“The Manifestation of Light and the Trial of True Meritocracy!
The Envious Refuses to Entrust the Task to the Qualified:
By Preferring Them, Referring All Matters to Them, Yielding Peacefully to Them, and Contentment with What They Utter!”
—
**In the Name of God, the All-Beneficent, the All-Merciful**
*“…By preferring them over others, by referring all matters back to them, by yielding peacefully to them, and by being truly content with whatever they state…”*
—
#### **I. The Radiance of the Brilliant Star and the Reality of Preference**
In the divine order of creation, light is not sent to remain concealed. The secret behind the brilliance of the *“Pearly Star” (Kawkab Durrīy)* lies in unveiling the superior virtue, wisdom, and divine qualification of the rightful successor and true teacher. As Imam al-Kadhim (peace be upon him) writes in his profound epistle to Ali ibn Suwayd, it is a light that grants true sight and illumination to the hearts of the faithful. Yet, precisely because of its piercing brilliance and magnitude, the ignorant and the envious wage war against it (*“Due to its sheer greatness and light, the ignorant turned hostile against it”*). They do not oppose it out of mere blindness, but out of malice when confronted by its undeniable clarity.
#### **II. The Divine Architecture of Authentic Meritocracy**
In the school of divine revelation, meritocracy is neither a political slogan nor a superficial pretense; it is a sacred spiritual covenant founded upon four pillars of surrender:
1. **Acknowledging Divine Preference (*Tafdīl*):** Recognizing God’s deliberate choice and honoring the superior merit of the rightful guardian.
2. **Entrusting Decisions (*Radd al-Umūr*):** Relinquishing self-serving leadership and returning all authority and vital matters to the competent source of wisdom.
3. **Inner Surrender and Peace (*al-Musālamah*):** Purging the soul of hidden rancor and maintaining an unblemished, harmonious posture toward the teacher.
4. **Heartfelt Contentment (*al-Riḍā*):** Embracing their directives, decrees, and judgments without egotistical resistance or doubt.
#### **III. The Anatomy of Envy: The Delusion of Self-Guidance**
The deepest tragedy of the envious soul occurs when it fully perceives the truth, yet pride forbids it from yielding to the qualified expert. Stricken by spiritual apostasy, such individuals seek to invent their own authority (*“They sought guidance from their own desires”*), audaciously imposing their will upon God and dictating how matters ought to be managed.
Yet, the universal law remains absolute: exalted spiritual ranks are never attained through self-appointed leadership, but solely through unconditional surrender to God and abandoning all demands to dictate His divine plan.
#### **IV. Deriving the Spring of Truth vs. Fabricating Slander**
True discernment (*Istinbāṭ*) springs like pure water from the divine source entrusted to the rightful custodians of knowledge. In moments of testing and turmoil, a stark divide emerges:
* **The Hypocrite and Self-Claimed Leader:** When confronted with truth, rather than conceding to superior virtue, resorts to weaponized rumors, spreading discord (*Idhā‘ah*), and fabricating slander against the teacher to protect an inflated ego.
* **The Faithful Seeker:** Adheres firmly to the golden station of **pausing at perplexity (*al-Wuqūf ‘inda al-Taḥayyur*)**, refusing to propagate anxiety or unjust assumptions, and referring every matter back to the rightful beacon of light.
—
#### **Conclusion**
How tragic is the spectacle of one whose tongue chants the virtues of *“referring all matters and yielding to their word,”* while their actions unleash the venom of defamation and deceit! Yet, no canopy of false rumors can ever extinguish the radiant dawn of divine truth:
> *“So God will suffice you against them, and He is the All-Hearing, the All-Knowing.”* (Quran 2:137)
«تجلّی نور و آزمون شایستهسالاریِ راستین!
حسود، کار را به کاردان نمیسپارد:
با برتر داشتنِ آنان،
ارجاع دادنِ تمام امور به ایشان،
تسلیم و سازگاریِ محض در برابرشان،
و رضایتِ قلبی به آنچه میگویند!»
—
به نام خداوند بخشنده و مهربان
«… با برتر داشتنِ آنان بر دیگران،
با واگذاریِ تمامی امور به سوی ایشان،
با تسلیم و سلامت در برابرشان،
و با رضایتِ قلبی و راستین به هر آنچه بیان میدارند…»
—
۱. درخشش ستارهٔ تابناک و حقیقتِ تفضیل و برتری
در نظام آفرینش الهی،
نور برای پنهان ماندن و در پرده نشستن فرستاده نشده است.
رازِ درخششِ «کوکب دُرّیّ» (اختر فروزان) در آشکار ساختنِ فضیلت، حکمت و برگزیدگیِ الهیِ وصیّ برحق و معلّم راستین نهفته است؛
همانگونه که امام کاظم (علیهالسلام) در نامهٔ ژرف خویش به علی بن سُوَید نگاشتهاند:
نوری است که به دلهای اهل ایمان، بینایی و روشناییِ حقیقی میبخشد.
با این حال، دقیقاً به خاطر عظمت و پرتوهای خیرهکنندهٔ همین نور است که جاهلان و حسودان با آن به دشمنی برمیخیزند («به سبب عظمت و نورانیتش، نادانان با او دشمنی کردند»).
آنان نه از سرِ نیافتن یا نابیناییِ صِرف،
بلکه از روی خباثت و کینهتوزی در برابر این وضوحِ انکارناپذیر،
دست به مخالفت میزنند.
۲. هندسهٔ الهیِ شایستهسالاریِ اصیل
شایستهسالاری در مکتب وحی،
نه یک شعار سیاسی است و نه نقابی ظاهرسازانه؛
بلکه عهدی معنوی و مقدس بر پایهٔ چهار رکن تسلیم است:
۱. اعتراف به تفضیل و برگزیدگیِ الهی (تفضیل):
شناختِ انتخابِ حکیمانهٔ خداوند و ارج نهادن به فضیلت و شایستگیِ سرپرست و وصیّ برحق.
۲. سپردن و بازگرداندن امور (ردّ الامور):
دست شستن از رهبریِ خودخواهانه و واگذاری تمامی اختیارات و مسائل بنیادین به سرچشمهٔ دانایی و کاردانِ شایسته.
۳. تسلیم باطنی و سلامتِ دل (المسالمة):
زدودن زنگار کینههای پنهان از جان و داشتن موضعی هماهنگ، آرام و تسلیم در برابر معلم.
۴. رضایتِ قلبی (الرضا):
پذیرا شدن رهنمودها، فرمانها و داوریهای او،
بیآنکه در دل مقاومت یا تردیدی از سر خودخواهی رخنه کند.
۳. کالبدشکافیِ حسد؛ توهمِ خودهدایتگری
بزرگترین تراژدیِ جانِ حسود زمانی رخ میدهد که حقیقت را با تمام وجود درمییابد،
اما تکبر به او اجازه نمیدهد در برابر کاردان و متخصص تسلیم شود.
چنین افرادی با گرفتاری در بیماریِ ارتداد روحی و بازگشت به تاریکی،
در پی آنند که خودشان برای خویشتن مرجعیت و هدایت بتراشند
(«خواستند خودشان، خود را هدایت کنند»)
و با جسارت، خواستههای خود را بر خداوند تحمیل کرده و برای تدبیر امور الهی نسخه بپیچند!
با این حال، قانون جاودانهٔ هستی دگرگونناپذیر است:
مراتب بلند معنوی هرگز با رهبریهای خودخوانده به دست نمیآید،
بلکه تنها با تسلیمِ بیچونوچرا در برابر خداوند و رها کردن تحمیلِ خواستهها بر تدبیر الهی حاصل میشود.
۴. جوشش چشمهٔ حقیقت در برابر دروغبافی و تهمت
درک و استنباطِ حقیقیِ امور،
مانند آبی زلال از سرچشمهٔ پاکی میجوشد که به نگهبانان راستینِ دانش سپرده شده است.
در بزنگاههای آزمون و آشوب،
مرزی آشکار میان دو رویکرد پدیدار میگردد:
منافق و مدعیِ خودخوانده:
هنگام رویارویی با حقیقت،
بهجای اقرار به فضیلت و برتریِ اهل حق،
به سلاح شایعهپراکنی متوسل میشود،
اضطراب و تفرقه پخش میکند (اذاعه)
و برای حفظ منیّتِ بادکردهٔ خویش،
علیه معلم دست به جعل و تهمت میزند.
رهروِ باایمان و حقیقتجو:
استوارانه به جایگاه زرینِ «توقف در هنگام تحیر و شبهه» پایبند میماند؛
از پراکندن نگرانی و داوریهای نادرست پرهیز میکند
و هر امری را تماماً به مشکاتِ هدایت و منبع نور بازمیگرداند.
—
فرجام
چه تماشای اندوهباری است دیدن حال آنکس که زبانش شعارِ «ردّ امور به اهلش و رضایت به گفتارشان» را تلاوت میکند،
اما در کردارش زهرِ بهتان و فریب میپراکند!
با این همه، هیچ پردهای از شایعات دروغین هرگز قادر نخواهد بود طلوع درخشان حقیقتِ الهی را خاموش سازد:
«پس به زودی خداوند شرّ آنان را از تو کفایت خواهد کرد؛ و او شنوای داناست.» (بقره: ۱۳۷)
Meritocracy!
نورِ شایستهسالاری!
کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ :
فَأَعْلَمَهُمْ فَضْلَ الْوَصِیِّ!
حسود، کار را به کاردان نمیسپارد!
بِتَفْضِيلِكَ إِيَّاهُمْ وَ بِرَدِّكَ اَلْأُمُورَ إِلَيْهِمْ
… وَ اَلْمُسَالَمَةِ لَهُمْ وَ اَلرِّضَا بِمَا قَالُوا
+ این حدیث زیبا و مهم از مقالۀ «حصل»:
«وَ التَّسْلِيمُ لَهُ فِي كُلِّ أَمْرٍ وَ الرَّدُّ إِلَيْهِ وَ الْأَخْذُ بِقَوْلِهِ»
امام کاظم علیه السلام:
عَنْ عَلِيِّ بْنِ سُوَيْدٍ قَالَ:
كَتَبْتُ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ هُوَ فِي اَلْحَبْسِ كِتَاباً أَسْأَلُهُ عَنْ حَالِهِ وَ عَنْ مَسَائِلَ كَثِيرَةٍ
فَاحْتَبَسَ اَلْجَوَابُ عَلَى أَشْهُرٍ ثُمَّ أَجَابَنِي بِجَوَابٍ هَذِهِ نُسْخَتُهُ.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلْعَلِيِّ اَلْعَظِيمِ اَلَّذِي بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ أَبْصَرَ قُلُوبَ اَلْمُؤْمِنِينَ
وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ عَادَاهُ اَلْجَاهِلُونَ
وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ اِبْتَغَى مَنْ فِي اَلسَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ
بِالْأَعْمَالِ اَلْمُخْتَلِفَةِ وَ اَلْأَدْيَانِ اَلْمُتَضَادَّةِ
فَمُصِيبٌ وَ مُخْطِئٌ
وَ ضَالٌّ وَ مُهْتَدٍ
وَ سَمِيعٌ وَ أَصَمُّ
وَ بَصِيرٌ وَ أَعْمَى وَ حَيْرَانُ
فَالْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي عَرَفَ وَ وَصَفَ دِينَهُ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ.
