلاء را برایم مقدر کردی،
چنان کن که آن را استقبال کنم؛
نه از سرِ اجبار،
بلکه از سرِ معرفت.
و مرا به آن مقام برسان
که تلخیِ آغازش را
با یقین به شیرینیِ پایانش
تحمل کنم،
و بچشم.
و در نهایت،
مرا به آنجا برسان
که بلاء برایم
نه ترس باشد،
نه سؤال،
بلکه نشانهای باشد
از اینکه هنوز
در تربیتِ توام.
قبول،
در اطاعت آشکار میشود.
اذعان،
در سرعتِ تسلیم.
و عشق،
در استقبالِ بلاء.
و آنکه این سه را جمع کند،
در بیتِ نور ساکن میشود؛
در قبلهی حضور،
در معیتِ دائم.
دلنوشته
بیتِ نور، قبلهی قبول؛ سفر دل به سوی قبلهی نور
از «قبل» تا «قبول»،
از «قبله» تا «بیت»،
از «اذعان» تا «معیّت»…
خدایا…
این همه را آوردم،
نه برای آنکه چیزی بدانم،
بلکه برای آنکه چیزی «بشوم».
دانستن، سیرِ عقل است؛
و شدن، سیرِ دل.
دل، تا وقتی در «قبل» مانده،
قبله را نمیشناسد.
و تا قبله را نشناسد،
قبول نمیکند.
و تا قبول نکند،
اذعان نمیآید.
و تا اذعان نیاید،
بیت نور باز نمیشود.
خدایا…
من در این سفر فهمیدم
که همهی دوریها
نه از سختی عالم،
که از سختی «من» است.
از همان حمیتِ پنهان،
از همان نخوتِ خاموش،
از همان تعصبی که اسمش را
غیرت گذاشته بودم.
اکنون میدانم
که راه،
با شکستنِ «من» آغاز میشود.
با اذعان.
با تواضع.
با ملحق شدن به آنکه
نور را حمل میکند،
نه به آنکه فقط سخن میگوید.
خدایا…
اگر آیتی آمد
در لباسِ انسانِ ربانی،
کمکم کن بشناسمش.
اگر سخنی آمد
از زبانِ شاگردان نور،
کمکم کن که نرنجیده باشم.
و اگر فرمانی آمد
از سوی ولیّ،
کمکم کن که وقتم را
به جنگِ درونی هدر ندهم.
قبول…
این واژهی کوچک،
کلیدِ همهی درهای بسته است.
نه قبولِ از سرِ اجبار،
نه قبولِ از سرِ ترس،
بلکه قبولِ عاشقانه؛
قبولِ درخشان؛
قبولِ بیچون و چرا.
و اذعان…
این سرعتِ زیبا،
این شتابِ نورانی،
که دل را از تردید نجات میدهد
و مستقیم به آغوشِ فرمان میرساند.
خدایا…
اگر روزی بلایی آمد
که مرا لرزاند،
به من یاد بده
که پشت تمام این لرزشها،
حضورِ تو ایستاده است.
و اگر صبری از من خواستی،
صبرِ بیتلخی بده،
صبرِ با سکینه،
که خاصان وعدهاش را شنیدهاند:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»
مرا از آنان قرار ده
که بلاء را استقبال میکنند؛
نه چون قهرمان،
نه چون شجاع،
بلکه چون عاشق.
چون کسی که میداند
هرچه از دوست رسد،
نیکوست.
پروردگارا…
قبلهی دلم را
ثابت نگه دار.
به سمت نور.
به سمت ولیّ.
به سمت حقیقتی که از ابتدا
به آن دعوت شدم
و بارها فراموشش کردم.
خدایا…
اگر روزی در بیت نور را برایم باز کردی،
مگذار که با غرور بیرون بایستم.
و اگر مرا وارد کردی،
مگذار که با حمیتِ جاهلیه،
چراغِ خانه را خاموش کنم.
و آخرین خواستهام این است:
مرا از آنان قرار ده
که هر آیهای را
— چه در جامهی نعمت،
چه در لباسِ بلاء —
میبوسند.
چون فهمیدهاند
تو در هر دو،
حاضر و ناظر و تربیتکنندهای.
پروردگارا…
این دلنوشتهها،
روایت سفرِ یک دل بود
از سایه به سمت نور.
ای کاش پایانش،
نه روی کاغذ،
که در زندگیام رقم بخورد.
ای کاش همهی این فهمها
به یک چیز برسد:
«قبول.»
و پس از آن:
«معیّت.»
یا ربّ…
قبولم کن.
همانگونه که من
تمام این راه را آمدم
برای اینکه
«تو» را قبول کنم.
دلنوشته
در مدارِ علی؛ قبلهی دل و بیتِ نور
وقتی قبله شناخته شد،
حرکت تازه آغاز میشود.
قبله فقط جایی نیست که
رو به آن بایستیم؛
جایی است که
گرد آن بچرخیم.
و این است رازِ طواف.
در نماز،
انسان رو به کعبه میایستد؛
اما در حج،
انسان گرد کعبه میگردد.
نماز،
تنظیمِ جهت است.
طواف،
تنظیمِ مدار.
در طواف،
کعبه حرکت نمیکند.
این زائر است
که مدار خود را
با مرکز هماهنگ میکند.
و در ولایت نیز چنین است؛
ولیّ خدا ثابت است،
این ما هستیم
که باید مدار زندگیمان را
با او هماهنگ کنیم.
هرکس در طواف
مرکز را گم کند،
حرکتش
دیگر طواف نیست؛
سرگردانی است.
زندگی هم چنین است؛
اگر مرکز ولایت گم شود،
حرکتها زیاد میشود
اما راه پیدا نمیشود.
در طواف،
دلها آرام میشود؛
چون انسان
به مرکز نزدیک شده است.
تمام اضطرابها
از دور شدن از مرکز است.
هفت دور طواف،
یادآور این حقیقت است
که زندگی
یک گردش دائمی است؛
بازگشتِ مکرر
به همان قبله.
انسان بارها دور میشود
و دوباره بازمیگردد.
طواف،
اعلان یک حقیقت است:
مرکز عالم
من نیستم.
نه خواستههایم،
نه غرورم،
نه فهم محدودم.
مرکز،
خانهای است
که خدا نشان داده است.
و در عالم معنا،
مرکزِ دلها
ولایت است.
آن حقیقتی که
اگر دل گرد آن بچرخد،
جهانِ درون
نظم پیدا میکند.
همانگونه که کعبه
خانهی خدا نامیده شد،
بیتِ ولایت نیز
خانهی نور است.
هرکس وارد این خانه شود،
از پراکندگی نجات مییابد.
طواف،
یعنی پذیرفتن اینکه
جهانِ من
باید به گرد حقیقت بگردد،
نه حقیقت
به گرد من.
و این همان لحظهای است
که حمیت میشکند.
انسانِ بیمرکز،
در مدار نفس میچرخد.
اما انسانِ هدایتشده
در مدار نور میچرخد.
و چه فاصلهای است
میان این دو گردش.
وقتی دل
گرد قبلهی نور طواف کرد،
کمکم
تمام چیزهای دیگر
از مرکزیت میافتند.
شهوت،
ترس،
حسد،
و آن «منِ» کوچک
که سالها
خود را محور عالم میپنداشت.
آنگاه دل میفهمد
که آزادی
در بیمداری نیست؛
در یافتن
مدارِ درست است.
و خوشا به حال کسی
که پیش از پایان عمر
مدار دلش را پیدا کند؛
چرا که آنگاه
تمام قدمهایش
—حتی بیرون از مسجد—
طواف خواهد بود.
ای پروردگار قبلهها…
دل ما را
در مدار نور ثابت نگه دار.
مگذار
که از طواف حقیقت
به چرخیدن در گرد نفس
سقوط کنیم.
و ما را از آنان قرار ده
که گرد قبلهی نور میگردند
تا روزی که
به مرکزِ معیت برسند.
«أَرْسِلْهُ مَعَنا» + «معیّت با نور! إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ!»
در واقع باید برادران حسود در معیّت نور یوسف، درناژ حسادت کنند اما برادران حسود با گفتن «أَرْسِلْهُ مَعَنا» انگار میخوان اینو بیان کنن که این یوسف هست که باید در معیت ما باشه چون ما «نحن عصبة» هستیم و ما ناصح و حافظ اوییم نه اینکه او با علمش حافظ و ناصح ما باشه.
در آیات قرآن ضمن بررسی کلمه «مع» در مقالۀ «معیّت با نور! إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ!» میخواهیم بگوییم این حسد هست که باید در معیت نور اصلاح بشه نه اینکه نور در معیت حسد تغییر ماهیت بده و معلم برای حسود تمنا تایید کنه! نه این حسود هست که باید در معیت نور معلم در دل ورکلایفهای روزمره خودشو از شر حسادت خلاص کنه.
1) **«أَرْسِلْهُ مَعَنا» یا معیّت با نور؟**
2) **معیّتِ واژگون**
3) **نور در معیّتِ حسد؟ یا حسد در معیّتِ نور؟**
4) **وقتی «مع» مصادره میشود**
5) **ابتلای «نحن عصبة»**
6) **حسد، پشتِ نقابِ خیرخواهی**
7) **معیّت با نور؛ نه با حسادت**
8) **یوسف را با خود بردند، نه با نور**
.
دلنوشته
«أَرْسِلْهُ مَعَنا» یا معیّت با نور؟
نور در معیّتِ حسد؟ یا حسد در معیّتِ نور؟
دلنوشته از اینجا شروع میشود که یک جمله، مثل تیغِ نازکی روی رگِ حقیقت مینشیند:
«أَرْسِلْهُ مَعَنا»…
و بعد، ناگهان یادِ آن «معیّتِ روشن» میافتم؛
معیّتی که نه بازیِ لفظ است و نه تعارفِ اخلاق.
همانجا که حق، قاطعانه میگوید:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ».
معیّت با نور؛
یعنی همراهی با آنچه دست را میگیرد و دل را بالا میکشد،
نه با آنچه دل را میسوزاند و چشم را تنگ میکند.
آدم گاهی میبیند حسادت چهقدر زرنگ است؛
چهقدر بلد است خودش را پشتِ واژهها پنهان کند.
برادرانِ یوسف هم همینطور بودند.
باید در معیّتِ نورِ یوسف، حسادتِ آنها آب میشد،
باید کنار آن روشنایی، تاریکیشان شرمنده میشد،
باید نزدیکِ علم و صفای او، درونشان تربیت میشد…
اما نه؛
آنها با گفتنِ «أَرْسِلْهُ مَعَنا» انگار میخواستند جهان را وارونه تعریف کنند.
انگار میگفتند:
«این نور است که باید همراهِ ما بیاید»،
«این روشنی است که باید پشتِ سرِ ما راه بیفتد»،
«این حقیقت است که باید به صفِ ما اضافه شود».
چون ما «نحن عصبة» هستیم؛
چون ما جمعیم،
چون ما مدعیِ قوت و حافظِ اوییم.
چه ادعای خطرناکی…
که حسد، خودش را در لباسِ خیرخواهی جا بزند و بگوید:
«ما ناصحِ او هستیم»،
نه اینکه او با نور و علمش، ناصح و طبیبِ ما باشد.
من هر بار که به «مع» فکر میکنم، بیشتر میفهمم قصه فقط قصهی یک کلمه نیست؛
قصهی «جهتِ دل» است.
«مع» یعنی هممسیر شدن؛
یعنی همنفَس شدن؛
یعنی کنارِ چیزی قرار گرفتن که کمکم تو را شبیهِ خودش میکند.
اینجاست که دلم میلرزد:
اگر حسادت، «مع» را مصادره کند،
اگر بخواهد نور را به معیّتِ خودش بکشاند،
آن وقت، نور را خرجِ توجیهِ تاریکی میکند.
آنوقت معلم را وادار میکند برای حسود، تمنا تأیید کند؛
حقیقت را کوچک میکند تا حسدِ او آرام بگیرد.
اما نه…
قرار این نیست.
این حسادت است که باید در معیّتِ نور اصلاح شود،
نه اینکه نور در معیّتِ حسد تغییرِ ماهیت بدهد.
این حسود است که باید کنارِ نورِ معلم،
کنارِ حقیقت،
کنارِ صبر و ایمان،
خودش را از شرِّ آن آتشِ پنهان رها کند.
در همان «ورکلایفهای» روزمرهاش؛
در همان رقابتها، مقایسهها، نگاههای یواشکی و رنجهای بیصدا…
باید یاد بگیرد «مع» را درست انتخاب کند.
کاش آدم بفهمد:
نجات در این نیست که نور را با خودمان ببریم تا به ما شبیه شود؛
نجات در این است که خودمان را به نور بسپاریم تا شبیهِ او شویم.
و چه فرقِ عظیمی است بین این دو:
بین «أَرْسِلْهُ مَعَنا»یِ برآمده از حسادت…
و «معیّت با نور»؛
همانجایی که خدا، همراهِ صابران است.
أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ
بلقیس گفت: من در معیّت سلیمان!
برادران حسود یوسف گفتند: یوسف در معیّت ما!
[سورة النمل (۲۷): الآيات ۲۷ الى ۳۱] :
« اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ »
قالَ سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ (۲۷)
گفت: «خواهيم ديد آيا راست گفتهاى يا از دروغگويان بودهاى.»
اذْهَبْ بِكِتابِي هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ (۲۸)
«اين نامه مرا ببر و به سوى آنها بيفكن، آنگاه از ايشان روى برتاب، پس ببين چه پاسخ مىدهند.»
قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ (۲۹)
[ملكه سبا] گفت: «اى سرانِ [كشور] نامهاى ارجمند براى من آمده است،
إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (۳۰)
كه از طرف سليمان است و [مضمون آن] اين است: به نام خداوند رحمتگر مهربان.
أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ (۳۱)
بر من بزرگى مكنيد و مرا از در اطاعت درآييد.»
[سورة النمل (۲۷): الآيات ۳۸ الى ۴۴]
قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِيرَ قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (۴۴)
به او گفته شد: «وارد ساحتِ كاخ [پادشاهى] شو.» و چون آن را ديد، بركهاى پنداشت و ساقهايش را نمايان كرد. [سليمان] گفت: «اين كاخى مفروش از آبگينه است.» [ملكه] گفت: «پروردگارا، من به خود ستم كردم و [اينك] با سليمان در برابر خدا، پروردگار جهانيان، تسليم شدم .»
دلنوشته
نامهای برای یادآوریِ عالمِ ذر
انه من سلیمان؛ وقتی اسمِالله را میشناسی
بلقیس؛ تسلیمِ دلی که نور را بهجا آورد
…
انگار خدا
رسول میفرستد
نه فقط برای خبر دادن،
بلکه برای تفکیک.
برای اینکه معلوم شود
کدام دل
صادق است
و کدام
فقط ادا در میآورد.
نامه میآید
تا دلها
خودشان
خودشان را لو بدهند.
و چه قصهی عجیبی است
قصهی هدهد، سلیمان و بلقیس…
هدهد میآید،
اما قبلش
سؤال میآید:
سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكَاذِبِينَ
ببینیم…
راستی یا دروغ؟
انگار این سؤال
فقط برای هدهد نیست؛
برای همۀ دلهاست.
بعد
نامه میرود…
نه با تشریفات،
نه با لشکر،
نه با تهدید.
فقط
یک نامه.
و چقدر شبیه همین پیامهایی است
که گاهی
بیسر و صدا
در دل ما میافتد…
فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ
بینداز…
نه بده،
نه بخوان،
نه توضیح بده.
بینداز
و کنار بکش.
بگذار
دلها
خودشان حرف بزنند.
و حالا
بلقیس…
اولین واکنشش چیست؟
نه ترس.
نه انکار.
نه تحقیر.
میگوید:
إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ
نامهای کریم…
دلِ اهل نور
قبل از اینکه محتوا را بخواند،
کَرَم را میفهمد.
و بعد
جملهای میگوید
که دل را میلرزاند:
إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ
نه فقط اینکه
نامه با «بسمالله» شروع شده…
بلکه یعنی:
او، سلیمان، اسمِاللهِ من است.
یعنی این نامه
از یک انسان نیامده؛
از نشانهی خدا آمده.
بلقیس
در همان لحظه
میفهمد.
بدون بحث.
بدون استدلال طولانی.
بدون جدل.
میفهمد
که این نویسنده
کریم است؛
پس دعوتش
دعوت به اسارت نیست.
دعوت به نور است.
برای همین
وقتی مسیر را میرود،
نمیگوید:
اسلمتُ لله…
میگوید:
أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
با سلیمان…
یعنی من
خدا را
از مسیر این نور
شناختم.
این داستان
داستان عالمِ ذر است.
داستان دلی
که بهمحض دیدن نامه،
یادش میآید
قبلاً هم
این نور را دیده…
برای همین
نامه،
دل را مجبور نمیکند؛
دل را یادآوری میکند.
و خدا
همین کار را میکند:
رسول میفرستد
تا معلوم شود
چه کسی
با دیدن نور
یادش میآید
و چه کسی
خودش را به فراموشی میزند.
اگر روزی
نامهای
در دلت افتاد…
نه کاغذی،
نه رسمی،
بلکه نوری
که گفت:
«أَلاَّ تَعْلُوا عَلَيَّ…»
اگر فهمیدی
این دعوت
از جنس کرامت است،
نه تحقیر…
بدان
تو هم
داستانت
شبیه بلقیس است.
و خدا
هنوز
نامه میفرستد…
فقط
برای اینکه
صادقها
از کاذبها
جدا شوند 🌱
«ارْكَبُوا فِيها»: «در معیت نوح ع»
قلوبی که نوح را بعنوان ناخدای کشتی زندگی خودشان در ورکلایفهای روزمره انتخاب میکنند.
ما باید در معیت معلم باشیم نه اینکه معلم در معیت ما باشد.
ما باید طبق اوامر نورانی اقدام کنیم نه اینکه معلم برای تایید تمناهای ما باشد.
این داستان «معیت» از اسرار آیات قرآن است.
[سورة هود (۱۱): الآيات ۴۰ الى ۴۳]
حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِيلٌ (۴۰)
تا آنگاه كه فرمان ما دررسيد و تنور فوران كرد، فرموديم: «در آن [كشتى] از هر حيوانى يك جفت، با كسانت -مگر كسى كه قبلاً در باره او سخن رفته است- و كسانى كه ايمان آوردهاند، حمل كن.» و با او جز [عدّه] اندكى ايمان نياورده بودند.
وَ قالَ ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (۴۱)
و [نوح] گفت: «در آن سوار شويد. به نام خداست روانشدنش و لنگرانداختنش، بى گمان پروردگار من آمرزنده مهربان است.»
