The Hereafter: Another World — And Surely the Hereafter Is Better for You Than the First Life
The Hereafter is not a distant myth or an abstract promise.
It is another world — closer than we think, deeper than what our eyes can see.
This worldly life, with all its noise, struggles, attachments, and temptations, is only the first chapter.
The Qur’an gently reminds the heart:
“And surely the Hereafter is better for you than the first life.”
Better — not only because it is eternal,
but because it is the place where truth becomes clear,
where hidden intentions are revealed,
where love is purified,
and where every sincere step taken toward God finally finds its meaning.
The Hereafter is not a rejection of this world;
It is its fulfillment.
Not an escape, but a completion.
Not distance from life, but its true direction.
Those who live with awareness, who choose light over desire, patience over haste, and truth over illusion, begin to taste the Hereafter even here.
Their hearts grow calm.
Their fears lose their power.
Their steps gain purpose.
And in the end, when all veils fall, they will realize:
what they were seeking was never lost —
It was simply waiting in a higher world.
The Hereafter…
a better world, promised by God,
for those who choose Him in this one.
«اخر» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«الآخِرَةُ خلاف الدنيا»
«الْآخِرَةِ الولایة»
«الآخِرُ وَ الآخِرَةُ: نَقيضُ المُتَقَدِّمُ وَ المُتَقَدِّمَةُ، و مُقَدَّمُ الشَّيءِ و مُؤَخَّرُهُ»
«لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولى وَ الْآخِرَةِ»:
«الْأُولى» و «الْآخِرَةِ» هر دو نامهای زیبای معلم ربانی و آیات محکم موید اندیشه او هستند.
«الآخِر تَالٍ للأوَّل.»
+ «کدوم یکی نزدیکتره؟ دنیا یا آخرت؟! ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى!»
این دنیا و یک دنیای دیگه، بنام آخرت!
دنیا و آخرت! “مُلک” و “مَلکوت”!
حلقه مفقوده دنیا و آخرت چیست و چه کسی است؟
+ «سلسله مراتب نورانی!»
“حسنة” نام این حلقه گمشده است که یکی از هزار اسم زیبای فرشته نگهبان است.
احساس زندگی در این دنیا و در عین حال لذت بردن از آخرت را می توان با مثال زیبای فناوری عینک واقعیت مجازی درک کرد.
دلنوشته
«حَسَنَه؛ حلقهی گمشدهی دنیا و آخرت»
و باز برمیگردیم به همان سؤال قدیمی…
سؤالی که همیشه میان دل آدم و سرنوشتش ایستاده است:
این دنیا…
و آن دنیا…
اینجا…
و آنجا…
ملک و ملکوت.
اما حقیقت این است که خدا هرگز این دو را از هم جدا نیافریده بود.
آنچه ما جدا میبینیم، در اصل یکی است…
فقط سطح نگاه ما فرق میکند.
دنیا و آخرت دو جا نیستند؛
دو «جور دیدن» هستند.
پس حلقهی وصل این دو کجاست؟
آن نقطهای که هم دنیا را معنا میکند
و هم آخرت را قابل لمس؟
قرآن نامش را گفته…
خیلی آرام، خیلی لطیف:
✨ «حَسَنَة»
حسنه، فقط یک کار خوب نیست…
حسنه، یک حالت است.
یک کیفیتِ نورانی است.
حسنه یعنی:
آن نوری که وقتی وارد زندگیات میشود،
دنیا دیگر تو را نمیبلعد،
و آخرت هم از تو دور نمیماند.
حسنه یعنی:
هم در زمین راه میروی،
هم در آسمان معنا نفس میکشی.
و چه کسی حامل این حسنه است؟
همان فرشتهی نگهبان
همان معلم ربانی
همان نوری که خدا برای پیوند زمین و آسمان فرستاده است.
دنیا بدون حسنه میشود قفس.
آخرت بدون حسنه میشود مفهومِ دور.
اما وقتی حسنه آمد…
دنیا میشود کلاس درس،
و آخرت میشود مقصدی که از همینجا شروع شده.
شاید بتوان این حقیقت را با یک مثال ساده فهمید…
مثل عینک واقعیت مجازی.
تو هنوز در همین اتاقی…
روی همین زمین…
اما وقتی عینک را میزنی،
وارد جهانی دیگر میشوی.
نه جابهجا شدهای،
نه از زمین کنده شدهای،
اما ادراکت عوض شده.
دنیا همان دنیاست…
اما وقتی نور حسنه روی چشم دلت مینشیند،
ملکوت را میبینی.
همان زندگی،
اما با عمق.
همان لحظهها،
اما با معنا.
همان سختیها،
اما با آرامش.
و اینجاست که میفهمی:
آخرت یک جای دور نیست…
آخرت، کیفیت نگاه توست.
اگر حسنه داری،
اگر نور داری،
اگر دل به معلم ربانی سپردهای…
همین دنیا میشود آخرتت.
و اگر نه…
حتی بهشت هم بیمزه است.
پس راز زندگی این نیست که از دنیا فرار کنی،
راز زندگی این است که با نور زندگی کنی.
نوری که:
دل را آرام میکند،
نگاه را عوض میکند،
و انسان را از اسیر تمنا
به اهل معنا تبدیل میکند.
و آنوقت میفهمی چرا خدا گفت:
«رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً
وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً»
چون اگر حسنه باشد…
دنیا و آخرت یکی میشوند. ✨
دلنوشته
«آخرت؛ دنیایی که در دل کشف میشود»
«ملکوتِ دل؛ جایی که بهشت و جهنم آغاز میشود»
«ملکوتِ دل؛ انتخاب میان نور و نار»
دنیای قلب، یک چیزِ دیگر است…
نه شبیه این دنیا،
نه شبیه آنچه چشم میبیند.
اینجا ملکوت است.
جایی که حقیقتها آرامآرام خودشان را نشان میدهند.
و اینجاست که معنای «آخِر» را میفهمی…
آخِر یعنی آنچیزی که دیرتر میفهمی.
نه چون دور است،
بلکه چون دیدنش دل میخواهد.
اول نمیبینیاش…
اما وقتی کمی مکث میکنی،
وقتی از هیاهوی تمنا فاصله میگیری،
وقتی صدای دلت را میشنوی…
ناگهان میفهمی:
درونت یک جهان است.
جهانی که هم بهشت دارد
و هم جهنم…
بهشتش همان نوریست
که وقتی به دلت مینشیند،
آرام میشوی،
صبور میشوی،
سبک میشوی.
و جهنمش…
همان آتشیست که از حسد روشن میشود،
از مقایسه،
از نارضایتی،
از نخواستن آنچه خدا برایت خواسته است.
نه جهنم آنجاست…
نه بهشت آنجاست…
هر دو همینجاست؛
در قلب تو.
و اینجاست که آیات، دیگر فقط خواندنی نیستند…
آینهاند.
آینهای که از تو میپرسد:
الان درونت کدام روشن است؟
نور یا نار؟
آرامش یا حرص؟
رضایت یا مقایسه؟
قرآن اینجا فقط خبر نمیدهد…
انتخاب میخواهد.
میگوید:
خودت انتخاب کن
چه چیزی را نگه داری
و چه چیزی را بیرون بریزی.
نه به اجبار…
نه با زور…
با فهم.
آخرت یعنی همین لحظهای که میفهمی
کدام صدا را گوش بدهی.
صدای تمنا؟
یا صدای نور؟
یکی تو را میسوزاند…
یکی تو را زنده میکند.
و این انتخاب،
هر روز،
هر لحظه،
در دل تو تکرار میشود.
پس آخرت، جایی در آینده نیست…
آخرت، کیفیت امروز توست.
اگر دلت روشن است،
اگر به نور وفاداری،
اگر حسد را از قلبت بیرون میکنی…
تو همین حالا در آخرتی.
و اگر نه…
دنیا هم برایت تنگ میشود.
همهچیز از اینجا شروع میشود:
از دل…
از انتخاب…
از نوری که اجازه میدهی بماند. ✨
دلنوشته
«تو جهانِ بزرگی هستی… اگر بفهمی»
«انسان؛ آینهی تمامنمای ملک و ملکوت»
و درست همینجاست که صدای امیر دلها بلند میشود…
صدایی که قرنهاست در گوش جان انسانها میپیچد:
«أَتَزْعُمُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِير؟
وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَر؟»
تو خیال میکنی چیزی نیستی…
کوچکی…
بیاهمیتی…
اما حقیقت این است که
تمام عالم در تو جمع شده است.
نه به وسعت جسم،
بلکه به عمق جان.
دردت در خودت است…
و درمانت هم در خودت.
«دَوَاؤُكَ فِيكَ وَ مَا تَشْعُر»
اما نمیفهمی…
و بیماریات هم از خودت برخاسته است،
نه از بیرون:
«وَ دَاؤُكَ مِنْكَ وَ مَا تَنْظُر»
نه دنیا مقصر است،
نه دیگران،
نه تقدیر…
آنچه رنجت میدهد،
همان نوری است که خاموشش کردهای
و همان ناری است که روشن نگه داشتهای.
تو خیال میکنی ذرهای بیش نیستی…
اما حقیقت این است که:
«وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَر»
جهان در تو پیچیده شده…
ملک در توست،
ملکوت در توست،
بهشت و جهنم در توست.
تو یک «نقشهی زنده» از آفرینشی.
و بعد، امام پردهی آخر را کنار میزند:
«وَ أَنْتَ الْكِتَابُ الْمُبِين»
تو خودت کتابی…
نه کتابی که خوانده میشود،
کتابی که زیسته میشود.
هر فکر، یک آیه
هر نیت، یک سطر
هر انتخاب، یک تفسیر…
و با حروف وجودت،
آنچه در غیب پنهان است آشکار میشود:
«بِأَحْرُفِهِ يَظْهَرُ الْمُضْمَر»
پس دیگر بهانهای نمیماند…
نه برای غفلت،
نه برای فرار،
نه برای انداختن تقصیر به گردن دنیا.
چون اگر بهشت هست،
در توست…
و اگر جهنمی روشن است،
باز هم در توست.
آخرت، جایی بیرون از تو نیست…
آخرت، خودِ تویی
وقتی بیدار میشوی.
و چه زیباست اگر آدم،
بهجای دویدن دنبال بیرون،
برگردد به درون…
جایی که خدا،
از همان ابتدا،
خانه کرده است. 🌿✨
[ الْآخِرَةُ = وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع]
وَ الشَّيْءُ هُوَ الْآخِرَةُ وَ لَا شَيْءَ هُوَ الدُّنْيَا
« بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا : وَلَايَتَهُمْ
وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى : وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع »
این قسمت از داستان بلوهر و یوذاسف چقدر زیباست :
+ « با ارزش – بی ارزش » …
… يَحْسَبُ الْجَاهِلُ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ لَا شَيْءَ شَيْئاً وَ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ الشَّيْءُ لَا شَيْءَ-
نادان چيزى كه هيچ نيست چيز ميانگارد و آنچه حقيقت دارد خيال ميكند چيزى نيست
وَ مَنْ لَمْ يَرْفَضِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ لَا شَيْءَ لَمْ يَنَلِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ شَيْءٌ
اگر كسى رها نكند چيز بىارزشى را به واقعيت نخواهد رسيد
وَ مَنْ لَمْ يُبْصِرِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ الشَّيْءُ لَمْ تَطِبْ نَفْسُهُ بِرَفْضِ الْأَمْرِ الَّذِي هُوَ لَا شَيْءَ
و تا بينش پيدا نكند و واقعيت را نيابد راضى نميشود كه ترك كند چيز بىارزشى را.
وَ الشَّيْءُ هُوَ الْآخِرَةُ وَ لَا شَيْءَ هُوَ الدُّنْيَا
اما واقعيت و چيز با ارزش آخرت است و آنچه ارزشى ندارد دنيا است.
دلنوشته
«آخرت، شیء است؛ دنیا، هیچ»
«میان شیء و لا شیء؛ امتحان انسان»
«نور ولایت؛ معیار تشخیص شیء از لا شیء»
«وقتی که ولایت، حقیقت را نشان میدهد»
و اینجاست که پرده کنار میرود…
و انسان میفهمد چرا قرآن اینهمه روی «آخرت» مکث میکند.
نه برای ترساندن،
نه برای دور کردن از زندگی،
بلکه برای بیدار کردن چشم دل.
الآخرة…
یعنی حقیقت.
یعنی آنچه هست، نه آنچه به نظر میآید.
و چه تعبیر عجیبی است این جمله:
«وَ الشَّيْءُ هُوَ الْآخِرَةُ وَ لَا شَيْءَ هُوَ الدُّنْيَا»
یعنی:
واقعیّت، آخرت است…
و آنچه ما دنیا مینامیم، در حقیقت «هیچ» است.
اما انسانِ ناآگاه چه میکند؟
او دقیقاً برعکس میبیند…
«يَحْسَبُ الْجَاهِلُ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ لَا شَيْءَ شَيْئاً
وَ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ الشَّيْءُ لَا شَيْءَ»
نادان،
بیارزشی را ارزش میپندارد
و حقیقت را هیچ میشمارد…
و این همان فاجعهایست که قرآن از آن با تعبیر «تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا» یاد میکند.
یعنی:
تو ترجیح میدهی…
نه اینکه مجبور باشی،
نه اینکه راهی نداشته باشی،
بلکه خودت انتخاب میکنی که:
دنیا را بگیری
و آخرت را رها کنی.
و اینجاست که معنا روشن میشود:
«الآخِرَةُ = وِلایَةُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِينَ»
آخرت یعنی:
چسبیدن به آن حقیقتی که تو را بالا میکشد،
نه به آن چیزی که سرگرمت میکند.
آخرت یعنی:
پذیرفتن ولایتِ نورانی
که تو را از سطح ظاهر عبور میدهد
و به عمق معنا میبرد.
و باز همان قاعدهی عجیب تکرار میشود:
«وَ مَنْ لَمْ يَرْفُضِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ لَا شَيْءَ
لَمْ يَنَلِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ شَيْءٌ»
اگر رهایش نکنی…
به آن نمیرسی.
اگر دل از «هیچ» نکَنی،
به «همهچیز» نمیرسی.
اگر از دلبستگیهای پوچ عبور نکنی،
به حقیقت نمیرسی.
و تازه اینجاست که رازِ سختیِ انتخاب معلوم میشود:
«وَ مَنْ لَمْ يُبْصِرِ الْأَمْرَ الَّذِي هُوَ الشَّيْءُ
لَمْ تَطِبْ نَفْسُهُ بِرَفْضِ الْأَمْرِ الَّذِي هُوَ لَا شَيْءَ»
تا نبینی…
دل نمیکَنی.