أَمَّا بَعْدُ
فَإِنَّكَ اِمْرُؤٌ أَنْزَلَكَ اَللَّهُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ بِمَنْزِلَةٍ خَاصَّةٍ وَ حَفِظَ مَوَدَّةَ مَا اِسْتَرْعَاكَ مِنْ دِينِهِ
وَ مَا أَلْهَمَكَ مِنْ رُشْدِكَ وَ بَصَّرَكَ مِنْ أَمْرِ دِينِكَ
بِتَفْضِيلِكَ إِيَّاهُمْ وَ بِرَدِّكَ اَلْأُمُورَ إِلَيْهِمْ
كَتَبْتَ تَسْأَلُنِي عَنْ أُمُورٍ كُنْتُ مِنْهَا فِي تَقِيَّةٍ وَ مِنْ كِتْمَانِهَا فِي سَعَةٍ
فَلَمَّا اِنْقَضَى سُلْطَانُ اَلْجَبَابِرَةِ وَ جَاءَ سُلْطَانُ ذِي اَلسُّلْطَانِ اَلْعَظِيمِ بِفِرَاقِ اَلدُّنْيَا اَلْمَذْمُومَةِ إِلَى أَهْلِهَا اَلْعُتَاةِ عَلَى خَالِقِهِمْ رَأَيْتُ أَنْ أُفَسِّرَ لَكَ مَا سَأَلْتَنِي عَنْهُ مَخَافَةَ أَنْ يَدْخُلَ اَلْحَيْرَةُ عَلَى ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا مِنْ قِبَلِ جَهَالَتِهِمْ
فَاتَّقِ اَللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ وَ خُصَّ بِذَلِكَ اَلْأَمْرِ أَهْلَهُ وَ اِحْذَرْ أَنْ تَكُونَ سَبَبَ بَلِيَّةٍ عَلَى اَلْأَوْصِيَاءِ أَوْ حَارِشاً عَلَيْهِمْ بِإِفْشَاءِ مَا اِسْتَوْدَعْتُكَ وَ إِظْهَارِ مَا اِسْتَكْتَمْتُكَ وَ لَنْ تَفْعَلَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ
إِنَّ أَوَّلَ مَا أَنْهَى إِلَيْكَ أَنِّي أَنْعَى إِلَيْكَ نَفْسِي فِي لَيَالِيَّ هَذِهِ غَيْرَ جَازِعٍ وَ لاَ نَادِمٍ وَ لاَ شَاكٍّ فِيمَا هُوَ كَائِنٌ مِمَّا قَدْ قَضَى اَللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ حَتَمَ
فَاسْتَمْسِكْ بِعُرْوَةِ اَلدِّينِ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَلْعُرْوَةِ اَلْوُثْقَى اَلْوَصِيِّ بَعْدَ اَلْوَصِيِّ وَ اَلْمُسَالَمَةِ لَهُمْ وَ اَلرِّضَا بِمَا قَالُوا
وَ لاَ تَلْتَمِسْ دِينَ مَنْ لَيْسَ مِنْ شِيعَتِكَ وَ لاَ تُحِبَّنَّ دِينَهُمْ فَإِنَّهُمُ اَلْخَائِنُونَ اَلَّذِينَ خَانُوا اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ خَانُوا أَمَانَاتِهِمْ وَ تَدْرِي مَا خَانُوا أَمَانَاتِهِمُ اُئْتُمِنُوا عَلَى كِتَابِ اَللَّهِ فَحَرَّفُوهُ وَ بَدَّلُوهُ وَ دُلُّوا عَلَى وُلاَةِ اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ فَانْصَرَفُوا عَنْهُمْ فَأَذَاقَهُمُ اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ
وَ سَأَلْتَ عَنْ رَجُلَيْنِ اِغْتَصَبَا رَجُلاً مَالاً كَانَ يُنْفِقُهُ عَلَى اَلْفُقَرَاءِ وَ اَلْمَسَاكِينِ وَ أَبْنَاءِ اَلسَّبِيلِ وَ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ فَلَمَّا اِغْتَصَبَاهُ ذَلِكَ لَمْ يَرْضَيَا حَيْثُ غَصَبَاهُ حَتَّى حَمَّلاَهُ إِيَّاهُ كُرْهاً فَوْقَ رَقَبَتِهِ إِلَى مَنَازِلِهِمَا فَلَمَّا أَحْرَزَاهُ تَوَلَّيَا إِنْفَاقَهُ أَ يَبْلُغَانِ بِذَلِكَ كُفْراً وَ لَعَمْرِي لَقَدْ نَافَقَا قَبْلَ ذَلِكَ وَ رَدَّا عَلَى اَللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ كَلاَمَهُ وَ هَزِئَا بِرَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ هُمَا اَلْكَافِرَانِ عَلَيْهِمَا لَعْنَةُ اَللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِينَ
وَ اَللَّهِ مَا دَخَلَ قَلْبَ أَحَدٍ مِنْهُمَا شَيْءٌ مِنَ اَلْإِيمَانِ مُنْذُ خُرُوجِهِمَا مِنْ حَالَتَيْهِمَا وَ مَا اِزْدَادَ إِلاَّ شَكّاً كَانَا خَدَّاعَيْنِ مُرْتَابَيْنِ مُنَافِقَيْنِ حَتَّى تَوَفَّتْهُمَا مَلاَئِكَةُ اَلْعَذَابِ إِلَى مَحَلِّ اَلْخِزْيِ فِي دَارِ اَلْمُقَامِ.
وَ سَأَلْتَ عَمَّنْ حَضَرَ ذَلِكَ اَلرَّجُلَ وَ هُوَ يُغْصَبُ مَالُهُ وَ يُوضَعُ عَلَى رَقَبَتِهِ مِنْهُمْ عَارِفٌ وَ مُنْكِرٌ فَأُولَئِكَ أَهْلُ اَلرِّدَّةِ اَلْأُولَى مِنْ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ فَعَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِينَ.
وَ سَأَلْتَ عَنْ مَبْلَغِ عِلْمِنَا وَ هُوَ عَلَى ثَلاَثَةِ وُجُوهٍ مَاضٍ وَ غَابِرٍ وَ حَادِثٍ
فَأَمَّا اَلْمَاضِي فَمُفَسَّرٌ وَ أَمَّا اَلْغَابِرُ فَمَزْبُورٌ أَمَّا اَلْحَادِثُ فَقَذْفٌ فِي اَلْقُلُوبِ وَ نَقْرٌ فِي اَلْأَسْمَاعِ وَ هُوَ أَفْضَلُ عِلْمِنَا وَ لاَ نَبِيَّ بَعْدَ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ.
وَ سَأَلْتَ عَنْ أُمَّهَاتِ أَوْلاَدِهِمْ وَ عَنْ نِكَاحِهِمْ وَ عَنْ طَلاَقِهِمْ
فَأَمَّا أُمَّهَاتُ أَوْلاَدِهِمْ فَهُنَّ عَوَاهِرُ إِلَى نِكَاحٌ بِغَيْرِ وَلِيٍّ وَ طَلاَقٌ بِغَيْرِ عِدَّةٍ
وَ أَمَّا مَنْ دَخَلَ فِي دَعْوَتِنَا فَقَدْ هَدَمَ إِيمَانُهُ ضَلاَلَهُ وَ يَقِينُهُ شَكَّهُ.
وَ سَأَلْتَ عَنِ اَلزَّكَاةِ فِيهِمْ فَمَا كَانَ مِنَ اَلزَّكَاةِ فَأَنْتُمْ أَحَقُّ بِهِ لِأَنَّا قَدْ أَحْلَلْنَا ذَلِكَ لَكُمْ مَنْ كَانَ مِنْكُمْ وَ أَيْنَ كَانَ.
وَ سَأَلْتَ عَنِ اَلضُّعَفَاءِ فَالضَّعِيفُ مَنْ لَمْ تُرْفَعْ إِلَيْهِ حُجَّةٌ وَ لَمْ يَعْرِفِ اَلاِخْتِلاَفَ فَإِذَا عَرَفَ اَلاِخْتِلاَفَ فَلَيْسَ بِضَعِيفٍ.
وَ سَأَلْتَ عَنِ اَلشَّهَادَةِ لَهُمْ فَأَقِمِ اَلشَّهَادَةَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَوْ عَلَى نَفْسِكَ أَوِ اَلْوَالِدَيْنِ وَ اَلْأَقْرَبِينَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ فَإِنْ خِفْتَ عَلَى أَخِيكَ ضَيْماً فَلاَ وَ اُدْعُ إِلَى شَرَائِطِ اَللَّهِ عَزَّ ذِكْرُهُ بِمَعْرِفَتِنَا مَنْ رَجَوْتَ إِجَابَتَهُ وَ لاَ تَحَصَّنْ بِحِصْنِ رِيَاءٍ.
وَ وَالِ آلَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ وَ لاَ تَقُلْ لِمَا بَلَغَكَ عَنَّا وَ نُسِبَ إِلَيْنَا هَذَا بَاطِلٌ وَ إِنْ كُنْتَ تَعْرِفُ مِنَّا خِلاَفَهُ فَإِنَّكَ لاَ تَدْرِي لِمَا قُلْنَاهُ وَ عَلَى أَيِّ وَجْهٍ وَصَفْنَاهُ آمِنْ بِمَا أُخْبِرُكَ وَ لاَ تُفْشِ مَا اِسْتَكْتَمْنَاكَ مِنْ خَبَرِكَ
إِنَّ مِنْ وَاجِبِ حَقِّ أَخِيكَ أَنْ لاَ تَكْتُمَهُ شَيْئاً تَنْفَعُهُ بِهِ لِأَمْرِ دُنْيَاهُ وَ آخِرَتِهِ
وَ لاَ تَحْقِدَ عَلَيْهِ وَ إِنْ أَسَاءَ وَ أَجِبْ دَعْوَتَهُ إِذَا دَعَاكَ وَ لاَ تُخَلِّ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عَدُوِّهِ مِنَ اَلنَّاسِ وَ إِنْ كَانَ أَقْرَبَ إِلَيْهِ مِنْكَ وَ عُدْهُ فِي مَرَضِهِ
لَيْسَ مِنْ أَخْلاَقِ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْغِشُّ وَ لاَ اَلْأَذَى وَ لاَ اَلْخِيَانَةُ وَ لاَ اَلْكِبْرُ وَ لاَ اَلْخَنَا وَ لاَ اَلْفُحْشُ وَ لاَ اَلْأَمْرُ بِهِ
فَإِذَا رَأَيْتَ اَلْمُشَوَّهَ اَلْأَعْرَابِيَّ فِي جَحْفَلٍ جَرَّارٍ فَانْتَظِرْ فَرَجَكَ وَ لِشِيعَتِكَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَإِذَا اِنْكَسَفَتِ اَلشَّمْسُ فَارْفَعْ بَصَرَكَ إِلَى اَلسَّمَاءِ وَ اُنْظُرْ مَا فَعَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْمُجْرِمِينَ فَقَدْ فَسَّرْتُ لَكَ جُمَلاً مُجْمَلاً وَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ اَلْأَخْيَارِ .