وَ هِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبالِ وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فِي مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرِينَ (۴۲)
و آن [كِشتى] ايشان را در ميان موجى كوهآسا مىبُرد، و نوح پسرش را كه در كنارى بود بانگ درداد: «اى پسرك من، با ما سوار شو و با كافران مباش.»
قالَ سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ وَ حالَ بَيْنَهُما الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ (۴۳)
گفت: «به زودى به كوهى پناه مىجويم كه مرا از آب در امان نگاه مىدارد.» گفت: «امروز در برابر فرمان خدا هيچ نگاهدارندهاى نيست، مگر كسى كه [خدا بر او] رحم كند.» و موج ميان آن دو حايل شد و [پسر] از غرقشدگان گرديد.
دلنوشته
«ارْكَبُوا فِيها… ارْكَبْ مَعَنا»؛ معیّت با ناخدای نجات
گاهی نجات
با یک جمله آغاز میشود:
«ارْكَبُوا فِيها…»
سوار شوید.
نه برنامهای پیچیده،
نه استدلالی طولانی،
فقط یک دعوت:
سوار شوید.
اما همین جملهی ساده
رازی بزرگ در خود دارد.
نجات،
در «کشتی» است؛
اما کشتی
بدون ناخدا
راهی به ساحل ندارد.
و ناخدای آن کشتی
نوح است.
پس نجات،
فقط سوار شدن نیست؛
سوار شدن
در معیّتِ نوح است.
در آیات طوفان،
یک واژه مدام میدرخشد:
«مَعَهُ».
«وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ»
با او…
نه فقط ایمان به حرف او،
نه فقط احترام به مقام او،
بلکه بودن
در معیّت او.
کم بودند
دلهایی که فهمیدند
نجات،
در همین «با او بودن» است.
نوح گفت:
«ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها»
حرکت کشتی با نام خداست،
آرام گرفتنش هم با نام او.
اما مسیر این حرکت
از دستِ نوح میگذرد.
چون خدا
هدایت را
از طریقِ دستهای برگزیدهاش
در عالم جاری میکند.
و این همان جایی است
که رازِ معیّت
آشکار میشود.
دلهایی که نجات یافتند
دلهایی بودند
که نوح را
ناخدای کشتی زندگیشان کردند.
نه فقط در حادثهای بزرگ،
بلکه در مسیر روزمرهی زندگی.
در همان
ورکلایفهای ساده،
در همان تصمیمهای کوچک،
در همان انتخابهای پنهان.
دلهایی که گفتند:
جهتِ زندگی ما
با فرمانِ این نور تنظیم میشود.
اما همه
این را نفهمیدند.
حتی پسرِ نوح.
او فکر میکرد
نجات
با تکیهگاههای خودش ممکن است.
گفت:
«سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ»
به کوهی پناه میبرم
که مرا حفظ کند.
کوه…
نمادِ تکیهگاهِ خودساختهی انسان.
دانش،
قدرت،
اعتبار،
یا حتی فهمِ شخصی.
اما پاسخ نوح
حقیقت را روشن کرد:
«لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ»
امروز
هیچ پناهی نیست.
جز رحمت خدا.
و این رحمت
در همان کشتی جاری بود.
در همان معیّت.
و اینجاست
که رازِ بزرگی از آیات قرآن
خودش را نشان میدهد:
ما باید
در معیّتِ نور باشیم؛
نه اینکه نور
در معیّتِ ما قرار بگیرد.
ما باید
در کشتی بنشینیم؛
نه اینکه از نوح بخواهیم
کشتی را
به سمت خواستههای ما بچرخاند.
ما باید
طبق اوامرِ نورانی حرکت کنیم؛
نه اینکه معلم
برای تأیید تمناهای ما باشد.
بسیاری
میخواهند نور را داشته باشند؛
اما نه برای هدایت شدن،
بلکه برای تأیید شدن.
میخواهند معلم باشد،
اما در معیّتِ خواستههایشان.
میخواهند حقیقت باشد،
اما در خدمتِ تمناهایشان.
و این همان خطری است
که پسر نوح را
از کشتی جدا کرد.
او پدرش را میشناخت،
اما در معیّتِ او نبود.
شناخت
بدون معیّت
نجات نمیآورد.
نوح فریاد زد:
«يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا»
با ما سوار شو…
نه فقط سوار شو،
بلکه
با ما.
نجات
در همین «با ما» بودن بود.
اما فاصلهی دل
از این «معنا»
بیشتر از فاصلهی آب تا آسمان بود.
و موج
میانشان حائل شد.
این قصه
فقط قصهی یک طوفان نیست.
قصهی همهی زندگیهاست.
هر روز
موجهایی
کوهوار
برمیخیزند.
و در هر زمان
یک کشتی هست.
و یک دعوت:
«ارْكَبُوا فِيها»
سوار شوید.
اما نجات
فقط برای کسانی است
که بفهمند
راه،
در معیّتِ ناخداست.
نه در اعتماد به کوههای خیال.
***
خدایا…
دل ما را
از آنان قرار ده
که وقتی دعوتِ «اركب معنا» را میشنوند،
تردید نمیکنند.
آنان که
کشتیِ نور را
ناخدای زندگی خود میکنند.
و میفهمند
که نجات
نه در قدرتِ شنا کردن،
بلکه در
معیّتِ هدایت است.
اگر بخواهیم برای این مقالۀ «معیّت» آیاتی انتخاب کنیم که **هم داستان قرآنی زنده داشته باشد، هم معنای معیّت را همانند مثالهای قبلی نشان دهد**، چند مورد خیلی درخشان در این فهرست هست. اما از میان همه، چند مورد واقعاً «طلایی» هستند؛ چون دقیقاً با خط سیر این مقاله (نور، ولیّ، تسلیم، معلم، معیت) همخوانی دارند.
—
# ۱. داستان موسی و خضر
### «إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً»
(کهف 67، 72، 75)
این مورد از **بهترین قطعات قرآن برای بحث معیّت در سلوک** است.
چرا عالی است؟
چون در این داستان:
– موسی **نبی بزرگ** است
– اما برای یادگیری باید **در معیّت خضر باشد**
– مشکل موسی **فهم نبود، صبر در معیّت بود**
محور داستان:
معیّت با ولیّ یعنی:
– جلوتر نرفتن
– قضاوت نکردن
– صبر کردن تا حکمت آشکار شود
جمله کلیدی:
«إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً»
یعنی:
معیّت با نور
بدون صبر ممکن نیست.
این داستان دقیقاً ادامه طبیعی بحثهای شماست:
– بلقیس → تسلیم با سلیمان
– نوح → سوار شدن در کشتی
– خضر → صبر در معیّت ولی
این یکی از عمیقترین دلنوشتههای مقالۀ معیّت است.
—
# ۲. آیهای که تقریباً ستون مفهوم «معیّت» است
### «وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»
(توبه 119)
این آیه بسیار کوتاه است اما بسیار عمیق.
خدا نمیگوید:
– صادق باشید
میگوید:
– **با صادقان باشید**
یعنی:
هدایت
در معیّت صادقان اتفاق میافتد.
این دقیقاً با مفهوم معیت درباره:
– معلم
– نور
– ولیّ
هماهنگ است.
این آیه درباره:
«انتخاب معیّت در زندگی»
یک مفهوم فوقالعاده برای ورکلایفهای ما میسازد.
—
# ۳. داستان موسی در کنار دریا
### «كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ»
(شعراء 62)
این آیه از قویترین آیات «معیّت الهی» است.
موقعیت:
– دریا جلو
– فرعون پشت
– قوم موسی وحشتزده
آنها گفتند:
إِنَّا لَمُدْرَكُونَ
اما موسی گفت:
كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي
**معیّت شخصی با خدا**
این یک مطلب بسیار زیبا درباره:
– سکینه در بحران
– یقین در تاریکی
– هدایت در بنبست
دارد.
—
# ۴. آیهای بسیار عمیق درباره مراقبت الهی
### «لا تَخافا إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»
(طه 46)
وقتی موسی و هارون به سمت فرعون میروند.
خدا میگوید:
من با شما هستم.
اما نه فقط «معکم».
میگوید:
**أسمع و أرى**
من میشنوم.
من میبینم.
این یکی از لطیفترین آیات معیّت است.
—
# ۵. آیهای که در این مقاله مهم است:
### «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»
(حدید 4)
این آیه **معیّت وجودی خدا** را نشان میدهد.
نه معیّت حادثهای
نه معیّت جنگ
نه معیّت صبر
بلکه:
معیّت دائمی.
—
پس دلنوشتههای زیبای مقالۀ معیت را با دقت و تامل مطالعه کنیم:
۱
بلقیس
«أسلمت مع سليمان»
۲
یوسف
«أرسله معنا»
۳
نوح
«اركب معنا»
۴
موسی و خضر
«لن تستطيع معي صبرا»
۵
موسی در دریا
«إن معي ربي سيهدين»
۶
قاعده هدایت
«كونوا مع الصادقين»
۷
«وهو معكم أين ما كنتم»
این دلنوشتهها عملاً **یک سیر کامل معیّت در قرآن** میشود:
معیت با نور
→ معیت با ولی
→ معیت در صبر
→ معیت در بحران
→ معیت با صادقان
→ معیت با خدا
و این مقاله انگار بررسی «الهیات معیّت در قرآن» است.
[سورة الكهف (۱۸): الآيات ۶۰ الى ۸۲]
دلنوشته
«لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً»؛ رازِ معیّت با نور
گاهی انسان
راهی طولانی میرود،
نه برای رسیدن به جایی،
بلکه برای رسیدن
به یک «انسان».
قصهی موسی
از همینجا آغاز میشود.
موسی،
پیامبرِ بزرگِ خدا،
به جوان همراهش میگوید:
«لا أَبْرَحُ حَتّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ…»
دست برنمیدارم
تا به محلِ تلاقیِ دو دریا برسم،
حتی اگر سالها
در راه باشم.
انگار حقیقتی در آنجا بود
که ارزشِ یک عمر جستوجو را داشت.
گاهی انسان
کتاب میخواند،
بحث میکند،
میفهمد…
اما ناگهان میفهمد
هنوز چیزی مانده است.
چیزی
که در کتاب نیست.
چیزی
که در «معیّت» پیدا میشود.
در محل تلاقی دو دریا،
نشانهای رخ میدهد:
ماهیِ مرده
در دریا
جان میگیرد
و میرود.
نشانهی عجیبی است.
اما عجیبتر از آن،
این است که
آنها
نشانه را
فراموش میکنند.
گاهی نشانه میآید،
اما انسان
کمی جلوتر میرود
تا بفهمد
همانجا
جای ایستادن بوده است.
پس بازمیگردند.
و آنجا
او را میبینند:
«عَبْداً مِنْ عِبادِنا…»
بندهای از بندگان ما.
نه نامی،
نه عنوانی،
نه معرفیای.
فقط
بندهای
که خدا دربارهاش میگوید:
«آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا
وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً»
رحمتی از نزد خودمان به او دادهایم،
و دانشی از نزد خودمان
به او آموختهایم.
این
علمِ مدرسه نیست.
علمِ نزدیکی است.
علمی که
از «لدن» میآید.
موسی نزدیک میشود
و با ادب میپرسد:
«هَلْ أَتَّبِعُكَ…؟»
آیا میتوانم
تو را پیروی کنم؟
عجیب است.
پیامبری بزرگ
اجازه میخواهد
تا شاگردی کند.
و شرطش چیست؟
«عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ
مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً»
از آنچه به تو آموخته شده
چیزی به من بیاموزی
که مرا
به رشد برساند.
پس معیّت
از همینجا آغاز میشود:
اجازه گرفتن
برای پیروی.
اما پاسخ
تکاندهنده است:
«إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً»
تو
در معیّتِ من
صبر نخواهی توانست.
نه اینکه
تو صبور نیستی.
نه اینکه
تو مؤمن نیستی.
بلکه:
معیّت با این مسیر
صبرِ خاصی میخواهد.
و بعد
رازِ آن را میگوید:
«وَ كَيْفَ تَصْبِرُ
عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»
چگونه میتوانی
بر چیزی صبر کنی
که حقیقتش را
نمیدانی؟
مشکلِ انسان
کمبود ایمان نیست.
کمبودِ احاطه است.
دل
وقتی نمیفهمد،
بیقرار میشود.
موسی قول میدهد:
«سَتَجِدُني إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً»
مرا صابر خواهی یافت.
و این آغازِ سفر است.
اما یک شرط دارد:
«فَلا تَسْئَلْني عَنْ شَيْءٍ…»
چیزی نپرس
تا وقتی
که خودم
زمانِ گفتنش را برسانم.
یعنی در این راه
فهم
بعد از صبر میآید،
نه قبل از آن.
کشتی را سوراخ میکند.
موسی
طاقت نمیآورد.
پسری را میکشد.
موسی
باز نمیتواند.
دیوارِ شهری بخیل را
رایگان تعمیر میکند.
موسی
باز سؤال میکند.
و هر بار
همان جمله
تکرار میشود:
«أَلَمْ أَقُلْ
إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً»
نگفتم
در معیّتِ من
صبر نمیتوانی کرد؟
انسان
وقتی حکمت را نمیبیند،
دلش
با ظاهر قضاوت میکند.
کشتیِ سوراخ
ظلم به فقیران به نظر میرسد.
قتلِ نوجوان
بیرحمی به نظر میرسد.
تعمیرِ دیوار
حماقت به نظر میرسد.
اما وقتی پرده کنار میرود،
حقیقت آشکار میشود.
کشتی
نجات پیدا کرد.
پدر و مادر
از رنجی بزرگ
محفوظ ماندند.
و گنجِ دو یتیم
تا زمان بلوغشان
حفظ شد.
و آنگاه
جملهای گفته میشود
که تمام داستان
را روشن میکند:
«وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْري»
من
از خودم
کاری نکردم.
اینها
در جریانِ حکمتِ خدا بود.
اینجاست که رازِ معیّت
آشکار میشود.
مشکلِ موسی
بیایمانی نبود.
مشکل
شتابِ فهم بود.
دل
میخواست
قبل از صبر
همه چیز را بداند.
اما در مسیرِ نور
گاهی باید
مدتی
در تاریکیِ فهم
راه رفت.
نه از روی نادانی،
بلکه از روی اعتماد.
معیّت با نور
یعنی همین.
یعنی
پیش از آنکه
حکمت را بفهمی،
به راه
وفادار بمانی.
یعنی
دل بداند
که اگر کاری
از دستِ ولیّ خدا
جاری شد،
پشت آن
دستی از حکمت
ایستاده است.
حتی اگر
عقلِ ما
فعلاً
راهش را نبیند.
موسی
پیامبر بود،
اما در این سفر
یک درس بزرگ گرفت:
معیّت با نور
فقط فهم نمیخواهد؛
صبر میخواهد.
صبر
بر چیزی
که هنوز
رازِ آن
گشوده نشده است.
و شاید
بسیاری از انسانها
از نور جدا میشوند،
نه به خاطر دشمنی،
بلکه به خاطر
همین بیصبری.
میخواهند
حکمت را
قبل از زمانش
ببینند.
و وقتی نمیبینند،
راهشان را
جدا میکنند.
و چه جملهی عجیبی
در پایان گفته شد:
«هذا فِراقُ بَيْني وَ بَيْنِكَ»
اینجا
جای جدایی است.
جدایی
نه به خاطر گناه،
بلکه به خاطر
ناتوانی در صبر.
و چه بسیار
جداییها
در مسیر هدایت
که علتشان
همین است.
***
ای پروردگارِ نور…
دل ما را
در معیّتِ اولیای خود
ثابت نگه دار.
مگذار
شتابِ فهم
ما را
از حکمتِ تو جدا کند.
و به ما
آن صبری را عطا کن
که در کنار نور
لازم است.
صبری
که پیش از فهم
میایستد؛
و بعد
در لحظهای که تو بخواهی،
پرده را کنار میزند.
همان صبری
که خضر گفت:
«لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً».
دلنوشته
«وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»؛ انتخابِ معیّت
گاهی قرآن
با یک آیهی کوتاه
درِ عالمی بزرگ را باز میکند.
از آن آیات
همین آیه است:
«يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا
اتَّقُوا اللَّهَ
وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»
ای اهل ایمان،
تقوا پیشه کنید،
و
با صادقان باشید.
عجیب است.
خدا نمیگوید:
صادق باشید.
میگوید:
«با صادقان باشید».
گویی
سرّی در این «با بودن» نهفته است.
***
انسان
همیشه در معیّتِ چیزی زندگی میکند.
با کسانی میاندیشد،
با کسانی تصمیم میگیرد،
با کسانی
جهتِ زندگیاش را تنظیم میکند.
هیچکس
در خلأ زندگی نمیکند.
دل
همیشه
در مدارِ یک معیّت میچرخد.
یا با نور،
یا با نفس.
یا با صدق،
یا با وهم.
***
قرآن
راه را ساده میکند.
نمیگوید
اول کامل شو
بعد در کنار صادقان بایست.
میگوید:
کنار صادقان بایست،
تا راهِ صدق
در تو جاری شود.
چرا که
هدایت
فقط
در معیّت
اتفاق میافتد.
دل
از مجاورت
رنگ میگیرد.
***
وقتی انسان
در کنار اهل نور مینشیند،
کمکم
جهان را
از نگاه آنان میبیند.
آنچه پیشتر
عادی بود،
ناگهان
معنا پیدا میکند.
آنچه پیشتر
بزرگ مینمود،
کوچک میشود.
و آنچه
پنهان بود،
آشکار میشود.
این
اثرِ معیّت است.
***
اما خطر
آنجاست که انسان
جهتِ معیّت را
وارونه کند.
یعنی بخواهد
صادقان
در معیّتِ او باشند.
یعنی نور
در مدارِ خواستههای او بچرخد.
یعنی معلم
آمده باشد
تا تمناهای او را
تأیید کند.
اما راه هدایت
برعکس است.
ما
باید در معیّتِ نور باشیم،
نه اینکه نور
در معیّتِ ما قرار گیرد.
ما
باید در مدارِ ولیّ بچرخیم،
نه اینکه ولیّ
در مدارِ خواستههای ما بچرخد.
***
این همان درسی است
که در بسیاری از قصههای قرآن
تکرار میشود.
بلقیس
وقتی حقیقت را شناخت،
نگفت:
سلیمان
با من باشد.
گفت:
«أَسْلَمْتُ
مَعَ سُلَيْمانَ
لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ».
با سلیمان
تسلیم شدم.
نوح
در میان طوفان
ندا داد:
«ارْكَبْ
مَعَنا».
با ما
سوار شو.
و خضر
به موسی گفت:
«لَنْ تَسْتَطيعَ
مَعِيَ صَبْراً».
در معیّتِ من
صبر میخواهد.