تا نچشی…
دل راضی نمیشود.
تا نور را حس نکنی…
دنیا برایت بزرگ جلوه میکند.
و اینجاست که معنای ولایت روشن میشود:
ولایت یعنی
چشمی که به تو نشان میدهد
کدام چیز «چیز» است
و کدام «هیچ».
ولایت یعنی
معیاری برای سنجش ارزشها.
ولایت یعنی
نجات از فریبِ نزدیکها.
پس حالا میفهمیم چرا گفته شد:
«وَ الشَّيْءُ هُوَ الْآخِرَةُ»
چون آخرت، واقعیت است…
و دنیا، فقط سایهای از آن.
و خوشا به حال کسی که
قبل از رفتن،
قبل از تمامشدن،
قبل از حسرت…
این تفاوت را فهمید.
نه با گوش،
نه با عقل،
بلکه با دل.
دلنوشته
«آخرت یا اَمل؟ جدال عقل و هوا در قلب انسان»
«ایمان به آخرت؛ مرز میان ولایت و غفلت»
و اینجاست که خطِّ تمایز روشن میشود…
آنان که به آخرت ایمان ندارند،
به رجعت هم ایمان ندارند…
چون اصلِ نگاهشان به «بازگشت» نیست،
به «رفتن» است؛
به رها شدن در دنیا،
نه به برگشتن به حقیقت.
آنها آخرت را انکار نمیکنند چون دلیل ندارند،
انکار میکنند چون نمیخواهند حسابوکتاب داشته باشند.
و عجیب است…
همانها که نشئهی اول را میبینند،
تولد را، رشد را، مرگ را،
اما نشئهی دیگر را انکار میکنند!
امام میفرماید:
«وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْكَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَى
وَ هُوَ يَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى»
تعجب میکنم از کسی که تولد را میبیند
اما رستاخیز را باور نمیکند…
و باز حقیقتی تکاندهنده:
اولیای خدا برای دنیا زحمت نکشیدند…
آنها در دنیا، برای آخرت کار کردند.
چه جملهای…
چه مرزی…
نه گوشهنشینی،
نه فرار از زندگی،
بلکه زیستنِ آگاهانه.
دنیا برایشان مزرعه بود،
نه مقصد.
اما خطر از کجاست؟
از همانجایی که پیامبر هشدار داد:
«أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي طُولَ الْأَمَل»
از آرزوهای دراز…
از بهانههایی که کش میآیند…
از فرداهایی که هیچوقت نمیرسند…
طولِ امل،
یعنی امروز را بسپاری به فردایی که معلوم نیست باشد.
و نتیجهاش چیست؟
فراموشی آخرت.
و فراموشی آخرت یعنی…
تعویق ولایت.
اینجاست که جنگ اصلی شروع میشود:
جنگِ عقل و هوی
جنگِ نور و میل
جنگِ ولایت و لذت
دلخواههای نفس میگویند:
«حالا وقتش نیست…»
«بعداً درست میشه…»
«فعلاً زندگی کن…»
و این همان «حبّ دنیاست».
اما عقل، آرام و محکم میگوید:
«اگر آخرت را میخواهی،
باید امروز انتخاب کنی.»
عقل، دعوت به ولایت میکند.
به اعتماد.
به تسلیم.
به عمل.
و اینجاست که انسان، به دو گروه تقسیم میشود:
أَبْنَاءُ الدُّنْيَا
فرزندانِ امروز،
اسیرِ حال،
غافل از فردا.
بَنُو الآخِرَة
فرزندانِ معنا،
اهلِ نگاهِ بلند،
اهلِ انتخابِ سخت.
و سرنوشت،
دقیقاً از همینجا تعیین میشود…
چون در نهایت،
این قلب است که حکومت میکند.
و معیارش این است:
«الْعَقْلُ حِفْظُ قَلْبِكَ مَا اسْتَوْدَعْتَه»
عقل یعنی:
آنچه به دل سپردهای را درست نگه داری.
اگر دل را به دنیا بسپاری،
دنیا تو را میبلعد.
و اگر دل را به ولایت بسپاری،
آخرت درونت زنده میشود.
پس حالا سؤال روشن است…
قلبت در اختیار کیست؟
هوای نفس؟
یا نور ولایت؟
و پاسخ این سؤال،
همان چیزی است که بهشت و جهنم را
نه در آینده،
که همین امروز میسازد…
دلنوشته
«آنجا که آرزو، انسان را از آخرت جدا میکند»
«آخرت را میخواهی؟ با آرزوها خداحافظی کن»
و اینجاست که امیر دلها، بیپرده و بیتعارف صدا میزند:
«وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّه…»
بدانید ای بندگان خدا…
که آرزوهای دراز، عقل را میبرد.
نه آرامآرام،
بلکه بیصدا…
آرزو، وعدهها را دروغ جلوه میدهد،
انسان را به غفلت میکشاند،
و در نهایت…
او را با حسرت تنها میگذارد.
و بعد، هشدارِ تکاندهنده:
«فَاكْذِبُوا الْأَمَلَ فَإِنَّهُ غَرُورٌ»
آرزو را تکذیب کن…
یعنی به وعدههای فریبندهی نفس اعتماد نکن.
فریبش را نخور…
چون آرزو، لبخند میزند
اما آخرش انسان را زمین میزند.
و بعد، راه را نشان میدهد:
«فَكُونُوا مِنْ بَنِي الْآخِرَةِ
وَ لَا تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا»
فرزند دنیا نباش…
فرزند آخرت باش…
یعنی دل به چیزی ببند
که با تو میماند،
نه چیزی که تو را جا میگذارد و میرود.
و چقدر این جمله لرزه دارد…
«يَا كُمَيْل…»
ای کمیل…
بدان آنکه به دنیای فانی دل خوش کند،
در حقیقت، خود را از نعمتِ باقی محروم کرده است.
خدا دنیا را به هر که بخواهد میدهد…
حتی به کسی که دوستش ندارد…
اما آخرت را،
فقط به کسی میدهد که دوستش دارد.
و این یعنی:
آخرت، نشانهی محبت خداست.
بعد، امام راهِ شناختِ اهل آخرت را نشان میدهد:
نه در نمازهای بلند،
نه در ادعاها…
بلکه در اینها:
گذشت از کسی که به تو ظلم کرده
وصل کردن کسی که تو را بریده
نیکی به کسی که به تو بدی کرده
بخشیدن کسی که تو را محروم کرده
اینها کارِ اهل دنیاست؟
نه…
اینها کارِ دلهایی است
که به آخرت باور دارند.
و بعد، نسخهی نهایی:
«مَنْ أَحَبَّنَا فَلْيَعْمَلْ بِعَمَلِنَا»
دوستی ما با شعار نیست…
با عمل است.
و ابزار این راه چیست؟
ورع…
خودنگهداری…
مراقبت دل…
که بهترین کمک در راه دنیا و آخرت است.
و بعد، یک جمعبندی عجیب و عمیق:
دنیا را دو درهم بدان…
یکی را خرج زندگی کن،
و یکی را برای آخرت بفرست.
چون روزی میرسد که
برای آخرتت
هیچ یاوری نخواهی داشت…
نه مال،
نه دوست،
نه بهانه.
و آنگاه امام، تعریف واقعیِ حماقت را میگوید:
نه کمعقلی…
نه نادانی…
بلکه:
آرام گرفتن به دنیا
و رها کردن آنچه باقی میماند.
و چه جملهی سنگینی:
«إِنَّمَا الْمَجْنُونُ مَنْ آثَرَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ»
دیوانه، آن نیست که عقل ندارد…
دیوانه آن است که دنیا را به آخرت ترجیح دهد.
و آخرین تلنگر…
کسی که به حساب یقین دارد،
دلش به دنیا خوش نمیشود.
چون میداند
هر لبخندی،
هر دارایی،
هر قدرتی…
روزی
پرسیده خواهد شد.
و آن روز،
فقط یک چیز نجات میدهد:
دلِ وابسته به آخرت
و قلبی که به ولایت سپرده شده است…
دلنوشته
«آنجا که دل آرام میگیرد؛ نامش آخرت است»
و اینجاست که معنای «آخرت» روشنتر میشود…
آخرت فقط یک زمانِ بعد از مرگ نیست.
آخرت، یک منبع است.
منبع آرامش.
آرامشی که درونِ دل را روشن میکند.
نه آرامشی که با سرگرمی و فراموشی ساخته شود،
نه آرامشی که با توجیه و فرار به دست آید…
بلکه آرامشی که
از نور معرفت میجوشد.
همان نوری که وقتی به قلب میتابد،
دل آرام میگیرد،
نه چون مشکل حل شده،
بلکه چون معنا پیدا کرده است.
اینجاست که انسان میفهمد:
تعزّی بعزاء الله یعنی چه…
یعنی آرامشدن با چیزی بزرگتر از حادثه.
یعنی تکیهدادن به نوری که از این دنیا بزرگتر است.
و این نور،
از کجا میآید؟
از همانجایی که قرآن نامش را گذاشته:
آخرت
اما آخرت در حقیقت چیست؟
آخرت یعنی
پیوند با نور علم معلم ربّانی در ملکوت قلب
با فهمی که از جنس نور است
نه از جنس تحلیلهای خشک و ذهنی.
آخرت یعنی
یاد آن انسانی که خدا او را قرار داده
تا دلها در طوفانها گم نشوند.
آری…
آرامشِ واقعی،
از یادِ اسماء الله الحسنی میآید.
خدایی که نورش در دل حادثه،
چراغ دل را روشن نگه میدارد.
همان که وقتی همهچیز فرو میریزد،
یادش تو را سر پا نگه میدارد.
همان که نگاهش،
دلِ ناآرام را
به نورِ ولایت آل محمد ﷺ پیوند میزند.
و اینجاست که میفهمی:
آخرت، یک «جای بعداً» نیست…
یک «نورِ اکنون» است.
و حالا معنای این آیه جان میگیرد:
«اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ»
دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند،
مشمئز میشود…
سنگین میشود…
میگریزد…
چرا؟
چون آنها به منبع آرامش وصل نیستند.
چون کلام فرشتۀ مهربان را نمیشناسند.
چون دلشان به این نور وصل نشده است.
و کسی که به این نور یقین ندارد،
هرگز طعم آرامش را نمیچشد.
نه با ثروت،
نه با قدرت،
نه با سرگرمی.
آخرت یعنی:
یقین به نوری که فراتر از حادثه است.
یقین به حضوری که دل را نگه میدارد.
یقین به اینکه تنها نیستی…
و خوشا به حال کسی که
در میانهی آشوب دنیا،
دلش را به این نور سپرده است.
چون او،
حتی اگر در دنیا باشد،
در حقیقت…
در آخرت زندگی میکند.
دلنوشته
«آرامش و اضطراب؛ نشانههای بهشت و جهنم در دل»
و اینجاست که انسان میفهمد
دنیا فقط صحنهی امتحان نیست…
دنیا آینهی آخرت است.
آنچه در دل میگذرد،
در همینجا خودش را نشان میدهد.
اگر دل آرام است،
اگر درون روشن است،
اگر در تلاطمها هنوز امید زنده است…
این همان بشارتِ آخرت است.
همان بهرهای که مؤمن
از عمل به ولایت در همین دنیا میچشد.
نه به شکل نعمتهای ظاهری،
بلکه به صورت یقین.
یقینی که هر روز بیشتر میشود،
دل را محکمتر میکند،
و انسان را مطمئنتر در مسیر نگه میدارد.
و چه زیبا فرمودند:
«نِعْمَ الْعَوْنُ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ»
چه یار خوبی است این دنیا…
اگر درست فهمیده شود.
اما روی دیگر سکه هم هست…
وقتی انسان از مسیر بیرون میزند،
وقتی گوش دلش را میبندد،
وقتی به هشدارها بیاعتنا میشود…
آنوقت دنیا دیگر نعمت نیست؛
میشود زنگ خطر.
عقوبتهایی که میآیند،
برای نابود کردن نیستند…
برای اصلاحاند.
تلخاند،
درد دارند،
اما بیدار میکنند.
خدا میخواهد پیش از آنکه انسان
به آتش آخرت برسد،
طعم تلخ آن را
در همین دنیا بچشد…
تا شاید برگردد.
و اینجاست که معنا پیدا میکند:
«مَثَّلُوا زَفِيرَ جَهَنَّمَ فِي آذَانِهِمْ»
یعنی اهل تقوا
صدای جهنم را در همین دنیا میشنوند…
نه با گوش سر،
بلکه با گوش دل.
وقتی لغزشی پیش میآید،
دلشان میلرزد…
دلشان میسوزد…
آرامششان میشکند…
و همین لرزش،
همین تلخی،
همین ناآرامی…
رحمت است.
چون خبر میدهد که دل هنوز زنده است.
اما آنکه دلش مرده…
نه از گناه میلرزد،
نه از خطا ناراحت میشود،
نه از دوری خدا دلتنگ.
و این همان بوی جهنم است…
جهنمی که قبل از آخرت
در قلب ساخته میشود.
پس نشانه روشن است:
دلِ ناآرام،
بوی جهنم میدهد…
و دلِ آرام،
عطر بهشت دارد.
کسی که درونش آرام است،
نه چون بیمشکل است،
بلکه چون به ولایت تکیه کرده.
چنین دلی،
خودش میفهمد…
خودش مراقب است…
خودش حواسش به قبض و بسطهایش هست…
و هر بار که دلش میلرزد،
میفهمد کجا باید برگردد.
و اینگونه است که دنیا
میشود بهترین کمک برای آخرت…
نه برای خوشگذرانی،
بلکه برای بیدار ماندن.
نه برای دلبستن،
بلکه برای دل کندن.
و در نهایت،
حقیقت همان است که گفته شد:
نِعْمَ الْعَوْنُ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ
و
وَ الشَّيْءُ هُوَ الْآخِرَةُ، وَ لَا شَيْءَ هُوَ الدُّنْيَا
آنچه حقیقت دارد، آخرت است…
و دنیا، فقط سایهای است
برای فهمیدن آن حقیقت.
دلنوشته
«بعداً…؛ واژهای که انسان را جا میگذارد»
و اینجا پردهی دیگری کنار میرود…
پردهای که نامش تعویق است.
تعویقی که همیشه با یک جمله شروع میشود:
«بعداً…»
«حالا وقتش نیست…»
«بگذار شرایط بهتر شود…»
و قرآن، این صدا را خوب میشناسد.
