دکتر محمد شعبانی راد

وصله‌های نورانی بر جامه‌ی جان: معلمِ ربانی، ناصحِ امین است! وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ!

Luminous Patches on the Garment of the Soul:
The Divine Teacher is a Trustworthy Counselor!
*****
The language of divine guidance is the language of gentle repair—a language of luminous patching. It is the unseen stitching of light on the torn garments of the soul. In the Qur’anic phrase:
Wa anā lakum nāṣiḥun amīn — “And I am to you a trustworthy counselor”
We hear the quiet voice of a prophetic heart offering not only counsel but healing. In Arabic, the root word of nāṣiḥ is closely linked to the action of sewing. The classical lexicons tell us:
“naṣaḥtu al-thawb: idhā khattatuhu”“I patched the garment when I sewed it.”
“qamīṣ manṣūḥ”“a shirt that has been stitched, mended.”
Thus, nāṣiḥ is more than an advisor; he is a tailor of hearts. A divine teacher who, through the thread of wisdom and the needle of compassion, repairs the rent fabric of the inner world.
These patches are not ordinary—they are radiant! Each patch is an ayah (a divine sign), a verse, a flash of truth that fits precisely the hole left in our soul by sorrow, sin, or forgetfulness. The believer says in awe, “This verse is tailored for me! This counsel is my missing puzzle piece!”
Through this lens, every moment of sincere repentance—tawbah naṣūḥah—is the act of accepting that luminous stitch. Without the remembered presence of a guiding teacher, the very meaning of repentance becomes hollow. As the Qur’an says:
Tawbatan naṣūḥā — “a sincere and mending repentance.”
A true naṣūḥah patch doesn’t draw attention to the tear—it veils it with beauty. The divine teacher smiles and whispers silently into your soul: “Sew with joy. Sew with light. Patch with grace.” And the most beautiful stitches are those sewn with a smile—the smile of one who hides the faults of fellow lovers of light.
In another luminous tradition, the Imams say:
“al-qarīn al-nāṣiḥ huwa al-‘amal al-ṣāliḥ” — “Your true companion and counselor is your righteous deed.”
Every righteous act, every honest prayer, is another patch sewn into the robe of your soul.
The divine teacher is, therefore, not only a source of knowledge but a living mercy, tailoring our lives with verses, mending us with silence, patching us through dreams and intuitions. These inspirations—these soft touches on the heart—are alive. As one narration from the Imams states:
“If you have a need, move your lips, and the response will come to your heart.”
These are the real-time, luminous patches—divine downloads of clarity—given by God through His angelic guides.
In the age of distraction, this tailoring never stops. The soul’s robe is always in need of another luminous patch. And the divine tailor is never far.

«نصح» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة»،
و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
«نصیحتهای رحمانی – نصیحتهای شیطانی»
در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:
«نصحتُ‏ الثوبَ‏: إذا خِطْتَه، پارگی لباس رو دوختم و بهش وصله زدم.»
«ثوبٌ مُتَنَصَّحٌ: لباسی که وصله و پینه خورده»
«غيوثُ‏ نَوَاصِحُ‏: بارانهاى پى‌در‌پى»
+ «وَلْیْ»: باران‌های متوالی فصل بهار. مفهوم «قرب».
«نصحت العسل: إذا صفّيّته من الشمع» + «شور – شرت العسل».
«النُّصْحُتَحَرِّي فِعْلٍ أو قَوْلٍ فيه صلاحُ صاحبِهِ»
+ «حری – تحرّی».
+ مقاله «تعمیر سریع!»
پچ‌های آنلاین علمی از جنس نور!
(صفر و یک)
(قبض نور – بسط نور)
(اخم و لبخند)
+ «عیب یابی»
+ «خیط»
+ «کتب»
+ «رفا»