و اکنون
قرآن
قاعده را آشکار میکند:
«وَ كُونُوا
مَعَ الصَّادِقينَ».
***
زندگیِ انسان
پر از انتخابهای کوچک است.
در محیط کار،
در خانه،
در تصمیمهای روزانه،
در همان
ورکلایفهای سادهای
که زندگی ما را میسازند.
در هر کدام از این لحظهها
یک سؤال پنهان وجود دارد:
دلِ من
در معیّتِ چه کسی
تصمیم میگیرد؟
در معیّتِ ترس؟
در معیّتِ منفعت؟
در معیّتِ شهرت؟
یا در معیّتِ صدق؟
***
گاهی
فاصلهی هدایت و گمراهی
تنها یک چیز است:
انتخابِ معیّت.
اگر دل
در کنار صادقان بنشیند،
حتی خطاهایش
به مسیر بازمیگردند.
اما اگر
در معیّتِ نفس بماند،
حتی دانستههای درست
او را نجات نمیدهند.
***
ای خدای صادقان…
دل ما را
در معیّتِ اهل صدق
قرار بده.
مگذار
در ازدحامِ صداهای جهان،
صدای صادقان را
گم کنیم.
و به ما توفیق بده
که در لحظههای سادهی زندگی،
در همین تصمیمهای کوچک،
راهی را انتخاب کنیم
که تو فرمان دادهای:
«وَ كُونُوا
مَعَ الصَّادِقينَ».
دلنوشته
«كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ»؛ معیّت در بنبست
گاهی انسان
به نقطهای میرسد
که همهی راهها
بسته به نظر میرسد.
پیش رو
دریا است.
پشت سر
فرعون.
و در میان این دو
قلبهایی ایستادهاند
که تازه از اسارت
آزاد شدهاند
اما هنوز
ترسِ بردگی
در وجودشان زنده است.
قرآن
آن لحظه را چنین روایت میکند:
«فَلَمَّا تَراءَى الْجَمْعانِ
قالَ أَصْحابُ مُوسى
إِنَّا لَمُدْرَكُونَ»
وقتی دو جمعیت
یکدیگر را دیدند،
یاران موسی گفتند:
ما
قطعاً گرفتار خواهیم شد.
این
صدای عقلِ عادیِ انسان است.
محاسبه میکند،
میسنجد،
و نتیجه میگیرد:
راهی نیست.
***
اما در همان لحظه
موسی
چیزی میبیند
که دیگران نمیبینند.
او
راه را
در معیّت میبیند.
و پاسخ میدهد:
«كَلَّا».
نه.
و بعد
رازِ این آرامش را
در یک جمله میگوید:
«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي».
پروردگارم
با من است.
نه اینکه
راهی در ظاهر پیدا شده باشد.
نه اینکه
دریا شکافته شده باشد.
هنوز
همه چیز
همانگونه است:
دریا
همان دریاست.
فرعون
همان فرعون است.
اما یک چیز
تغییر کرده است:
جای نگاه.
دل
دیگر
به دیوارها نگاه نمیکند؛
به معیّت نگاه میکند.
***
و موسی ادامه میدهد:
«سَيَهْدينِ».
او
مرا هدایت خواهد کرد.
هدایت
در دلِ بنبست
متولد میشود.
وقتی انسان
بداند
که تنها نیست.
وقتی بداند
پشت این تاریکی
چشمی هست
که میبیند،
و دستی هست
که راه را باز میکند.
***
عجیب است.
دریا
بعد از این جمله
شکافته میشود.
نه قبل از آن.
گویی
معجزه
پس از یقین
آشکار میشود.
ابتدا
معیّت در دل
استوار میشود،
و بعد
راه در جهان
گشوده میشود.
***
در زندگی انسان نیز
لحظههایی هست
که شبیه همان ساحل است.
لحظههایی
که همه چیز
به بنبست رسیده است.
نه عقل
راهی میبیند،
نه تجربه
کمکی میکند.
و دل
در همان زمزمهی قدیمی
میافتد:
«إِنَّا لَمُدْرَكُونَ».
تمام شد.
***
اما در همان لحظه
اگر دل
یاد بگیرد
در جای دیگری بایستد،
جملهای دیگر
در درونش
متولد میشود:
«كَلَّا
إِنَّ مَعِيَ رَبِّي».
نه.
پروردگارم
با من است.
و همین
آغازِ گشوده شدنِ راههاست.
***
ای پروردگارِ هدایت…
دل ما را
در لحظههای تاریک
به یاد معیّت خود
آرام کن.
مگذار
چشم ما
تنها دیوارها را ببیند.
و در آن لحظههایی
که همه چیز
بسته به نظر میرسد،
در دل ما
همان یقین را زنده کن
که در ساحل دریا
بر زبان موسی جاری شد:
«كَلَّا
إِنَّ مَعِيَ رَبِّي
سَيَهْدينِ».
دلنوشته
«لا تَخافا إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»؛ معیّتِ مراقب
گاهی
خدا
انسان را
به میدانهایی میفرستد
که دل
از تصور آن
میلرزد.
موسی و هارون
چنین لحظهای را تجربه کردند.
مأموریتی
که به ظاهر
ناممکن بود:
رفتن
به سوی فرعون.
فرعونی
که قدرتش
بر زمین سایه انداخته بود،
و نامش
با ترس
در دلها میچرخید.
طبیعی بود
که دل بلرزد.
طبیعی بود
که بگویند:
«رَبَّنا
إِنَّنا نَخافُ
أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا
أَوْ أَنْ يَطْغى».
میترسیم
که بر ما پیشی گیرد
یا طغیان کند.
این
صدای دلِ انسانی است
وقتی به سوی قدرتی
میرود
که ظاهراً
مهار ندارد.
***
اما پاسخ خدا
عجیب است.
نمیگوید:
نترسید،
من کمک میکنم.
نمیگوید:
فرعون
ضعیفتر از آن است
که فکر میکنید.
فقط میگوید:
«لا تَخافا».
نترسید.
چرا؟
«إِنَّني مَعَكُما».
من
با شما هستم.
اما آیه
در همینجا
تمام نمیشود.
چیزی لطیفتر
به آن افزوده میشود:
«أَسْمَعُ
وَ أَرى».
من
میشنوم.
و
میبینم.
***
این
معیّتِ صرف نیست.
این
معیّتِ مراقبت است.
یعنی
در آن لحظهای
که کلمهای گفته میشود،
او
میشنود.
در آن لحظهای
که نگاهی رد میشود،
او
میبیند.
هیچ چیز
از نگاه او
پنهان نیست.
***
انسان
بیشتر از آنکه
از دشمن بترسد،
از تنهایی
میترسد.
از اینکه
در میدان
کسی نباشد
که ببیند
چه میگذرد.
اما خدا
در این آیه
دل بنده را
با دو کلمه
آرام میکند:
«أسمع».
«أرى».
هر چه گفته شود
شنیده میشود.
هر چه رخ دهد
دیده میشود.
و این
برای قلب مؤمن
کافی است.
***
شاید
در زندگی ما نیز
صحنههایی باشد
شبیه همان مأموریت.
جایی
که باید سخنی بگوییم
در برابر قدرتی.
جایی
که باید حقی را
نگه داریم.
جایی
که دل
از پیامدها
میترسد.
در آن لحظه
اگر دل
این آیه را
به یاد آورد،
جهان
کمی آرامتر میشود:
«لا تَخافا
إِنَّني مَعَكُما
أَسْمَعُ
وَ أَرى».
***
ای خدایی
که میشنوی
و میبینی…
وقتی دل ما
در میدانهای دشوار زندگی
میلرزد،
ما را
به یاد این معیّت
بینداز.
به ما بیاموز
که در میان هیاهوی جهان
بدانیم:
هیچ سخنی
از گوش تو دور نیست،
و هیچ صحنهای
از نگاه تو پنهان نمیماند.
و همین
برای دل ما
کافی است
که آرام بگیرد.
دلنوشته
«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»؛ معیّتِ همیشه
برخی آیات
در دلِ حادثهها میآیند.
در کنار دریا.
در برابر فرعون.
در میان طوفان.
اما این آیه
حادثهای نیست.
آرام است.
وسیع است.
فراگیر است.
«وَ هُوَ مَعَكُمْ
أَيْنَ ما كُنْتُمْ».
او با شماست،
هر جا که باشید.
***
پیش از این جمله
قرآن
فضای عظمت را میگشاید:
«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»
فرمانروایی آسمانها و زمین از آنِ اوست.
«هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ
وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»
او اول است و آخر.
ظاهر است و باطن.
خدایی که
آغاز و انجام
در قبضهی اوست،
پنهان و آشکار
در علم اوست،
آنگاه
در میان این شکوه
ناگهان
جملهای میآید
که دل را میلرزاند:
«وَ هُوَ مَعَكُمْ».
با شماست.
***
این دیگر
معیّتِ بحران نیست.
معیّتِ جنگ نیست.
معیّتِ مأموریت نیست.
معیّتِ صبرِ سخت نیست.
این
معیّتِ وجودی است.
یعنی
بودنِ ما
در احاطهی بودنِ اوست.
نه گاهبهگاه،
نه مشروط،
نه مخصوصِ لحظهای خاص.
«أَيْنَ ما كُنْتُمْ».
هر کجا.
در شلوغی شهر.
در خلوت شب.
در اتاق کار.
در کنار بیمار.
در سجده.
در غفلت.
هر جا.
***
ما
گاه خدا را
فقط در لحظههای اضطرار
صدا میزنیم.
گویی
او
خدای ساحل دریاست.
اما این آیه
میگوید:
او
خدای همهی لحظههاست.
حتی وقتی
تو
متوجه نیستی.
حتی وقتی
دل
مشغول دنیا است.
حتی وقتی
فراموش کردهای.
او
فراموش نکرده است.
***
و آیه ادامه میدهد:
«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»
او به آنچه انجام میدهید
بیناست.
این معیّت
هم
تسلی است
و هم
مسؤولیت.
تسلی است
چون تنها نیستی.
و مسؤولیت است
چون تنها نیستی.
***
اگر دل
به این معیّت
آگاه شود،
زندگی
رنگ دیگری میگیرد.
گناه
دیگر ساده نیست.
تنهایی
دیگر تلخ نیست.
کار
دیگر بیمعنا نیست.
حتی سکوت
معنا پیدا میکند.
چرا که
انسان
در محضر است.
نه محضری ترسآور،
بلکه حضوری
آگاه،
دانا،
نزدیک.
«وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».
او به هر چیزی داناست.
حتی
به راز دلها.
«وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ».
***
ای خدای اول و آخر…
به ما بیاموز
که در همهی لحظهها
یادمان نرود:
تو
با مایی.
نه فقط در طوفان،
نه فقط در میدان،
نه فقط در اشک.
در همهجا.
و دل ما را
چنان بیدار کن
که این معیّت دائمی
را
حس کند،
بفهمد،
و در پرتو آن
زندگی کند:
«وَ هُوَ مَعَكُمْ
أَيْنَ ما كُنْتُمْ».
معیّت در غار (معیّت نصرت)
یکی از زیباترین آیات معیّت:
«لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»
(توبه 40)
ماجرا:
– پیامبر و ابوبکر در غار ثور
– دشمنان تا دهانه غار آمدهاند
– همه چیز از نظر ظاهری تمام شده
در آن لحظه پیامبر میفرماید:
**اندوهگین نباش، خدا با ماست.**
این آیه بسیار شبیه آیه موسی کنار دریاست، اما یک تفاوت لطیف دارد:
موسی گفت:
**«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي»** (خدای من با من است)
اما پیامبر گفت:
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»** (خدا با ماست)
یعنی معیّت در اینجا **معیّتِ جماعت مؤمنان** است.
معیّت با صابران
چند بار در قرآن آمده است:
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»**
نمونهها:
– بقره 153
– انفال 46
– آل عمران 146
مثلاً:
**«وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»**
این معیّت نشان میدهد:
صبر فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛
بلکه **جایگاه حضور خاص الهی** است.
یعنی انسان وقتی صبر میکند،
در حقیقت وارد **مدار معیّت الهی** میشود.
معیّت با متقین
یکی دیگر از معیّتهای مهم:
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»**
نمونهها:
– بقره 194
– توبه 36
– نحل 128
مثلاً:
**«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»**
این آیه نشان میدهد:
تقوا فقط ترک گناه نیست؛
بلکه **قرار گرفتن در همراهی خدا** است.
معیّت با محسنین
در پایان سوره نحل آمده:
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»**
(نحل 128)
اینجا معیّت با تقوا و احسان بیان شده:
– تقوا → مراقبت از حدود
– احسان → زیبایی در عمل
و قرآن میگوید معیّت الهی با هر دو است.
معیّت در جهاد و حرکت جمعی
در سوره انفال:
**«وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»**
(انفال 46)
این آیه در میدان نبرد آمده.
یعنی حتی در **مدیریت بحران اجتماعی و جنگ** نیز
کلید معیّت الهی **صبر جمعی** است.
و این آیه بسیار لطیف درباره معیّت در گفتوگو
در داستان موسی و فرعون (که اشاره شد):
**«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»**
این آیه یک نکته مهم دارد:
معیّت الهی
حتی **در لحظه گفتگو با طاغوت** هم حضور دارد.
۱. معیّت وجودی
حدید 4
**«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»**
۲. معیّت هدایت
شعراء 62
**«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ»**
۳. معیّت مراقبت
طه 46
**«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»**
۴. معیّت نصرت
توبه 40
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»**
۵. معیّت تربیتی
که با صفات اخلاقی حاصل میشود:
– **مع الصابرین**
– **مع المتقین**
– **مع المحسنین**
—
یک نکته بسیار عمیق در الهیات «معیّت»
تقریباً همه این آیات یک پیام مشترک دارند:
معیّت الهی دو گونه است:
۱. معیّت عام
برای همه انسانها
مثل:
**«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»**
۲. معیّت خاص
برای اهل ایمان و سلوک
مثل:
– مع الصابرین
– مع المتقین
– مع المحسنین
– مع الصادقین
یعنی:
خدا با همه هست
اما **همراهی ویژه** با گروهی خاص است.
«معیّت در قرآن»
۱. معیّت وجودی خدا با همه عالم
**«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»**
(حدید 4)
در این سطح:
– خدا با همه موجودات است
– این معیّت دائمی است
– وابسته به عمل انسان نیست
– **«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ»** (ق 16)
– **«ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ…»** (مجادله 7)
—
۲. معیّت مراقبت و نظارت الهی
در اینجا معیّت به معنای **حضور آگاه و مراقب** است.
**«لا تَخافا إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»**
(طه 46)
ویژگی این نوع معیّت:
– خدا میبیند
– خدا میشنود
– هیچ صحنهای پنهان نیست
– **«إِنَّ رَبِّي عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَفيظٌ»**
– **«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»**
—
۳. معیّت هدایت در بنبستها
این نوع معیّت در **لحظههای بحران** ظاهر میشود.
**«كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ»**
(شعراء 62)
– وقتی راه ظاهری بسته است
– معیّت الهی راه تازه میگشاید
نمونههای قرآنی:
– موسی کنار دریا
– ابراهیم در آتش
– یونس در شکم ماهی
—
۴. معیّت نصرت برای مؤمنان
وقتی مؤمنان در مسیر الهی حرکت میکنند، خدا **یار و پشتیبان** آنهاست.
**«لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»**
(توبه 40)
موقعیت:
– غار ثور
– تعقیب دشمن
– لحظه خطر
حضور خدا
مهمتر از همه نیروهای ظاهری است.
—
۵. معیّت تربیتی با اهل سلوک
قرآن چند گروه را معرفی میکند که خدا با آنهاست.
۱. مع الصابرین
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»**
۲. مع المتقین
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»**
۳. مع المحسنین
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»**
این معیّت نتیجه **تزکیه نفس** است.
—
۶. معیّت با اولیای الهی
در داستان موسی و خضر:
**«إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً»**
اینجا معیّت یعنی:
– شاگردی
– تحمل
– تربیت در کنار ولیّ
این همان معیّتی است که در دلنوشته خضر آوردهایم.
—
۷. معیّت در مسیر هدایت اجتماعی
**«وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»**
این آیه یک دستور اجتماعی است.
قرآن نمیگوید فقط صادق باشید؛
میگوید **در مدار صادقان زندگی کنید**.
—
۸. معیّت در ورود به مسیر نجات
در داستانهای قرآنی یک الگوی مشترک دیده میشود:
کشتی نوح
**«ارْكَبْ مَعَنا»**
بلقیس
**«أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ»**
یعنی:
نجات
با **همراهی با حجت الهی** آغاز میشود.
—
اگر همه این آیات را کنار هم بگذاریم، یک حقیقت روشن میشود:
خدا همیشه با انسان هست
اما انسان باید انتخاب کند **با چه کسی باشد**.
قرآن سه سطح را نشان میدهد:
۱. خدا با همه هست
۲. خدا با مؤمنان همراهی ویژه دارد
۳. انسان باید خود را در معیّت اولیای الهی قرار دهد
و شاید خلاصه همه این معارف همان جمله قرآن باشد:
**«وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»**
یعنی:
اگر جای درست بایستی
همه معیّتهای الهی
به تدریج
در زندگی تو آشکار میشود.
۱. معیّت وجودی و احاطه الهی
این عمیقترین نوع معیّت است؛ یعنی خدا در احاطه وجودی بر عالم است.
حدید ۴
**«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»**
مجادله ۷
**«ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ…»**
این آیات نشان میدهند:
– هیچ مکانی خارج از حضور خدا نیست
– حتی نجواهای پنهان در محضر اوست
—
۲. معیّت علم و مراقبت
در این نوع معیّت، تأکید بر **شنیدن و دیدن خدا** است.
طه ۴۶
**«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»**
حدید ۴
**«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»**
مجادله ۷
**«ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا»**
یعنی:
معیّت الهی
همراه با **علم کامل** است.
—
۳. معیّت نصرت و حمایت
وقتی مؤمنان در مسیر الهی هستند، خدا همراه آنهاست.
توبه ۴۰
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»**
انفال ۱۹
**«وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ»**
محمد ۳۵
**«وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ»**
این آیات نشان میدهند:
حضور خدا
پشتیبان حرکت مؤمنان است.
—
۴. معیّت هدایت در بحران
نمونه برجسته:
شعراء ۶۲
**«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ»**
این معیّت زمانی آشکار میشود که:
– راهها بسته است
– انسان در بنبست قرار دارد
—
۵. معیّت با اهل فضیلت
قرآن چند صفت را ذکر میکند که سبب این معیّت میشوند.
با صابران
بقره ۱۵۳
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»**
با متقین
بقره ۱۹۴
توبه ۳۶
نحل ۱۲۸
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»**
با محسنین
نحل ۱۲۸
**«وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»**
با مؤمنان
انفال ۱۹
**«وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ»**
—
۶. معیّت با پیامبران در مأموریت
نمونه روشن آن مأموریت موسی و هارون است.