همان صدایی که میگوید:
«رَبَّنَا لَوْلا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ»
پروردگارا… چرا کمی مهلت ندادی؟
صدای همهی کسانی که
در لحظهی رویارویی با حقیقت،
عقب کشیدند.
نه از سر ندانستن…
بلکه از ترسِ دلکندن.
و بعد خدا با تعجب میپرسد:
«ما لَكُمْ… اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ؟»
شما را چه شده است؟
چرا سنگین شدهاید؟
چرا به زمین چسبیدهاید؟
چرا وقتی نام حرکت میآید،
دلهایتان میلرزد،
پاهایتان سست میشود،
و نگاهتان به عقب برمیگردد؟
این همان «تثاقل» است…
سنگینیای که از زمین نیست،
از دلِ وابسته است.
و قرآن نام این حالت را میگوید:
الْمُعَوِّقِينَ
کسانی که نه فقط خودشان حرکت نمیکنند،
بلکه دیگران را هم کند میکنند.
نه با زور،
بلکه با بهانه.
با جملههایی که ظاهرشان منطقیست:
«الان وقتش نیست»
«بگذار اوضاع بهتر شود»
«فعلاً آرامش مهمتر است»
اما باطنش یک چیز است:
فرار از تصمیم.
و این همان «تعویق» است…
نه صبر،
نه حلم،
بلکه عقب انداختن حق.
دانستنِ راه،
ولی نرفتن.
شناختنِ نور،
ولی عقب کشیدن پا.
و خطرش همینجاست…
چون انسان گمان میکند هنوز اهل ایمان است،
در حالی که دارد آرامآرام
از میدان بیرون میرود.
و باز قرآن صریح میپرسد:
«أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ؟»
آیا به دنیا راضی شدید؟
آیا آخرت را رها کردید
بهخاطر راحتی امروز؟
و بعد جواب میدهد:
«فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ»
آنچه بهخاطرش درنگ کردی،
در برابر آخرت،
هیچ است…
و اینجاست که هشدار سنگین میآید:
اگر حرکت نکنید…
اگر پاسخ ندهید…
اگر به بهانهی «بعداً» عقب بمانید…
«يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا»
نه لزوماً با آتش،
بلکه با:
دلِ سنگین،
بیحالی،
بیلذتی از عبادت،
و گمکردن طعم حضور خدا.
و بدتر از آن:
جایگزین شدن.
یعنی خدا راهش را میرود…
با کسانی که آمادهاند.
پس حقیقت روشن است:
تعویق، بیگناه نیست.
تعلل، فقط تنبلی نیست.
کندیِ دل، نشانهی فاصله گرفتن از نور است.
و آنکه امروز به «بعداً» دل خوش کرده،
فردا شاید دیگر «فرصتی» نداشته باشد.
آخرت، منتظرِ تصمیم توست.
نه فردا…
نه وقتی سبک شدی…
نه وقتی آماده شدی…
همین حالا.
و هر بار که گفتی:
«بعداً…»
بدان صدایی آرام در درونت میگوید:
«این همان جایی است که خیلیها جا ماندند…»
دلنوشته
«بداء؛ جایی که سرنوشت باز میشود»
«وقتی خدا مهلت میدهد…»
و انسان آرامآرام میفهمد…
آنچه در زندگی «عقب افتادن» یا «جلو افتادن» مینامد،
یک تصادف ساده نیست.
نامش بداء است.
نه به این معنا که خدا چیزی را نمیدانست،
بلکه به این معنا که راه باز گذاشته شده است؛
برای برگشتن،
برای جبران،
برای جلو افتادن…
یا حتی برای عقب ماندن.
قرآن صریح میگوید:
«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ»
هر امتی، هر انسانی، هر سرنوشتی،
زمانی دارد…
اما این زمان، ایستا نیست.
نه میشود جلوترش انداخت
و نه عقبترش برد…
مگر آنجا که خودِ انسان مسیرش را عوض کند.
خدا میفرماید:
اگر بخواهم،
اگر اراده کنم،
اگر مصلحت باشد…
میتوانم تأخیر بیندازم.
نه از سر ناتوانی،
بلکه از سر رحمت.
«وَ لَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ
مَا تَرَكَ عَلَيْهَا مِنْ دَابَّةٍ»
اگر بنا بود همان لحظه حساب شود،
هیچکس باقی نمیمانْد…
اما خدا مهلت میدهد.
چرا؟
برای اینکه شاید
دلی برگردد…
چشمی باز شود…
و «بداء» اتفاق بیفتد.
و اینجاست که راز «تقدّم» و «تأخّر» آشکار میشود.
نه همه جلو افتادنها خوباند…
نه همه عقب ماندنها بد.
گاهی تأخیر،
فرصتِ نجات است.
و گاهی تعجیل،
سقوط.
خدا میداند
چه کسی باید جلو برود
و چه کسی هنوز ظرفیت ندارد.
«وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ
وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِينَ»
او میداند چه کسی پیش افتاده،
و چه کسی عقب مانده…
نه به ظاهر قدمها،
بلکه به حالِ دلها.
و بعد، قرآن با صداقت عجیبی میگوید:
«لِمَنْ شَاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ»
یعنی انتخاب با خودت است.
میخواهی جلو بروی؟
راه باز است.
میخواهی بمانی؟
اجبار نیست.
اما یادت باشد…
روزی خواهد آمد که پرده کنار میرود:
«يُنَبَّؤُا الْإِنْسَانُ يَوْمَئِذٍ
بِمَا قَدَّمَ وَ أَخَّرَ»
آن روز،
نه از نیتت میپرسند،
نه از حرفهایت…
بلکه فقط از این:
چه چیزی را جلو انداختی؟
و چه چیزی را عقب انداختی؟
و چه لطیف است که خدا،
حتی در این حساب هم مهربان است…
میگوید:
اگر خسته شدی،
اگر کم آوردی،
اگر نتوانستی همهچیز را انجام دهی…
«فَاقْرَؤُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ»
به اندازهات…
به توانت…
به صداقتت…
من حساب نیت را میکنم،
نه حجم عمل را.
پس حالا دیگر روشن است:
بداء یعنی
فرصتِ بازگشت.
اجل یعنی
آخرین ایستگاه.
و تقدّم و تأخّر یعنی
انتخابی که هر روز،
هر لحظه،
در دل ما تکرار میشود.
و خوشا به حال کسی که
پیش از آنکه دیر شود،
قدمش را به سمت نور برمیدارد…
چون آنگاه
وقتی پرده کنار رفت،
خواهد دید:
هر قدمی که جلو افتاد،
رحمت بود…
و هر توقفی که کرد،
هشدار.
دلنوشته
«بَقیّه؛ آنچه برای آخرینها میماند»
«ارثِ نور؛ میراث معلم ربانی»
«بَقیّةُ الله؛ آنچه تاریخ را زنده نگه میدارد»
و اینجاست که معنا عمیقتر میشود…
قرآن وقتی از «آخِرین» سخن میگوید،
فقط از یک «نسل بعدی» حرف نمیزند؛
از باقیماندهی نور سخن میگوید.
از چیزی که میماند…
نه چون زیاد است،
بلکه چون اصیل است.
«وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»
یعنی چیزی از او باقی گذاشتیم
برای آیندگان…
نه مال،
نه نام،
نه قدرت…
بلکه اثر.
همانطور که قدیمها
وقتی نان میپختند،
همهی خمیر را مصرف نمیکردند…
یک تکه را کنار میگذاشتند
برای دفعهی بعد…
نه برای امروز،
بلکه برای فردا.
آن تکهی کوچک،
تمام نان فردا را زنده میکرد.
و این دقیقاً همان معنای بَقِيَّة است.
بقیه یعنی:
آنچه اگر بماند،
همهچیز دوباره زنده میشود.
در عالم معنا هم همین است…
خدای مهربان،
همهی علمش را برای مصرف امروز نمیگذارد.
چیزی را نگه میدارد…
نه پنهان،
بلکه محفوظ.
برای «آخرینها»
برای نسل بعد
برای زمانی که دلها تشنهترند.
و این میشود:
ارث
نه ارثِ مال،
نه ارثِ نام،
بلکه ارثِ نور.
قرآن وقتی میگوید:
«وَ تَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»
یعنی:
ما از او چیزی باقی گذاشتیم
که در زمانهای بعدی کار کند.
همان خمیرمایهای
که هر بار نان تازهای میپزد.
و چه زیباست که میگوید:
«وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِينَ»
یعنی:
نور، دستبهدست میشود…
دلبهدل میچرخد…
نسلبهنسل منتقل میشود…
اما فقط به کسانی که
ظرفیت نگهداشتنش را دارند.
و اینجاست که میفهمیم:
«آخِرین» یعنی
کسانی که هنوز زندهاند
و ریشهشان در نور گذشته است.
یعنی آنان که
سهم خود را از میراث آسمانی گرفتهاند.
نه با ادعا،
بلکه با فهم.
نه با شعار،
بلکه با اتصال.
پس اگر امروز
کلامی از معلم ربانی به دلت نشست،
اگر جملهای تو را تکان داد،
اگر نوری درونت روشن شد…
بدان:
تو داری سهمت را از آن «بقیه» میگیری.
تو ادامهی همان نانی هستی
که قرنها پیش خمیرش گذاشته شده بود.
و خوشا به حال کسی که
این ارث را حفظ کند…
چون این ارث،
نه کهنه میشود،
نه تمام.
بلکه هرچه زمان میگذرد،
زندهتر میشود…
[سورة البقرة (2): الآيات 200 الی 201] :
« فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ … رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً »
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً
فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ (200)
و چون آداب ويژه حجّ خود را به جاى آورديد، همان گونه كه پدران خود را به ياد مىآوريد، يا با يادكردنى بيشتر، خدا را به ياد آوريد.
و از مردم كسى است كه مىگويد: «پروردگارا، به ما، در همين دنيا عطا كن» و حال آنكه براى او در آخرت نصيبى نيست.
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ (201)
و برخى از آنان مىگويند: «پروردگارا ! در اين دنيا به ما نيكى و در آخرت [نيز] نيكى عطا كن، و ما را از عذاب آتش [دور] نگه دار.»
دلنوشته
«دنیایی که فقط بوی دنیا میدهد، یا دنیایی که بوی آخرت میدهد؟!»
«فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ»
دعا، آینهی دل است.
بعضیها وقتی دستشان بالا میرود، فقط یک جمله بلدند:
«رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا»
خدایا…
فقط دنیا…
فقط راحتی…
فقط حلّ مشکل…
فقط امروز…
و قرآن خیلی آرام میگوید:
اینها در آخرت هیچ سهمی ندارند.
بهخاطر اینکه افق نگاهشان کوتاه است.
چون فقط آنچه را میبینند میخواهند.
چون دلشان هنوز با «آخرت» آشنا نشده است.
اما گروهی دیگر هستند…
دلشان بزرگتر است.
خواستنشان عمیقتر است.
نگاهشان فقط به امروز دوخته نشده.
میگویند:
«رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً
وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً»
نه دنیا را حذف میکنند،
نه آخرت را فراموش.
میخواهند دنیا را پلی ببینند،
نه مقصد.
میخواهند آنچه در دنیا میگیرند،
آنقدر پاک باشد
که در آخرت هم به کارشان بیاید.
و اینجاست که معنای «حَسَنَه» روشن میشود…
حسنه یعنی:
چیزی که تو را از خدا دور نکند.
چیزی که دل را تاریک نکند.
چیزی که فردا شرمندهات نکند.
حسنه یعنی:
نعمت + نور
نعمت + جهت
نعمت + معنا
آنکه فقط دنیا میخواهد،
حتی اگر به همهچیز برسد،
باز خالی است…
اما آنکه دنیا را با آخرت میخواهد،
حتی اگر کم داشته باشد،
دلش سیر است.
چون میداند:
آنچه گرفته، ماندنیست.
و چه زیباست که این دعا با این جمله تمام میشود:
«وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ»
یعنی:
خدایا…
ما را از آتشی نجات بده
که اول در دل روشن میشود،
بعد در آخرت شعله میکشد.
آتشی که نامش حرص است،
غفلت است،
دلبستگی بیجا است.
و حالا میشود فهمید:
آخرت، یک «جای بعداً» نیست…
آخرت، کیفیتِ همین خواستنهاست.
اگر خواستهات فقط دنیا باشد،
همین دنیا آخرتت میشود.
و اگر خواستهات خدا باشد،
دنیا هم رنگ آخرت میگیرد.
پس هر بار که دستت را بالا میبری،
یادت باشد چه میخواهی…
چون دعا، فقط درخواست نیست؛
اعترافِ پنهانِ دل است.
و خوشا به حال دلی
که بلد است بگوید:
«پروردگارا…
هم این دنیا را برایم نور کن،
و هم آن دنیا را.»
[سورة النحل (16): الآيات 41 الى 44] :
« لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ »
وَ الَّذِينَ هاجَرُوا فِي اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (41)
و كسانى كه پس از ستمديدگى، در راه خدا هجرت كردهاند، در اين دنيا جاى نيكويى به آنان مىدهيم، و اگر بدانند، قطعاً پاداش آخرت بزرگتر خواهد بود.
الَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (42)
همانان كه صبر نمودند و بر پروردگارشان توكّل مىكنند.
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (43)
و پيش از تو [هم] جز مردانى كه بديشان وحى مىكرديم گسيل نداشتيم. پس اگر نمىدانيد، از پژوهندگان كتابهاى آسمانى جويا شويد،
بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (44)
[زيرا آنان را] با دلايل آشكار و نوشتهها [فرستاديم]، و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى، و اميد كه آنان بينديشند.
دلنوشته
«لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً؛ وعدهی آرامش برای اهل هجرت»
و خدا، آرام و مطمئن، وعده میدهد…
نه وعدهای دور،
نه خیالی،
بلکه وعدهای که در همین دنیا شروع میشود:
«لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً»
یعنی:
ما برایشان در همین دنیا،
جایگاهِ خوب قرار میدهیم.
نه لزوماً خانهای بزرگ،
نه مقام و شهرت،
بلکه جای دلنشینِ آرامش.
جایی که دل، احساس غربت نکند…
جایی که آدم بداند چرا ایستاده…
جایی که رنج، معنا پیدا کند.
این وعده برای چه کسانی است؟
برای آنان که هجرت کردند…
نه فقط هجرتِ مکان،
بلکه هجرت از عادتها،
از دلبستگیها،
از ترسها،
از وابستگی به غیرِ خدا.
برای آنان که ظلم دیدند…
اما دل نفروختند.
برای آنان که سختی کشیدند…
اما راه را عوض نکردند.