امام کاظم علیه السلام:
از على بن سويد سائى نقل ميكند كه گفت:
نامهاى براى موسى بن جعفر(عليه السّلام) نوشتم موقعى كه در زندان بود
هم جوياى حال آن جناب شدم و هم سؤالاتى كرده بودم كه جواب آنها را بنويسد
در جواب نوشت:
« بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ»:
ستايش خداى بزرگ را كه به عظمت و نور خود دلهاى مؤمنين را بصير نموده،
و به عظمت و نور خود، نادانان، دشمن او شدهاند،
و به عظمت خود راه وسيلهاى بسوى خود گشوده با اعمال مختلف و اديان متفاوت
+ «مسیر دسترسی به نور!»
كه بعضى درست تشخيص دادهاند و بعضى اشتباه
و بعضى گمراه و برخى هدايت يافته
شنوا و كر و كور و بينا و حيران،
ستايش خدا را كه توصيف دين خود را بوسيله حضرت محمد (صلّى اللّه عليه و آله) نموده
و او را عارف به دين خويش كرده.
اما بعد:
تو مردى هستى كه خداوند در رابطه با آل محمد به تو امتياز مخصوصى عنايت كرده
و تو را متوجه دين خود كرده و ارشادت فرموده
و بينشى در دين به تو داده كه آل محمد را بر ديگران مقدم ميدارى
و كارهاى خود را با آنها مىسپارى
در نامه خود چيزهائى را درخواست نمودهاى كه من از نوشتن جواب آنها بواسطه تقيه معذورم و ميتوانم كتمان كنم.
ولى چون ديگر قدرت و نفوذ ستمگران تمام شده و در تحت نفوذ و قدرت پروردگار عظيم قرار دارم (يعنى مرگم نزديك شده) يا جدا شدن از دنياى ناپسند و رها كردن آن را به متجاوزين بر خدا (ديگر بر من تقيه لازم نيست) صلاح ديدم كه آنچه درخواست كردهاى برايت توضيح دهم مبادا سرگردانى و حيرت براى ضعفاى شيعه پديد آيد بواسطه عدم اطلاع.
از خدا بپرهيز و رهبرى و امامت را باهلش واگذار
بپرهيز از اينكه موجب گرفتارى اولياى خدا شوى يا بلا و رنج را براى آنها برانگيزى با افشا نمودن اسرارى كه در اختيارت ميگذارند و اظهار نمودن چيزى كه بايد كتمان كنى.
هرگز چنين نميكنى ان شاء الله.
اولين مطلبى كه بتو اظهار ميدارم اينست كه در همين چند شب آينده از دنيا خواهم رفت بىآنكه ناراحت باشم يا پشيمان و نه ترديدى دارم در آنچه بطور حتم خدا مقرر فرموده.
چنگ بزن بدست آويز محكم دين آل محمد (صلّى اللّه عليه و آله) وصى پس از وصى و مسالمت در مقابل آنها و رضا بدستورى كه ميدهند.
در جستجوى دين كسى كه از پيروان تو نيست مباش و علاقه باعتقادات آنها نداشته باش، زيرا آنها خيانتكارند بخدا و پيامبر و امانتهاى خود خيانت كردهاند
ميدانى چگونه خيانت نمودهاند؟
آنها را امين نسبت بكتاب خدا قرار دادهاند كتاب خدا را تحريف و تبديل كرده و راهنمائى نمودهاند مردم را برهبران مورد اعتقاد خويش از آنها كناره بگيريد.
خداوند آنها را در پوششى از گرسنگى و ترس قرار دهد بواسطه اعمالى كه انجام ميدهند.
پرسيده بودى از آن دو مردى كه غصب كردند مال كسى را كه آن مال را در راه خدا انفاق ميكرد به فقرا و بيچارگان و در راهماندگان و در راه خدا، تنها به اين غصب مال قانع نشدند بزور آن مال را برداشته بر شانهاش گذاشتند و بجانب منزل خود بردند.
همين كه در اختيار خود گرفتند متصدى صرف و خرج آن شدند (منظور غصب خلافت است) آيا با اين كار كافر ميشوند.
سوگند بجان خود ميخورم كه اينها قبل از اين كار منافق بودند و سخن خدا و پيامبر را رد كردند و پيامبر را مسخره نمودند هر دو كافرند لعنت خدا و ملائكه و مردم بر آنها باد و پيوسته شك آنها افزوده مىشد هر دو نيرنگ باز و مشكوك و منافق بودند تا ملائكه عذاب آنها را سوق بجايگاه خوارى در آخرت دادند
و پرسيده بودى از كسى كه حاضر بود آن موقعى كه مال آن شخص را غصب كردند و بر شانهاش نهادند بعضى از آنها عارف بودند و بعضى منكر آنها مرتدين ابتدائى از اين امت هستند لعنت خدا و ملائكه و تمام مردم بر آنها باد.
و پرسيده بودى از مقدار علم ما، بدان كه علم ما بر سه قسم است گذشته و آينده و حادث اما گذشته براى ما تفسير شده و اما آينده نوشته شده و اما حوادثى به دل ما خطور ميكند و به گوش ما ميخورد و اين نوع بهترين نوع علم ما است
پس از پيامبر ما پيامبرى نيست
و از صاحب فرزندان و ازدواج با آنها و طلاقشان پرسيده بودى اما آن كنيزان كه فرزنددار شدهاند از آنها، تمام زناكارند تا روز قيامت زيرا ازدواج بدون اجازه ولى (كه امام وقت است) انجام شده و طلاق بدون عده داده شده
و اما كسى كه داخل در دعوت ما گرديد ايمانش گمراهى او را از ميان مىبرد و يقين ترديدش را ميزدايد.
و از زكات در مورد آنها پرسيدى. هر چه زكات وجود داشته باشد شما سزاوارتر بآن هستيد زيرا ما آن را براى شما حلال كرديم هر كس از شما محسوب شود و هرجا باشد.
سؤال كرده بودى از كسانى كه ضعيف و ناتوان هستند (از تشخيص دين) ضعيف كسى است كه باو حجت و دليل نرسيده باشد و اختلاف بگوشش نخورده باشد همين كه فهميد اختلافى وجود دارد (يعنى گروهى مدعى اسلام و گروهى مدعى اديان ديگرند) ديگر ضعيف شمرده نميشود (بايد بدنبال تحقيق برود).
سؤال از شهادتها براى آنها كردى. گواهى و شهادت را بين خود و آنها براى خدا بده گرچه بضرر خودت يا پدر و مادر يا خويشاوندان نزديك تو باشد اما اگر ترسيدى زيانى به برادر دينى تو برسد نه، و هر كه را اميد پذيرش داشتى دعوت بمعرفت و شناسائى ما بكن با همان شرايطى كه خدا مقرر نموده. مبادا در حصار ريا و تظاهر وارد شوى. دوست بدار آل محمد صلّى اللّه عليه و آله را و چيزى اگر از ما بتو رسيد و يا آن را شنيدى نگو باطل است گرچه خلاف آن را از ما شنيده باشى، زيرا نميدانى به چه جهت ما آن را گفتهايم و چه موقعيتى اين مطلب داشته
ايمان داشته باش به آنچه به تو اطلاع ميدهيم و آنچه دستور كتمانش را دادهايم افشا مكن
يكى از حقوق واجب برادر دينىات اين است كه از او دريغ ندارى چيزى را كه مفيد دين و دنيايش باشد و كينه از او بر دل نگيرى گرچه خطاكار باشد.
وقتى تو را دعوت كرد اجابت دعوت او را بنمائى او را تنها نگذارى وقتى با دشمن روبرو مىشود گرچه دشمن او از نزديكان تو باشد.
در بيمارى از او عيادت كن.
مؤمنين هرگز دغل باز و مردم آزار و خيانتكار و متكبر و بدزبان نيستند و باين كارها كسى را وادار نميكنند
وقتى اعرابى بدقيافه را ديدى كه با سپاهى جرار مىآيد انتظار فرج براى خود و مؤمنين داشته باش
وقتى خورشيد گرفت چشم بآسمان بدار و تماشا كن خدا با تبهكاران چه ميكند
براى تو جملاتى مجمل تفسير نمودم صلّى اللّه على محمد و آله الاخيار.
امام صادق علیه السلام:
أَ تَدْرِي بِمَا أُمِرُوا؟
أُمِرُوا بِمَعْرِفَتِنَا وَ الرَّدِّ إِلَيْنَا وَ التَّسْلِيمِ لَنَا.
***
أَنَّ مِنْ قُرَّةِ الْعَيْنِ التَّسْلِيمَ إِلَيْنَا أَنْ تَقُولُوا لِكُلِّ مَا اخْتَلَفَ عَنَّا أَنْ تَرُدُّوا إِلَيْنَا.
+ «أَنْتُمْ مُسَلِّمُونَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص ثُمَّ الْإِمَامِ مِنْ بَعْدِهِ»
[وقتی که اختلاف پیش میاد، وظیفه چیست؟
اول شناخت علوم ربانی و نورانی صاحبان نور و دیگه کار تمام است]:
+ «خوابهای محکم و متشابه!»
+ «اصول و اسرار!»
امام باقر علیه السلام:
عَنْ سَدِيرٍ قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع
تَرَكْتَ مَوَالِيَكَ مُخْتَلِفِينَ يَتَبَرَّأُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ
قَالَ
مَا أَنْتَ وَ ذَاكَ
إِنَّمَا كُلِّفَ النَّاسُ ثَلَاثَةً
مَعْرِفَةَ الْأَئِمَّةِ
وَ التَّسْلِيمَ لَهُمْ فِيمَا يَرِدُ عَلَيْهِمْ
وَ الرَّدَّ إِلَيْهِمْ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ.
+ «شایسته سالاری»:
«بِتَفْضِيلِكَ إِيَّاهُمْ وَ بِرَدِّكَ اَلْأُمُورَ إِلَيْهِمْ
… وَ اَلْمُسَالَمَةِ لَهُمْ وَ اَلرِّضَا بِمَا قَالُوا»
[سورة آلعمران (۳): آية ۱۸۷]
وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ
فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ
وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ (۱۸۷)
و [ياد كن] هنگامى را كه خداوند از كسانى كه به آنان كتاب داده شده،
پيمان گرفت كه حتماً بايد آن را [به وضوح] براى مردم بيان نماييد و كتمانش مكنيد.
پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن، بهايى ناچيز به دست آوردند،
و چه بد معاملهاى كردند.
امام سجّاد علیه السلام:
کِتَابُهُ (علیه السلام) إلَی مُحَمَّدِ بنِ مُسلِمِ الزُّهرِیّ یَعِظُهُ:
فَانْظُرْ أَیُّ رَجُلٍ تَکُونُ غَداً إِذَا وَقَفْتَ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ فَسَأَلَکَ عَنْ نِعَمِهِ عَلَیْکَ کَیْفَ رَعَیْتَهَا وَ عَنْ حُجَجِهِ عَلَیْکَ کَیْفَ قَضَیْتَهَا وَ لَا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ قَابِلًا مِنْکَ بِالتَّعْذِیرِ وَ لَا رَاضِیاً مِنْکَ بِالتَّقْصِیرِ
هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لَیْسَ کَذَلِکَ
أَخَذَ عَلَی الْعُلَمَاءِ فِی کِتَابِهِ إِذْ قَالَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَدْنَی مَا کَتَمْتَ وَ أَخَفَّ مَا احْتَمَلْتَ أَنْ آنَسْتَ وَحْشَهًَْ الظَّالِمِ وَ سَهَّلْتَ لَهُ طَرِیقَ الْغَیِّ بِدُنُوِّکَ مِنْهُ حِینَ دَنَوْتَ وَ إِجَابَتِکَ لَهُ حِینَ دُعِیت.
نامهی امام سجّاد (علیه السلام) به محمدبنمسلم زهری:
ای مرد! متوجّه باش وقتی فردا در مقابل پروردگار خود میایستی و از تو سؤال میکند که چگونه نعمتهایش را پاس داشتهای و دستورهایش را بر خود چطور انجامدادهای چه پاسخ خواهیداد؛
بدان هرگز خداوند بهانهات را نمیپذیرد و از تو تقصیر و کوتاهی را قبول نخواهد کرد.
هرگز! هرگز! چنین نیست
از دانشمندان در کتاب خود پیمانگرفته و فرموده است:
که حتماً آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید.
بدان کوچکترین چیزی که پنهان کردهای و سبکترین گناهی را که به دوش گرفتهای همین است که انس و الفت با ستمگران گرفتهای (زهری از طرفداران بنیامیّه بود که هشامبنعبدالملک او را معلّم فرزندان خود قرارداده بود) و راه ستمگری و طغیان را بر او ساده و آسان نمودهای با نزدیکشدن به آنها و درخواست ایشان پذیرفتن.
استنباط نور!
+ «نبط – نبع»
استنباط نور، کار قلب سلیمه!
با قلبت باید نور و ظلمت رو استنباط کنی!
«لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ»
درستی و نادرستی امور رو با قلبت باید استنباط کنی!
صاحب نورتو بشناس
و برای استنباط درستی یا نادرستی اموراتت، به او مراجعه کن:
«وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ»!
«نور شایسته سالاری»:
«بِتَفْضِيلِكَ إِيَّاهُمْ وَ بِرَدِّكَ اَلْأُمُورَ إِلَيْهِمْ
… وَ اَلْمُسَالَمَةِ لَهُمْ وَ اَلرِّضَا بِمَا قَالُوا»
+ «ماخذ نورانی!»
[سورة النساء (۴): الآيات ۸۲ الى ۸۳]
أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ
وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (۸۲)
آيا در [معانى] قرآن نمىانديشند؟
اگر از جانب غير خدا بود قطعاً در آن اختلاف بسيارى مىيافتند.
وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ
لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَلِيلاً (۸۳)
و چون خبرى [حاكى] از ايمنى يا وحشت به آنان برسد، انتشارش دهند؛
و اگر آن را به پيامبر و اولياى امر خود ارجاع كنند،
قطعاً از ميان آنان كسانىاند كه [مىتوانند درست و نادرست] آن را دريابند،
و اگر فضل خدا و رحمتِ او بر شما نبود، مسلّماً جز [شمارِ] اندكى، از شيطان پيروى مىكرديد.
داستان تکراری هزار باره تاریخ!
امام رضا علیه السلام:
عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ قَالَ
كَتَبَ إِلَيَّ أَبُو اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ:
ذَكَرْتَ رَحِمَكَ اَللَّهُ هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمَ اَلَّذِينَ وَصَفْتَ أَنَّهُمْ كَانُوا بِالْأَمْسِ لَكُمْ إِخْوَاناً
وَ اَلَّذِي صَارُوا إِلَيْهِ مِنَ اَلْخِلاَفِ لَكُمْ وَ اَلْعَدَاوَةِ لَكُمْ وَ اَلْبَرَاءَةِ مِنْكُمْ
وَ اَلَّذِي تَأَفَّكُوا بِهِ مِنْ حَيَاةِ أَبِي صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ رَحْمَتُهُ
وَ ذَكَرَ فِي آخِرِ اَلْكِتَابِ
أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ سَنَحَ لَهُمْ شَیْطَانٌ
اعْتَرَّهُمْ بِالشُّبْهَهًِْ وَ لَبَّسَ عَلَیْهِمْ أَمْرَ دِینِهِمْ
وَ ذَلِکَ لَمَّا ظَهَرَتْ فِرْیَتُهُمْ
وَ اتَّفَقَتْ کَلِمَتُهُمْ
وَ نَقَمُوا عَلَی عَالِمِهِمْ
وَ أَرَادُوا الْهُدَی مِنْ تِلْقَاءِ أَنْفُسِهِمْ
فَقَالُوا لِمَ وَ مَنْ وَ کَیْفَ
فَأَتَاهُمُ الْهُلْکُ مِنْ مَأْمَنِ احْتِیَاطِهِمْ
وَ ذَلِکَ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیهِمْ
وَ ما رَبُّکَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ
وَ لَمْ یَکُنْ ذَلِکَ لَهُمْ وَ لَا عَلَیْهِمْ
بَلْ کَانَ الْفَرْضُ عَلَیْهِمْ وَ الْوَاجِبُ لَهُمْ مِنْ ذَلِکَ الْوُقُوفَ عِنْدَ التَّحَیُّرِ
وَ رَدَّ مَا جَهِلُوهُ مِنْ ذَلِکَ إِلَی عَالِمِهِ وَ مُسْتَنْبِطِهِ
لِأَنَّ اللَّهَ یَقُولُ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ
یَعْنِی آلَ مُحَمَّدٍ ع وَ هُمُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَ مِنَ الْقُرْآنِ
وَ یَعْرِفُونَ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ
وَ هُمُ الْحُجَّهًُْ لِلَّهِ عَلَی خَلْقِهِ.
عبد اللّٰه بن جندب گفت:
نامهاى حضرت رضا عليه السّلام به من نوشت كه:
ياد از آن گروه كرده بودى كه ديروز جزء برادران دينى شما بودند
و اينك مخالف و دشمن با شمايند و از شما بيزارند
و آن دروغى كه از خود در آوردند
راجع به زنده بودن پدرم صلوات اللّٰه عليه
در آخر نامه نوشته بود:
اینها چیزی به نظرشان رسید
و شیطان آنها را به شبهه افکند
و در راه دین به اشتباه افتادند.
این بهواسطهی افترائی بود که زدند
و گرد هم آمده
و امام (علیه السلام) خود را ندیده گرفته
و میخواستند خودشان، خودشان را هدایت کنند [و امام را رها کنند].
لذا گفتند:
«به چه دلیل حضرت موسیبنجعفر (علیه السلام) از دنیا رفته،
امام بعد از او کیست
و به چه دلیل میگوید رضا امام است»؟
این احتیاطی که کردند موجب هلاکت آنها شد
و به دست خود گرفتار شدند، خدا به احدی ستم روا نمیدارد.
این پرسشها به آنها ربطی نداشت
بلکه بر آنها لازم بود توقّف کردن در هنگام تحیّر و آنچه نمیدانند «الْوُقُوفَ عِنْدَ التَّحَیُّرِ»،
و به کسی که عالم و دارای قدرت استنباط است مراجعه نمایند: «ردّ الامور الی اولی الامر»
زیرا خداوند در قرآن میفرماید:
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ
منظور آل محمّد ع است
آنها هستند که علم قرآن را دارند و حلال و حرام را تشخیص میدهند
و ایشان حجّت خدا بر مردم هستند».
وظیفه اینه:
الْوُقُوفَ عِنْدَ التَّحَیُّرِ
اَلْوُقُوفُ عِنْدَ اَلشُّبْهَةِ
امام باقر علیهم السلام:
اَلْوُقُوفُ عِنْدَ اَلشُّبْهَةِ خَيْرٌ مِنَ اَلاِقْتِحَامِ فِي اَلْهَلَكَةِ،
وَ تَرْكُكَ حَدِيثاً لَمْ تُرْوَهُ خَيْرٌ مِنْ رِوَايَتِكَ حَدِيثاً لَمْ تُحْصِهِ،
إِنَّ عَلَى كُلِّ حَقٍّ حَقِيقَةً وَ عَلَى كُلِّ صَوَابٍ نُوراً
فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اَللَّهِ فَخُذُوا بِهِ،
وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اَللَّهِ فَدَعُوهُ.
توقف کردن در مورد یک شبهه، بهتر از گرفتار شدن در مهلکه است
و این که حدیثی را رها کنی بهتر از آن است که
حدیثی را روایت کنی که از صحت آن اطمینان نداری.
بر هر حقی، حقیقتی است و بر هر کار صحیحی، نوری است؛
پس آن چه موافق با کتاب خدا بود، بگیرید
و آن چه مخالف با کتاب خدا بود، رها کنید.
مَعْرِفَةُ اَلْإِمَامِ … وَ اَلتَّسْلِيمُ لَهُ فِي كُلِّ أَمْرٍ، وَ اَلرَّدُّ إِلَيْهِ وَ اَلْأَخْذُ بِقَوْلِهِ!
امام صادق علیه السلام:
عَنْ هِشَامٍ، قَالَ:
كُنْتُ عِنْدَ اَلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ مُعَاوِيَةُ بْنُ وَهْبٍ وَ عَبْدُ اَلْمَلِكِ بْنُ أَعْيَنَ،
فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ اِبْنُ وَهْبٍ:
يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ،
مَا تَقُولُ فِي اَلْخَبَرِ اَلَّذِي رُوِيَ عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) رَأَى رَبَّهُ، عَلَى أَيِّ صُورَةٍ رَآهُ؟
وَ عَنِ اَلْحَدِيثِ اَلَّذِي رَوَوْهُ أَنَّ اَلْمُؤْمِنِينَ يَرَوْنَ رَبَّهُمْ فِي اَلْجَنَّةِ ، عَلَى أَيِّ صُورَةٍ يَرَوْنَهُ؟
فَتَبَسَّمَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) ثُمَّ قَالَ:
«يَا مُعَاوِيَةُ، مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ يَأْتِي عَلَيْهِ سَبْعُونَ سَنَةً أَوْ ثَمَانُونَ سَنَةً يَعِيشُ فِي مُلْكِ اَللَّهِ وَ يَأْكُلُ مِنْ نِعَمِهِ، ثُمَّ لاَ يَعْرِفُ اَللَّهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ؟».