وصله‌های نورانی بر جامه‌ی جان: معلمِ ربانی، ناصحِ امین است! وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ!
پینه‌زنِ دل‌ها: معلمی که با نور، وصله می‌زند
نصیحتی از جنس نور: وصله‌ای رحمانی برای پارگی‌های دل
دوختی از جنس صدق: ناصح امینی که جامه‌ی جان را وصله می‌زند
باران‌های پی‌در‌پیِ مهر: معلم ربانی، ناصحِ رحمانی
نصیحتی که پینه نیست، نور است: راز امانت در زبانِ ناصح
صفای عسل، وصله‌ی جان: ناصح امین، پیام‌آور نورِ ولایت
دوخته به نور، وصله به دل: نقش ناصحِ امین در شفای جان

وصله‌های نورانی بر جامه‌ی جان! معلم ربانی، ناصح امین است!
«نَصْح» یعنی چه؟
در لغت، «نَصَحَ» به معنای خالص کردن، اصلاح کردن و دوختن آمده است.
وقتی گفته می‌شود:
نَصَحتُ الثوبَ: یعنی لباس را وصله زدم و پارگی‌اش را دوختم.
ثوبٌ مُتَنَصَّحٌ: لباسی که پینه خورده.
نَصَحتُ العَسَلَ: یعنی عسل را از موم خالص کردم.
غُيوثٌ نَواصِح: باران‌های پی‌در‌پی که پیوستگی و لطف را القا می‌کنند.
در همه‌ی این‌ها، وجه مشترک یکی‌ست:
اصلاح، خالص‌سازی، و ترمیم؛
گویی نصیحت یک عمل مرمت‌گرانه‌ است.
کاری که با دل انجام می‌شود، نه فقط با زبان.
وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ
من برای شما ناصحی امین‌ام.
اینجا «نصح» نه فقط مشاوره‌ی خیرخواهانه، بلکه نشانه‌ای از ولایت الهی است.
نصیحتی که از سرچشمه‌ی صداقت و امانت می‌جوشد، نه از غرور، خودبرتربینی یا خشم.
دل انسان بخاطر استعمال عیبی بنام حسد، مثل جامه‌ای‌ست که در مسیر زندگی، پاره می‌شود.
حسد، غفلت، توقع بی‌جا، ناراحتی از تقدیر، همه سوراخ‌هایی در بافت جان‌اند.
معلم ربانی ـ همان ناصح امین ـ آن کسی است که با وصله‌های نورانی این پارگی‌ها را می‌دوزد. وصله‌هایی از جنس محبت، فهم، نور، و آگاهی.
او پینه‌زن دل است.
نه برای تحقیر، بلکه برای احیای کرامت فراموش‌شده.

نصیحت رحمانی یا نصیحت شیطانی؟
در روایات و آیات، نصح می‌تواند دو گونه باشد:
ممدوح و مذموم
نصح رحمانی: صادقانه، از دلِ نور، برای رشد دیگری.
نصح شیطانی: پنهان در خیرخواهی ظاهری، اما آلوده به حسادت، خودنمایی، یا القای ضعف به مخاطب.
بنابراین، همان‌طور که واژه‌ی «نُصح» در لغت به پالایش عسل از موم اشاره دارد، در عمل نیز نصیحت باید از ناخالصی‌های نفس پالایش شود تا حقیقتاً نوری بر جان باشد.

معلم ربانی، ناصح امین است؛ یعنی او:
مثل بارانی ناصح، پی‌در‌پی بر دل می‌بارد.
مثل کسی که جامه‌ای پاره را می‌دوزد، با نور حرف‌هایش پینه‌ای می‌زند بر پارگی‌های جان.
امانت‌دار است: نه چیزی اضافه می‌کند، نه چیزی کم؛
فقط حقیقت را از قلب نورانی‌اش به دل ما می‌رساند.

دلنوشته

نصیحت، هنر دوختنِ دل با نور
وصله‌هایی که دیده نمی‌شوند، اما جان را نگه می‌دارند
وقتی نصیحت، مرمت است نه ملامت
نصیحتِ امین؛ دوختی از جنسِ فهم

آدم فکر می‌کند
پارگیِ دل با زمان خوب می‌شود…
اما بعضی زخم‌ها
نه با زمان،
نه با فراموشی،
بلکه فقط با دوختن آرام می‌گیرند.