و خدا بعد از آن میفرماید:
«وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ»
یعنی اگر بدانند…
اگر چشم دلشان باز شود…
میفهمند آنچه در آخرت در انتظارشان است،
قابل مقایسه با هیچ چیز نیست.
دنیا فقط مقدمه است.
تمرین است.
آغاز راه است.
و رمز ماندن در این راه چیست؟
صبر… و توکل.
نه صبری از سر ناچاری،
بلکه صبری آگاهانه.
و توکلی نه از روی بیعملی،
بلکه اعتماد به نوری که راه را نشان میدهد.
و بعد، قرآن آرام مسیر را مشخص میکند:
اگر نمیدانید…
اگر شک کردید…
اگر راه را گم کردید…
از اهل ذکر بپرسید.
نه از هر صدایی،
نه از هر تحلیلگری،
بلکه از آنان که یاد خدا در جانشان جاری است.
از کسانی که خودشان راه رفتهاند،
نه فقط حرفش را زدهاند.
و اینجاست که نقش «ذکر» روشن میشود…
قرآن نازل شد
نه برای انباشتن ذهن،
بلکه برای روشن کردن راه.
تا پیامبر،
آنچه نازل شده را تبیین کند…
و انسانها،
فکر کنند…
توقف کنند…
و مسیرشان را آگاهانه انتخاب کنند.
پس وعده روشن است:
اگر هجرت کردی…
اگر صبر داشتی…
اگر توکل کردی…
اگر اهل پرسش و فهم شدی…
خدا برایت در همین دنیا
«حَسَنَه» قرار میدهد.
آرامشی که نشانهی درستی راه است،
و نوری که خبر از آخرتی بزرگتر میدهد.
و چه زیباست که بدانی:
گاهی بزرگترین نشانهی درستی مسیر،
همین آرامشی است که
در دلِ طوفان،
آرامآرام شکوفا میشود…
[سورة آلعمران (3): الآيات 146 الى 148] :
« فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ »
وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ (146)
و چه بسيار پيامبرانى كه همراه او تودههاى انبوه، كارزار كردند؛ و در برابر آنچه در راه خدا بديشان رسيد، سستى نورزيدند و ناتوان نشدند؛ و تسليم [دشمن] نگرديدند، و خداوند، شكيبايان را دوست دارد.
وَ ما كانَ قَوْلَهُمْ إِلاَّ أَنْ قالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فِي أَمْرِنا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ (147)
و سخن آنان جز اين نبود كه گفتند: «پروردگارا، گناهان ما و زيادهروى ما، در كارمان را بر ما ببخش، و گامهاى ما را استوار دار، و ما را بر گروه كافران يارى ده.»
فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (148)
پس خداوند، پاداش اين دنيا، و پاداش نيك آخرت را به آنان عطا كرد، و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.
دلنوشته
«راهی که با صبر به ثواب میرسد»
«ثبات قدم؛ راز محبوبیت نزد خدا»
و قرآن، تصویر دیگری از راه نشان میدهد…
راهی که همیشه آسان نبوده،
اما همیشه روشن بوده است.
راهی که پیامبران رفتند،
و با آنها مردانی ایستادند
که نه سست شدند،
نه عقب نشستند،
نه دلشان لرزید.
«فَما وَهَنُوا… وَ ما ضَعُفُوا… وَ ما اسْتَكانُوا»
نه از زخمها شکستند،
نه از سختیها برگشتند،
نه در برابر فشارها خم شدند.
چرا؟
چون دلشان جای دیگری بند بود.
آنها وقتی به میدان میآمدند،
دعایشان این نبود که سختی تمام شود…
دعایشان این بود که پاهایشان نلغزد.
میگفتند:
«پروردگارا…
لغزشهایمان را ببخش،
افراطها و کوتاهیهایمان را ببخش،
قدمهایمان را محکم کن…»
نه پیروزی فوری خواستند،
نه آسایش زودگذر.
فقط خواستند ثابت بمانند.
و این، بالاترین دعاست.
و پاسخ خدا چه بود؟
نه فقط آخرت…
بلکه همین دنیا را هم خالی نگذاشت.
«فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا»
یعنی:
خدا مزهی پاداش را
در همین دنیا به آنها چشاند.
نه لزوماً با ثروت،
نه با قدرت،
بلکه با آرامش،
با عزت،
با حسّ درستبودن راه.
و بعد فرمود:
«وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ»
یعنی آنچه در دنیا دیدند،
فقط مقدمه بود…
آنچه در آخرت انتظارشان را میکشد،
زیباتر است،
عمیقتر است،
ماندگارتر است.
و آخرش، قرآن یک جمله میگوید
که همهچیز را جمع میکند:
«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»
خدا،
دوستدارِ کسانی است
که در سختی هم درست عمل میکنند.
نه فقط مؤمناند،
بلکه محسناند.
یعنی:
خوب میایستند،
خوب میمانند،
و حتی در رنج،
زیبا رفتار میکنند.
و اینجاست که آدم میفهمد:
پاداش دنیا،
نشانهی تأیید راه است.
و پاداش آخرت،
نتیجهی همان پایداری.
نه اتفاقیست،
نه تصادفی…
بلکه ثمرهی دلهایی است
که وقتی همه چیز لرزید،
ایستادند.
و هنوز هم میشود
در همین دنیا،
طعم آن پاداش را چشید…
اگر دل،
در مسیر بماند.
[سورة الأعراف (7): آية 156] :
«وَ اكْتُبْ لَنا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ»
وَ اكْتُبْ لَنا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ قالَ عَذابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِنا يُؤْمِنُونَ (156)
«و براى ما در اين دنيا نيكى مقرّر فرما و در آخرت [نيز]، زيرا كه ما به سوى تو بازگشتهايم.» فرمود: «عذاب خود را به هر كس بخواهم مىرسانم، و رحمتم همه چيز را فرا گرفته است؛ و به زودى آن را براى كسانى كه پرهيزگارى مىكنند و زكات مىدهند و آنان كه به آيات ما ايمان مىآورند، مقرر مىدارم.»
دلنوشته
«حَسَنه؛ امضای رحمت الهی بر زندگی»
«وَ اكْتُبْ لَنا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ»
و اینجاست که دعا، شکل دیگری پیدا میکند…
دیگر فقط خواستن نیست،
دیگر فقط طلبِ نعمت نیست؛
بلکه بازگشت است.
بازگشتِ آگاهانه…
«إِنَّا هُدْنَا إِلَيْكَ»
یعنی:
پروردگارا…
ما برگشتیم.
نه فقط با زبان،
بلکه با دل.
نه برای گرفتن،
بلکه برای ماندن در مسیر تو.
و چه دعای عجیبی است این دعا…
نه میگوید:
به ما بده…
بلکه میگوید:
برای ما بنویس.
«وَ اكْتُبْ لَنا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً…»
یعنی:
خدایا،
این نیکی را جزو سرنوشت ما قرار بده…
در رگهای زندگیمان جاری کن…
در دفتر تقدیرمان ثبت کن…
نه موقت،
نه اتفاقی،
بلکه ماندگار.
و خدا پاسخ میدهد…
اما پاسخش، یک هشدار مهربانانه است:
«عذاب من به هر که بخواهم میرسد…
اما رحمتم، همهچیز را فرا گرفته است.»
یعنی:
راه بسته نیست،
اما بیحساب هم نیست.
رحمت، گسترده است؛
ولی جایگاه دارد.
و بعد، خدا خودش میگوید
که این «حَسَنه» را به چه کسانی میدهد:
به آنهایی که تقوا دارند
یعنی مراقباند…
به آنهایی که زکات میدهند
یعنی دلشان بسته نیست…
و به آنهایی که به آیات ایمان دارند
یعنی نشانهها را میفهمند و از کنارشان ساده نمیگذرند.
و اینجاست که معنا روشن میشود:
حسنهی دنیا،
پاداشِ زر و زور نیست…
حسنهی دنیا،
آرامشِ دل است.
ثبات قدم است.
نورِ انتخاب است.
و حسنهی آخرت؟
پاداشِ همان راهیست که در دنیا با اخلاص طی شده.
این دعا، دعای کسانیست که فهمیدهاند:
دنیا بدون خدا، چیزی ندارد…
و آخرت بدون هدایت، دور است.
پس میگویند:
خدایا…
نه دنیا را تنها میخواهیم،
نه آخرت را جدا…
ما تو را میخواهیم،
و هرچه از تو میرسد،
حَسَنَه است.
و شاید راز آرامش همین باشد…
اینکه انسان بداند:
اگر در مسیر بازگشت باشد،
اگر دلش رو به خدا باشد،
اگر هنوز بگوید «اِنّا هُدنا اِلَیک»…
حتی زمین هم برایش
جای امنی میشود.
و این،
زیباترین وعدهی خداست.
[سورة النحل (16): الآيات 120 الى 124] :
« وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ »
إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (120)
به راستى ابراهيم، پيشوايى مطيع خدا [و] حقگراى بود و از مشركان نبود.
شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَ هَداهُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (121)
[و] نعمتهاى او را شكرگزار بود. [خدا] او را برگزيد و به راهى راست هدايتش كرد.
وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (122)
و در دنيا به او نيكويى و [نعمت] داديم و در آخرت [نيز] از شايستگان خواهد بود.
ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (123)
سپس به تو وحى كرديم كه: «از آيين ابراهيم حقگراى پيروى كن، [چرا كه] او از مشركان نبود.»
إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (124)
[بزرگداشت] شنبه، بر كسانى كه در باره آن اختلاف كردند مقرر گرديد، و قطعاً پروردگارت روز رستاخيز ميان آنها در باره چيزى كه در مورد آن اختلاف مىكردند، داورى خواهد كرد.
دلنوشته
«راه ابراهیم؛ راهِ حسنه»
«از دنیا تا آخرت؛ مسیرِ ابراهیمی»
و اینجاست که خدا، یک نمونهی زنده پیش چشم ما میگذارد…
نه یک افسانه،
نه یک چهرهی دور،
بلکه انسانی از جنس نور:
ابراهیم…
قرآن او را فقط یک پیامبر نمینامد؛
میگوید:
«إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً»
یعنی:
او بهتنهایی یک امت بود.
نه بهخاطر جمعیت،
بلکه بهخاطر جهت.
چون یک نفر هم اگر تمامقد رو به خدا بایستد،
میشود یک امت.
ابراهیم اهل سازش نبود،
اما اهل درگیری هم نبود.
حنیف بود؛
یعنی صاف، مستقیم، بیانحراف.
نه اسیر جوّ،
نه دنبالهرو جمع،
نه گرفتار بتهای زمانه.
دلش فقط یک قبله داشت.
و بعد خدا میفرماید:
«شاكِراً لِأَنْعُمِهِ»
شکرگزار بود…
نه فقط با زبان،
بلکه با مسیر زندگی.
نعمت را میدید،
اما به آن دل نمیبست.
میدانست نعمت، اگر تو را از خدا جدا کند،
دیگر نعمت نیست.
و نتیجه چه شد؟
«وَ آتَيْناهُ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً»
به او در همین دنیا حسنه دادیم…
نه فقط مال،
نه فقط فرزند،
نه فقط نام نیک…
بلکه جایگاه.
جایگاهی که قرنها بعد،
هنوز نامش زنده است.
و بعد فرمود:
«وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ»
یعنی راهی که درست آغاز شود،
در آخرت هم درست پایان مییابد.
و آنگاه خطاب به پیامبر میفرماید:
«اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ»
یعنی:
راه، همین است.
راهی که از توحید شروع میشود
و به تسلیم میرسد.
و در پایان، نکتهای ظریف میآورد:
اختلافها از جایی شروع شد
که انسانها به جای تسلیم،
دعوا کردند…
به جای اطاعت،
بحث ساختند…
و خدا فرمود:
من خودم در قیامت داوری میکنم.
و اینجاست که معنای «حَسَنَه» کامل میشود:
حسنه یعنی:
راهی که در دنیا آرامت کند
و در آخرت روسفیدت.
یعنی:
مثل ابراهیم باشی…
نه پرهیاهو،
نه متزلزل،
نه متوقع…
فقط مستقیم.
و اگر چنین شدی،
خدا خودش ضمانت میکند:
در دنیا، حسنه داری
و در آخرت،
از صالحانی.
و این،
زیباترین وعدهای است که میشود به یک انسان داد.
[سورة إبراهيم (14): الآيات 27 الى 30] :
« يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ »
يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ (27)
خدا كسانى را كه ايمان آوردهاند، در زندگى دنيا و در آخرت با سخن استوار ثابت مىگرداند، و ستمگران را بىراه مىگذارد، و خدا هر چه بخواهد انجام مىدهد.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ (28)
آيا به كسانى كه [شكر] نعمت خدا را به كفر تبديل كردند و قوم خود را به سراى هلاكت درآوردند ننگريستى؟
جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ (29)
[در آن سراى هلاكت كه] جهنم است [و] در آن وارد مىشوند، و چه بد قرارگاهى است.
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى النَّارِ (30)
و براى خدا مانندهايى قرار دادند تا [مردم را] از راه او گمراه كنند. بگو: «برخوردار شويد كه قطعاً بازگشت شما به سوى آتش است.»
دلنوشته
«قولِ ثابت؛ رازِ ماندن در راه»
و اینجاست که قرآن، پردهی دیگری را کنار میزند…
پردهای که رازِ ثبات دل را نشان میدهد.
نه هر دلی میماند.
نه هر ایمانی دوام میآورد.
نه هر زبانی که گفت «ایمان آوردم»،
در طوفانها ثابت میماند.
اما خدا وعده داده است:
«يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ»
خدا کسانی را که ایمان آوردهاند،
با «قولِ ثابت» نگه میدارد…
نه فقط در آخرت،
بلکه در همین دنیا.
یعنی وقتی زمین زیر پایت میلرزد،
وقتی تصمیمها سخت میشود،
وقتی شک، هجوم میآورد،
وقتی دنیا میخواهد تو را از راهت بکَند…
اگر اهل ایمان باشی،
دستی نامرئی،
دلت را محکم میگیرد.
و این همان نعمت پنهانی است
که خیلیها قدرش را نمیدانند.
اما قرآن بلافاصله هشدار میدهد…
همهی سقوطها،
از یکجا شروع میشود:
تبدیل نعمت به کفر.
یعنی:
نعمت را دیدن،
اما راهش را گم کردن.
نعمتِ هدایت را داشتن،
ولی به آن پشت کردن.
نعمتِ نور را گرفتن،
اما آن را خرج تاریکی کردن.
و نتیجه؟
«أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ»
خودشان گم شدند،
و دیگران را هم با خود بردند.