طه ۴۶
**«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»**
این معیّت برای:
– رساندن پیام الهی
– ایستادن در برابر طغیان
—
۷. معیّت در مسیر تربیت و شاگردی
در داستان موسی و خضر:
کهف ۶۷
**«إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً»**
اینجا معیّت یعنی:
– همراهی با ولیّ
– صبر در برابر حکمت پنهان
—
۸. دستور قرآن برای انتخاب معیّت
این بخش مهمترین بخش تربیتی است.
توبه ۱۱۹
**«وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»**
یعنی:
انسان باید **جایگاه معیّت خود را انتخاب کند**.
—
۹. معیّت در داستانهای هدایت
چند داستان قرآنی با «مع» آغاز میشوند و مفهوم همراهی با حجت الهی را نشان میدهند.
کشتی نوح
**«ارْكَبْ مَعَنا»**
بلقیس
**«أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ»**
اینها نشان میدهند:
نجات
با **قرار گرفتن در معیّت هدایت** آغاز میشود.
—
۱. خدا با همه موجودات است
۲. خدا با مؤمنان همراهی ویژه دارد
۳. خدا با صابران و متقین نزدیکتر است
۴. هدایت در معیّت اولیای الهی رخ میدهد
۵. انسان باید آگاهانه **معیّت خود را انتخاب کند**
و شاید خلاصه همه این مسیر در یک آیه باشد:
**«وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»**
نقشه جامع «معیّت» در قرآن
بخش اول: معیّت الهی
این بخش مهمترین لایه مقاله است؛ چون اصل هر معیّتی، به معیّت خدا برمیگردد.
—
۱) معیّت وجودی و احاطی
اینجا خدا نه فقط در حادثه، بلکه در اصلِ هستی با خلق است.
آیات محوری:
– **حدید 4**
**«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»**
– **مجادله 7**
**«ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ…»**
– **ق 16**
**«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ»**
دلالت:
– هیچجا بیرون از احاطه او نیست
– هیچ خلوتی بیرون از محضر او نیست
– خدا فقط «دورادور ناظر» نیست، بلکه «اقرب» است
عنوان دلنوشته:
**خدایی که بیرون از زندگی من نیست**
دلنوشته
خدایی که بیرون از زندگی من نیست
انسان گاهی خدا را چنان تصور میکند که گویی در دوردستِ آسمانها نشسته است؛
ناظری بزرگ که از فاصلهای بسیار دور،
جهان را میبیند
و گاهی در کار آن دخالت میکند.
اما قرآن این تصویر را درهم میشکند.
خدا در قرآن خدایِ دور نیست؛
خدایِ «معیّت» است.
او میگوید:
«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»
هر جا باشید، او با شماست.
این «با شما بودن» فقط همراهیِ در حادثههای خاص نیست؛
نه فقط در میدان جنگ،
نه فقط در لحظههای دعا،
نه فقط در تنگنای بلا.
قرآن این معیّت را در متنِ هستی قرار میدهد.
پیش از آنکه حادثهای رخ دهد،
پیش از آنکه دعایی بر زبان جاری شود،
پیش از آنکه انسانی به یاد خدا بیفتد یا از او غافل شود،
این همراهی برقرار است.
سوره حدید وقتی از این معیّت سخن میگوید،
آن را در میان آیات عظمت الهی قرار میدهد:
«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ…
هُوَ الأَوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ…
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ».
گویی قرآن میخواهد بگوید
همان خدایی که آغاز و انجام عالم در دست اوست،
همان که ظاهر و باطن جهان را فراگرفته است،
همان خدا از زندگی تو بیرون نیست؛
در دل همین زندگی با توست.
اما این معیّت تنها یک حضور مبهم نیست.
قرآن پردهای دیگر کنار میزند و میگوید:
«ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ».
هیچ گفتوگوی پنهانی میان سه نفر نیست مگر آنکه او چهارمین آنهاست.
حتی خلوتهای کوچک انسانی،
حتی زمزمههایی که در گوش یکدیگر گفته میشود،
بیرون از محضر او نیست.
و باز قدمی نزدیکتر:
«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ».
قرآن دیگر از «همراهی» صرف سخن نمیگوید؛
از «قرب» سخن میگوید.
از نزدیکیای که از رگ گردن هم نزدیکتر است.
رگ گردن، نزدیکترین چیز به جان انسان است؛
اما قرآن میگوید خدا از آن هم نزدیکتر است.
اگر این آیات را کنار هم بگذاریم،
تصویری شگفتآور شکل میگیرد:
انسان در جهانی زندگی نمیکند که خدا گاهی به آن سر بزند.
انسان در جهانی زندگی میکند که «از درون و بیرون در احاطه حضور خداست».
هیچ جایی نیست که انسان بتواند بگوید:
«اینجا دیگر خدا نیست.»
هیچ لحظهای نیست که بتوان گفت:
«اکنون از نگاه او بیرونم.»
این معیّت، دو معنا را همزمان در دل خود دارد.
از یک سو، «تسلی» است.
انسان در هیچ تاریکیای تنها نیست.
در عمیقترین تنهاییها،
در سکوتترین شبها،
در لحظههایی که هیچ گوشی برای شنیدن نیست،
کسی هست که میشنود و میبیند.
و از سوی دیگر، «مسئولیت» است.
زیرا اگر خدا همیشه با ماست،
پس هیچ کاری در خلأ رخ نمیدهد.
هر نگاه،
هر سخن،
هر تصمیم،
در حضور او شکل میگیرد.
به همین دلیل است که قرآن در همان آیه میگوید:
«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ».
خدا با شماست؛
و آنچه میکنید را میبیند.
پس معیّت الهی فقط یک اندیشه آرامبخش نیست؛
یک بیدارباش دائمی هم هست.
انسان وقتی این معیّت را باور کند،
دیگر جهان برایش جای دیگری میشود.
تنهایی معنا عوض میکند.
خلوت معنا عوض میکند.
حتی گناه معنا عوض میکند.
زیرا کسی که بداند در همه لحظات در محضر خداست،
زندگی را دیگر نه در غیبت او،
بلکه در «حضور او» میفهمد.
و شاید راز بسیاری از آیات قرآن همین باشد:
قرآن میخواهد انسان را از خیالِ «خدای دور» بیرون بیاورد
و او را با حقیقتی روبهرو کند که همیشه در کنار او بوده است.
خدایی که نه فقط در آسمانها،
بلکه در متن زندگی ما حضور دارد؛
خدایی که بیرون از زندگی ما نیست.
۲) معیّت علم، سمع و بصر
خدا با بنده است، نه فقط به معنای همراهی، بلکه به معنای **شنیدن، دیدن، دانستن**.
آیات:
– **طه 46**
**«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»**
– **حدید 4**
**«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»**
– **مجادله 7**
**«ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا»**
– **یونس 61**
**«وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ…»**
دلالت:
– رنجِ دیدهنشده وجود ندارد
– سخنِ نشنیده وجود ندارد
– تنهاییِ مطلق برای مؤمن معنا ندارد
**او میشنود، پیش از آنکه من توضیح بدهم**
دلنوشته
او میشنود، پیش از آنکه من توضیح بدهم
معیّتِ علم، سمع و بصر
معیّت الهی فقط «با ما بودن» نیست؛
فقط یک حضور خاموش و بیتفاوت در کنار انسان نیست.
قرآن وقتی از معیّت سخن میگوید،
آن را با سه واژه روشن میکند:
«شنیدن، دیدن، دانستن.»
در لحظهای که موسی و هارون مأمور میشوند به سوی فرعون بروند،
کلام خدا برای آرامش دل آنها چیست؟
«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى» (طه ۴۶)
من با شما هستم؛
میشنوم و میبینم.
خدا نمیگوید فقط «با شما هستم»؛
معیّت را تفسیر میکند:
معیّت یعنی سمع.
معیّت یعنی بصر.
یعنی اگر فرعون تهدید کند، من میشنوم.
اگر دستی برای آزار بلند شود، من میبینم.
اگر صدایی در گلو بشکند، من آن را پیش از آنکه کامل ادا شود، میدانم.
این همان معنایی است که در سوره حدید باز هم تکرار میشود:
«وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ».
او فقط شاهد بیرونی اعمال ما نیست؛
او بینایِ درونِ عمل است.
نیت را میبیند، اضطراب را میبیند، تردید را میبیند.
و قرآن قدمی جلوتر میگذارد:
«وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ» (یونس ۶۱)
هیچ ذرهای از علم او پنهان نیست.
نه در زمین، نه در آسمان.
نه در ظاهر، نه در باطن.
نه در تاریخ، نه در دل.
و در سوره مجادله میگوید:
«ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا».
روزی خواهد آمد که آنچه دیده و شنیده و دانسته است، آشکار خواهد کرد.
هیچ لحظهای گم نمیشود.
هیچ عملِ بیثبت وجود ندارد.
اگر این آیات را کنار هم بگذاریم،
معنای تازهای از معیّت روشن میشود:
– رنجِ دیدهنشده وجود ندارد.
– اشکی که در تاریکی ریخته شود، پنهان نمیماند.
– آهی که بیصدا در سینه بشکند، گم نمیشود.
– حتی نیتهای نارس و کلمات نگفته، در علم او حاضرند.
برای مؤمن، این معیّت دو چهره دارد.
از یک سو، آرامش است.
انسان وقتی بداند کسی هست که پیش از آنکه توضیح بدهد، میفهمد؛
پیش از آنکه فریاد بزند، میشنود؛
پیش از آنکه دلیل بیاورد، میداند؛
دیگر نیاز ندارد همه چیز را به جهان ثابت کند.
خدا میداند.
و از سوی دیگر، این معیّت هشدار است.
اگر او میبیند، پس ظلمِ پنهانی وجود ندارد.
اگر او میشنود، پس سخنِ مخفیِ مسموم بیاثر نمیماند.
اگر او میداند، پس نفاق نمیتواند تا ابد پشت نقاب بماند.
در جهانِ معیّتِ الهی، «تنهاییِ مطلق» معنا ندارد.
انسان یا در محضر خدا زندگی میکند،
یا از این حضور غافل است.
و شاید حقیقت ایمان همین باشد:
زیستن در آگاهیِ دائمی از این حضور.
اینکه بدانی وقتی هیچکس تو را درک نمیکند،
کسی هست که دقیقتر از خودت تو را میشناسد.
او میشنود،
پیش از آنکه من توضیح بدهم.
۳) معیّت نصرت و تأیید
در اینجا معیّت به معنای **یاریکردن، حفظکردن، شکستناپذیر کردن راه حق** است.
آیات:
– **توبه 40**
**«لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»**
– **انفال 19**
**«وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ»**
– **محمد 35**
**«وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ»**
– **صافات 171-173**
**«إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ»**
گرچه لفظ «مع» ندارد، اما از منطق معیّت نصرتی پشتیبانی میکند.
دلالت:
– همراهی خدا یعنی شکست ظاهری، پایان کار نیست
– ممکن است محاصره باشی، ولی تنها نباشی
عنوان:
**در غار هم اگر خدا با تو باشد، جهان بسته نیست**
دلنوشته
در غار هم اگر خدا با تو باشد، جهان بسته نیست
معیّتِ نصرت و تأیید
گاهی معیّت الهی در قالب علم و احاطه فهمیده میشود؛
خدا میبیند، میشنود، میداند.
اما قرآن از نوع دیگری از معیّت هم سخن میگوید؛
معیّتی که فقط حضور نیست، «پشتیبانی» است.
معیّتی که وقتی ظاهرِ جهان علیه توست،
معنای خود را آشکار میکند.
صحنهای را تصور کن:
پیامبر و یک همراه، در دهانهی غاری کوچک پنهان شدهاند.
دشمنان تا چند قدمی آمدهاند.
اگر کمی نزدیکتر شوند، همه چیز پایان مییابد.
در چنین لحظهای،
جملهای در تاریخ شنیده شد
که بعدها به یکی از عمیقترین بیانهای «معیّت» تبدیل شد:
«لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا» (توبه ۴۰)
اندوهگین نباش؛
خدا با ماست.
در نگاه عادی، شرایط کاملاً به سود دشمن بود.
قدرت، نیرو، تعقیب، محاصره.
اما قرآن میخواهد معادلهای دیگر را یادآوری کند:
اگر خدا در یک سوی صحنه باشد،
هیچ صحنهای بسته نیست.
معیّت الهی یعنی اینکه
قدرتهای ظاهری آخرین کلمه را نمیگویند.
به همین دلیل قرآن در جایی دیگر میگوید:
«وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ» (انفال ۱۹)
این جمله یک وعدهی صرف نیست؛
یک قانون در تاریخ ایمان است.
مؤمن ممکن است زخمی شود،
ممکن است در تنگنا بیفتد،
ممکن است حتی شکست ظاهری را تجربه کند؛
اما مسیر او در نهایت در مدار نصرت الهی قرار دارد.
در سوره محمد ص نیز همین معنا با بیانی دیگر آمده است:
«وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ»
خدا با شماست
و هرگز عملهای شما را ضایع نمیکند.
در جهان مادی، بسیاری از تلاشها گم میشوند؛
کارهای خوب فراموش میشوند،
فداکاریها دیده نمیشوند،
و گاهی حق در ظاهر عقب مینشیند.
اما قرآن میگوید در معادلهای که خدا در آن حضور دارد،
«هیچ عمل حقیقی نابود نمیشود».
ممکن است نتیجهی آن دیرتر ظاهر شود،
اما از بین نمیرود.
و در سوره صافات این حقیقت با لحنی قاطع اعلام میشود:
«إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ • وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ»
آنان قطعاً یاریشدگاناند،
و سپاه ما پیروز خواهد بود.
این آیات در کنار هم یک فهم تازه از معیّت میسازند:
خدا فقط ناظر صحنه نیست؛
او در مسیر حق «پشتیبان صحنه» است.
به همین دلیل،
مؤمن وقتی در تنگنا قرار میگیرد،
تاریخ ایمان را به یاد میآورد:
یوسف در چاه بود،
موسی در برابر دریا ایستاده بود،
پیامبر در غار پناه گرفته بود.
از نگاه ظاهری،
همهی این لحظهها پایان راه به نظر میرسید.
اما درست در همان نقطهها،
معیّت نصرتیِ خدا خود را نشان داد.
پس قرآن میخواهد نگاه انسان را عوض کند.
محاصره همیشه پایان نیست.
کم بودن همیشه شکست نیست.
و بسته بودن راهها همیشه نشانهی بنبست نیست.
گاهی درست در لحظهای که جهان کوچک میشود،
درِ نصرت الهی گشوده میشود.
برای همین است که مؤمن وقتی در سختترین شرایط قرار میگیرد،
هنوز میتواند آرام بگوید:
اگر در غار هم باشم،
جهان بسته نیست.
چون
«خدا با ماست.»
۴) معیّت هدایت
این نوع معیّت، در بنبستها خودش را نشان میدهد.
آیه محوری:
– **شعراء 62**
**«كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ»**
### آیات همجهت:
– **طلاق 2-3**
**«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً…»**
– **بقره 186**
**«فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ…»**
– **انشراح 5-6**
**«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»**
این آخری از لطیفترین موارد است:
نه «بعد العسر» بلکه **«مع العسر»**؛
یعنی گشایش، در دلِ سختی حضور دارد.
عنوان:
**راه، همیشه آنسوی دریا نیست؛ گاهی در خود دریاست**
دلنوشته
گشایش، در دلِ سختی حضور دارد.
راه، همیشه آنسوی دریا نیست؛ گاهی در خود دریاست
معیّتِ هدایت
گاهی انسان نه در محاصرهی دشمن است،
نه در تاریکیِ تنهایی؛
بلکه در وضعیتی ایستاده که همهچیز تمامشده به نظر میرسد.
پیشِ رو دریاست.
پشتِ سر، سپاهِ فرعون.
نه راهِ پیش هست، نه راهِ بازگشت.
در چنین لحظهای، بنیاسرائیل گفتند:
کار تمام است.
اما موسی علیهالسلام جملهای گفت
که یکی از عمیقترین بیانهای «معیّت هدایت» در قرآن است:
«كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ» (شعراء ۶۲)
هرگز چنین نیست؛
پروردگارم با من است،
و بهزودی مرا هدایت خواهد کرد.
توجه کن، ای همسفر مسیر کمال؛
او نگفت «نجاتم خواهد داد»
گفت: «سیهدین»؛
مرا هدایت خواهد کرد.
یعنی حتی در لحظهای که راهی دیده نمیشود،
مسأله فقط نجات نیست؛
مسأله یافتن راه است.
معیّت هدایت یعنی اینکه وقتی عقل به بنبست میرسد،
راه از جایی گشوده میشود که در محاسبهی ما نبوده است.
و دریا شکافته شد.
اما شکافتهشدن دریا،
نتیجهی هدایت بود،
نه صرفاً معجزه.
قرآن این منطق را در آیات دیگر هم تکرار میکند:
«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً • وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» (طلاق ۲-۳)
کسی که تقوا پیشه کند،
خدا برای او «مخرج» قرار میدهد؛
راه بیرونرفتنی که پیشتر دیده نمیشد.
و از جایی روزی میدهد که در محاسبهاش نبود.
مخرج، همیشه یک درِ آشکار نیست؛
گاهی یک الهام است،
گاهی یک تصمیمِ بهموقع،
گاهی یک صبر کوتاه که همهچیز را تغییر میدهد.
و این هدایت، از قرب الهی جدا نیست:
«فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ» (بقره ۱۸۶)
من نزدیکم؛
دعای دعا کننده را اجابت میکنم.
اجابت، همیشه به معنای تغییر فوریِ شرایط نیست؛
گاهی به معنای تغییر زاویهی دید است،
گاهی به معنای روشنشدنِ قدم بعدی.
و شاید لطیفترین بیان این حقیقت در سوره انشراح آمده است:
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً • إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»
دقت کن:
نفرمود «بعد العسر»؛
نگفت پس از سختی، آسانی است.
گفت «با سختی، آسانی است».
یعنی گشایش، در دلِ همان سختی حضور دارد.
راه، بیرون از بحران منتظر ما نایستاده است؛
در خود بحران پنهان است.
این همان معیّت هدایت است.
خدا در کنار انسان نمیایستد تا فقط نظاره کند؛
در لحظهی گمگشتگی،
جهت را نشان میدهد.
پس وقتی همهچیز بسته به نظر میرسد،
شاید سؤال درست این نباشد که «چرا راهی نیست؟»
بلکه این باشد که «کدام راه هنوز دیده نشده است؟»
دریا همیشه مانع نیست؛
گاهی مسیر است.
و اگر انسان بتواند در دلِ تلاطم بایستد و بگوید:
«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ»
آنگاه حتی پیش از شکافتهشدن دریا،
هدایت آغاز شده است.