دل،
در مسیر زندگی،
بارها می‌خراشد؛
با حسد،
با توقع،
با رنجِ نفهمیده‌شدن،
با اعتراض‌های پنهان به تقدیر.

این‌جا
نصیحت یعنی سرزنش؟
نه…
نصیحت یعنی ترمیم.

نَصَحتُ الثوبَ…
لباس را وصله زدم؛
نه برای اینکه زشتی‌اش را نشان بدهم،
بلکه برای اینکه
بتواند دوباره پوشیده شود،
بتواند دوباره گرم کند،
بتواند دوباره «لباس» باشد.

معلم ربانی
همین کار را با دل می‌کند.

او
با انگشت اشاره حرف نمی‌زند؛
با سوزنِ نور می‌دوزد.
سوزنی که دردش کم است،
اما اثرش ماندگار.

گاهی
وصله‌اش از «فهم» است،
گاهی از «سکوت»،
گاهی از یک جمله‌ی کوتاه
که درست روی شکافِ دل می‌نشیند.

او
عیب را جار نمی‌زند؛
عیب را عیب‌یابی می‌کند.
نه برای تحقیر،
بلکه برای نجات.

نصیحتِ امین
مثل صاف‌کردن عسل است؛
مومِ نفس را جدا می‌کند
تا فقط
شیرینیِ نور بماند.

نه هر خیری، خیر است…
نه هر نصیحتی، نور.

بعضی نصیحت‌ها
لباس را بیشتر می‌دَرند؛
از جنسِ حسادت‌اند،
از جنسِ «من بهتر می‌دانم»،
از جنسِ زخم‌زدن
با دستکشِ خیرخواهی.

اما
نصیحتِ رحمانی
باران است؛
غیوثٌ نَواصِح…
پی‌درپی،
بی‌ادعا،
بی‌منت.

نه سیل است،
نه تازیانه؛
بارانی که
دلِ ترک‌خورده را
کم‌کم
قابلِ روییدن می‌کند.

وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمينٌ…
یعنی
من امانت‌دارِ جانِ توأم.
نه چیزی به تو تحمیل می‌کنم،
نه چیزی از تو پنهان.

فقط
وصله‌ای از نور
بر جامه‌ی جانت می‌زنم
تا بتوانی
راه را ادامه بدهی.

«پَچ: وصله»:
«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ»
زبان نور، زبان نصیحت است!
نور، با دل سخن می‌گوید؛ نه با سرزنش، تحقیر یا هیاهو.
زبان نور، همان زبان نصیحت است؛
نرمی در سخن، صداقت در دل، و هدفی جز اصلاحِ جامه‌ی جان ندارد.
در روزگار ما، این زبان نورانی را می‌توان در خدمات مشاوره و پشتیبانی آنلاین نیز دید؛
جایی که فردی آگاه، دلسوز، و مسئول، بدون قضاوت، تنها برای ترمیم دل و جان مخاطبش تلاش می‌کند.
+ «رفق»
ریشه‌ی این مشی نورانی، در قرآن است.

معلم ربانی؛ پینه‌زن دل‌ها
ناصِحٌ أَمِينٌ، لقبی‌ست برای پیامبران؛
یعنی کسی که وصله‌های نور می‌زند بر پارگی‌های جان، بی آنکه اجری بخواهند.
در فرهنگ واژه‌ها آمده است:
«النُّصْحُ‏: تَحَرِّي فِعْلٍ أو قَوْلٍ فيه صلاحُ صاحبِهِ»
یعنی: نصح، انتخاب گفتار و رفتاری‌ست که به نفع مخاطب است.
و در لغت آمده:
«نَصَحتُ الثوبَ: إذا خِطْتَه»، یعنی لباس را پینه زدم.
و نیز: «ثوبٌ مُتَنَصَّحٌ»؛ لباسی که با وصله‌ها ترمیم شده است.
این‌جاست که می‌فهمیم:
وصله، نام زیبای معلم ربانی است.
او هرگز دل را پاره‌تر نمی‌کند؛ بلکه آن را می‌دوزد، ترمیم می‌کند، احیا می‌کند.
و آیات محکم، اندیشه‌ی این معلم ربانی را تأیید می‌کنند:
«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ»
من ناصحی امین برای شما هستم.