نه با زور،
بلکه با الگو شدنِ غلط.
و اینجاست که قرآن بیپرده میگوید:
جهنم فقط یک جای بعد از مرگ نیست…
گاهی یک مسیر است،
که از همین دنیا شروع میشود.
وقتی نعمت را نعمت نبینی،
وقتی هدایت را عادی بشماری،
وقتی نور را با لذت عوض کنی…
آرامآرام،
انسان خودش را به جایی میبرد
که بازگشت از آن سخت است.
و آخرش، خدا با لحنی عجیب میفرماید:
«قُلْ تَمَتَّعُوا…»
بگو:
بروید…
لذت ببرید…
دلخوش باشید…
اما بدانید
پایان این راه، روشن نیست.
نه چون خدا سختگیر است،
بلکه چون قانون راه این است.
و اینجاست که دل میفهمد:
ثبات، بزرگترین نعمت است.
و لغزش، از جایی شروع میشود
که انسان نعمت را عادی میبیند.
خوشا به حال کسی که
در میان این همه صدا،
به «قول ثابت» چنگ میزند…
چون او نه فقط در دنیا،
که در آخرت هم
بر پا خواهد ایستاد.
و این همان وعدهای است
که خدا هرگز در آن خلف وعده نمیکند.
[سورة النحل (16): الآيات 30 الى 34] :
« لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ »
وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا خَيْراً لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقِينَ (30)
و به كسانى كه تقوا پيشه كردند، گفته شود: «پروردگارتان چه نازل كرد؟» مى گويند: «خوبى.» براى كسانى كه در اين دنيا نيكى كردند [پاداش] نيكويى است، و قطعاً سراى آخرت بهتر است، و چه نيكوست سراى پرهيزگاران:
جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ لَهُمْ فِيها ما يَشاؤُنَ كَذلِكَ يَجْزِي اللَّهُ الْمُتَّقِينَ (31)
بهشتهاى عدن كه در آن داخل مىشوند؛ رودها از زير [درختان] آنها روان است؛ در آنجا هر چه بخواهند براى آنان [فراهم] است. خدا اين گونه پرهيزگاران را پاداش مىدهد.
الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (32)
همان كسانى كه فرشتگان جانشان را -در حالى كه پاكند- مىستانند [و به آنان] مىگويند: «درود بر شما باد، به [پاداش] آنچه انجام مىداديد به بهشت درآييد.»
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ أَمْرُ رَبِّكَ كَذلِكَ فَعَلَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (33)
آيا [كافران] جز اين كه فرشتگانِ [جانستان] به سويشان آيند، يا فرمان پروردگارت [داير بر عذابشان] دررسد، انتظارى مىبرند؟ كسانى كه پيش از آنان بودند [نيز] اين گونه رفتار كردند، و خدا به ايشان ستم نكرد، بلكه آنان به خود ستم مىكردند.
فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (34)
پس [كيفر] بديهايى كه كردند به آنان رسيد، و آنچه مسخرهاش مىكردند آنان را فرا گرفت.
دلنوشته
«حیاتِ طیّبه؛ ثمرهی احسان»
«راهی که به سلام فرشتگان ختم میشود»
و اینجاست که قرآن، پرده را با نرمی کنار میزند…
نه با تهدید،
نه با فریاد،
بلکه با یک جملهی آرام و روشن:
«لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ»
برای آنان که در این دنیا نیکویی کردند،
پاداش نیکوست.
نه فقط در آخرت…
همینجا، در همین زندگی.
حُسنِ حال،
آرامش دل،
روشنی راه،
و اطمینانی که در دل مینشیند
و با هیچ ثروتی خریدنی نیست.
وقتی از اهل تقوا میپرسند:
«پروردگارتان چه نازل کرد؟»
نمیگویند سختی…
نمیگویند محدودیت…
نمیگویند محرومیت…
میگویند:
«خَیراً»
خیر آورد.
نور آورد.
راه آورد.
چون دلشان فهمیده بود
که هر فرمان الهی،
پیش از آنکه تکلیف باشد،
رحمت است.
و بعد قرآن آرام میگوید:
«وَلَدَارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ»
یعنی اگر همین دنیا هم شیرین بود،
اگر همینجا هم آرامش بود،
بدان که آنچه در پیش است
از این هم زیباتر است.
نه محدود،
نه موقت،
نه آمیخته با ترس از دست دادن.
و صحنه عوض میشود…
دیگر سخن از دنیا نیست؛
سخن از لحظهی رفتن است.
لحظهای که فرشتگان میآیند…
نه با ترس،
نه با خشونت…
بلکه با سلام.
«سَلامٌ عَلَيْكُمْ»
سلام بر شما…
خوش آمدید…
پاک آمدید…
و چه جملهای زیباتر از این:
«ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
به پاداش آنچه خودتان ساختید،
وارد بهشت شوید…
نه به شانس،
نه به تصادف،
بلکه به خاطر راهی که رفتید.
اما در کنار این تصویر آرام،
قرآن هشدار هم میدهد…
میگوید بعضیها
همیشه منتظرند…
منتظر معجزه،
منتظر تغییر دیگران،
منتظر نشانهای از بیرون…
در حالی که نشانهها
همیشه جلو چشمشان بوده.
اما چون جدی نگرفتند،
چون به تمسخر گذشتند،
چون امروز را به فردا سپردند…
در نهایت،
خودشان قربانی انتخابهای خودشان شدند.
نه خدا به آنها ظلم کرد،
نه راه بسته بود…
خودشان
به خودشان ظلم کردند.
و اینجاست که دل میفهمد:
بهشت،
پاداشِ انتخابهای کوچکِ هر روز است.
و جهنم،
نتیجهی به تعویق انداختنِ حقیقت.
نه ناگهانی میآید،
نه بیمقدمه…
آرامآرام ساخته میشود.
پس خوشا به حال کسی که
در همین دنیا
راه نیکی را انتخاب کرد…
چون برای او،
هم دنیا حسنه است
و هم آخرت.
و چه وعدهای از این زیباتر؟
[سورة يوسف (12): الآيات 99 الى 102] :
« أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ »
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ (99)
پس چون بر يوسف وارد شدند، پدر و مادر خود را در كنار خويش گرفت و گفت: «ان شاء اللّه، با [امن و] امان داخل مصر شويد.»
وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (100)
و پدر و مادرش را به تخت برنشانيد، و [همه آنان] پيش او به سجده درافتادند، و [يوسف] گفت: «اى پدر، اين است تعبير خواب پيشين من، به يقين، پروردگارم آن را راست گردانيد و به من احسان كرد آنگاه كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بيابان [كنعان به مصر] باز آورد -پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را به هم زد- بىگمان، پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است، زيرا كه او داناى حكيم است.»
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (101)
«پروردگارا، تو به من دولت دادى و از تعبير خوابها به من آموختى. اى پديدآورنده آسمانها و زمين، تنها تو در دنيا و آخرت مولاى منى؛ مرا مسلمان بميران و مرا به شايستگان ملحق فرما.»
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (102)
اين [ماجرا] از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مىكنيم، و تو هنگامى كه آنان همداستان شدند و نيرنگ مىكردند نزدشان نبودى.
دلنوشته
«تنها خواستهی یک دلِ رسیده:
أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ»
«عزتِ واقعی؛ در ولیّ داشتن است»
و اینجاست که قصه به نقطهای میرسد که دیگر فقط داستان نیست…
میشود اعتراف یک دلِ رسیده.
یوسف، پس از همهی رنجها…
پس از چاه،
پس از بردگی،
پس از زندان،
پس از تهمت،
پس از غربت…
وقتی همهچیز به جای خودش برگشته،
وقتی رؤیا تعبیر شده،
وقتی عزت آمده،
وقتی خانواده جمع شدهاند…
نه مغرور میشود،
نه گذشته را به رخ میکشد،
نه از قدرتش لذت میبرد…
فقط یک جمله میگوید:
«أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ»
تو ولیّ منی…
نه فقط امروز،
نه فقط وقتی عزیز هستم،
بلکه همیشه…
در دنیا و در آخرت.
و این جمله، عصارهی تمام سلوک یوسف است.
او نگفت:
تو مرا نجات دادی…
تو مرا بالا بردی…
تو مرا عزیز کردی…
بلکه گفت:
تو ولیّ منی.
یعنی:
من از اول هم به تو سپرده بودم خودم را.
چه در چاه،
چه در زندان،
چه بر تخت.
و چه زیبا اعتراف میکند:
«پروردگارا…
تو به من حکومت دادی،
تو به من علم دادی،
تو رؤیاها را به من آموختی…»
اما باز هم میگوید:
همهی اینها کافی نیست.
خواستهی نهاییاش چیز دیگری است:
«تَوَفَّنِي مُسْلِماً»
یعنی:
خدایا…
مرا همانطور که بودم نگه دار.
نگذار آخرِ راه، از خودم جا بمانم.
نگذار نعمت، مرا از تو جدا کند.
و بعد:
«وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ»
نه با قدرتمندان،
نه با ثروتمندان،
بلکه با صالحان…
با کسانی که راه را درست آمدند و درست رفتند.
و اینجاست که انسان میفهمد:
موفقیت واقعی،
نجات از زندان نیست؛
نجات از «من» است.
عزت واقعی،
بر تخت نشستن نیست؛
ولیّ خدا بودن است.
و پایان خوش،
نه رسیدن به دنیا،
بلکه این است که بگویی:
«أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ»
و با همین جمله،
آرام از دنیا عبور کنی…
در حالی که
دلات
سالهاست
در آغوش خدا آرام گرفته است.
[سورة القصص (28): الآيات 76 الى 82] :
قصه قارون (زینت قارون!) :
« وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ »
إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى فَبَغى عَلَيْهِمْ وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ (76)
قارون از قوم موسى بود و بر آنان ستم كرد، و از گنجينهها آن قدر به او داده بوديم كه كليدهاى آنها بر گروه نيرومندى سنگين مىآمد، آنگاه كه قوم وى بدو گفتند: «شادى مكن كه خدا شادىكنندگان را دوست نمىدارد.
وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ (77)
و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن، و همچنانكه خدا به تو نيكى كرده نيكى كن و در زمين فساد مجوى كه خدا فسادگران را دوست نمىدارد.
فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ فَما كانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ ما كانَ مِنَ المُنْتَصِرِينَ (81)
آنگاه [قارون] را با خانهاش در زمين فرو برديم، و گروهى نداشت كه در برابر [عذابِ] خدا او را يارى كنند و [خود نيز] نتوانست از خود دفاع كند.
وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكانَهُ بِالْأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا لَخَسَفَ بِنا وَيْكَأَنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ (82)
و همان كسانى كه ديروز آرزو داشتند به جاى او باشند، صبح مىگفتند: «واى، مثل اينكه خدا روزى را براى هر كس از بندگانش كه بخواهد گشاده يا تنگ مىگرداند، و اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود، ما را [هم] به زمين فرو برده بود؛ واى، گويى كه كافران رستگار نمىگردند.»
دلنوشته
«زینتِ قارون؛ وقتی نعمت، نقمت میشود»
و اینجاست که قرآن، چهرهی دیگرِ دنیا را نشان میدهد…
چهرهای فریبنده، پرزرقوبرق، اما لغزنده.
قارون…
نه بیگانه بود،
نه گمنام،
نه دور از دین.
از قوم موسی بود.
حق را میشناخت.
آیات را شنیده بود.
اما چیزی آرامآرام دلش را گرفت…
نه فقر،
نه جهل،
بلکه زینت.
ثروتی که کلیدهایش را مردان نیرومند به سختی حمل میکردند.
نعمتهایی که چشمها را خیره میکرد.
جایگاهی که حسرت دیگران را برمیانگیخت.
و درست همانجا، خطر آغاز شد.
به او گفته شد:
«شادمانه سرمست نشو…
خدا این شادیِ غافلانه را دوست ندارد.»
و بعد، جملهای که عصارهی تمام تعادلهاست:
«وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ»
با آنچه خدا به تو داده،
آخرتت را بساز…
نه اینکه دنیا را رها کنی،
نه اینکه نعمت را انکار کنی،
بلکه:
نعمت را پُل کن، نه بت.
و چه جملهی عجیبی بعدش آمد:
«وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا»
یعنی:
دنیا سهم توست…
اما همهی تو نیست.
از آن استفاده کن،
اما در آن حل نشو.
در دستت باشد،
نه در دلت.
اما قارون چه کرد؟
او نعمت را از «خدا» دید،
اما آن را به «خودش» نسبت داد.
گفت:
اینها را به علم خودم به دست آوردهام…
و همین یک جمله،
کافی بود تا زمین، دهان باز کند.
نه با صدا،
نه با هشدار،
بلکه آرام…
و قارون،
با تمام زینتش،
در همان زمینی فرو رفت
که خیال میکرد صاحبش است.
و آنگاه، مردم بیدار شدند…
همانهایی که دیروز حسرتش را میخوردند،
امروز گفتند:
«اگر لطف خدا نبود،
ما هم فرو رفته بودیم…»
و تازه فهمیدند:
وسیع شدن رزق،
نشانهی رضایت نیست.
و تنگی رزق،
نشانهی خشم نیست.
همهچیز،
امتحان است.
و اینجاست که دل میفهمد:
قارون سقوط نکرد چون ثروتمند بود؛
سقوط کرد چون آخرت را فراموش کرد.
چون نعمت را دید،
ولی مُنعِم را نه.
چون دنیا را خواست،
اما جهت نداشت.
و چه تلخ است که قرآن، داستان را با این جمله میبندد:
«وَيْكَأَنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ»
گویی تازه فهمیدند…
اما وقتی که دیگر دیر شده بود.
پس این قصه، فقط قصهی قارون نیست…
قصهی هر دلیست
که دنیا را مقصد میگیرد
نه مسیر.
و خوشا به حال کسی که
پیش از آنکه زمین دهان باز کند،
دلش را از دلبستگیها بیرون میکشد
و با آرامش میگوید:
«پروردگارا…
آنچه دادی، برای تو
و آنچه خواستی، از تو…»
[سورة النور (24): الآيات 11 الى 15] :
«داستان افك»:
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ»
إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ (11)
در حقيقت، كسانى كه آن بهتان [داستان افك] را [در ميان] آوردند، دستهاى از شما بودند. آن [تهمت] را شرّى براى خود تصوّر مكنيد بلكه براى شما در آن مصلحتى [بوده] است. براى هر مردى از آنان [كه در اين كار دست داشته] همان گناهى است كه مرتكب شده است، و آن كس از ايشان كه قسمت عمده آن را به گردن گرفته است عذابى سخت خواهد داشت.
لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ (12)
چرا هنگامى كه آن [بهتان] را شنيديد، مردان و زنان مؤمن گمان نيك به خود نبردند و نگفتند: «اين بهتانى آشكار است»؟
لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ (13)
چرا چهار گواه بر [صحت] آن [بهتان] نياوردند؟ پس چون گواهان [لازم] را نياوردهاند، اينانند كه نزد خدا دروغگويانند.
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ (14)
و اگر فضل خدا و رحمتش در دنيا و آخرت بر شما نبود، قطعاً به [سزاى] آنچه در آن به دخالت پرداختيد، به شما عذابى بزرگ مىرسيد.
إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ (15)
آنگاه كه آن [بهتان] را از زبان يكديگر مىگرفتيد و با زبانهاى خود چيزى را كه بدان علم نداشتيد، مىگفتيد و مىپنداشتيد كه كارى سهل و ساده است با اينكه آن [امر] نزد خدا بس بزرگ بود.
دلنوشته
«وقتی یک جمله، سرنوشت میسازد»
«فتنهای به نام سخن»
«زخمِ زبان، از تیغ تیزتر»
«آنچه ساده پنداشتید، نزد خدا بزرگ بود»
و اینجاست که قرآن، پردهی خطرناکتری را کنار میزند…
نه از جنس زر و زور،
بلکه از جنس زبان.
از همان جایی که گناه،
بیصدا شروع میشود…
یک جملهی کوتاه،
یک شنیدهی ناتمام،
یک «میگن که…»،
یک «شنیدی؟»
و ناگهان…
یک دل میشکند،
یک آبرو میریزد،
و یک جامعه آلوده میشود.
داستان «اِفک» همینجاست.
خدا میفرماید:
این ماجرا را شر ندانید…
در آن، خیری بود.
چرا؟
چون پرده برداشت
از اینکه دلها تا کجا اهل ایماناند
و زبانها تا کجا امانتدارند.
اما عجب هشداری میدهد:
«لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ…»
اگر فضل و رحمت خدا نبود،
همین حرفهایی که ساده رد و بدل کردید،
همین زمزمهها،
همین قضاوتهای بیدلیل…
شما را زمین میزد.
و بعد، حقیقت تلخی را میگوید:
شما حرفی را نقل کردید
که علمش را نداشتید.
نه دیدید،
نه دانستید،
نه یقین داشتید…
فقط گفتید.
و گمان کردید مسئلهای کوچک است.
اما خدا میگوید:
«وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمٌ»
پیش خدا، بسیار بزرگ بود.
چقدر این جمله درد دارد…
چیزهایی که ما ساده میگیریم،
نزد خدا بزرگاند.
قضاوتِ عجولانه،
بدگمانی،
انتقال خبر بدون یقین،
لکهدار کردن آبروی مؤمن…
همه اینها
میتوانند یک جامعه را از درون فرو بریزند.
و باز، خدا راه نجات را نشان میدهد:
وقتی شنیدید،
باید میگفتید:
«این دروغی آشکار است.»
باید از نور دفاع میکردید.
باید گمانِ خیر میبردید.
باید زبان را نگه میداشتید.
اما نکردید…
و اگر رحمت خدا نبود،
همین کافی بود برای سقوط.
و اینجاست که دل میفهمد:
بزرگترین امتحان ایمان،
نه فقر است،
نه ترس،
نه دشمن…
بلکه زبانِ رها شده است.
زبانی که پیش از عقل حرکت میکند.
زبانی که دلِ مؤمن را زخمی میکند.
زبانی که فکر میکند کار کوچکی کرده…
در حالی که نزد خدا،
سنگین است… بسیار سنگین.
و چه زیباست که خدا،
در میان این همه هشدار،
باز هم نام «فضل» و «رحمت» را میآورد.
یعنی:
اگر هنوز ایستادهای،
اگر هنوز فرصت داری،
اگر هنوز قلبت بیدار میشود…
همه از رحمت اوست.
پس مراقب باش…
گاهی یک جمله،
آدم را از بهشت دور میکند؛
و گاهی یک سکوت،
نجات میدهد.
و خوشا به حال کسی
که پیش از سخن گفتن،
دلش را میزان میکند…
[سورة العنكبوت (29): الآيات 26 الى 30]:
«وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ»
فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (26)
پس لوط به او ايمان آورد و [ابراهيم] گفت: «من به سوى پروردگار خود روى مى آورم، كه اوست ارجمند حكيم.»
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (27)
و اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و در ميان فرزندانش پيامبرى و كتاب قرار داديم و در دنيا پاداشش را به او بخشيديم و قطعاً او در آخرت [نيز] از شايستگان خواهد بود.
وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ (28)
و [ياد كن] لوط را هنگامى كه به قوم خود گفت: «شما به كارى زشت مىپردازيد كه هيچ يك از مردم زمين در آن [كار] بر شما پيشى نگرفته است.
أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فِي نادِيكُمُ الْمُنْكَرَ فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (29)
آيا شما با مردها درمىآميزيد و راه [توالد و تناسل] را قطع مىكنيد و در محافل [اُنس] خود پليدكارى مىكنيد؟» و[لى] پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: «اگر راست مى گويى عذاب خدا را براى ما بياور.»
قالَ رَبِّ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ (30)
[لوط] گفت: «پروردگارا، مرا بر قوم فسادكار غالب گردان.»
دلنوشته
«إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلى رَبِّي؛ وقتی دنیا جای ماندن نیست»
«هجرت به سوی خدا؛ راهِ اهلِ صبر»
و اینجا قرآن، پردهی دیگری از مسیر اهل نور را کنار میزند…
نه مسیر راحتی،
نه مسیر تشویق مردم،
بلکه راهی که فقط خدا همراه توست.
ابراهیم، در میان قومی ایستاد که دلهایشان بسته بود،
گوشهایشان سنگین،
و چشمهایشان کور از دیدن حقیقت.
اما او نایستاد که قانع کند…
نگفت بمانم شاید بفهمند…
بلکه گفت:
«إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلى رَبِّي»
من به سوی پروردگارم هجرت میکنم.
نه از شهر به شهر،
نه از خاک به خاک،
بلکه از دلِ آلودهی مردم
به سمت آغوش خدا.
هجرت، همیشه جغرافیا نیست…
گاهی بریدن از فضاست،
از نگاهها،
از قضاوتها،
از محیطی که نفس را خفه میکند.
و خدا چه زیبا پاسخ این هجرت را داد:
نه تنها در آخرت،
بلکه در همین دنیا:
«وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا»
یعنی:
پاداش صبر، فقط برای بعد از مرگ نیست…
اگر برای خدا بایستی،
خدا در همین دنیا دستت را میگیرد.
و بعد، داستان لوط میآید…
داستان تنهایی یک پیامبر
در میان مردمی که زشتی را عادی کرده بودند.
نه فقط گناه میکردند،
بلکه به آن افتخار میکردند.
نه فقط انحراف،
بلکه بیحیاییِ علنی.
و وقتی حق را شنیدند،
به جای توبه گفتند:
اگر راست میگویی، عذاب بیاور!
چه جملهی تلخی…
نشانهی دلهایی که دیگر ظرفیت هدایت ندارند.
و اینجاست که لوط،
با همهی تنهاییاش،
با همهی غربتش،
فقط یک جمله گفت:
«رَبِّ انْصُرْنِي عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدِينَ»
نه نفرین کرد،
نه شکایت،
نه انتقام خواست…
فقط گفت:
خدایا، من دیگر توان ندارم…
تو کمکم کن.
و این، راز بزرگیست:
هر جا فساد عادی شود،
هر جا گناه توجیه شود،
هر جا حق مسخره شود…
اهل ایمان تنها میمانند.
اما همانجا،
نصرت خدا نزدیک است.
نه همیشه با نجات ظاهری،
نه همیشه با پیروزی اجتماعی،
بلکه با حفظ دل
و رساندن انسان به مقام «صالحین».
و چه وعدهی بلندی:
«وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ»
یعنی اگر در این دنیا تنها شدی،
اگر فهمیده نشدی،
اگر ایستادی و هزینه دادی…
بدان که پایان راه،
نه شکست است،
نه تنهایی…
بلکه صلاح است.
آرامش است.
رضایت است.
و این، بزرگترین پاداش است.
[سورة النمل (27): الآيات 86 الى 93] :
«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها … وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ»
أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (86)
آيا نديدهاند كه ما شب را قرار دادهايم تا در آن بياسايند، و روز را روشنىبخش [گردانيديم]؟ قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه ايمان مىآورند مايههاى عبرت است.
وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شاءَ اللَّهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرِينَ (87)
و روزى كه در صور دميده شود، پس هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است به هراس اُفتد، مگر آن كس كه خدا بخواهد. و جملگى با زبونى رو به سوى او آورند.
وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُونَ (88)
و كوهها را مىبينى [و] مىپندارى كه آنها بىحركتند و حال آنكه آنها ابرآسا در حركتند. [اين] صُنعِ خدايى است كه هر چيزى را در كمال استوارى پديد آورده است. در حقيقت، او به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ (89)
هر كس نيكى به ميان آورد، پاداشى بهتر از آن خواهد داشت، و آنان از هراس آن روز ايمنند.
وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (90)
و هر كس بدى به ميان آورَد، به رو در آتش [دوزخ] سرنگون شوند. آيا جز آنچه مىكرديد سزا داده مىشويد؟
إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَها وَ لَهُ كُلُّ شَيْءٍ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ (91)
من مأمورم كه تنها پروردگار اين شهر را كه آن را مقدّس شمرده و هر چيزى از آنِ اوست پرستش كنم، و مأمورم كه از مسلمانان باشم،
وَ أَنْ أَتْلُوَا الْقُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّما أَنَا مِنَ الْمُنْذِرِينَ (92)
و اينكه قرآن را بخوانم. پس هر كه راه يابد تنها به سود خود راه يافته است؛ و هر كه گمراه شود بگو: «من فقط از هشداردهندگانم.»
وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَيُرِيكُمْ آياتِهِ فَتَعْرِفُونَها وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (93)
و بگو: «ستايش از آنِ خداست. به زودى آياتش را به شما نشان خواهد داد و آن را خواهيد شناخت.» و پروردگار تو از آنچه مىكنيد غافل نيست.
دلنوشته
«با چه چیزی به دیدار خدا میروی؟ با حسنه یا با سیّئه؟»
و باز قرآن، نگاه ما را به نشانهها برمیگرداند…
نه نشانههای دور،
نه اسرار پنهان،
بلکه همین شب و روزی که هر روز از کنارشان میگذریم.
شب را آفرید تا آرام بگیریم،
روز را روشن کرد تا ببینیم…
اما عجیب است؛
بعضی در روشنترین روزها هم نمیبینند.
چون دیدن، فقط با چشم نیست.
دیدن، کارِ دلِ بیدار است.
و ناگهان صحنه عوض میشود…
نفخ صور.
لحظهای که هیچچیز سر جای خودش نیست.
کوهها که به نظر استوار میآمدند،
مثل ابر حرکت میکنند.
همهچیز میلرزد…
جز حقیقت.
آن روز، دیگر کسی تظاهر نمیتواند بکند.
نه نقاب،
نه توجیه،
نه فرار.
همه میآیند…
با آنچه آوردهاند.
و آنگاه معیار روشن میشود:
هر که با «حسنه» بیاید،
بهتر از آن خواهد یافت.
نه فقط هماندازه،
بلکه بهتر…
آرامش به جای اضطراب،
امنیت به جای وحشت،
نور به جای ترس.
و آنها که با سیئه آمدند…
نه تحقیر میشوند،
نه ظلمی میبینند…
فقط نتیجهی همان چیزی را میبینند
که خودشان ساختهاند.
و در میانهی این صحنهی بزرگ،
پیامبر مأمور است فقط یک چیز بگوید:
من مأمورم بندگی کنم.
نه داوری،
نه اجبار،
نه حسابکشی.
من فقط هشدار میدهم…
راه را نشان میدهم…
انتخاب، با خودِ شماست.
و این شاید آرامبخشترین جملهی این بخش باشد:
«مَنْ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدي لِنَفْسِهِ»
هر که راه را پیدا کند،
به سود خودش پیدا کرده.
و هر که گم شود…
از خدایی خدا چیزی کم نمیشود.
و در پایان، یک وعده:
خدا میگوید:
نشانههایم را به شما نشان خواهم داد…
آنقدر واضح،
آنقدر روشن،
که دیگر انکار نشود.
و بعد با لحنی آرام، اما قاطع میفرماید:
«وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»
نه چیزی گم میشود،
نه کاری فراموش.
هر قدم،
هر نیت،
هر سکوت،
جایی ثبت است…
و چه آرامشی بالاتر از این
که بدانی اگر با «حسنه» بروی،
راهت امن است…
دلنوشته
«اگر گم شدی… از خدایی خدا چیزی کم نمیشود»
اگر راه را گم کردی،
اگر دل از نور فاصله گرفت،
اگر صدای حق را نشنیدی…
بدان
خدا چیزی از دست نداده است.
نه نورش کم میشود،
نه قدرتش،
نه رحمتش.
این تویی که از روشنایی دور شدهای.
خورشید،
با یا بدون چشمِ من میتابد.
دریا،
با یا بدون تشنگی من جاری است.
حقیقت،
با یا بدون پذیرش من، حقیقت است.
وقتی قرآن میگوید:
«هر که هدایت شود، به سود خود هدایت شده»
یعنی راه، برای نجات توست…
نه برای اثبات خدا.
و وقتی میگوید:
«هر که گمراه شود…»
یعنی هیچ چیزی در آسمان فرو نمیریزد،
هیچ نوری خاموش نمیشود،
هیچ حقیقتی کم نمیشود.
فقط یک دل،
از آرامش محروم میماند.
خدا محتاج ایمان ما نیست،
اما ما بیاو گم میشویم.
او بینیازِ مطلق است،
و ما، نیازِ محض.
اگر پشت کردی،
او هنوز خداست…
اما تو، دیگر در پناه نور نیستی.
و این، تمام تفاوت است.
[سورة القصص (28): الآيات 83 الى 88]:
«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزَى الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ إِلاَّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»
تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (83)
آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مىدهيم كه در زمين خواستار برترى و فساد نيستند، و فرجام [خوش] از آنِ پرهيزگاران است.
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزَى الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ إِلاَّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (84)
هر كس نيكى به ميان آورَد، براى او [پاداشى] بهتر از آن خواهد بود، و هر كس بدى به ميان آورد، كسانى كه كارهاى بد كردهاند جز سزاى آنچه كردهاند نخواهند يافت.
إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدى وَ مَنْ هُوَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (85)
در حقيقت، همان كسى كه اين قرآن را بر تو فرض كرد، يقيناً تو را به سوى وعدهگاه بازمىگرداند. بگو: «پروردگارم بهتر مىداند چه كس هدايت آورده و چه كس در گمراهى آشكارى است؟»
وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى إِلَيْكَ الْكِتابُ إِلاَّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكافِرِينَ (86)
و تو اميدوار نبودى كه بر تو كتاب القا شود، بلكه اين رحمتى از پروردگار تو بود. پس تو هرگز پشتيبان كافران مباش.
وَ لا يَصُدُّنَّكَ عَنْ آياتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَيْكَ وَ ادْعُ إِلى رَبِّكَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (87)
و البته نبايد تو را از آيات خدا -بعد از آنكه بر تو نازل شده است- باز دارند، و به سوى پروردگارت دعوت كن، و زنهار از مشركان مباش.
وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (88)
و با خدا معبودى ديگر مخوان. خدايى جز او نيست. جز ذات او همه چيز نابودشونده است. فرمان از آنِ اوست. و به سوى او بازگردانيده مىشويد.
دلنوشته
«سرانجام راه؛ وجهالله»
«آنجا که دیگر چیزی جز خدا نمیماند»
«و دل اگر برای او باشد، گم نمیشود»
«كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ؛ بازگشت به اصل»
و اینجاست که قرآن، پردهی آخر را کنار میزند…
پردهای که دیگر سخن از دشمن بیرونی نیست،
نه از فتنه،
نه از تهمت،
نه از قارون و نه از قوم لوط…
بلکه سخن از دل انسان است.
از نیتی که در دل مینشیند
و سرنوشت را رقم میزند.
خدا میفرماید:
«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ…»
آن سرای آخرت را
برای چه کسانی قرار دادهایم؟
نه برای قدرتمندان،
نه برای پرمدّعیان،
نه برای آنان که نامشان بلند است…
بلکه برای کسانی که
در زمین، طلب برتری ندارند
و فساد نمیخواهند.
یعنی:
دلشان نمیخواهد بالا برود،
دستشان نمیخواهد دیگران را پایین بکشد،
و نگاهشان دنبال اثبات خودشان نیست.
و بعد، معیار را شفاف میکند:
هر که با «حسنه» بیاید،
بیش از آنچه آورده، میگیرد.
و هر که با «سیئه» بیاید،
جز نتیجهی عملش چیزی نمیبیند.
نه ظلمی در کار است،
نه بیعدالتی.
فقط بازتابِ همان چیزی
که خود کاشتهای.
و بعد، خطاب لطیف به پیامبر…
و به هر کسی که راه او را میرود:
تو اصلاً انتظار نداشتی این کتاب بر تو نازل شود…
این انتخاب تو نبود،
این رحمت من بود.
یعنی حتی هدایت هم
هدیه است،
نه دستاورد.
و همینجا هشدار میآید:
مبادا بعد از دیدن نور،
پشت به آن کنی.
مبادا آیات خدا را رها کنی
به خاطر رضایت مردم.
مبادا دعوتت را فراموش کنی
به بهانهی مصلحت.
و بعد، آخرین جمله…
جملهای که همه چیز را جمع میکند:
«كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»
همهچیز میگذرد…
همهچیز میریزد…
همهچیز تمام میشود…
مقام،
نام،
مال،
تحسین،
حتی خودِ ما…
جز یک چیز:
او.
و هر کاری که برای او باشد.
و این یعنی:
اگر راهت به سوی اوست،
گم نمیشوی.
اگر نیتت برای اوست،
نمیبازی.
و اگر روزی همه چیز از دستت رفت،
اما «وجه خدا» ماند…
بدان که هیچ چیز را از دست ندادهای.
زیرا:
فرمان از آنِ اوست،
و بازگشت، تنها به سوی اوست…
[سورة غافر (40): الآيات 41 الى 46] :
« لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ »
وَ يا قَوْمِ ما لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ (41)
و اى قوم من، چه شده است كه من شما را به نجات فرامىخوانم و [شما] مرا به آتش فرامىخوانيد؟
تَدْعُونَنِي لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَ أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزِيزِ الْغَفَّارِ (42)
مرا فرامىخوانيد تا به خدا كافر شوم و چيزى را كه بدان علمى ندارم با او شريك گردانم؛ و من شما را به سوى آن ارجمند آمرزنده دعوت مىكنم.
لا جَرَمَ أَنَّما تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللَّهِ وَ أَنَّ الْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ (43)
آنچه مرا به سوى آن دعوت مىكنيد، به ناچار نه در دنيا و نه در آخرت [درخورِ] خواندن نيست، و در حقيقت، برگشت ما به سوى خداست، و افراطگران همدمان آتشند.
فَسَتَذْكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (44)
پس به زودى آنچه را به شما مىگويم به ياد خواهيد آورد. و كارم را به خدا مىسپارم؛ خداست كه به [حال] بندگان [خود] بيناست.»
فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ (45)
پس خدا او را از عواقب سوء آنچه نيرنگ مىكردند حمايت فرمود، و فرعونيان را عذاب سخت فروگرفت.
النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ (46)
[اينك هر] صبح و شام بر آتش عرضه مىشوند، و روزى كه رستاخيز برپا شود [فرياد مىرسد كه:] «فرعونيان را در سختترين [انواع] عذاب درآوريد.»
دلنوشته
«میان دو دعوت:
آنجا که دل، خدا را انتخاب میکند؛
دعوتی که به نجات میرسد»
و اینجاست که صدای مردی از میان آتش اهل حسد برمیخیزد…
مردی که دلش بیدار است.
میگوید:
«ای قوم من… چرا من شما را به نجات میخوانم،
و شما مرا به آتش؟»
چه جملهی سنگینی…
چه فاصلهی عجیبی میان دو دعوت!
یکی دعوت به زندگی،
دیگری دعوت به سوختن.
یکی راهِ عزّت،
دیگری راهِ هلاکت.
و بعد با آرامش میگوید:
شما مرا به چیزی میخوانید
که نه در دنیا حقیقتی دارد
و نه در آخرت جایگاهی.
دعوت شما، دعوتی توخالیست…
بیریشه، بیسرانجام، بیثمر.
اما من شما را به سوی عزیزِ غفّار میخوانم؛
خدایی که هم قدرت دارد
و هم آغوشش باز است.
و این جمله، ستون این آیات است:
«لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي الدُّنْيا وَ لا فِي الْآخِرَةِ»
یعنی بعضی صداها…
اصلاً ارزش شنیدن ندارند.
نه امروز نجات میدهند،
نه فردا پاسخی دارند.
دعوتهایی که فقط هیجاناند،
یا منافع،
یا ترس،
یا شهوتِ قدرت…
اینها نه در دنیا راه میدهند
و نه در آخرت پناه.
و بعد، مردِ مؤمن، آخرین جملهاش را میگوید…
جملهای که بوی یقین میدهد:
«وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ»
کارم را به خدا میسپارم…
نه به مردم،
نه به قدرت،
نه به غوغای جمع.
و همین یک جمله،
او را نجات میدهد.
قرآن میگوید:
خدا او را از مکرشان حفظ کرد…
اما فرعونیان،
در آتش فرو رفتند.
نه یکبار،
نه لحظهای…
بلکه هر صبح و شام،
در آتش عرضه میشوند.
و روز قیامت،
فریاد میرسد:
«آل فرعون را در سختترین عذاب داخل کنید!»
و اینجاست که دل میفهمد:
هر دعوتی نجات نیست.
هر صدایی حق نیست.
و هر جمعی، راه بهشت نمیبرد.
گاهی نجات،
تنها ایستادن است.
گاهی نجات،
گفتنِ «نه» است.
و گاهی نجات،
فقط این جمله است:
«خدایا… کارم با توست.»
و چه آرامشی بالاتر از این؟
[سورة فصلت (41): الآيات 31 الى 35] :
« نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ »
نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيها ما تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيها ما تَدَّعُونَ (31)
در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم، و هر چه دلهايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست، و هر چه خواستار باشيد در آنجا خواهيد داشت؛
نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ (32)
روزىِ آمادهاى از سوى آمرزنده مهربان است.»
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ (33)
و كيست خوشگفتارتر از آن كس كه به سوى خدا دعوت نمايد و كار نيك كند و گويد: «من [در برابر خدا] از تسليمشدگانم»؟
وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ (34)
و نيكى با بدى يكسان نيست. [بدى را] به آنچه خود بهتر است دفع كن؛ آنگاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مىگردد.
وَ ما يُلَقَّاها إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ (35)
و اين [خصلت] را جز كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند، و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ، نخواهد يافت.
دلنوشته
«ولایتِ امن؛ از دنیا تا آخرت»
«آرامشِ کسی که تنها نیست»
و اینجاست که صدا عوض میشود…
دیگر صدای هشدار نیست،
صدای تهدید نیست،
صدای ترس هم نیست…
صدای محبت است.
صدای آرامی که میگوید:
«نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ»
ما ولیّ شماییم…
نه فقط آنسوی مرگ،
نه فقط روز حساب،
بلکه همینجا…
در همین دنیا…
در لحظههایی که دلت میلرزد،
در وقتهایی که تنها میمانی،
در جایی که راه را گم میکنی و نمیدانی چه کنی.
ما کنارت هستیم…
و بعد، وعدهای میآید که دل را آرام میکند:
هر چه دلت بخواهد، برایت هست…
هر چه طلب کنی، فراهم است…
اما نه از سر هوس،
نه برای غفلت،
بلکه به عنوان ضیافتِ یک مهمان عزیز.
«نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ»
یعنی:
اینها پیشکش است…
از طرف خدایی که هم میبخشد
و هم مهربان است.
بعد نگاه را از آسمان، برمیگرداند به زمین…
و میپرسد:
چه کسی زیباتر سخن میگوید؟
آنکه مردم را به خدا دعوت کند،
خودش عمل کند،
و با تمام وجود بگوید:
«من تسلیم خدایم.»
نه فقط با زبان،
بلکه با رفتار،
با انتخابها،
با صبر.
و بعد، سختترین بخش راه را میگوید:
خوبی و بدی یکسان نیست…
اما تو بدی را با بدی جواب نده.
نه از روی ضعف،
نه از ترس،
بلکه از روی بلوغ.
بدی را با بهترین رفتار پاسخ بده.
و آنوقت معجزه رخ میدهد…
کسی که دشمن تو بود،
میشود دوستِ صمیمیات.
نه با بحث،
نه با دعوا،
بلکه با نور اخلاق.
اما این کار ساده نیست…
قرآن صادق است:
میگوید این کار، سهم هر کسی نیست.
این صبر میخواهد.
این دلِ بزرگ میخواهد.
این سهمِ کسی است که «حظّ عظیم» دارد.
یعنی بهرهی بزرگ از ایمان.
و اینجاست که میفهمی:
ولیّ خدا بودن،
فقط دعا و ذکر نیست…
یعنی:
در دنیا تنها نمانی،
در سختیها نلرزی،
در برابر بدیها نشکنی،
و در نهایت،
دلت را به خدا بسپاری.
و چه آرامشی بالاتر از این که بدانی:
در دنیا و آخرت،
کسی هست که میگوید:
«ما ولیّ شماییم…»
و این،
تمامِ امنیتِ یک دل است.
دلنوشته
«آنچه برای آخرتت خرج کنی، مالِ توست»
«دارایی واقعی انسان»
و بعد، امیرِ دلها میآید…
نه با موعظهی بلند،
نه با ترساندن،
بلکه با یک جملهی کوتاه که همهچیز را روشن میکند:
«لَيسَ لأحَدٍ مِن دُنياهُ إِلّا ما أَنفَقَهُ عَلى اُخراهُ»
هیچکس از دنیایش چیزی ندارد…
جز آنچه برای آخرتش خرج کرده است.
چه جملهی عجیبی…
چه محاسبهی دقیقی…
یعنی آنچه نگه داشتی، مال تو نیست.
آنچه جمع کردی، مال تو نیست.
آنچه به آن دل بستی، مال تو نیست.
مالِ تو فقط همان چیزی است
که از دستت رها شده،
که بخشیدهای،
که در راه خدا خرج کردهای،
که از خودت جدا کردهای…
دنیا، انبار نیست.
پل است.
جایی برای نگهداشتن نیست،
جایی برای عبور است.
و چه زیبا علی علیهالسلام این را گفت؛
او که سادهترین زندگی را داشت،
اما غنیترین دل را.
او میدانست
آنچه انسان را سنگین میکند،
نه فقر است،
بلکه تعلق است.
ما خیال میکنیم هر چه بیشتر داشته باشیم،
امنتریم…
اما حقیقت این است:
هر چه بیشتر ببخشی،
سبکتر میشوی.
هر چه بیشتر رها کنی،
آزادتر میشوی.
و هر چه بیشتر برای آخرتت خرج کنی،
بیشتر مالِ خودت میشود.
دنیا، صندوق امانت است…
نه صندوق پسانداز.
و عاقل کسی است که
پیش از آنکه درِ صندوق بسته شود،
آنچه را باید،
به جای امنش منتقل کند.
و شاید تمام این دلنوشته،
به همین یک جمله ختم شود:
اگر چیزی را دوست داری،
آن را برای خدا خرج کن…
چون تنها چیزی که واقعاً مال تو میشود،
همان است که از آن دل کَندی
و به او سپردی.
[سورة البقرة (2): آية 86] :
«أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ»
أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (86)
همين كسانند كه زندگى دنيا را به [بهاى] جهان ديگر خريدند. پس نه عذاب آنان سبك گردد، و نه ايشان يارى شوند.
دلنوشته
«آنها که آخرت را فروختند»
«أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ»
و اینجاست که قرآن، با یک جمله، همهچیز را برملا میکند…
نه با فریاد،
نه با تهدید،
بلکه با یک واژهی تکاندهنده:
«اشتروا…»
خریدند.
یعنی انتخاب کردند.
یعنی آگاهانه دست به معامله زدند.
یعنی کسی مجبورشان نکرد.
اما چه را با چه عوض کردند؟
دنیا را… به جای آخرت.
نه اینکه دنیا را داشته باشند،
بلکه آخرت را فروختند تا دنیا را بخرند.
و این، دقیقاً شرح حال اهل حسد است…
حسود چه میکند؟
میبیند،
میسوزد،
اما به جای اصلاح دل،
به جای صبر،
به جای رشد،
دلش را میفروشد…
آرامشش را میفروشد…
نورش را میفروشد…
برای چه؟
برای چند لحظه برتری،
برای جلو زدن،
برای اینکه دیگری را پایین بکشد.