ثُمَّ قَالَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ):
«يَا مُعَاوِيَةُ ، إِنَّ مُحَمَّداً (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) لَمْ يَرَ اَلرَّبَّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِمُشَاهَدَةِ اَلْعِيَانِ،
وَ إِنَّ اَلرُّؤْيَةَ عَلَى وَجْهَيْنِ:
رُؤْيَةُ اَلْقَلْبِ وَ رُؤْيَةُ اَلْبَصَرِ،
فَمَنْ عَنَى بِرُؤْيَةِ اَلْقَلْبِ فَهُوَ مُصِيبٌ،
وَ مَنْ عَنَى بِرُؤْيَةِ اَلْبَصَرِ فَقَدْ كَذَبَ وَ كَفَرَ بِاللَّهِ وَ بِآيَاتِهِ،
لِقَوْلِ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) :
مَنْ شَبَّهَ اَللَّهَ بِخَلْقِهِ فَقَدْ كَفَرَ.
وَ لَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمُ اَلسَّلاَمُ)، قَالَ: سُئِلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) فَقِيلَ لَهُ: يَا أَخَا رَسُولِ اَللَّهِ ،
هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ؟
فَقَالَ: كَيْفَ أَعْبُدُ مَنْ لَمْ أَرَهُ؟
لَمْ تَرَهُ اَلْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ اَلْعِيَانِ، وَ لَكِنْ رَأَتْهُ اَلْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ اَلْإِيمَانِ.
وَ إِذَا كَانَ اَلْمُؤْمِنُ يَرَى رَبَّهُ بِمُشَاهَدَةِ اَلْبَصَرِ، فَإِنَّ كُلَّ مَنْ جَازَ عَلَيْهِ اَلْبَصَرُ وَ اَلرُّؤْيَةُ فَهُوَ مَخْلُوقٌ، وَ لاَ بُدَّ لِلْمَخْلُوقِ مِنْ خَالِقٍ، فَقَدْ جَعَلْتَهُ إِذَنْ مُحْدَثاً مَخْلُوقاً، وَ مَنْ شَبَّهَهُ بِخَلْقِهِ فَقَدِ اِتَّخَذَ مَعَ اَللَّهِ شَرِيكاً.
وَيْلَهُمْ، أَ لَمْ يَسْمَعُوا قَوْلَ اَللَّهِ تَعَالَى:
لاٰ تُدْرِكُهُ اَلْأَبْصٰارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ اَلْأَبْصٰارَ وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ
وَ قَوْلَهُ لِمُوسَى (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ):
لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا
وَ إِنَّمَا طَلَعَ مِنْ نُورِهِ عَلَى اَلْجَبَلِ كَضَوْءٍ يَخْرُجُ مِنْ سَمِّ اَلْخِيَاطِ فَدَكْدَكَتِ اَلْأَرْضُ، وَ صَعِقَتِ اَلْجِبَالُ، وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقاً – أَيْ مَيِّتاً – فَلَمَّا أَفَاقَ وَ رُدَّ عَلَيْهِ رُوحُهُ قَالَ:
سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ مِنْ قَوْلِ مَنْ زَعَمَ أَنَّكَ تُرَى، وَ رَجَعْتُ إِلَى مَعْرِفَتِي بِكَ أَنَّ اَلْأَبْصَارَ لاَ تُدْرِكُكَ، وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ أَوَّلُ اَلْمُقِرِّينَ بِأَنَّكَ تَرَى وَ لاَ تُرَى وَ أَنْتَ بِالْمَنْظَرِ اَلْأَعْلَى».
ثُمَّ قَالَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ):
«إِنَّ أَفْضَلَ اَلْفَرَائِضِ وَ أَوْجَبَهَا عَلَى اَلْإِنْسَانِ مَعْرِفَةُ اَلرَّبِّ، وَ اَلْإِقْرَارُ لَهُ بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ حَدُّ اَلْمَعْرِفَةِ أَنْ يَعْرِفَ اَللَّهَ أَنْ لاَ إِلَهَ غَيْرُهُ، وَ لاَ شَبِيهَ لَهُ وَ لاَ نَظِيرَ، وَ أَنْ يَعْرِفَ أَنَّهُ قَدِيمٌ مُثْبَتٌ مَوْجُودٌ غَيْرُ فَقِيدٍ، مَوْصُوفٌ مِنْ غَيْرِ شَبِيهٍ لَهُ وَ لاَ نَظِيرٍ لَهُ وَ لاَ مُبْطِلٍ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ
وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ اَلرَّسُولِ وَ اَلشَّهَادَةُ لَهُ بِالنُّبُوَّةِ،
وَ أَدْنَى مَعْرِفَةِ اَلرَّسُولِ اَلْإِقْرَارُ بِنُبُوَّتِهِ وَ أَنَّ مَا أَتَى بِهِ مِنْ كِتَابٍ أَوْ أَمْرٍ أَوْ نَهْيٍ فَذَلِكَ عَنِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
وَ بَعْدَهُ مَعْرِفَةُ اَلْإِمَامِ اَلَّذِي بِهِ يَأْتَمُّ بِنَعْتِهِ وَ صِفَتِهِ وَ اِسْمِهِ فِي حَالِ اَلْعُسْرِ وَ اَلْيُسْرِ،
وَ أَدْنَى مَعْرِفَةِ اَلْإِمَامِ أَنَّهُ عِدْلُ اَلنَّبِيِّ إِلاَّ دَرَجَةَ اَلنُّبُوَّةِ، وَ وَارِثُهُ، وَ أَنَّ طَاعَتَهُ طَاعَةُ اَللَّهِ وَ طَاعَةُ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)، وَ اَلتَّسْلِيمُ لَهُ فِي كُلِّ أَمْرٍ، وَ اَلرَّدُّ إِلَيْهِ وَ اَلْأَخْذُ بِقَوْلِهِ.
وَ يَعْلَمُ أَنَّ اَلْإِمَامَ بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ، وَ بَعْدَهُ اَلْحَسَنُ ، ثُمَّ اَلْحُسَيْنُ ، ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ ، وَ بَعْدَ عَلِيٍّ مُحَمَّدٌ اِبْنُهُ، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ جَعْفَرٌ اِبْنُهُ، وَ بَعْدَ جَعْفَرٍ مُوسَى اِبْنُهُ، وَ بَعْدَ مُوسَى عَلِيٌّ اِبْنُهُ، وَ بَعْدَ عَلِيٍّ مُحَمَّدٌ اِبْنُهُ، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِيٌّ اِبْنُهُ، وَ بَعْدَ عَلِيٍّ اَلْحَسَنُ اِبْنُهُ، وَ اَلْحُجَّةُ مِنْ وُلْدِ اَلْحَسَنِ ».
ثُمَّ قَالَ: يَا مُعَاوِيَةُ، جَعَلْتُ لَكَ فِي هَذَا أَصْلاً فَاعْمَلْ عَلَيْهِ،
فَلَوْ كُنْتَ تَمُوتُ عَلَى مَا كُنْتَ عَلَيْهِ لَكَانَ حَالُكَ أَسْوَأَ اَلْأَحْوَالِ،
فَلاَ يَغُرَّنَّكَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يُرَى بِالنَّظَرِ،
وَ قَدْ قَالُوا أَعْجَبَ مِنْ هَذَا،
أَ وَ لَمْ يَنْسُبُوا آدَمَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) إِلَى اَلْمَكْرُوهِ؟
أَ وَ لَمْ يَنْسُبُوا إِبْرَاهِيمَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) إِلَى مَا نَسَبُوهُ؟
أَ وَ لَمْ يَنْسُبُوا دَاوُدَ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) إِلَى مَا نَسَبُوهُ مِنَ اَلْقَتْلِ مِنْ حَدِيثِ اَلطَّيْرِ؟
أَ وَ لَمْ يَنْسُبُوا يُوسُفَ اَلصِّدِّيقَ إِلَى مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِيثِ زَلِيخَا ؟
أَ وَ لَمْ يَنْسُبُوا مُوسَى (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) إِلَى مَا نَسَبُوهُ؟
أَ وَ لَمْ يَنْسُبُوا رَسُولَ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) إِلَى مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِيثِ زَيْدٍ؟
أَ وَ لَمْ يَنْسُبُوا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) إِلَى مَا نَسَبُوهُ مِنْ حَدِيثِ اَلْقَطِيفَةِ؟
إِنَّهُمْ أَرَادُوا بِذَلِكَ تَوْبِيخَ اَلْإِسْلاَمِ لِيَرْجِعُوا عَلَى أَعْقَابِهِمْ،
أَعْمَى اَللَّهُ أَبْصَارَهُمْ كَمَا أَعْمَى قُلُوبَهُمْ، تَعَالَى اَللَّهُ عَنْ ذَلِكَ عُلُوّاً كَبِيراً».