۵) معیّت رحمت و قرب اجابت
برخی آیات لفظ «مع» ندارند، اما معنای معیّت را از راه **قرب** و **اجابت** میسازند.
آیات:
– **بقره 186**
**«فَإِنِّي قَريبٌ»**
– **هود 61**
**«إِنَّ رَبِّي قَريبٌ مُجيبٌ»**
– **واقعه 85**
**«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ»**
دلالت:
– معیّت فقط نظارت نیست
– معیّت، قربِ رحیمانه هم هست
عنوان:
**او نزدیک است، حتی وقتی من دورم**
دلنوشته
او نزدیک است، حتی وقتی من دورم
معیّتِ رحمت و قربِ اجابت
گاهی انسان وقتی از معیّت خدا سخن میگوید،
ذهنش به سوی نظارت میرود؛
خدایی که میبیند، میشنود، حساب میکند.
اما قرآن بُعد دیگری از این حضور را نشان میدهد؛
بُعدی که نه با واژهی «مع»، بلکه با واژهی «قرب» بیان میشود.
قربی که رنگ رحمت دارد.
در میان آیات قرآن، آیهای هست که لحنی بسیار متفاوت دارد.
آیات پیش و پس از آن دربارهی احکام روزهاند،
اما ناگهان خطاب اینگونه میشود؛
گویی خدا فاصلهی میان خود و بنده را کوتاه میکند:
«وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ» (بقره ۱۸۶)
اگر بندگانم از تو دربارهی من بپرسند،
بگو من نزدیکم.
در بسیاری از آیات، پیامبر واسطهی پاسخ است:
«قُل» بگو.
اما اینجا پاسخ تقریباً بیواسطه میآید:
«فَإِنِّي قَريبٌ».
گویی خدا نمیخواهد فاصلهای حتی در زبان باقی بماند.
و بلافاصله میگوید:
«أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ»
دعای دعا کننده را اجابت میکنم وقتی مرا بخواند.
در اینجا معیّت نه در قالب احاطه،
بلکه در قالب «پاسخ دادن» ظاهر میشود.
خدا نزدیک است،
نه فقط برای دیدن،
بلکه برای «اجابت کردن».
در سوره هود نیز همین معنا تکرار میشود:
«إِنَّ رَبِّي قَريبٌ مُجيبٌ»
پروردگار من نزدیک است و پاسخدهنده.
دو واژه کنار هم آمدهاند:
قریب — مجیب.
نزدیکیای که بیپاسخ نمیگذارد.
و قرآن در صحنهای بسیار تکاندهنده از زندگی انسان،
این قرب را یادآوری میکند؛
لحظهای که انسان در آستانهی مرگ است
و اطرافیان با اضطراب نگاه میکنند:
«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ» (واقعه ۸۵)
ما از شما به او نزدیکتریم،
اما شما نمیبینید.
در آن لحظه که انسان در میان نزدیکترین عزیزانش قرار دارد،
قرآن میگوید نزدیکی دیگری هم هست؛
نزدیکیای که با چشم دیده نمیشود،
اما از همهی نزدیکان نزدیکتر است.
اگر این آیات را کنار هم بگذاریم،
تصویری لطیف از معیّت شکل میگیرد:
خدا فقط ناظر زندگی انسان نیست.
او در فاصلهای دور نایستاده که گاهگاهی صدای ما را بشنود.
او «نزدیک» است.
نزدیک به اضطرابهای ما،
نزدیک به دعاهای نیمهشب،
نزدیک به تردیدهایی که حتی به زبان نمیآیند.
گاهی انسان از خدا دور میشود؛
با غفلت، با گناه، با فراموشی.
اما فاصلهای که انسان میسازد،
همیشه از طرف انسان است.
قرآن میگوید:
حتی وقتی تو دور شدهای،
او هنوز نزدیک است.
پس شاید حقیقت دعا همین باشد:
نه خبر دادن به خدایی دور،
بلکه رو کردن به خدایی که همیشه نزدیک بوده است.
خدایی که
پیش از آنکه کلمات ما کامل شوند،
صدای دل را شنیده است.
او نزدیک است؛
حتی وقتی ما دوریم.
معیّت خاص با اهل صفات
در اینجا قرآن میگوید خدا با همه هست،
اما **همراهی ویژه** با گروهی خاص دارد.
۶) معیّت با صابران
آیات:
– **بقره 153**
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»**
– **انفال 46**
– **آلعمران 146**
دلالت:
– صبر فقط تحمل درد نیست
– صبر، جایگاه ورود به حمایت خاص الهی است
عنوان:
**خدا در کنار شتابزدگان وعده حضور نداده است**
دلنوشته
خدا در کنار شتابزدگان وعده حضور نداده است
معیّتِ خاص با صابران
قرآن میگوید خدا با همه است؛
با هر انسان، در هر جا، در هر لحظه.
اما در میان این معیّت عمومی،
نوعی «همراهی ویژه» هم وجود دارد؛
همراهیای که به همه داده نمیشود.
این همراهی، جایزهی یک صفت است.
قرآن آن را چنین بیان میکند:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ» (بقره ۱۵۳)
خدا با صابران است.
صبر در زبان قرآن فقط تحمل درد نیست.
فقط اینکه انسان رنجی را به ناچار تحمل کند،
صبر نامیده نمیشود.
صبر یعنی «ایستادن در مسیر حق،
بدون آنکه فشارِ زمان یا سختیِ راه انسان را از مسیر خارج کند.»
گاهی صبر یعنی ادامه دادن
وقتی نتیجه دیر میآید.
گاهی یعنی خاموش ماندن
وقتی خشم میخواهد فوران کند.
گاهی یعنی پای حق ایستادن
وقتی همه چیز انسان را به عقبنشینی دعوت میکند.
در سوره انفال، قرآن صبر را در کنار یک اصل دیگر قرار میدهد:
«وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ» (انفال ۴۶)
گویی میخواهد بگوید نیروی حقیقی صبر،
از همین معیّت برمیخیزد.
انسان وقتی میداند در این ایستادگی تنها نیست،
توان ادامه دادن پیدا میکند.
در تاریخ ایمان نیز همین قانون تکرار شده است.
سوره آلعمران وقتی از پیامبران و یارانشان سخن میگوید،
میگوید آنان در میدانهای سخت جنگ و فشار گفتند:
ما سست نشدیم،
ضعف نشان ندادیم،
و تسلیم نشدیم.
و قرآن در پایان میگوید:
«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ» (آلعمران ۱۴۶)
صبر فقط تحمل نیست؛
صبر نوعی «پایداری فعال» است.
انسانِ صابر، انسانی نیست که هیچ دردی ندارد؛
بلکه کسی است که درد را میشناسد،
فشار را حس میکند،
اما مسیر را رها نمیکند.
و درست در همین نقطه است که معیّت خاص الهی آغاز میشود.
قرآن نگفته خدا با شتابزدگان است.
نگفته خدا با کسانی است که در اولین سختی راه را رها میکنند.
و نگفته خدا با کسانی است که هر تأخیر را شکست میپندارند.
وعدهی معیّت داده شده است،
اما به صابران.
یعنی کسانی که میدانند بسیاری از حقیقتها
در زمانِ طولانی آشکار میشوند.
گاهی انسان در مسیر حق،
احساس میکند تنها مانده است.
نتیجه دیر میآید،
فهم دیگران دیر میرسد،
و سختیها زودتر از گشایشها ظاهر میشوند.
در چنین لحظههایی،
قرآن یک جمله کوتاه به انسان میدهد؛
جملهای که هم تسلی است و هم نیرو:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»
اگر ایستادهای،
اگر هنوز مسیر را رها نکردهای،
اگر با وجود فشارها هنوز حق را نگه داشتهای،
بدان که در این ایستادگی
تنها نیستی.
زیرا خدا در کنار شتابزدگان وعده حضور نداده است؛
اما در کنار صابران،
خود را قرار داده است.
۷) معیّت با متقین
آیات:
– **بقره 194**
– **توبه 36**
– **نحل 128**
**«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»**
دلالت:
– تقوا یعنی خود را در معرض این معیّت قرار دادن
– مراقبت از مرزها، انسان را در شعاع حضور خاص خدا نگه میدارد
عنوان:
**هر کس از مرز خود مراقبت کند، خدا با اوست**
دلنوشته
هر کس از مرز خود مراقبت کند، خدا با اوست
معیّتِ خاص با متقین
قرآن وقتی از معیّت خدا سخن میگوید،
گاهی آن را به صفتهایی گره میزند که مسیر انسان را روشن میکنند.
یکی از مهمترین این صفتها «تقوا» است.
بارها در قرآن تکرار شده است:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»
خدا با متقین است.
تقوا در سادهترین معنا یعنی «مراقبت».
مراقبت از مرزهای درون و بیرون.
انسان متقی کسی نیست که هیچ لغزشی نداشته باشد؛
بلکه کسی است که «مرز میان حق و باطل را جدی میگیرد».
میداند هر راهی را نمیتوان رفت،
هر سخنی را نمیتوان گفت،
و هر خواستهای را نمیتوان دنبال کرد.
تقوا یعنی زندگی با یک نوع «هشیاری دائمی».
در سوره بقره آمده است:
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» (بقره ۱۹۴)
گویی قرآن میخواهد بگوید تقوا فقط یک دستور اخلاقی نیست؛
یک «جایگاه وجودی» است.
هر کس در این جایگاه بایستد، در شعاع معیّت خاص الهی قرار میگیرد.
در سوره توبه نیز همین حقیقت تکرار میشود:
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» (توبه ۳۶)
این «بدانید» در آیه مهم است.
یعنی تقوا فقط مراقبت از گناه نیست؛
آگاهی از یک حقیقت است:
انسان متقی در جهانی زندگی میکند که خدا در کنار اوست.
و در سوره نحل، قرآن این معیّت را با دو صفت دیگر همراه میکند:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ» (نحل ۱۲۸)
تقوا، انسان را از سقوط حفظ میکند؛
و احسان، او را به بلندی میرساند.
اگر صبر، ایستادن در سختی است
و ایمان، باور به حقیقت؛
تقوا «نگهبانی از مسیر» است.
انسانی که تقوا دارد،
میداند هر قدم میتواند او را نزدیکتر کند یا دورتر.
برای همین، پیش از هر تصمیمی لحظهای درنگ میکند؛
میسنجد که این قدم او را در کدام مدار قرار میدهد.
و همین مراقبت،
آرامآرام زندگی انسان را در مدار دیگری قرار میدهد؛
مداری که قرآن آن را با یک جمله کوتاه توصیف کرده است:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»
پس تقوا فقط پرهیز نیست؛
نوعی «قرار گرفتن در حضور خاص خدا» است.
هر بار که انسان از مرزی که خدا تعیین کرده عبور نمیکند،
در واقع خود را در همان شعاع نگه میدارد.
انگار جهان مرزهایی دارد،
و درون این مرزها نوری جاری است.
هر کس از مرز خود مراقبت کند،
آرامآرام در همان نور زندگی میکند.
و آن نور،
همان معیّت خداست.
۸) معیّت با محسنین
آیات:
– **نحل 128**
– **عنکبوت 69**
**«وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ»**
دلالت:
– احسان، مرتبهای لطیفتر از انجام تکلیف است
– خدا با کسی است که کار را زیبا و خالص انجام میدهد
عنوان:
**خدا فقط با اهل وظیفه نیست؛ با اهل زیبایی هم هست**
دلنوشته
خدا فقط با اهل وظیفه نیست؛ با اهل زیبایی هم هست
معیّتِ خاص با محسنین
تقوا، نگهداشتن مرزهاست؛
و احسان، «زیبا رفتنِ مسیر» است.
قرآن پس از آنکه از معیّت با متقین سخن میگوید،
دایره را لطیفتر میکند و میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ» (نحل ۱۲۸)
و در سوره عنکبوت نیز میگوید:
«وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ» (عنکبوت ۶۹)
خدا با محسنین است.
احسان مرتبهای فراتر از انجام تکلیف است.
تکلیف میگوید: «باید انجام دهی.»
اما احسان میگوید: «چگونه انجام دهی.»
ممکن است دو نفر کاری یکسان انجام دهند؛
اما یکی فقط از سر وظیفه،
و دیگری با دل، با دقت، با صداقت، با نیت پاک.
احسان یعنی کاری را چنان انجام دهی که گویی خدا را میبینی؛
و اگر تو او را نمیبینی، بدانی که او تو را میبیند.
در منطق قرآن، خدا فقط با کسانی نیست که حداقلها را رعایت میکنند؛
او با کسانی است که به کار خود «روح میدهند».
در آیه عنکبوت، احسان پس از «جهاد» آمده است؛
یعنی تلاش صادقانه در راه خدا.
اما وعدهی هدایت و معیّت،
به کسانی داده شده که این تلاش را با کیفیتی درونی همراه کردهاند.
احسان یعنی:
نمازی که فقط ادا نمیشود،
بلکه اقامه میشود.
انفاقی که فقط پرداخت نمیشود،
بلکه با کرامت داده میشود.
علمی که فقط منتقل نمیشود،
بلکه با خیرخواهی عرضه میشود.
برای شما، ای همسفر مسیر کمال،
احسان یعنی درمانی که فقط تکنیکی نیست؛
لمسِ کرامت بیمار هم هست.
گوش دادن به دردِ پنهان هم هست.
دیدنِ انسان، نه فقط دیدنِ بیماری.
خدا با محسنین است؛
با کسانی که جهان را کمی زیباتر میکنند.
شاید بسیاری بتوانند «وظیفه» را انجام دهند،
اما همه اهل «زیبایی» نیستند.
قرآن میگوید معیّت خاص الهی،
فقط در مدار حداقلها جاری نیست؛
در مدار «زیبایی و خلوص» جاری است.
پس ایمان فقط ترکِ بدی نیست،
و تقوا فقط پرهیز از خطا نیست؛
بلکه رسیدن به جایی است که انسان هر کار را
چنان انجام دهد که گویی در محضر خدا ایستاده است.
و در چنین حضوری،
خدا نیز با اوست.
نه فقط به عنوان ناظر،
بلکه به عنوان همراه.
خدا فقط با اهل وظیفه نیست؛
با اهل زیبایی هم هست.
۹) معیّت با مؤمنان
### آیات:
– **انفال 19**
– **محمد 35**
### دلالت:
– ایمان، صرفاً باور ذهنی نیست
– ایمان، انسان را وارد نسبت تازهای با خدا میکند
دلنوشته
وقتی ایمان، نسبت را عوض میکند
معیّتِ خاص با مؤمنان
قرآن از معیّت با صابران گفت،
با متقین،
با محسنین.
و در کنار همهی اینها، از یک عنوان فراگیر هم سخن گفت: «مؤمنان».
در سوره انفال میخوانیم:
«وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ» (انفال ۱۹)
و در سوره محمد ص آمده است:
«وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ» (محمد ۳۵)
این «معکم» خطاب به جامعهی مؤمنان است؛
به کسانی که ایمان، تنها یک ادعا در زبانشان نیست،
بلکه حقیقتی است که در تصمیمها و ایستادگیهایشان دیده میشود.
ایمان در قرآن صرفاً یک باور ذهنی نیست.
یک گزارهی اعتقادی که انسان آن را بپذیرد و تمام.
ایمان، «ورود به یک نسبت تازه» است.
وقتی انسان ایمان میآورد،
جایگاهش در جهان تغییر میکند.
او دیگر فقط یک موجود در میان حوادث نیست؛
در مدار ارتباط با خدا قرار میگیرد.
ایمان یعنی اعتماد کردن به وعدهی الهی،
حتی وقتی هنوز نشانهای ظاهری دیده نمیشود.
یعنی ترجیح دادن سخن خدا بر تحلیلِ صرفِ شرایط.
یعنی تکیه کردن بر حقیقتی که از محسوسات فراتر است.
و همین ایمان است که انسان را در دایرهی معیّت خاص وارد میکند.
در آیه سوره محمد ص، یک نکتهی ظریف هست:
«وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ»
خدا هرگز اعمال شما را ضایع نمیکند.
ایمان، عمل را از سطح یک حرکت عادی بالا میبرد
و آن را در پیوند با خدا قرار میدهد.
کار مؤمن،
تنها یک تلاش انسانی نیست؛
در نسبت با خدا معنا پیدا میکند،
و همین نسبت،
آن را ماندگار میسازد.
ممکن است جامعهای مؤمن باشد و درگیر سختی شود،
فشار ببیند،
یا حتی ظاهراً عقب بنشیند.
اما قرآن میگوید اگر ایمان حقیقی باشد،
معادلهی نهایی چیز دیگری است.
چون خدا با مؤمنان است.
ایمان، انسان را از تنهایی بیرون میآورد.
او دیگر در جهانی بیپشتوانه زندگی نمیکند.
حتی اگر همهی تکیهگاههای ظاهری فرو بریزد،
یک تکیهگاه باقی است.
ایمان، فقط باور به وجود خدا نیست؛
پذیرفتنِ «حضور فعال او در زندگی» است.
و وقتی این حضور پذیرفته شد،
انسان دیگر خود را رهاشده نمیبیند.
او وارد نسبتی شده است
که نامش در قرآن چنین آمده است:
«وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ»
و این «با بودن»،
زندگی را از درون دگرگون میکند.
معیّت در تاریخ انبیا و اولیا
۱۰) معیّت در نجات
نوح:
– **هود 42**
**«ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها»**
– و در دعوت پدرانه:
**«يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا»**
دلالت:
نجات، بیرونِ کشتیِ معیّت نیست.
عنوان:
**بیرونِ معیّت، حتی کوه هم پناه نیست**
دلنوشته
بیرونِ معیّت، حتی کوه هم پناه نیست
معیّت در نجات – داستان نوح
در تاریخ پیامبران، «معیّت» فقط یک مفهوم نظری نیست؛
در صحنههای واقعی زندگی آشکار شده است.
یکی از روشنترین این صحنهها، داستان کشتی نوح است.
وقتی طوفان آغاز شد،
نوح علیهالسلام به کسانی که ایمان آورده بودند گفت:
«ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» (هود ۴۱)
در این کشتی سوار شوید؛
حرکتش و ایستادنش به نام خداست.
کشتی در این داستان فقط یک وسیلهی نجات نیست؛
نماد «مدار معیّت» است.
جایی که حرکت و سکون آن با نام خدا تعریف میشود.
در همان لحظههای پرآشوب،
نوح چشمش به فرزندش افتاد که از جمع جدا مانده بود.
با صدایی آمیخته به محبت و نگرانی صدا زد:
«يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا» (هود ۴۲)
پسرم، با ما سوار شو.
دقت کن: نگفت فقط «سوار شو»؛
گفت «با ما».
نجات در این داستان فقط سوار شدن بر یک کشتی نیست؛
قرار گرفتن در «جمعِ معیّت» است.