او معامله میکند،
اما نه با خدا…
با نفسش.
قرآن نمیگوید: «گمراه شدند»
میگوید: «خریدند»
یعنی آگاه بودند که چه میکنند.
میدانستند قیمت چیست.
میدانستند چه میدهند و چه میگیرند.
و با این حال…
دنیا را انتخاب کردند.
و بعد، قرآن با قاطعیت میگوید:
نه عذابشان سبک میشود،
نه کسی به دادشان میرسد.
چرا؟
چون این سقوط،
سقوطِ از سرِ ناآگاهی نبود؛
سقوطِ از سرِ انتخاب بود.
حسود، حسادت را نگه میدارد
و حاضر است آخرتش را بدهد
تا دلش آرام بگیرد.
اما دل، با حسادت آرام نمیشود.
آتش، با آتش خاموش نمیشود.
و کسی که آخرتش را بفروشد،
حتی دنیا را هم درست به دست نمیآورد.
و اینجاست که انسان باید از خودش بپرسد:
من امروز چه میخرم؟
با چه قیمتی؟
و به بهایِ چه چیزی؟
آیا دارم دنیا را میگیرم
و آرامآرام،
آخرت را میفروشم؟
یا هنوز میشود ایستاد…
و معامله را به هم زد؟
[سورة البقرة (2): آية 130] :
« وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ »
وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (130)
و چه كسى -جز آنكه به سبكمغزى گرايد- از آيين ابراهيم روى برمىتابد؟ و ما او را در اين دنيا برگزيديم؛ و البته در آخرت [نيز] از شايستگان خواهد بود.
دلنوشته
«برگزیدهشدن، سهم دلهای بیدار»
و اینجاست که قرآن، پرده را کامل کنار میزند…
و حقیقت را بیتعارف میگوید:
چه کسی از راه ابراهیم روی برمیگرداند؟
جز آنکه به خویشتنِ خویش ستم کرده باشد…
جز آنکه سبکسر شده باشد…
نه نادان،
نه بیخبر،
بلکه کسی که عقل دارد اما آن را خرج نمیکند.
قرآن نمیگوید «گمراه»،
میگوید سفیه…
یعنی کسی که سرمایه دارد
اما آن را حراج میکند.
و بعد، در برابر این سفاهت،
چهرهی روشن انتخاب الهی را میگذارد:
«وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا»
ابراهیم انتخاب شد…
نه بهخاطر ثروت،
نه بهخاطر قدرت،
نه بهخاطر نسب.
بلکه چون دلش را صاف نگه داشت.
چون دل به دنیا نبست.
چون وقتی همه بت ساختند،
او بت شکست.
و چه جملهی عجیبی در ادامه میآید:
«وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ»
یعنی انتخاب الهی،
فقط برای دنیا نبود.
کسی که راه ابراهیم را انتخاب کند،
در دنیا برگزیده میشود
و در آخرت، در جمع صالحان قرار میگیرد.
و اینجاست که معنای واقعی «عاقل بودن» روشن میشود:
عاقل کسی نیست که سود دنیاییاش بیشتر باشد،
عاقل کسی نیست که جلوتر برسد،
یا بیشتر جمع کند…
عاقل کسی است که
راهی را انتخاب کند
که آخرش روشن است.
و درست اینجا، خطِ جداکننده کشیده میشود:
یک طرف،
کسانی که دنیا را خریدند و آخرت را فروختند…
و طرف دیگر،
کسانی که مثل ابراهیم
دل را از دنیا بریدند
و خدا آنها را انتخاب کرد.
و حالا نوبت ماست…
که از خودمان بپرسیم:
من در کدام صف ایستادهام؟
در صفِ انتخابشدگان؟
یا در صفِ کسانی که «سبکسرانه» از راه حق برگشتند؟
راه ابراهیم هنوز باز است…
اما فقط برای کسی
که حاضر باشد دلش را سبک کند
تا انتخاب شود.
[سورة آلعمران (3): الآيات 21 الى 22] :
« أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ »
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ (21)
كسانى كه به آيات خدا كفر مىورزند، و پيامبران را بناحق مىكشند، و دادگستران را به قتل مىرسانند، آنان را از عذابى دردناك خبر ده.
أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ (22)
آنان كسانىاند كه در [اين] دنيا و [در سراى] آخرت، اعمالشان به هدر رفته و براى آنان هيچ ياورى نيست.
دلنوشته
«حسادت؛ آتشی که عمل را میبلعد»
و اینجاست که قرآن، با صدایی سنگین و قاطع، سرانجام راه حسادت را نشان میدهد…
میگوید:
اینها کسانیاند که اعمالشان نابود شد…
هم در دنیا،
هم در آخرت.
نه اینکه کاری نکرده باشند…
نه اینکه نماز نخوانده باشند…
نه اینکه ظاهر دیندار نداشته باشند…
بلکه چون ریشه خراب بود.
حسود، اول دلش را میکشد…
بعد اگر توانست، پیامبر را.
و اگر دستش نرسید،
هر کسی را که نشانهی عدالت و نور است.
قرآن دقیق میگوید:
آنان که پیامبران را کشتند،
و کسانی که «امر به قسط» میکردند را کشتند…
چرا؟
چون حسادت،
دیدنِ نور را برنمیتابد.
حسود نمیتواند تحمل کند
که کسی به حقیقت نزدیکتر باشد،
یا مردم را به عدل دعوت کند.
پس اول انکار میکند،
بعد تخریب میکند،
و اگر بتواند… حذف.
و بعد قرآن، حکم نهایی را میدهد:
«حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ»
یعنی چه؟
یعنی هرچه کردند، سوخت.
هرچه ساختند، فرو ریخت.
هرچه دویدند، به هیچ رسید.
نه چون کم کار بودند،
بلکه چون نیت، آلوده بود.
عمل وقتی بالا میرود
که دل سالم باشد.
و حسد،
دل را از درون میپوساند.
و این شاید ترسناکترین جمله باشد:
«وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ»
نه یاوری…
نه پشتیبانی…
نه کسی که دستشان را بگیرد…
چرا؟
چون خودشان،
اولین کسانی بودند
که دست حقیقت را پس زدند.
و اینجاست که انسان باید بایستد
و از خودش بپرسد:
نکند من هم دارم آرامآرام
با حسادت،
با مقایسه،
با دلتنگی از نعمت دیگران…
اعمالم را میسوزانم؟
نکند ظاهر دیندارم،
اما درونم پر از آتش باشد؟
قرآن، این آیه را فقط برای تاریخ نگفته…
برای من و تو گفته است.
برای روزی که دیدیم کسی جلوتر است،
موفقتر است،
نورانیتر است…
و انتخاب کردیم
یا صبر کنیم و رشد کنیم،
یا بسوزیم و بسوزانیم.
و فرق این دو،
فرقِ نجات و هلاکت است.
[سورة آلعمران (3): الآيات 45 الى 46] :
« وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ »
إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ (45)
[ياد كن] هنگامى [را] كه فرشتگان گفتند: «اى مريم، خداوند تو را به كلمهاى از جانب خود، كه نامش مسيح، عيسى بن مريم است مژده مىدهد، در حالى كه [او] در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان [درگاه خدا] است.»
وَ يُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلاً وَ مِنَ الصَّالِحِينَ (46)
«و در گهواره [به اعجاز] و در ميانسالى [به وحى] با مردم سخن مىگويد و از شايستگان است.»
دلنوشته
«وَجِيهًا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ»
«وجاهت؛ آبرویی که خدا میدهد»
و درست در نقطهای که قرآن از سوختن عملها میگوید،
از حسدهایی که ایمان را میبلعند،
و از دلهایی که به جای نور، آتش در خود میپرورند…
ناگهان نگاه را عوض میکند.
چشم را از تاریکی میگیرد
و به نوری آرام و پاک میدوزد.
به مریم…
و به فرزندی که هنوز در گهواره است
اما پیش از آنکه سخن بگوید،
آبرو دارد.
فرشتگان میگویند:
«وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ»
آبرومند در دنیا
و آبرومند در آخرت.
نه بهخاطر ثروت،
نه بهخاطر قدرت،
نه بهخاطر نسب…
بلکه بهخاطر پاکیِ دل.
و چه تفاوتیست میان این دو مسیر…
آنجا:
کسانی که از حسادت، پیامبران را انکار کردند
و اعمالشان حبط شد.
اینجا:
بندهای که هیچ ادعایی ندارد
اما خدا خودش آبرویش را حفظ میکند.
«وجیه» یعنی چه؟
یعنی کسی که رو دارد…
یعنی وقتی نامش برده میشود،
دلها جمع میشود، نه پراکنده.
یعنی کسی که
نه در دنیا رسواست
نه در آخرت شرمنده.
و این، بالاترین مقام است.
عجیب است…
بعضیها همه عمر تلاش میکنند
که در دنیا وجهه پیدا کنند؛
دیده شوند،
تحسین شوند،
بالا بروند…
اما قرآن، وجاهت را چیز دیگری میداند.
میگوید:
وجیه کسی است که خدا او را محترم بداند.
نه مردم.
و بعد میگوید:
او از صالحان است…
یعنی عملش سالم است،
نیتش پاک است،
دلش با خداست.
نه حسادت دارد،
نه کینه،
نه حرصِ دیدهشدن.
و اینجاست که دل میفهمد:
فرقِ اهل حسد و اهل قرب
در «دیدهشدن» نیست…
در «دیدن» است.
آنها که خدا را میبینند،
خدا هم آبرویشان را نگه میدارد.
و آنها که به جای خدا،
به مردم نگاه میکنند…
حتی اگر بالا بروند،
سقوطشان نزدیک است.
و چه دعای عجیبیست این آیه…
که انسان از خدا بخواهد:
خدایا…
نه ثروت،
نه شهرت،
نه قدرت…
فقط این را به من بده:
وجاهت نزد تو…
در دنیا و در آخرت.
[سورة النساء (4): الآيات 133 الى 134] :
« مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ »
إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ وَ كانَ اللَّهُ عَلى ذلِكَ قَدِيراً (133)
اى مردم، اگر [خدا] بخواهد، شما را [از ميان] مىبَرَد و ديگران را [پديد ] مىآورد، و خدا بر اين [كار] تواناست.
مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً بَصِيراً (134)
هر كس پاداش دنيا بخواهد، پاداش دنيا و آخرت نزد خداست، و خدا شنواى بيناست.
دلنوشته
«وقتی نیت، سرنوشت را میسازد»
«اگر تو نمانی، دیگری میآید»
و اینجاست که قرآن، با لحنی آرام اما قاطع، انسان را تکان میدهد…
اگر خدا بخواهد، شما را میبرد…
و دیگرانی را میآورد.
نه با فریاد،
نه با تهدید،
بلکه با یک حقیقت ساده:
راه خدا وابسته به هیچکس نمیماند.
نه من،
نه تو،
نه آنکه گمان میکند ستون دین است
یا صاحب حق و جایگاه.
اگر خدا بخواهد،
همهچیز عوض میشود…
و این، تلنگریست برای دلهایی که خیال میکنند
بودنشان قطعی است.
بعد، جملهای میآید که همهچیز را روشن میکند:
«مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا…»
اگر کسی فقط پاداش دنیا را بخواهد،
بداند که نزد خدا
هم دنیا هست
و هم آخرت.
اما فرقش کجاست؟
فرقش در نیت است.
بعضیها دنیا را میخواهند
و خیال میکنند اگر به خدا نزدیک شوند
دنیا نصیبشان میشود.
بعضیها خدا را میخواهند
و دنیا، اگر هم بیاید،
هدیهی راه است، نه هدف.
و قرآن خیلی آرام میگوید:
اگر دنیا میخواهی،
باز هم درِ خانهی خدا را بزن…
اما بدان
کسی که فقط دنیا را میخواهد،
ظرف دلش کوچک است.
و کسی که خدا را میخواهد،
دنیا و آخرت را با هم دارد.
و این جمله، تکاندهنده است:
«وَ كانَ اللَّهُ سَميعاً بَصيراً»
خدا میشنود…
نه فقط حرفهایت را،
بلکه نیتت را.
میبیند…
نه فقط عملت را،
بلکه جهت دلت را.
میبیند که برای چه نماز میخوانی،
برای چه صبر میکنی،
برای چه میبخشی،
برای چه سکوت میکنی…
و اینجاست که انسان میفهمد:
مسئله این نیست که دنیا بخواهی یا نه…
مسئله این است که دل به چه بستهای؟
اگر دل به دنیا بسته شود،
آخرت فروخته میشود.
اما اگر دل به خدا بسته شود،
دنیا هم در خدمت آخرت قرار میگیرد.
و چه زیباست که قرآن، در پایان،
نه تهدید میکند،
نه وعدهی توخالی میدهد…
فقط میگوید:
خدا شنواست…
بیناست…
پس مواظب باش
برای چه زندگی میکنی.
آخرت؛ یک دنیای دیگر — و قطعاً آخرت برای تو بهتر از دنیای نخست است
آخرت، افسانهای دور یا وعدهای مبهم نیست.
آخرت، دنیایی دیگر است؛
نزدیکتر از آنچه گمان میکنیم،
و عمیقتر از آنچه چشم میبیند.
این زندگی دنیا، با همهی هیاهوها، دلبستگیها، رنجها و وسوسههایش،
فقط فصل اول است.
و قرآن آرام و مهربان، به دل انسان یادآوری میکند:
«و قطعاً آخرت برای تو بهتر از زندگی نخست است.»
بهتر است؛
نه فقط چون جاودانه است،
بلکه چون جایی است که حقیقت آشکار میشود،
نیتها برملا میگردد،
عشقها خالص میشوند،
و هر قدم صادقانهای که بهسوی خدا برداشته شده، معنای واقعی خود را مییابد.
آخرت نفیِ دنیا نیست؛
کمالِ آن است.
فرار از زندگی نیست؛
جهتِ درستِ زندگی است.
کسانی که در این دنیا
نور را بر هوس،
صبر را بر شتاب،
و حقیقت را بر توهّم ترجیح میدهند،
طعم آخرت را از همینجا میچشند.
دلشان آرام میشود،
ترسهایشان فرو میریزد،
و قدمهایشان معنا پیدا میکند.
و آنگاه، وقتی پردهها کنار میرود،
میفهمند آنچه دنبالش بودند، هرگز گم نشده بود…
فقط در جهانی برتر انتظارشان را میکشید.
آخرت…
دنیایی بهتر،
وعدهی قطعی خدا،
برای آنان که در این دنیا، او را برگزیدند.