إِنَّ الْمَرَاتِبَ الرَّفِيعَةَ لَا تُنَالُ إِلَّا بِالتَّسْلِيمِ لِلَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ
وَ تَرْكِ الِاقْتِرَاحِ عَلَيْهِ وَ الرِّضَا بِمَا يُدَبِّرُهُمْ بِهِ
امام سجاد علیه السلام:
عَنِ الزُّهْرِيِّ قَالَ:
كُنْتُ عِنْدَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَجَاءَهُ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع
مَا خَبَرُكَ أَيُّهَا الرَّجُلُ
فَقَالَ الرَّجُلُ خَبَرِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَنِّي أَصْبَحْتُ وَ عَلَيَّ أَرْبَعُمِائَةِ دِينَارٍ دَيْنٌ- لَا قَضَاءَ عِنْدِي لَهَا وَ لِي عِيَالٌ ثِقَالٌ لَيْسَ لِي مَا أَعُودُ عَلَيْهِمْ بِهِ
قَالَ فَبَكَى عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع بُكَاءً شَدِيداً فَقُلْتُ لَهُ مَا يُبْكِيكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ وَ هَلْ يُعَدُّ الْبُكَاءُ إِلَّا لِلْمَصَائِبِ وَ الْمِحَنِ الْكِبَارِ قَالُوا كَذَلِكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ
قَالَ فَأَيَّةُ مِحْنَةٍ وَ مُصِيبَةٍ أَعْظَمُ عَلَى حُرٍّ مُؤْمِنٍ مِنْ أَنْ يَرَى بِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ خَلَّةً فَلَا يُمْكِنَهُ سَدُّهَا وَ يُشَاهِدَهُ عَلَى فَاقَةٍ فَلَا يُطِيقَ رَفْعَهَا-
قَالَ فَتَفَرَّقُوا عَنْ مَجْلِسِهِمْ ذَلِكَ فَقَالَ بَعْضُ الْمُخَالِفِينَ وَ هُوَ يَطْعَنُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع عَجَباً لِهَؤُلَاءِ يَدَّعُونَ مَرَّةً أَنَّ السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ كُلَّ شَيْءٍ يُطِيعُهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَا يَرُدُّهُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْ طَلِبَاتِهِمْ ثُمَّ يَعْتَرِفُونَ أُخْرَى بِالْعَجْزِ عَنْ إِصْلَاحِ حَالِ خَوَاصِّ إِخْوَانِهِمْ
فَاتَّصَلَ ذَلِكَ بِالرَّجُلِ صَاحِبِ الْقِصَّةِ فَجَاءَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَقَالَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بَلَغَنِي عَنْ فُلَانٍ كَذَا وَ كَذَا وَ كَانَ ذَلِكَ أَغْلَظَ عَلَيَّ مِنْ مِحْنَتِي
فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع فَقَدْ أَذِنَ اللَّهُ فِي فَرَجِكَ يَا فُلَانَةُ احْمِلِي سَحُورِي وَ فَطُورِي فَحَمَلَتْ قُرْصَتَيْنِ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع لِلرَّجُلِ خُذْهُمَا فَلَيْسَ عِنْدَنَا غَيْرُهُمَا فَإِنَّ اللَّهَ يَكْشِفُ عَنْكَ بِهِمَا وَ يُنِيلُكَ خَيْراً وَاسِعاً مِنْهُمَا فَأَخَذَهُمَا الرَّجُلُ وَ دَخَلَ السُّوقَ- لَا يَدْرِي مَا يَصْنَعُ بِهِمَا يَتَفَكَّرُ فِي ثِقَلِ دَيْنِهِ وَ سُوءِ حَالِ عِيَالِهِ وَ يُوَسْوِسُ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ أَيْنَ مَوْقِعُ هَاتَيْنِ مِنْ حَاجَتِكَ فَمَرَّ بِسَمَّاكٍ قَدْ بَارَتْ عَلَيْهِ سمكة [سَمَكَتُهُ] قَدْ أَرَاحَتْ فَقَالَ لَهُ سَمَكَتُكَ هَذِهِ بَائِرَةٌ عَلَيْكَ وَ إِحْدَى قُرْصَتَيَّ هَاتَيْنِ بَائِرَةٌ عَلَيَّ فَهَلْ لَكَ أَنْ تُعْطِيَنِي سَمَكَتَكَ الْبَائِرَةَ- وَ تَأْخُذَ قُرْصَتِي هَذِهِ الْبَائِرَةَ فَقَالَ نَعَمْ فَأَعْطَاهُ السَّمَكَةَ وَ أَخَذَ الْقُرْصَةَ ثُمَّ مَرَّ بِرَجُلٍ مَعَهُ مِلْحٌ قَلِيلٌ مَزْهُودٌ فِيهِ فَقَالَ هَلْ لَكَ أَنْ تُعْطِيَنِي مِلْحَكَ هَذَا الْمَزْهُودَ فِيهِ بِقُرْصَتِي هَذِهِ الْمَزْهُودِ فِيهَا قَالَ نَعَمْ فَفَعَلَ فَجَاءَ الرَّجُلُ بِالسَّمَكَةِ وَ الْمِلْحِ فَقَالَ أُصْلِحُ هَذِهِ بِهَذَا فَلَمَّا شَقَّ بَطْنَ السَّمَكَةِ وَجَدَ فِيهِ لُؤْلُؤَتَيْنِ فَاخِرَتَيْنِ فَحَمِدَ اللَّهَ عَلَيْهِمَا فَبَيْنَمَا هُوَ فِي سُرُورِهِ ذَلِكَ إِذْ قُرِعَ بَابُهُ فَخَرَجَ يَنْظُرُ مَنْ بِالْبَابِ فَإِذَا صَاحِبُ السَّمَكَةِ وَ صَاحِبُ الْمِلْحِ قَدْ جَاءَا يَقُولُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا لَهُ يَا عَبْدَ اللَّهِ جَهَدْنَا أَنْ نَأْكُلَ نَحْنُ أَوْ أَحَدٌ مِنْ عِيَالِنَا هَذَا الْقُرْصَ فَلَمْ تَعْمَلْ فِيهِ أَسْنَانُنَا- وَ مَا نَظُنُّكَ إِلَّا وَ قَدْ تَنَاهَيْتَ فِي سُوءِ الْحَالِ وَ مَرَنْتَ عَلَى الشَّقَاءِ قَدْ رَدَدْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْخُبْزَ وَ طَيَّبْنَا لَكَ مَا أَخَذْتَهُ مِنَّا فَأَخَذَ الْقُرْصَتَيْنِ مِنْهُمَا فَلَمَّا اسْتَقَرَّ بَعْدَ انْصِرَافِهِمَا عَنْهُ قُرِعَ بَابُهُ فَإِذَا رَسُولُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَدَخَلَ فَقَالَ إِنَّهُ يَقُولُ لَكَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَتَاكَ بِالْفَرَجِ فَارْدُدْ إِلَيْنَا طَعَامَنَا فَإِنَّهُ لَا يَأْكُلُهُ غَيْرُنَا وَ بَاعَ الرَّجُلُ اللُّؤْلُؤَتَيْنِ بِمَالٍ عَظِيمٍ قَضَى مِنْهُ دَيْنَهُ وَ حَسُنَتْ بَعْدَ ذَلِكَ حَالُهُ فَقَالَ بَعْضُ الْمُخَالِفِينَ مَا أَشَدَّ هَذَا التَّفَاوُتَ بَيْنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ لَا يَقْدِرُ أَنْ يَسُدَّ مِنْهُ فَاقَةً إِذْ أَغْنَاهُ هَذَا الْغَنَاءَ الْعَظِيمَ كَيْفَ يَكُونُ هَذَا وَ كَيْفَ يَعْجِزُ عَنْ سَدِّ الْفَاقَةِ مَنْ يَقْدِرُ عَلَى هَذَا الْغَنَاءِ الْعَظِيمِ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع هَكَذَا قَالَتْ قُرَيْشٌ لِلنَّبِيِّ ص كَيْفَ يَمْضِي إِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ وَ يُشَاهِدُ مَا فِيهِ مِنْ آثَارِ الْأَنْبِيَاءِ مِنْ مَكَّةَ وَ يَرْجِعُ إِلَيْهَا فِي لَيْلَةٍ وَاحِدَةٍ مَنْ لَا يَقْدِرُ أَنْ يَبْلُغَ مِنْ مَكَّةَ إِلَى الْمَدِينَةِ إِلَّا فِي اثْنَيْ عَشَرَ يَوْماً وَ ذَلِكَ حِينَ هَاجَرَ مِنْهَا.
ثُمَّ قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع
جَهِلُوا وَ اللَّهِ أَمْرَ اللَّهِ وَ أَمْرَ أَوْلِيَائِهِ مَعَهُ
إِنَّ الْمَرَاتِبَ الرَّفِيعَةَ لَا تُنَالُ إِلَّا بِالتَّسْلِيمِ لِلَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ
وَ تَرْكِ الِاقْتِرَاحِ عَلَيْهِ
وَ الرِّضَا بِمَا يُدَبِّرُهُمْ بِهِ
إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ صَبَرُوا عَلَى الْمِحَنِ وَ الْمَكَارِهِ صَبْراً لَمْ يُسَاوِهِمْ فِيهِ غَيْرُهُمْ
فَجَازَاهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِأَنْ أَوْجَبَ لَهُمْ نُجْحَ جَمِيعِ طَلِبَاتِهِمْ
لَكِنَّهُمْ مَعَ ذَلِكَ لَا يُرِيدُونَ مِنْهُ إِلَّا مَا يُرِيدُهُ لَهُمْ.
زهرى گفت خدمت حضرت على بن الحسين بودم يكى از اصحابش وارد شد، امام از او حال پرسيد عرضكرد آقا فعلا گرفتار چهار صد دينار طلا قرضى هستم كه راهى براى پرداخت آن ندارم با اينكه عيالوارم و مخارج ايشان را نميتوانم تامين كنم.
حضرت زين العابدين با شدت شروع بگريه نمود عرضكردم آقا چرا گريه ميكنيد؟! فرمود مگر گريه براى مصائب و گرفتاريهاى بزرگ نيست. عرضكردم همين طور است. فرمود كدام مصيبت از اين بزرگتر كه مؤمن آزاد برادر خود را گرفتار ببيند و بتواند رفع گرفتاريش را بنمايد يا او را مبتلا بفقر و تنگدستى بيابد امكان رفع آن نباشد.
زهرى گفت اطرافيان امام متفرق شدند بعضى از مخالفين با يك ديگر ميگفتند تعجب است از اين خانواده ادعا ميكنند هر چه در زمين و آسمان است مطيع آنها است و خداوند در خواست آنها را رد نميكند و باز اعتراف ميكنند كه نميتوانند رفع گرفتارى از يك مؤمن خاص خود بنمايند.
اين حرف رسيد بهمان كسى كه مقروض بود، خدمت زين العابدين رسيده عرضكرد فلانى و فلانى چنين گفتهاند سخن آنها بر من از فقرم ناگوارتر است امام عليه السلام فرمود خداوند اجازه گشايش براى تو داد، رو بكنيزى نموده فرمود افطار و سحرى مرا بياور، كنيز دو گرده نان آورد، فرمود اين دو گرده نان را بگير كه ديگر چيزى پيش ما نيست خداوند بوسيله همين دو گرده گشايش خوبى بتو خواهد داد.
آن مرد دو گرده را گرفت و وارد بازار شده نمىدانست آنها را چه كند در انديشه قرض و خرج خانواده بود گاهى شيطان او را وسوسه ميكرد كه اين دو گرده نان چگونه ميتواند رفع ناراحتى ترا بنمايد، در اين موقع بماهى فروشى برخورد كه يك ماهى گنديده داشت، گفت اين ماهى پيش تو ماند اين گرده نان نيز پيش من ممكن است يك گرده نان را بگيرى همان ماهى مانده را بدهى ماهى فروشى قبول كرد نان را گرفت و ماهى را داد.
در بين راه بمردى برخورد كه نمك نامرغوبى دارد، باو گفت مايلى اين نان خشك را بگيرى و همان نمك نامرغوب را بدهى قبول كرد، آن مرد ماهى و نمك را بخانه آورده گفت اين ماهى با نمك درست ميكنم همين كه شكم ماهى را شكافت دو مرواريد غلتان درون او يافت سپاس خداى را بجاى آورد.