اما پاسخ پسر چیز دیگری بود.
او به جای پناه بردن به معیّت،
به محاسبهی ظاهری پناه برد:
گفت به کوهی پناه میبرم که مرا از آب حفظ کند.
از نگاه طبیعی، حرف عجیبی نبود.
کوه در برابر سیل امنتر از کشتی چوبی به نظر میرسید.
اما حقیقت چیز دیگری بود.
آن روز، نجات در ارتفاع کوه نبود؛
در «مدار معیّت» بود.
و طوفان نشان داد که بیرون از آن مدار،
هیچ پناهی پایدار نیست.
کوهی که به نظر استوار میآمد،
نتوانست انسان را از تقدیر الهی حفظ کند.
قرآن با این داستان یک اصل عمیق را یادآوری میکند:
نجات همیشه در محاسبهی ظاهری نیست.
گاهی آنچه کوچک به نظر میرسد،
محل نجات است؛
و آنچه بزرگ و مطمئن به نظر میآید،
نمیتواند پناه باشد.
کشتی نوح در نگاه ظاهری چیزی جز چند تخته چوب نبود.
اما چون در مدار معیّت الهی حرکت میکرد،
وسیلهی نجات شد.
و کوه، با آن عظمت و استواری،
وقتی بیرون از این معیّت بود،
نتوانست پناه باشد.
تاریخ نوح فقط روایت یک طوفان نیست؛
یادآوری یک حقیقت دائمی است:
نجات، بیرون از معیّت خدا اتفاق نمیافتد.
هر کس در کشتی معیّت باشد،
حتی در میان امواج نجات مییابد.
و هر کس بیرون از آن بایستد،
حتی اگر به کوه تکیه کند،
پناهی نخواهد داشت.
۱۱) معیّت در تسلیم
### بلقیس:
– **نمل 44**
**«وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ»**
### دلالت:
تسلیم، انفرادی و خودبنیاد نیست؛
گاه باید در مدار حجت الهی وارد شد.
### عنوان:
**راهِ خدا را باید با ولیّ خدا پیدا کرد**
دلنوشته
راهِ خدا را باید با ولیّ خدا پیدا کرد
معیّت در تسلیم – داستان بلقیس
گاهی انسان حقیقت را میبیند،
اما هنوز در آستانهی یک تصمیم ایستاده است؛
تصمیمی که مسیر زندگی را عوض میکند.
داستان بلقیس، ملکهی سبأ، یکی از همین لحظههاست.
او زنی بود صاحب قدرت،
با دستگاه حکومت، عقل سیاسی، و تجربهی ادارهی یک سرزمین.
اما وقتی نشانههای الهی را در ماجرای سلیمان دید،
فهمید با حقیقتی روبهرو شده که از جنس قدرتهای معمولی نیست.
آنجا بود که جملهای گفت که قرآن آن را ثبت کرد:
«وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ» (نمل ۴۴)
من «با سلیمان» تسلیمِ خدا، پروردگار جهانیان شدم.
دقت در این تعبیر نکتهای لطیف دارد.
او نگفت فقط «اسلمتُ لله».
گفت: «اسلمتُ مع سلیمان».
یعنی تسلیم او،
یک تصمیم منزوی و جدا از مسیر حجت الهی نبود.
او فهمید که راه خدا از مسیری میگذرد که پیامبر خدا در آن ایستاده است.
در قرآن، هدایت غالباً چنین رخ میدهد:
خدا راه را نشان میدهد،
اما این راه در زندگی واقعی از طریق «انبیا و اولیا» آشکار میشود.
انسان ممکن است به خدا ایمان بیاورد،
اما اگر جایگاه حجت الهی را نشناسد،
راه را در پیچیدگیهای زندگی گم میکند.
بلقیس این نکته را فهمید.
او تسلیم را در کنار «ولیّ خدا» تعریف کرد.
این جمله در واقع یک اعلانِ تغییرِ نسبت بود:
از استقلالِ پادشاهانه به همراهی با پیامبر خدا.
و این همان لحظهای است که معیّت شکل میگیرد.
در نگاه قرآن، رسیدن به خدا فقط از مسیر «همراهی با راهبران الهی» میگذرد.
نه به این معنا که انسان عقل و اختیار خود را کنار بگذارد،
بلکه به این معنا که مسیر هدایت را در کنار کسی پیدا کند
که خدا او را برای نشان دادن راه برگزیده است.
بلقیس با یک جمله،
هم تسلیم خود را اعلام کرد
و هم جایگاه این همراهی را روشن ساخت.
او نگفت: من تنها راه خودم را پیدا کردم.
گفت:
«وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ»
هرگز راه خدا در تنهایی پیدا نمیشود؛
باید در کنار کسی ایستاد
که خدا او را چراغ راه قرار داده است.
و آنگاه است که تسلیم،
از یک تصمیم فردی
به ورود در «مدار هدایت الهی» تبدیل میشود.
12) معیّت در شاگردی و تحملِ حکمت
موسی و خضر:
– **کهف 67**
**«إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً»**
دلالت:
– معیّت با ولیّ، فقط شوق نمیخواهد
– صبر میخواهد
– خامیِ عقل عادی، در معیّتِ حکمت پنهان بیتاب میشود
عنوان:
**همراهی با حکمت، پیش از فهمیدن، صبر میخواهد**
دلنوشته
همراهی با حکمت، پیش از فهمیدن صبر میخواهد
معیّت در شاگردی – داستان موسی و خضر
گاهی انسان حقیقت را دوست دارد،
اما هنوز ظرفیت همراهی با آن را پیدا نکرده است.
داستان موسی و خضر در سوره کهف،
یکی از عمیقترین صحنههای «معیّت» در قرآن است.
موسی علیهالسلام، پیامبری بزرگ،
برای آموختن دانشی که نزد بندهای از بندگان خدا بود،
با فروتنی درخواست کرد که همراه او باشد.
اما پاسخ خضر چنین بود:
«إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً» (کهف ۶۷)
تو هرگز نمیتوانی «با من» صبر داشته باشی.
جمله عجیب است.
نه انکار دانش موسی است
و نه بیاعتنایی به مقام پیامبری او.
سخن از چیز دیگری است:
از «ظرفیت معیّت با حکمت پنهان».
در ادامهی آیه توضیح میدهد:
«وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»
چگونه بر چیزی صبر میکنی که هنوز به حقیقت آن احاطه نداری؟
گاهی حکمت الهی در لایههایی پنهان عمل میکند
که عقل عادی، در نگاه اول آن را نمیفهمد.
کشتیای سوراخ میشود،
پسری کشته میشود،
و دیواری بیمزد ساخته میشود.
برای عقل شتابزده، اینها پرسشبرانگیز است.
اما برای کسی که از افق بالاتری میبیند،
هر کدام در جای خود معنا دارد.
مشکل موسی در این داستان،
کمبود عقل یا ایمان نبود؛
مشکل «بیتابیِ فهمِ فوری» بود.
انسان دوست دارد قبل از آنکه صبر کند،
همهچیز را بفهمد.
اما در مسیر حکمت،
گاهی باید «مدتی همراه بود، پیش از آنکه رازها آشکار شود».
این همان جایی است که معیّت دشوار میشود.
معیّت با حکمت،
فقط شوقِ آغاز نمیخواهد.
صبر میخواهد.
باید بتوانی کنار راهبری بمانی
که گاهی کارهایش برایت قابل فهم نیست.
باید بتوانی سکوت کنی
تا پردهها یکییکی کنار برود.
در غیر این صورت،
انسان پیش از آنکه به حقیقت برسد،
از مسیر جدا میشود.
داستان موسی و خضر یادآور این حقیقت است:
همراهی با اولیای حکمت،
تنها با اشتیاق آغاز نمیشود
و تنها با فهم ادامه پیدا نمیکند.
پیش از فهمیدن،
«صبر لازم است.»
و شاید به همین دلیل بود که خضر در آغاز راه گفت:
«إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً»
زیرا معیّت با حکمت،
آزمونِ صبرِ دل است
پیش از آنکه پاداشِ فهم نصیب انسان شود.
۱۴) معیّت در رویارویی با طاغوت
### موسی و هارون:
– **طه 46**
**«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»**
### عنوان:
**وقتی به سمت فرعون میروی، خدا فقط فرمان نمیدهد؛ همراهی هم میکند**
دلنوشته
وقتی به سمت فرعون میروی، خدا فقط فرمان نمیدهد؛ همراهی هم میکند
معیّت در رویارویی با طاغوت – موسی و هارون
برخی از مأموریتهای الهی آسان نیستند.
گاهی انسان باید در برابر قدرتی بایستد
که همه از آن میترسند.
موسی و هارون مأمور شدند
به سوی فرعون بروند؛
پادشاهی که نه فقط حاکم یک سرزمین،
بلکه مدعی خدایی بود.
طبیعی بود که دل انسان بلرزد.
موسی عرض کرد:
پروردگارا، میترسیم که او بر ما پیشی بگیرد
یا طغیان کند.
پاسخ خدا کوتاه بود،
اما سرشار از اطمینان:
«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى» (طه ۴۶)
من با شما هستم؛
میشنوم
و میبینم.
در این آیه، خدا فقط وعدهی پیروزی نمیدهد.
چیزی عمیقتر میگوید:
«وعدهی همراهی میدهد.»
گویی به موسی و هارون میگوید:
شما تنها به سوی فرعون نمیروید.
هر سخنی که او بگوید،
شنیده میشود.
هر حرکتی که رخ دهد،
دیده میشود.
هیچ لحظهای از این رویارویی
بیرون از نگاه و حضور خدا نیست.
گاهی تصور میکنیم مأموریت الهی چنین است:
خدا فرمانی میدهد
و انسان باید به تنهایی آن را اجرا کند.
اما قرآن تصویر دیگری نشان میدهد.
وقتی مأموریت دشوار است،
وقتی روبهروی طاغوت ایستادهای،
وقتی فضای جهان علیه توست،
خدا فقط فرمان نمیدهد؛
«در کنار تو میایستد.»
«إِنَّني مَعَكُما»
این جمله،
پیش از آنکه یک وعدهی سیاسی باشد،
یک آرامش وجودی است.
یعنی در دل تهدید،
یک حضور مراقب هست.
و بعد دو صفت میآورد:
«میشنوم و میبینم.»
نه سخنی گم میشود،
نه ظلمی نادیده میماند.
این همان معیّتی است
که انسان را در دل خطر نگه میدارد.
تاریخ انبیا نشان میدهد
بزرگترین مواجههها با طاغوتها
از دل همین وعده آغاز شده است.
نه با اطمینان به قدرت خود،
بلکه با اعتماد به همراهی خدا.
موسی و هارون به سوی فرعون رفتند،
اما تنها نبودند.
زیرا پیش از آنکه دربار فرعون را ببینند،
این جمله را شنیده بودند:
«إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى»
و گاهی همین یک جمله،
برای ایستادن در برابر یک امپراتوری کافی است.
۱۵) معیّت در بنبست
### موسی کنار دریا:
– **شعراء 62**
**«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ»**
### عنوان:
**اگر خدا با تو باشد، بنبست فقط ظاهرِ راه است**
دلنوشته
اگر خدا با تو باشد، بنبست فقط ظاهرِ راه است
معیّت در لحظهی بستهشدن راه – موسی کنار دریا
گاهی زندگی انسان را به نقطهای میرساند
که از هر طرف نگاه میکند،
راهی نمیبیند.
پشت سر، دشمن است؛
پیش رو، دریا.
قوم موسی چنین لحظهای را تجربه کردند.
فرعون با سپاهش نزدیک میشد
و در برابرشان آب گسترده بود.
اضطراب جمعیت بالا گرفت.
گفتند:
کار تمام است.
گرفتار شدیم.
اما در همان فضای هراس،
موسی جملهای گفت
که از عمق یقین برمیآمد:
«كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدينِ» (شعراء ۶۲)
هرگز چنین نیست؛
پروردگارم با من است،
و او مرا راهنمایی خواهد کرد.
تعبیر او دقیق است:
نگفت «راهی میبینم».
نگفت «نقشهای دارم».
گفت: «مَعِيَ رَبِّي».
یعنی پیش از آنکه راه دیده شود،
معیّت دیده شده است.
در نگاه عادی، بنبست یعنی پایان مسیر.
اما در نگاه توحیدی،
بنبست یعنی جایی که هنوز شکل راه آشکار نشده است.
تا وقتی خدا با توست،
هیچ موقعیتی پایان قطعی نیست.
در آن لحظه، دریا هنوز شکافته نشده بود.
هیچ معجزهای رخ نداده بود.
اما موسی آرام بود.
چرا؟
چون معیار او «وضعیت بیرونی» نبود؛
معیارش «نسبت درونی» بود.
وقتی خدا با من است،
حتماً راهی هست؛
حتی اگر هنوز آن را نبینم.
و اندکی بعد،
راه از دل دریا گشوده شد.
این داستان فقط یک معجزه تاریخی نیست؛
تصویری است از همهی بنبستهای زندگی ما.
گاه انسان در تصمیمی دشوار،
در بیماری،
در فشار اجتماعی،
یا در بحرانهای شخصی،
احساس میکند به دیوار رسیده است.
اما سؤال اصلی این نیست که
دریا چقدر عمیق است
یا دشمن چقدر نزدیک.
سؤال این است:
آیا هنوز میتوانی بگویی
«إِنَّ مَعِيَ رَبِّي»؟
اگر این جمله در دل زنده باشد،
بنبستها شکل دیگری پیدا میکنند.
شاید راه فوراً باز نشود،
اما یقین هست که هدایت خواهد آمد:
«سَيَهْدينِ»
او مرا راه خواهد برد.
و آنگاه درمییابی
که بنبست،
گاهی فقط ظاهرِ راه است؛
وقتی خدا با تو باشد.
جاهایی که قرآن به خود انسان میگوید:
**تو باید با چه کسی باشی.**
—
## ۱۷) با صادقین
### توبه 119
**«وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»**
این از مهمترین آیات مقاله شماست.
### دلالت:
– حق را به سمت خود نکش
– خودت را در مدار اهل حق قرار بده
دلنوشته
حق را به سمت خود نکش؛ خودت را به سمت اهل حق ببر
معیّت با صادقین
در بسیاری از آیات قرآن،
خدا از معیّتِ خود با بندگان سخن میگوید؛
با صابران،
با متقین،
با مؤمنان.
اما در برخی آیات، جهتِ سخن عوض میشود.
دیگر سخن از این نیست که خدا با چه کسانی است؛
بلکه این است که «تو باید با چه کسانی باشی.»
یکی از روشنترین این آیات چنین است:
«يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ» (توبه ۱۱۹)
ای کسانی که ایمان آوردهاید، تقوای الهی پیشه کنید
و «با صادقان باشید.»
این آیه نکتهای بسیار عمیق در مسیر هدایت دارد.
انسان گاهی دوست دارد حق را با خود همراه کند.
میکوشد فهم، سلیقه، یا تصمیم خود را معیار قرار دهد
و بعد بگوید:
همین، همان راه حق است.
اما قرآن جهت را برعکس میکند.
نمیگوید صادقین را به سمت خود بیاور؛
میگوید «خودت را در کنار صادقین قرار بده.»
هدایت در بسیاری از مواقع
از طریق «همنشینی و هممسیر شدن» با اهل صدق شکل میگیرد.
صادقین در قرآن فقط کسانی نیستند که گاهی راست میگویند.
صدق در اینجا یک صفت وجودی است؛
یعنی کسانی که میان دل، زبان و عملشان فاصلهای نیست.
آنچه میدانند، همان را میگویند؛
و آنچه میگویند، همان را زندگی میکنند.
قرآن نمیگوید فقط سخن آنان را بشنو.
میگوید «با آنان باش.»
زیرا معیّت، چیزی فراتر از شنیدن است.
معیّت یعنی وارد شدن در مدارِ زیستِ آنان.
انسان به تدریج شبیه کسانی میشود
که در کنارشان زندگی میکند.
اگر در کنار اهل صدق بایستد،
روح او هم به سمت صدق حرکت میکند.
و اگر از این مدار دور شود،
کمکم فاصلهی میان حقیقت و زندگیاش بیشتر میشود.
به همین دلیل است که قرآن
پس از دعوت به تقوا
بلافاصله از «معیّت با صادقین» سخن میگوید.
تقوا فقط یک مراقبت فردی نیست؛
گاه به این معناست که
جای ایستادن خود را درست انتخاب کنی.
در کدام جمع قرار داری؟
در کنار چه کسانی حرکت میکنی؟
و صدای چه کسانی مسیرت را شکل میدهد؟
قرآن پاسخ روشنی میدهد:
اگر میخواهی در مسیر حق بمانی،
تلاش نکن حق را با خود هماهنگ کنی.
خودت را در مدار کسانی قرار بده
که زندگیشان با حقیقت هماهنگ است.
«وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ»
@@@
۱۸) با راکعین
### بقره 43
**«وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعينَ»**
نکته بسیار مهم:
قرآن فقط نمیگوید رکوع کنید؛
میگوید **با راکعان** رکوع کنید.
### دلالت:
– عبادت هم بُعد اجتماعی دارد
– هدایت در جمع مؤمنانه تثبیت میشود
### عنوان:
**بعضی عبادتها وقتی نجاتبخش میشوند که تنها نباشند**
۱۹) با ساجدین / عابدین / مؤمنان
چند آیه با منطق مشابه، گرچه گاه عین لفظ «مع» ندارند، اما ساختار «همصف شدن» را میسازند.
دلنوشته
بعضی عبادتها وقتی نجاتبخش میشوند که تنها نباشند
معیّت با راکعین
ای همراه مسیر کمال،
در بسیاری از آیات، خدا میگوید «من با شما هستم»،
اما گاهی مسیر را برعکس میکند
و به انسان میگوید:
تو هم باید «با یک جمع» باشی،
با یک صف،
با یک قبیلهی معنوی.
در آیه بقره، این حقیقت با یک واژه آشکار میشود:
«وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعينَ» (بقره ۴۳)
رکوع کنید،
اما نه تنها؛
«با راکعین.»
این «مع» در عبادت،
راز بزرگی را فاش میکند.
عبادت فقط یک حالت شخصی،
یک خلوت معنوی،
یا یک تجربهی درونی نیست.
عبادت، وقتی به «راه» تبدیل میشود،
وقتی خودش هدایتگر میشود،
وقتی انسان را از لغزشها دور نگه میدارد،
که در «جمع مؤمنانه» رخ میدهد.
دلِ تنها،
زود دلسرد میشود،
زود خسته میشود،
زود مرعوب دنیا میشود.
اما دلِ همراه،
دلِ همصف،
دلِ کنار دلهای دیگر…
این دلها در کنار هم،
ماندگارتر میایستند.
صف راکعان،
صفی است که در آن
هر رکوعی که صورت میگیرد،
نفسِ دیگری را هم گرم میکند.
و همین است که قرآن میگوید:
راه عبودیت،
راهی جمعی است.
عبادت،
وقتی نجاتبخش میشود
که تنها نباشد.
—
همصف شدن با ساجدین، عابدین و مؤمنان
«منطقِ یک امتِ سجدهرو»
گرچه همیشه لفظ «مع» بهصراحت تکرار نمیشود،
اما قرآن بارها ساختاری میسازد
که روحش همان معیّت است،
همان «همجهت شدن»
و «همصف شدن».
وقتی میگوید:
«وَ اسْجُدُوا» در کنار «السّاجِدين»
«وَ اعْبُدُوا» در کنار «العابِدين»
«آمِنُوا» در کنار «الَّذينَ آمَنوا»
منطق یکسان است:
عبادت و ایمان،
وقتی ریشه میگیرند که در بستر «امت» جاری شوند.
گویی قرآن میگوید:
نجات، فقط یک مسیر درونی نیست؛
یک «صف» است.
یک مدار جمعی.
یک همآوایی پاک.
دل انسان، هرچقدر هم قوی باشد،
وقتی در تنهایی سجده میکند
در معرض تلاطمهاست.
اما وقتی در صف ساجدین میایستد،
وقتی پیشانیها در کنار هم بر خاک میافتد،
وقتی ذکرها در یک آهنگ بلند میشود،
هدایت به یک «واقعیت مشترک» تبدیل میشود،
نه فقط یک احساس فردی.
در الهیات معیّت،
خدا انسان را در جهانی میبیند
که در آن حقیقت،
از دلِ جمعِ مؤمنان میروید.
و به همین دلیل،
حتی عبادت هم در قرآن «مدار» دارد —
مداری که دلهای خمشده،
در کنار هم،
به سوی نور بالا میروند.
ای همراه نور،
این همان لحظهای است که انسان میفهمد
یاد خدا،
وقتی در جمع جاری میشود،
آسمانش گستردهتر است.
**گاهی یک نفر، یک امت است**
*معیّت با محور نور، نه صرفِ کثرت عددی*
– **نجات در عدد نیست؛ در مدار است**
– **امت، یعنی محورِ نور؛ حتی اگر یک نفر باشد**
– **با یک نفر هم میشود امت شد**
– **جمعِ اهل نور، از یک دل آغاز میشود**
– **امت واحده؛ یعنی همجهتی با محور هدایت**
دلنوشته
امت، یعنی محورِ نور؛ حتی اگر یک نفر باشد
امت واحده؛ یعنی همجهتی با محور هدایت
اما یک نکتهی لطیف در همین «جمع مؤمنانه» هست…
این جمع، همیشه به معنای کثرت عددی نیست.
گاهی تمامِ آن صف،
در یک نفر خلاصه میشود.
قرآن دربارهی ابراهیم علیهالسلام میفرماید:
«إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً» (نحل ۱۲۰)
ابراهیم، خود یک امت بود.
چگونه ممکن است یک انسان، «امت» باشد؟
یعنی او بهتنهایی حاملِ یک جریان هدایت بود.
مرکز نور،
محور ایمان،
و معلمِ یک مسیر.
گاهی «امت»،
تعداد نیست؛
جهت است.
جریان است.
مدار است.
ابراهیم، وقتی تنها بود،
باز هم «امت» بود؛
چون در مدار نور الهی ایستاده بود
و خود، نقطهی تمرکز هدایت شده بود.
بعدها اسماعیل آمد؛
پیامبری دیگر،
که به آن مدار اضافه شد.
جمع شکل گرفت،
اما حقیقتِ امت
از همان یک دل آغاز شده بود.
پس وقتی قرآن اینهمه از «أُمَّةً واحِدَةً» سخن میگوید،
مرادش صرفاً یک جامعهی بزرگ عددی نیست؛
بلکه یک «وحدت در جهت» است.
معیّت با «امت واحده»،
در واقع معیّت با محور هدایت است؛
با آن کسی که چراغ علم و نور را در دست دارد.
این محور،
گاهی یک نفر است —
یک معلم،
یک ولیّ،
یک انسانِ ایستاده در برابر تاریکی.
و گاهی آن محور،
جمعی از اهل نور است
که گرد حقیقت حلقه زدهاند.
پس در الهیات معیّت،
«جمع» همیشه به معنای «زیاد بودن» نیست؛
به معنای «همجهت بودن» است.
چه یک نفر باشد،
چه بیشتر.
مهم این است که انسان،
در مدار نور بایستد؛
در کنار آن «امت»ی که خدا برپا کرده است.
و شاید راز تکرار «امت واحده» در قرآن همین باشد:
یادآوری این حقیقت که
نجات، در پراکندگی نیست؛
در پیوستن به یک محور واحدِ الهی است.
محوری که گاهی
نامش ابراهیم است،
و گاهی
هر معلمی که در مسیر نور ایستاده است.
معیّتهای منفی یا هشداردهنده
قرآن فقط از معیّتِ نورانی سخن نگفته؛ از **همراهیهای گمراهکننده** هم گفته است.
معیّت با غافلان
### اعراف 179 و مشابه آن
لفظ دقیق «مع» همیشه نیامده، اما منطق همراهی با غفلت وجود دارد.
۲۱) معیّت با کاذبان / خائنان / ظالمان
مثلاً:
– **«إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الظَّالِمينَ»**
– **«إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»**
و در برخی جاها:
– **«وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْغافِلينَ»**
– **«فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرينَ»**
اینها در منطق مقاله یعنی:
قرآن فقط نمیگوید با چه کسانی باش؛
میگوید **با چه مدارهایی یکی نشو.**
### عنوان:
**دل، همیشه با چیزی است؛ اگر با نور نبود، با ظلمت خواهد بود**
دلنوشته
دل، همیشه با چیزی است؛ اگر با نور نبود، با ظلمت خواهد بود
معیّتهای منفی یا هشداردهنده
ای همراه مسیر کمال،
قرآن فقط از معیّتهای نورانی سخن نگفته است؛
فقط نگفته با صادقین باش،
با راکعین باش،
در کنار امت واحده بایست.
در کنار همهی این دعوتها،
هشدار هم داده است.
زیرا دل انسان،
هرگز بیهمراه نمیماند.
یا در مدار نور است،
یا آهستهآهسته در مدار دیگری میچرخد.
—
معیّت با غافلان
در آیاتی مانند اعراف ۱۷۹،
قرآن از انسانهایی سخن میگوید
که دل دارند اما نمیفهمند،
چشم دارند اما نمیبینند،
گوش دارند اما نمیشنوند.
لفظ «مع» همیشه صریح نیامده،
اما منطق آیات روشن است:
انسان میتواند در جمعِ غفلت قرار بگیرد.
و جای دیگری هشدار میدهد:
«وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْغافِلينَ»
از غافلان مباش.
این یعنی
مواظب باش در کدام فضا نفس میکشی،
در کدام جمع مینشینی،
و با کدام جریان همداستان میشوی.
غفلت، مسری است.
دلِ بیمراقبت،
بهراحتی رنگ محیط را میگیرد.
—
معیّت با کاذبان، خائنان، ظالمان
در آیات فراوانی،
قرآن دربارهی ظالمان و فاسدان میگوید:
«إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الظَّالِمينَ»
«إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»
و در جاهایی دیگر هشدار میدهد:
«فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرينَ»
از تردیدکنندگان مباش.
این تعبیر «مِنَ» در این آیات،
در منطق معیّت بسیار معنا دارد.
یعنی خودت را داخل این دایره نکن.
در این طبقه قرار نگیر.
با این جریان یکی نشو.
قرآن فقط نمیگوید با چه کسانی باش؛
میگوید با چه مدارهایی
هویتت را گره نزن.
زیرا انسان،
بهتدریج شبیه جمعی میشود
که خود را جزو آنها میداند.
اگر خود را «از غافلان» بدانی،
غفلت در تو تثبیت میشود.
اگر خود را در صف ظالمان تعریف کنی،
ظلم برایت عادی میشود.
—
در الهیات معیّت،
دل همیشه با چیزی است.
هیچکس در خلأ زندگی نمیکند.
یا در مدار نور است،
یا در مدار سایهها.
و شاید خطرناکترین حالت آن است
که انسان گمان کند
بیطرف است؛
در حالی که آهستهآهسته
در جمعِ غفلت حل شده است.
قرآن،
با آن همه دعوت به نور،
همزمان نقشهی تاریکی را هم نشان میدهد
تا انسان بداند:
اگر آگاهانه انتخاب نکند
که با چه کسانی باشد،
ناخودآگاه
با کسانی خواهد بود
که او را از نور دور میکنند.
دل، همیشه با چیزی است؛
اگر با نور نبود،
با ظلمت خواهد بود.
دلنوشته
گاهی یک امت از مسیر نور جدا میشود
وقتی معیّت با پیامبر رها میشود و سامریها پیدا میشوند
ای همسفر مسیر کمال،
قرآن وقتی از معیّت سخن میگوید،
فقط یک اصل اخلاقی بیان نمیکند؛
تاریخهایی را نشان میدهد
که در آنها سرنوشت یک امت
به خاطر «تغییر معیّت» عوض شده است.
یکی از روشنترین نمونهها،
داستان بنیاسرائیل است.
قومی که دریا برایشان شکافته شد.
قومی که خدا دربارهشان فرمود:
«يا بَنِي إِسْرائِيلَ قَدْ أَنْجَيْناكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ…»
ما شما را از دشمنتان نجات دادیم.
دریا پشت سرشان بسته شد،
فرعون غرق شد،
و مسیر آزادی باز شد.
اما امتحان اصلی
بعد از نجات آغاز شد.
خدا با موسی وعدهای گذاشت؛
میعاد چهل شب.
«وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعينَ لَيْلَةً»
و موسی هنگام رفتن،
قوم را رها نکرد.
هارون را در میانشان گذاشت و گفت:
«اخْلُفْني في قَوْمي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدينَ»
یعنی مسیر روشن بود:
در نبود موسی،
معیّت با هارون.
محور هدایت قطع نشده بود.
اما مسئله جای دیگری بود؛
دلها هنوز تربیت نشده بود.
قوم،
به جای ماندن در معیّت هدایت،
به سمت تمنّاهای خود رفتند.
قرآن با تلخی میگوید:
«ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ»
بعد از موسی،
گوساله را معبود خود گرفتید.
و عامل این تغییر مسیر چه بود؟
یک نفر.
«سامری.»
قرآن میگوید:
«فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ»
ما قوم تو را آزمودیم
و سامری آنها را گمراه کرد.
عجیب است…
قومی که معجزه دیده بود،
دریا شکافته بود،
فرعون را دیده بود که غرق میشود،
هنوز چند روز از آن واقعه نگذشته بود،
اما معیّتشان عوض شد.
از موسی و هارون
به سامری.
و سامری چه کرد؟
چیزی ساخت
که صدایی داشت.
«فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ»
یک گوسالهی زرین،
با صدایی فریبنده.
و بعد گفتند:
«هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى»
این خدای شما
و خدای موسی است!
قرآن با تعجب میپرسد:
«أَ فَلا يَرَوْنَ أَلاَّ يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلاً وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً»
آیا نمیبینند
که نه پاسخی میدهد
و نه سود و زیانی دارد؟
اما مشکل این نبود که حقیقت روشن نبود؛
مشکل این بود که دلها
دیگر در معیّت هدایت نبودند.
هارون فریاد زد:
«إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ… فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي»
این یک آزمون است؛
از من پیروی کنید.
اما پاسخ قوم چه بود؟
«لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ»
ما همینجا میمانیم.
این صحنه،
فقط یک داستان تاریخی نیست.
این داستانِ تکرارشوندهی تاریخ است.
هر زمان که یک امت
معیّت با هدایت را رها کند،
سامریها پیدا میشوند.
سامریها همیشه یک کار میکنند:
چیزی میسازند که «صدا دارد».
هیاهو دارد،
جذابیت دارد،
زرق و برق دارد.
اما حقیقت ندارد.
و عجیب اینجاست که
مردم معمولاً به سوی همان صدای پرهیاهو میروند.
در حالی که صدای هدایت،
آرامتر است،
عمیقتر است،
و صبر میخواهد.
بنیاسرائیل
تنها چهل شب صبر نکردند.
و موسی وقتی برگشت،
با اندوه پرسید:
«أَ فَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ؟»
آیا این مدت بر شما طولانی شد؟
این سؤال،
سؤال امروز ما هم هست.
آیا زمان انتظار برای ما طولانی شده است؟
آیا به همین دلیل
به هر صدای تازهای گوش میدهیم؟
داستان بنیاسرائیل
در حقیقت داستان معیّت است.
قوم نجاتیافتهای
که اگر در معیّت موسی و هارون میماندند،
مسیرشان مستقیم میماند.
اما وقتی معیّت عوض شد،
حتی دیدن دریا و معجزه هم
نتوانست آنان را نگه دارد.
و این شاید یکی از مهمترین هشدارهای قرآن باشد:
نجات با معجزه حفظ نمیشود؛
با «معیّتِ درست» حفظ میشود.
اگر معیّت با محور هدایت بماند،
امت راه خود را پیدا میکند.
و اگر این معیّت شکسته شود،
سامریها
همیشه آمادهاند
تا گوسالههای تازهای بسازند.
دلنوشته
گاهی یک امت، غدیر را میشنود… اما سقیفه را انتخاب میکند
تکرار یک الگو در تاریخ معیّت
ای همسفر مسیر کمال،
گفتیم که بنیاسرائیل
دریا را دیدند،
نجات را چشیدند،
اما در لحظهی آزمون
معیّتشان را عوض کردند.
و قرآن آن صحنه را
برای همیشه در تاریخ ثبت کرد.
اما این فقط داستان بنیاسرائیل نبود.
تاریخ،
همان الگو را دوباره نشان داد.
—
در غدیر،
پیامبر خدا ﷺ
در میان جمعیتی عظیم ایستادند؛
دستی را بالا بردند
و محور آینده را روشن کردند.
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه…»
این،
لحظهی تعیین معیّت بود.
لحظهای که امت میتوانست
پس از پیامبر،
در همان مدار هدایت بماند.
اگر بنیاسرائیل،
در نبود موسی،
باید در معیّت هارون میماندند،
اینجا نیز
در نبود رسول خدا،
محور روشن شده بود.
گویی تاریخ،
همان جمله را تکرار میکرد:
«اخْلُفْني في قَوْمي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدينَ»
در بنیاسرائیل،
محور هدایت قطع نشده بود؛
هارون در میانشان بود.
در امت پیامبر نیز
محور هدایت معرفی شده بود؛
علی علیهالسلام در میانشان بود.
اما مسئله،
همیشه یک چیز است:
دلها
در کدام معیّت میمانند؟
—
بنیاسرائیل
تنها چهل شب صبر نکردند.
و قرآن از زبان موسی پرسید:
«أَ فَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ؟»
آیا این مدت بر شما طولانی شد؟
در امت پیامبر نیز
فاصلهی غدیر تا رحلت،
چندان طولانی نبود.
اما پس از رحلت،
جمعی گرد هم آمدند
و مسیر دیگری شکل گرفت.
اینجا دیگر گوسالهای زرین ساخته نشد؛
اما ساختاری نو پدید آمد
که محورش
آن دستی نبود که در غدیر بالا رفت.
در بنیاسرائیل،
سامری گفت:
«هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى»
و مردم،
در برابر صدای گوساله،
ایستادند و گفتند:
«لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ»
ما بر این میمانیم.
در تاریخ امت پیامبر نیز
وقتی مسیر دیگری شکل گرفت،
بسیاری ایستادند
و بر همان مسیر باقی ماندند.
الگو تکرار شد:
در هر دو تاریخ،
محور هدایت حاضر بود
اما اکثریت،
معیّت خود را تغییر دادند.
—
در داستان سامری،
مشکل این نبود که حقیقت روشن نبود؛
مشکل این بود که
دلها به صدای غالب تمایل پیدا کردند.
و در هر عصر،
صدای غالب
لزوماً صدای حق نیست.
قرآن دربارهی گوساله پرسید:
«أَ فَلا يَرَوْنَ أَلاَّ يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلاً وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً»
آیا نمیبینند که پاسخ نمیدهد؟
در هر انحراف تاریخی،
این سؤال تکرار میشود:
آیا معیار،
حقیقت است
یا کثرت؟
—
غدیر،
لحظهی تثبیت معیّت بود.
سقیفه،
لحظهی آزمون معیّت.
و تاریخ نشان داد
که نجات،
با دیدن معجزه تضمین نمیشود؛
با شنیدن خطبه هم تضمین نمیشود.
نجات،
فقط با «ماندن در معیّتِ تعیینشدهی الهی» حفظ میشود.
همانگونه که بنیاسرائیل
اگر در معیّت هارون میماندند،
گوسالهای ساخته نمیشد،
امت نیز
اگر در مدار غدیر میماند،
تاریخ شکل دیگری میگرفت.
—
اما این دلنوشته
برای ملامت تاریخ نیست.
برای امروز ماست.
هر زمان که
محور حق روشن است
اما جمع،
به مسیر دیگری متمایل میشود،
داستان سامری
و داستان سقیفه
در قالبی تازه تکرار میشود.
الهیات معیّت به ما میگوید:
سؤال اصلی همیشه این است:
من در کنار کدام محور ایستادهام؟
در کنار صدای پرجمعیت؟
یا در کنار حقیقتِ منصوب؟
زیرا اکثرا
«امت واحده»
در یک جمعیت خلاصه نمیشود؛
در یک محور خلاصه میشود.
و تاریخ نشان داده است
که نور،
گاهی تنها میماند…
اما همان نورِ تنها،
حجت خدا بر زمین است.
دلنوشته
صلوات؛ یعنی در معیّت آلِ محمد قرار گرفتن
ای همراه مسیر کمال،
ما سالها صلوات گفتهایم.
«اللهم صل علی محمد و آل محمد»
ذکر کوتاهی که بر زبان جاری میشود؛
اما اگر کمی در آن تأمل کنیم،
میبینیم که صلوات فقط یک دعا نیست،
یک «انتخابِ معیّت» است.
واژهی «صلّ»
از ریشهی «صلی» و با معنای پیوند و اتصال است.
یعنی خدایا ما را
به این نور متصل کن.
اما اتصال،
فقط یک جمله نیست.
اتصال یعنی
در مدار بودن.
—
در صلوات،
دو محور روشن میشود:
«ما»
و
«آل محمد».
آل،
یعنی آنهایی که پس از او
در امتداد همان نور اول ایستادهاند.
جالب است که در زبان عربی
«آل» از همان ریشهای است
که به «أوّل» برمیگردد.