در همين بين كه شاد و خرم بود ناگهان درب خانه بصدا آمد پشت درب رفت تا ببيند كيست، مشاهده كرد صاحب ماهى و صاحب نمك هر دو آمدهاند گفتند ما و خانوادهمان هر چه كوشش كرديم اين نان را بخوريم دندان بآن كارگر نبود.
فكر كرديم تو خيلى گرفتار و مبتلا به تنگدستى زياد هستى نان را براى خودت آورديم و آنچه در مقابلش پيش از ما گرفتهاى بتو بخشيديم.
دو نان را از آنها گرفت پس از رفتن آنها درب را بست در اين موقع فرستاده حضرت زين العابدين عليه السلام رسيده گفت مولايت ميفرمايد تو بآرزويت رسيدى اينك نان ما را برگردان كه كسى جز ما نميتواند آن نان را بخورد.
دو مرواريد را بقيمت گزافى فروخت كه قرضش را پرداخت و وضع مالىاش بسيار خوب شد. برخى از مخالفين گفتند عجب اختلافى بين اين دو حالت است كه على بن الحسين مدعى است نميتواند رفع تنگدستى از دوستش بنمايد باز او را داراى ثروتى عظيم مينمايد.
حضرت زين العابدين فرمود قريش نيز همين سخن را به پيغمبر ميگفتند كه چگونه در يك شب ميتواند به بيت المقدس برود و در آنجا آثار پيمبران را مشاهده كند ولى در موقع هجرت از مكه تا مدينه را به دوازده شبانه روز طى ميكند.
زين العابدين عليه السلام فرمود:
اينها غافلند از كار خدا و دوستان خدا
به مقامهاى بلند نميتوان رسيد مگر با تسليم در مقابل خدا و ترك اظهار نظر، و رضا به آنچه او صلاح ميداند،
دوستان خدا صبر ميكنند بر گرفتاريها و ناراحتيها بطورى كه ديگران چنين صبرى ندارند و خداوند در مقابل اين شكيبائى آنها را به تمام آرزوهايشان ميرساند، با وجود اين آنها جز خواسته خدا را نميخواهند.
+ مقالۀ: «نامۀ امام علی علیه السلام به معاویه»
ارتباط مقالۀ شایستهسالاری با «اولوا الامر» در این حدیث زیبا و مهم:
حسود، کار را به اولوا الامر نمیسپارد!
علیرغم اینکه به او، کتبا، تقلب علمی رسانده شده است و او خود به این امر اقرار میکند!
+ «نور، مرکز فرماندهی! امر الله! أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ!»
… أَ لَمْ تَعْلَمْ يَا مُعَاوِيَةُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنَّا لَيْسَتْ مِنْكُمْ
اى معاويه،آيا نمىدانى كه امامان از ما هستند و از شما نيستند.
وَ قَدْ أَخْبَرَكُمُ اللَّهُ أَنَّ أُولِي الْأَمْرِ الْمُسْتَنْبِطُو الْعِلْمِ
خداوند شما را خبر داد كه اولو الامر بايد استنباط كنندگان علم باشند.
وَ أَخْبَرَكُمْ أَنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ
وَ يُرَدُّ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلَى أُولِي الْأَمْرِ الْمُسْتَنْبِطِي الْعِلْمِ
و نيز خبر داد كه در همۀ امورى كه مورد اختلاف شما واقع مىشود،
به خدا و رسول او و اولو الامر كه حاملان علم هستند رجوع كنيد.
«الگوریتم بالینیِ سقوط»:
ابلیس و نفسِ اماره در طول قرنها حتی زحمتِ عوض کردن فیلمنامه را به خود ندادهاند،
بلکه فقط لباس و زبانِ بازیگران را نو کردهاند!
—
#دلنوشته
کالبدشکافیِ یک بیماری کهنه؛ الگوی ثابتِ حسادت در تاریخ
وقتی این نمونههای تاریخی—از قتلِ هابیل و چاهِ یوسف، تا تمسخرِ نوح، طغیانِ فرعون، تکبرِ قارون، کارشکنیِ اشرافِ قریش و باجخواهیِ قومِ شعیب—را کنارِ هم میگذاریم، متوجه میشویم که با یک «سندرومِ واحد و تکرارشونده» روبهرو هستیم.
جبههٔ نفس و ابلیس، همواره از یک پروتکلِ یکسان برای رویارویی با نورِ ولایت و حقیقت پیروی میکند:
۱. مرحلهٔ اول: فرار از حق و برچسبزنیِ ادراکی
ابتدا چون تابِ شنیدنِ کلامِ بیدارگر و نسخههای درمانگرِ معلم را ندارند،
با برچسبِ «تمسخر» یا «نامفهوم بودن»،
خود را به کری و نادانی میزنند تا مجبور به تغییر نشوند:
به شعیب گفتند:
«ما نَفْقَهُ كَثيراً مِمَّا تَقُولُ»
(حرفهایت به درد ما نمیخورد و سر درنمیآوریم).
به موسی گفتند:
«أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً»
(آیا ما را مسخره کردهای؟!).
این نخستین مکانیسمِ دفاعیِ روانِ بیمار است:
تحقیر و بیارزش جلوه دادنِ پیامی که منافعِ فرد را به چالش میکشد.
۲. مرحلهٔ دوم: جعلِ ترازو و برکشیدنِ معیارهای مادی
وقتی در ساحتِ منطق و روح کم میآورند،
فوراً زمینِ بازی را عوض میکنند و معیارهای کمی، خاکی و اعتباری را عَلَم میکنند:
جمعیت و انسجامِ ظاهری:
«نَحْنُ عُصْبَةٌ»،
«نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً».
ثروت و نمادهای مادی:
«فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ»
(چرا دستبندهای طلا ندارد؟).
فریبِ تخصص و نخبگیِ خودبنیاد:
«إِنَّما أُوتيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدي».
قوم و قبیله و لابیهای حزبی:
«وَ لَوْ لا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ».
آنها میخواهند نورِ آسمان را با خطکشهای پوسیدهٔ زمین وزن کنند!
۳. مرحلهٔ سوم: انکارِ ریشهایِ فضل و برگزیدگیِ الهی
چون چشمِ دلشان کور است،
دستِ انتخابگرِ خدا را سانسور میکنند
و شایستگیِ معنویِ طرفِ مقابل را یکسره زیر سؤال میبرند:
به نوح و یارانش گفتند:
«ما نَرى لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ»
(ما هیچ برتری و فضل خاصی در شما بر خودمان نمیبینیم!).
به پیامبر خاتم (ص) طعنه زدند:
«لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيمٍ»
(چرا این رحمت بر اشرافِ ما نازل نشد؟).
اینجا همان نقطهٔ عطفِ حسد است:
ناتوانی در پذیرش اینکه پروردگار حق دارد هر که را بخواهد ظرفِ تجلیِ فضل خویش قرار دهد.
۴. مرحلهٔ چهارم: اقدام به ترور، بایکوت و حذفِ فیزیکی
وقتی هیچکدام از حربهها کارگر نیفتاد و تابشِ نورِ هدایت رسواکننده شد،
آخرین تیرِ ترکشِ ابلیس شلیک میشود؛
خفه کردنِ صدا و محو کردنِ وجودِ برگزیده:
قابیل گفت: «لَأَقْتُلَنَّكَ»
(سوگند که تو را خواهم کشت).
برادران گفتند:
«اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً»
(یوسف را بکشید یا در چاه بیندازید).
و قوم شعیب تهدید کردند:
«لَرَجَمْناكَ» (سنگسارت میکردیم).
—
بازتاب در آینهٔ امروز؛ مراقبتهای بالینیِ مؤمن
ای دل!
اینها قصههایی برای خوابیدن نیست؛
کدهای زندهای است برای بیدار ماندن در کورانِ روزمرگیها:
در راهروهای بیمارستان، اتاقهای عمل، محیطهای اداری، حلقههای دانشگاهی و حتی جمعهای فامیلی، همین منازعه پیوسته در جریان است:
جنگِ دائم میان:
«نحن»های پرمدعا؛
جمعهایی که با تکیه بر سابقه، تعداد، باندبازی، مدارکِ ظاهری یا ثروت،
خود را مستحقِ ولایت و تصمیمگیری میدانند؛
و «نورِ منتخبِ خدا»؛
همان یکییکدانههایی که شاید در ظاهر غریب، تنها، کمهزینه و بیادعا باشند،
اما مهرِ اخلاص و فضلِ الهی بر جانشان خورده است.
پزشکیِ روح به ما میآموزد که همواره قلبِ خود را دیدهبانی کنیم:
نکند روزی در برابرِ کلامِ حقی قرار بگیریم و بگوییم «ما نفقه»؛
نکند موفقیتی کسب کنیم و زمزمه کنیم «عَلى عِلْمٍ عِندي»؛
نکند رشد و شکوفاییِ همکار یا برادری را تاب نیاوریم و در آرزوی «حذف و انزوایِ» او باشیم!
نجاتِ حقیقی در آن است که از لشکرِ متکبرِ «نحن» بیرون بیاییم،
در برابرِ انتخابهای حکیمانهٔ خداوند سر فرود آوریم
و در نهایتِ تواضع اعتراف کنیم:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ»…
این رنج و غربت، طنین همان داغی است که در طول تاریخ بر دل حقجویان نشسته است؛
دردِ دیدن نفاقی که زیباترین کلمات نور را بر زبان میآورد،
اما در محراب عمل، شمشیر کینه و تهمت را از نیام حسد برمیکشد.
این دلنوشته با الهام از نامهٔ شریف امام کاظم (علیهالسلام) و مضامین بلند این مقاله، تقدیم به همهٔ دلهای صبوری که در طوفان شایعه و بیانصافی، پای نور ایستادهاند:
—
#دلنوشته
تراژدیِ «نفاق در ارجاع»؛ وقتی کلمات نور، نقاب تیرگی میشوند
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
«بِتَفْضِيلِكَ إِيَّاهُمْ، وَ بِرَدِّكَ الْأُمُورَ إِلَيْهِمْ، وَ الْمُسَالَمَةِ لَهُمْ، وَ الرِّضَا بِمَا قَالُوا…»
چقدر تاریخ تکرار میشود و چقدر سنّتهای الهی در کالبدشکافی نفس آدمی، زنده و جاریاند!
در قاموس ملکوت، شایستهسالاری یک لفاظیِ اداری یا شعار مصلحتاندیشانه نیست؛
عهدی است خونین میان دل و حق.
شایستهسالاری یعنی وقتی حقیقت همچون «کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ» طلوع کرد و فضل و برگزیدگیِ وصی و ادامهدهندهٔ راه معلم آشکار شد،
زانوی تکبر خم شود،
زبان به اقرار گشوده گردد،
کار به اهلش واگذار شود
و دل در برابر آنچه میگوید سر تسلیم فرود آورد: «وَ الرِّضَا بِمَا قَالُوا».