یعنی آنها «اول»اند؛
محورند؛
ابتدای مسیر هدایتاند.
و ما
وقتی صلوات میگوییم،
در حقیقت میگوییم:
خدایا ما را
در «مدار این اولها» قرار بده.
«دومی این اولها» قرار بده.
—
فرمول صلوات
فرمول عجیبی است.
یک نور اول هست؛
و انسانی که میخواهد
در کنار آن نور قرار بگیرد.
مثل یک معادله ساده:
«1 + 1»
یک نورِ هدایت
و یک دلِ تابع.
وقتی این دو کنار هم قرار بگیرند،
حرکت آغاز میشود.
اما اگر این اتصال قطع شود،
انسان تنها میماند.
و دلِ تنها
بهسرعت جذب صداهای دیگر میشود.
—
در داستان بنیاسرائیل
مشکل این نبود که خدا را نمیشناختند.
مشکل این بود که
در «معیّت هارون نماندند».
و وقتی این معیّت شکسته شد،
سامری توانست
گوسالهای بسازد
که صدایی داشت.
و مردم گفتند:
این همان خدایی است
که باید دنبال کنیم.
—
در امت پیامبر نیز
اگر معیّت با آل محمد حفظ میشد،
تاریخ شکل دیگری میگرفت.
زیرا آل محمد
ادامهی همان نورند.
آنان
چراغ علماند،
محور فهم قرآناند،
و معلمان راه خدا.
صلوات در حقیقت
یعنی پذیرفتن این حقیقت:
هدایت بدون معلم
ممکن نیست.
و معلم این راه
آل محمدند.
—
پس صلوات فقط این نیست که بگوییم:
«اللهم صل علی محمد و آل محمد»
بلکه این است که
خود را در «ردیف دوم این نور» قرار دهیم.
آنها اول باشند،
و ما
دومی.
آنها مسیر را نشان دهند،
و ما
در همان مسیر قدم بزنیم.
آنها نور علم باشند،
و ما
عملکنندگان به آن نور.
—
اگر صلوات گفته شود
اما زندگی
در مدار دیگری بچرخد،
آن وقت صلوات
فقط یک جمله میشود.
اما وقتی دل
در معیّت نور معلم قرار بگیرد،
صلوات
به یک مسیر تبدیل میشود.
مسیر شاگردی.
مسیر تبعیت.
مسیر حرکت در کنار نور.
—
و شاید راز این ذکر همین باشد:
صلوات یعنی
انتخابِ معیّت.
یا در معیّت نور
محمد و آل محمد.
یا ـ اگر این اتصال شکسته شود ـ
دل ناخواسته
به سمت صداهای دیگری میرود.
و تاریخ نشان داده است
که وقتی انسان
از نور معلم فاصله بگیرد،
سامریها
دیر یا زود
گوسالهای خواهند ساخت.
و آنجا معلوم میشود
که صلوات
فقط یک ذکر نبود؛
یک «مسیر بود»
برای اینکه دل
همیشه
در معیّت نور بماند.
دلنوشته
وقتی زلزله میآید، معیّتها آشکار میشود
ای همسفر مسیر کمال،
گفتیم صلوات یعنی انتخاب معیّت با آل محمد؛
یعنی ایستادن در کنار نور،
نه کنار صداها.
اما قرآن به ما هشدار داده است
که این انتخاب،
همیشه در آرامش اتفاق نمیافتد.
گاهی انتخاب معیّت
در دل یک زلزله رخ میدهد.
سوره احزاب،
صحنهای را ترسیم میکند که
مدینه در محاصره است،
ترس همه جا را گرفته،
و آیه میگوید:
«هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِيداً»
آنجا مؤمنان آزموده شدند
و سخت تکان خوردند.
زلزله فقط لرزش زمین نیست؛
زلزله یعنی
لرزشِ درون.
لرزشِ باورها.
لرزشِ عهدها.
همان عهدی که گفته بودند:
پشت نمیکنیم.
اما خدا میفرماید:
«وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلاً»
عهد خدا،
بازخواست دارد.
—
در این زلزلههاست
که معیّتها جدا میشود.
قرآن میگوید:
«وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ… ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً»
وقتی فشار میآید،
برخی شروع میکنند
به زیر سؤال بردن وعدهها.
دیروز در غدیر بیعت کردهاند؛
امروز در طوفان میگویند:
فریب بود.
دیروز صلوات میفرستادند؛
امروز میگویند:
شرایط عوض شده است.
—
و بعد یک جملهی عجیب میآید:
«قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا…»
خدا کارشکنان را میشناسد؛
آنهایی که به برادرانشان میگویند:
«هَلُمَّ إِلَيْنا»
بیایید سمت ما.
این همان منطق سامری است؛
فقط شکلش عوض شده.
آنجا گفتند:
این گوساله را ببینید.
اینجا میگویند:
به جمع ما بپیوندید.
بهانه هم آماده است:
خانههای ما بیحفاظ است.
شرایط مناسب نیست.
زمان، زمان درگیری نیست.
قرآن میگوید:
«وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِراراً»
بهانه است؛
آنها فقط میخواهند فرار کنند.
—
ای همسفر مسیر کمال،
در هر عصر،
وقتی محور حق در میدان است،
یک عده میگویند:
بمانید.
و یک عده میگویند:
«هَلُمَّ إِلَيْنا»
بیایید سمت ما.
این «هلمّ الینا»
فقط دعوت ساده نیست؛
دعوت به تغییر معیّت است.
یعنی از مدار نور بیرون بیا،
در مدار مصلحت ما قرار بگیر.
از محور تکلیف فاصله بگیر،
در جمع امنتر بایست.
—
قرآن چهرهی این افراد را ترسیم میکند:
در وقت خطر،
چشمانشان میچرخد،
دلشان میلرزد.
اما وقتی خطر رفت،
با زبانهای تند
اهل ایمان را سرزنش میکنند.
«أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ»
نسبت به دل کندن از تمناها،
بخیلاند.
حاضر نیستند هزینه بدهند،
اما حاضرند نقد کنند.
—
و در ادامه،
قرآن جملهای میگوید که
آرامکنندهی دل مؤمن است:
«قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ…»
خدا میداند.
او میبیند
چه کسی گفت: «هلمّ الینا».
چه کسی در میدان ماند.
چه کسی بهانه آورد.
چه کسی عهد شکست.
قضاوت با خداست.
—
در الهیات معیّت،
زندگی مجموعهای از زلزلههاست.
در این زلزلهها
معلوم میشود:
صلواتی که گفتیم
واقعاً اتصال بود
یا فقط لفظ.
اگر صلوات یعنی
در معیّت آل محمد ماندن،
پس در لحظهی فشار هم
باید در همان مدار بمانیم.
نه اینکه با اولین لرزش،
به صدای «هلمّ الینا» پاسخ دهیم.
—
ای همسفر مسیر کمال،
امتحانها
همیشه با زلزله میآیند.
و در آن لحظه،
نه جمعیت معیار است،
نه صدای غالب.
فقط یک سؤال میماند:
من در کدام معیّت ایستادهام؟
در کنار محور نور،
هرچند تنها؟
یا در کنار جمعی که میگویند:
بیایید سمت ما،
اینجا امنتر است؟
قرآن میگوید:
خدا میبیند.
خدا میشنود.
و عهد خدا،
بازخواست دارد.
@@@
«مع» 164 بار در آیات قرآن تکرار شده.
وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ (14)
وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتي ثَمَناً قَليلاً وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ (41)
وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعينَ (43)
وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرينَ (89)
وَ إِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ (91)
وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَريقٌ مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ (101)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرينَ (153)
الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ (194)
كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ (213)
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَريبٌ (214)
فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَليكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَليلاً مِنْهُمْ فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرينَ (249)
يا مَرْيَمُ اقْنُتي لِرَبِّكِ وَ اسْجُدي وَ ارْكَعي مَعَ الرَّاكِعينَ (43)
رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدينَ (53)
وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْري قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدينَ (81)
وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ في سَبيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرينَ (146)
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادي لِلْإيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ (193)
يا أَيُّهَا الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (47)
وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً (69)
وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصيبَةٌ قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهيداً (72)
وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يا لَيْتَني كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظيماً (73)
وَ إِذا كُنْتَ فيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَميلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرينَ عَذاباً مُهيناً (102)
يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطاً (108)
وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ في جَهَنَّمَ جَميعاً (140)
الَّذينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرينَ نَصيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً (141)
إِلاَّ الَّذينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنينَ أَجْراً عَظيماً (146)
وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ بَني إِسْرائيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقيباً وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلي وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبيلِ (12)
إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِيَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذابِ يَوْمِ الْقِيامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ (36)
وَ يَقُولُ الَّذينَ آمَنُوا أَ هؤُلاءِ الَّذينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خاسِرينَ (53)
وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدينَ (83)
وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحينَ (84)
قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهيدٌ بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرى قُلْ لا أَشْهَدُ قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّني بَريءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ (19)
وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ في آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في حَديثٍ غَيْرِهِ وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (68)
وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (94)
قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (150)
وَ إِذا صُرِفَتْ أَبْصارُهُمْ تِلْقاءَ أَصْحابِ النَّارِ قالُوا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (47)
فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمينَ (64)
قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ أَ تُجادِلُونَني في أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ (71)
فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ ما كانُوا مُؤْمِنينَ (72)
قالَ الْمَلَأُ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ في مِلَّتِنا قالَ أَ وَ لَوْ كُنَّا كارِهينَ (88)
حَقيقٌ عَلى أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَني إِسْرائيلَ (105)
فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِه وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (131)
وَ لَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَني إِسْرائيلَ (134)
وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُوني مِنْ بَعْدي أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني وَ كادُوا يَقْتُلُونَني فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْني مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (150)
الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (157)
إِذْ يُوحي رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذينَ آمَنُوا سَأُلْقي في قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ (12)
إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ وَ إِنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَ لَنْ تُغْنِيَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ (19)
وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرينَ (46)
الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرينَ (66)
وَ الَّذينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا مَعَكُمْ فَأُولئِكَ مِنْكُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ في كِتابِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ (75)
إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً في كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ (36)
إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ (40)
لَوْ كانَ عَرَضاً قَريباً وَ سَفَراً قاصِداً لاَتَّبَعُوكَ وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (42)
وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِنْ كَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدينَ (46)
قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصيبَكُمُ اللَّهُ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدينا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ (52)
فَإِنْ رَجَعَكَ اللَّهُ إِلى طائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا إِنَّكُمْ رَضيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفينَ (83)
وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدينَ (86)
رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ (87)
لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (88)
إِنَّمَا السَّبيلُ عَلَى الَّذينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَ هُمْ أَغْنِياءُ رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (93)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ (119)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فيكُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ (123)
وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ (20)
فَكَذَّبُوهُ فَنَجَّيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ وَ أَغْرَقْنَا الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرينَ (73)
فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ إِلاَّ مِثْلَ أَيَّامِ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ قُلْ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ (102)
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذيرٌ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكيلٌ (12)
حَتَّى إِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَليلٌ (40)
وَ هِيَ تَجْري بِهِمْ في مَوْجٍ كَالْجِبالِ وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ في مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرينَ (42)
قيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذابٌ أَليمٌ (48)
وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا هُوداً وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ نَجَّيْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَليظٍ (58)
فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا صالِحاً وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ مِنْ خِزْيِ يَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزيزُ (66)
وَ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ مَنْ هُوَ كاذِبٌ وَ ارْتَقِبُوا إِنِّي مَعَكُمْ رَقيبٌ (93)
وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْباً وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ أَخَذَتِ الَّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا في دِيارِهِمْ جاثِمينَ (94)
فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ (112)
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (12)
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَراني أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَراني أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْويلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ (36)
فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (63)
قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاَّ أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكيلٌ (66)
لِلَّذينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى وَ الَّذينَ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ (18)
إِلاَّ إِبْليسَ أَبى أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدينَ (31)
قالَ يا إِبْليسُ ما لَكَ أَلاَّ تَكُونَ مَعَ السَّاجِدينَ (32)
الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (96)
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (128)
ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً (3)
لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً (22)
ذلِكَ مِمَّا أَوْحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى في جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً (39)
قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لاَبْتَغَوْا إِلى ذِي الْعَرْشِ سَبيلاً (42)
فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَميعاً (103)
وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28)
قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً (67)
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً (72)
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً (75)
أُولئِكَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهيمَ وَ إِسْرائيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا (58)
قالَ لا تَخافا إِنَّني مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى (46)
فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَني إِسْرائيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى (47)
أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلي بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ (24)
فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلاًّ آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فاعِلينَ (79)
فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى لِلْعابِدينَ (84)
فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (28)
مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (91)
وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ (117)
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (62)
وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الْأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذيراً (7)
وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً (27)
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزيراً (35)
وَ الَّذينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً (68)
قالَ كَلاَّ فَاذْهَبا بِآياتِنا إِنَّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ (15)
أَنْ أَرْسِلْ مَعَنا بَني إِسْرائيلَ (17)
قالَ كَلاَّ إِنَّ مَعي رَبِّي سَيَهْدينِ (62)
وَ أَنْجَيْنا مُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعينَ (65)
فَافْتَحْ بَيْني وَ بَيْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّني وَ مَنْ مَعِيَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ (118)
فَأَنْجَيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (119)
فَلا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبينَ (213)
قيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمَّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَواريرَ قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ (44)
قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ (47)
أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ (60)
أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً وَ جَعَلَ لَها رَواسِيَ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ (61)
أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ (62)
أَمَّنْ يَهْديكُمْ في ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَنْ يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ تَعالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ (63)
أَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ (64)
وَ أَخي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعي رِدْءاً يُصَدِّقُني إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ (34)
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (57)
وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (88)
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ إِنَّا كُنَّا مَعَكُمْ أَ وَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِما في صُدُورِ الْعالَمينَ (10)
وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمَّا كانُوا يَفْتَرُونَ (13)
وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ (69)
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَكَ أَزْواجَكَ اللاَّتي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَكَتْ يَمينُكَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ بَناتِ عَمِّكَ وَ بَناتِ عَمَّاتِكَ وَ بَناتِ خالِكَ وَ بَناتِ خالاتِكَ اللاَّتي هاجَرْنَ مَعَكَ وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرادَ النَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَها خالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ في أَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ لِكَيْلا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً (50)
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَديدَ (10)
قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (19)
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُني إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ (102)
إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ (18)
وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَ ذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ (43)
هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ (59)
وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذينَ ظَلَمُوا ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ (47)
فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا أَبْناءَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ وَ ما كَيْدُ الْكافِرينَ إِلاَّ في ضَلالٍ (25)
فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنينَ (53)
فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ (35)
هُوَ الَّذي أَنْزَلَ السَّكينَةَ في قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ لِيَزْدادُوا إيماناً مَعَ إيمانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً (4)
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظيماً (29)
وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهيدٌ (21)
الَّذي جَعَلَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَأَلْقِياهُ فِي الْعَذابِ الشَّديدِ (26)
وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذيرٌ مُبينٌ (51)
قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصينَ (31)
هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فيها وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ (4)
يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (14)
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزيزٌ (25)
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ (7)
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطيعُ فيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (11)
لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ (12)
قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ في إِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلاَّ قَوْلَ إِبْراهيمَ لِأَبيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ (4)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ (8)
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ قيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلينَ (10)
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِيَ اللَّهُ وَ مَنْ مَعِيَ أَوْ رَحِمَنا فَمَنْ يُجيرُ الْكافِرينَ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ (28)
وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً (18)
إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذينَ مَعَكَ وَ اللَّهُ يُقَدِّرُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضى وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللَّهِ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْراً وَ أَعْظَمَ أَجْراً وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (20)
وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضينَ (45)
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً (5)
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً (6)
**معیّت با نور: «با سلیمان تسلیم شدم»**
قرآن بارها نشان میدهد که هدایت فقط مسئلهٔ باور داشتن نیست؛ بلکه مسئلهٔ **همراهی** نیز هست. انسان در مدار کسانی شکل میگیرد که با آنان راه میرود و در کنارشان میایستد. در زبان قرآن، این حقیقت با واژهٔ **معیّت** بیان میشود؛ یعنی «با بودن».
یکی از روشنترین نمونههای این معنا در داستان **ملکهٔ سبأ** دیده میشود. او پس از آنکه نشانههای الهی را در حکومت و حکمت سلیمان دید، چنین گفت:
«با سلیمان در برابر خداوند، پروردگار جهانیان، تسلیم شدم.» (نمل، ۴۴)
این جمله کوتاه اما بسیار عمیق است. او نگفت: «من به خدا ایمان آوردم.» بلکه گفت: **«با سلیمان تسلیم شدم.»** یعنی مسیر رسیدن او به خدا از **معیّت با یک رهبر الهی** گذشت. ایمان او در مدار نوری شکل گرفت که سلیمان حامل آن بود.
در سراسر قرآن این الگو تکرار میشود. نوح به پسرش میگوید: «با ما سوار شو.» نجات در این است که انسان در کشتی قرار گیرد و جهت حرکت آن را بپذیرد. موسی در برابر دریا میایستد و میگوید: «پروردگارم با من است؛ او مرا هدایت خواهد کرد.» پیامبران در تاریخ تنها حرکت نمیکنند؛ آنان در معیّت الهی گام برمیدارند.
در عین حال، قرآن از **معیّتهای فریبنده** نیز هشدار میدهد. برادران یوسف به پدر میگویند: «او را فردا با ما بفرست تا بازی کند.» اما همین همراهی ظاهراً ساده، یوسف را به چاه میکشاند. در زمانهای آزمایش نیز صداهایی پیدا میشود که میگویند: «به سوی ما بیایید.» این دعوتها بیطرف نیستند؛ آنها میخواهند محور همراهی انسان را تغییر دهند.
در نگاه قرآن، انسان همیشه در حال حرکت **با کسی** است: با حقیقت یا با وهم، با صبر یا با شتاب، با اهل صدق یا با کسانی که راه حق را سد میکنند.
پس ایمان فقط پذیرش یک عقیده نیست؛
ایمان یعنی **انتخاب یک معیّت**.
یعنی قرار گرفتن در مدار کسانی که حامل نورند.
اعلام ملکهٔ سبأ این حقیقت را در یک جمله خلاصه میکند:
«با سلیمان در برابر خداوند، پروردگار جهانیان، تسلیم شدم.»
هدایت از آنجا آغاز میشود که انسان تصمیم بگیرد
**با نور راه برود.**