اما چه جانفرساست تماشای صحنهای که درست در برابر دیدگان ما ورق میخورد؛
آنجا که حقیقت همچون آفتاب نیمروز رخ مینماید،
پردهها فرو میافتد و ماجرا به روشنیِ تمام برملا میشود.
در آن لحظهٔ خطیر که آزمون تمحیص و عیار ایمان برپا شده است،
اقتضای فتوت و تقوا این بود که لیدر و مدعیِ هدایت،
سر به زیر اندازد،
بر فضلِ وارث و معلم پیشین مهر تصدیق بنهد
و گردن فرازیِ خویش را فدای حقیقت کند.
اما دریغ و درد!
درست در نقطهای که باید تسلیم رخ میداد،
ریشهٔ کهنه و مسموم حسد جوانه زد.
وقتی نفس امّاره دید جایگاهی برای فرمانروایی خودبافتهاش نمانده
و شعاع علم و فضل دیگری بساط توهم او را برمیچیند،
وحشتزده به دامن کهنهترین سلاح ابلیس پناه برد:
«تهمت و شایعهپراکنی!»
چقدر این تناقض، قلب مؤمن را به آتش میکشد:
زبانی که در جمع، آگاهانه و حقبهجانب، آیهها و عبارتهای نورانیِ «ردّ الامور الیهم» و «الرضا بما قالوا» را طوطیوار تلاوت میکند،
اما دلی که در خلوتگاه وسوسههای شیطانی،
بذر دروغ و شایعات غمانگیز میکارد!
این چه نمایشی از دینداری است که لقلقهٔ زبانش تسلیم است،
اما حرکت دست و زبانش،
ترورِ شخصیت و پرتاب تیرهای زهرآگین به سوی همان معلمی است که دیروز بر سر سفرهٔ علم و معرفتش نشسته بود؟!
این همان نقطهای است که امام (علیهالسلام) با درد از آن یاد میکند:
«بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ عَادَاهُ الْجَاهِلُونَ…»
جاهل نه از سر نشناختن، که گاه از فرط خیرگی در برابر نور، دشمن میشود!
حسود وقتی از مقابلهٔ علمی و اخلاقی ناتوان میگردد و میبیند در ترازوی حق،
کفهٔ فضل به سمت وصی و معلم سنگینی میکند،
بهجای خضوع، برمیآشوبد؛
کاروانی از کلمات باطل و بهتانهای اندوهبار به راه میاندازد تا ذهنهای سادهدل را در گردوغبار شبهه گمراه کند؛
مصداق همان هشداری که فرمودند:
اگر خبری شنیدید، آن را به صاحب استنباطش بازگردانید،
نه آنکه به «اذاعه» و پخش شایعات دست زنید
(وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ…).
ای مدعیِ ولایتمداری و ارجاعِ امور!
چگونه کلام «ردّ امور» را خرج توجیه نفس میکنی،
در حالی که در نخستین گامِ عملی،
حقیقتِ مسلم را به مسلخ تهمت بردهای؟
این تبعیتِ علنی از تکلمات شیطان و نجواهای خنّاس درون است؛
همان دامی که انسان را وامیدارد تا برای حفظ ژستِ لیدر بودن،
نمکدان بشکند و بر قامت معلم خویش جامهٔ افترا بپوشاند.
اما تاریخ و قرآن به ما آموختهاند که غبار شایعه هرگز ماندگار نیست.
خورشیدِ برگزیدگی و فضل را نمیتوان با فوتِ چند سخنچین و اتهامتراش خاموش کرد.
آنان که با سپر دروغ به جنگ نور میروند،
پیش از هر چیز،
خود را در دادگاه عدل الهی و وجدان تاریخ رسوا میسازند.
پاسخ ما به این تلخی و ناجوانمردی،
همان دستور نورانی امام کاظم (ع) است:
ثابتقدم ماندن در خط تفضیل و شناخت اهل حق،
توقف در فتنهها،
نیامیختن با باطلِ تهمتزنندگان،
و سپردن قضاوت به خدای دانای نهان و آشکار؛
که فرمود:
«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»
و حقیقت،
دیر یا زود،
پاکیزه و درخشان از زیر آوارهای بهتان سر برخواهد آورد.
#دلنوشته
تجلّی نور و آزمون شایستهسالاری؛ کالبدشکافیِ حسد در برابر خورشید فضل
«بِتَفْضِيلِكَ إِيَّاهُمْ، وَ بِرَدِّكَ الْأُمُورَ إِلَيْهِمْ، وَ الْمُسَالَمَةِ لَهُمْ، وَ الرِّضَا بِمَا قَالُوا…»
—
فصل اول: راز «کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ» و پیوند ناگسستنیِ نور و تفضیل
در هندسهٔ آفرینش، نور برای پنهان ماندن نتابیده است.
رازِ درخششِ «کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ» در مشکات ملکوت آن است که افق تاریک جانها به فضل و برگزیدگیِ وصی و ادامهدهندهٔ راه معلم روشن شود.
نوری که امام کاظم (علیهالسلام) در نامهٔ شریف به علی بن سوید سائى پرده از راز آن برمیدارد:
نوری که چشم باطن اهل ایمان را بینا، بصیر و شاداب میسازد
و به همان اندازه، پرده از تیرگیِ باطن مدعیان برمیافکند.
چه شگفت و تأملبرانگیز است این سنت محتوم الهی:
«بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ عَادَاهُ الْجَاهِلُونَ…»
دشمنی جاهلان و حسودان،
نه از سرِ نیافتن حقیقت،
که دقیقاً بهخاطر وضوح، عظمت و خیرهکنندگیِ همین نور است!
وقتی زلالیِ چشمهٔ علم رخ مینماید،
آنکس که در تاریکیِ نفس خویش لنگر انداخته،
بهجای گرم شدن از این تابش،
دست به انکار و ستیز میگشاید.
—
فصل دوم: معنای اصیل و ملکوتیِ «شایستهسالاری»
شایستهسالاری در مکتب وحی و سنت اهلبیت (ع)،
بازی با کلمات،
شعاری اداری
یا بازیچهای مصلحتاندیشانه نیست؛
حقیقتی زنده و ساختاری چهاروجهی از بلوغ روح است:
۱. تفضیلِ برگزیدهٔ خدا بر دیگران (بِتَفْضِيلِكَ إِيَّاهُمْ):
دیدنِ تفاوت گوهرها و اقرار به دست برترِ حکمت خدا در برکشیدن صاحبِ فضل.
۲. ارجاع بیچونوچرای امور به او (وَ بِرَدِّكَ الْأُمُورَ إِلَيْهِمْ):
سپردن کاروانِ تصمیمها به دست راهبلد و امینِ نور،
نه تصاحب خودسرانهٔ جایگاه فرماندهی.
۳. تسلیم و سلامتِ محض در برابر او (وَ الْمُسَالَمَةِ لَهُمْ):
پاکسازی دل از زنگار کینهها و داشتن موضعی یکدست، شفاف و بیخدشه در برابر معلم.
۴. رضایت قلبی به فرمودهها و تدبیرها (وَ الرِّضَا بِمَا قَالُوا):
خشکانیدن ریشهٔ چونوچراهای نفسانی و استقبال قلبی از هدایت و قضاوت او.
هر ادعایی از مدیریت و شایستگی که فاقد این تسلیم و ارجاع باشد، سرابی بیش نیست.
—
فصل سوم: کالبدشکافی روانشناختیِ حسود و اهل رِدّه؛ توهم خودهدایتگری
تراژدی بزرگِ حسود آنجاست که حقیقت را با تمام وجود میفهمد،
فضل وصی را در خلوت و جلوت تصدیق میکند،
اما بندهای تکبر به او اجازه نمیدهند کار را به کاردان و مستنبطِ نور بسپارد.
او گرفتار همان بیماریِ کهنهای است که امام رضا (علیهالسلام) کالبدشکافی فرمود:
«أَرَادُوا الْهُدَی مِنْ تِلْقَاءِ أَنْفُسِهِمْ…»
میخواهد خودش، بدون نیاز به معلمِ منصوب و شایسته، راهنمای خود و دیگران باشد!
او بر کرسیِ «اقتراح بر خدا» (پیشنهاد دادن و تحمیل اراده بر پروردگار) مینشیند و میگوید:
«چرا کار باید به دست او باشد و به نام ما نباشد؟!»
در حالی که قاعدهٔ قطعی سلوک بر تارک تاریخ حک شده است:
«إِنَّ الْمَرَاتِبَ الرَّفِيعَةَ لَا تُنَالُ إِلَّا بِالتَّسْلِيمِ لِلَّهِ وَ تَرْكِ الِاقْتِرَاحِ عَلَيْهِ…»
درجات بلند آسمانی هرگز به چنگ مدعیانی که میخواهند خدا را طبق سلیقهٔ خود هدایت کنند، نخواهد افتاد؛ این رتبهها تنها پاداش تسلیمِ بیقیدوشرط در برابر مشیت و انتخاب حق است.
—
فصل چهارم: استنباطِ نور، توقف در تحیر و گذر از شایعات
ریشهٔ کلمهٔ «استنباط»، جوشش زلالِ آب از اعماق زمین (نَبَطَ / نَبَعَ) است.
آب حیاتبخش هدایت، تنها از چشمهسار اولوا الامر و وارثان حقیقیِ علم میجوشد
(لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ).
وقتی در بزنگاهها، طوفان شبهات، اضطرابها و شایعاتِ زهرآگین برمیخیزد،
مرز میان مؤمن و منافق آشکار میگردد:
منافق و مدعیِ ناپاک:
به محض شنیدن خبر، آن را دستمایهٔ فتنه، شایعه و اذاعه میسازد (أَذَاعُوا بِهِ)
و با تهمت زدن به معلم و وصی،
میکوشد ناتوانی خود را در گردوغبار پنهان کند.
سالک صبور و مؤمن حقیقی:
قانونِ زرینِ «الْوُقُوفَ عِنْدَ التَّحَیُّرِ» را پاس میدارد؛
در مهِ شبهه توقف میکند،
زبان به داوریهای باطل نمیگشاید،
اضطراب نمیپراکند
و امر را تمام و کمال به مرکز استنباطِ نور برمیگرداند.
—
فرجام و شهادت دل
چه اندوهبار است دیدن زبانی که شعار «ردّ الامور و الرضا بما قالوا» را تلاوت میکند،
اما باطنی که در تاریکی،
خنجر تهمت و شایعه بر قامتِ فضلِ معلم میزند!
این دوگانگی، اوج تبعیت از تکلمات شیطان است.
اما پایان ماجرا روشن است؛
ظلمت شایعه و ابرهای بهتان هرچقدر هم غلیظ باشند،
توان خاموش کردن «کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ» را نخواهند داشت.
حقیقت چون چشمهای جوشان راه خود را از میان سنگلاخهای حسد باز خواهد کرد؛
چرا که مدار هستی بر تسلیم در برابر برگزیدگان خدا استوار است:
«فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ ۚ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».