دلنوشته

وصله‌ای از جنس نور
وصله‌ای از جنسِ رِفق
وصله، نام دیگرِ معلم ربانی

«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ…»

زبان نور،
زبان نصیحت است.

نه فریاد می‌زند،
نه متهم می‌کند،
نه آبروی دل را در میدان قضاوت می‌ریزد.

نور،
آرام حرف می‌زند؛
آن‌قدر آرام
که دل جرئت کند خودش را نشان بدهد.

نصیحتِ نورانی
از جنسِ «رفق» است؛
دست می‌کشد،
نه دست می‌زند.
می‌فهمد،
نه می‌شکند.

نور، با دل سخن می‌گوید؛
نه با تحقیر،
نه با سرزنش،
نه با هیاهوی دانستنِ بیشتر.

زبان نور
زبان وصله‌زدن است؛
وصله‌ای که
نه برای پنهان‌کردنِ عیب،
بلکه برای ادامه‌دادنِ زندگی است.

امروز
این زبان نورانی را
در شکل‌های تازه‌تری هم می‌شود دید؛
در مشاوره‌ای که قضاوت نمی‌کند،
در پشتیبانی‌ای که گوش می‌دهد،
در همراهی‌ای که
نمی‌پرسد «چرا پاره شدی؟»
بلکه می‌گوید:
«بگذار بدوزمت…»

این همان «نصح» است؛
وصله‌های آنلاین،
پَچ‌های علمی،
ترمیم‌های آرام
برای دل‌هایی که
در شلوغیِ روزگار
بی‌صدا ترک برداشته‌اند.

ریشه‌ی این مشی
در خود قرآن است.

معلم ربانی،
پینه‌زنِ دل‌هاست.

ناصِحٌ أَمِينٌ
لقبی تشریفاتی نیست؛
تعریف یک مأموریت است.

کسی که
وصله می‌زند
بی‌آنکه طلبکار شود؛
می‌دوزد
بی‌آنکه منت بگذارد؛
ترمیم می‌کند
بی‌آنکه دل را خجالت‌زده کند.

«النُّصْحُ: تَحَرِّي فِعْلٍ أو قَوْلٍ فيه صلاحُ صاحبِهِ»

نصیحت،
انتخابِ آگاهانه‌ی
گفتار و رفتاری‌ست
که به نفعِ دلِ مقابل است؛
نه به نفعِ شخص گوینده.

و وقتی لغت می‌گوید:
«نَصَحتُ الثوبَ»
یعنی لباس را دوختم،

می‌فهمیم
معلم ربانی
اصلاً کارش همین است:

دوختن.

نه پاره‌کردنِ بیشتر،
نه شمردنِ زخم‌ها،
نه بزرگ‌نماییِ عیب‌ها.

وصله،
نام دیگرِ اوست.

وصله‌ای
که از نور بریده شده،
با صدق دوخته شده،
و فقط برای یک هدف آمده است:

این‌که
دل
دوباره
قابلِ زیستن شود.

«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ…»

من برای شما
ناصحی امین‌ام؛
یعنی
دلِ شما
امانتی‌ست
در دستِ نور.

کلام فرشته نگهبان، پَچ نورانی! وصله نورانی!
سوپر پَچ! : «ظرفارو بشور

«نصحتُ‏ الثوبَ‏: إذا خِطْتَه»

نور؛ خیاط جان!
در لغت آمده است:
«الناصِح‏: الخياط» – ناصح یعنی خیاط.
«قميص‏ مَنْصُوح‏: أي مخيط» – پیراهن منصوح، یعنی پیراهنی که دوخته و وصله خورده است.
اینجا یک راز پنهان است:
نور، همانند فرایند خیاطی‌ست!
فرایندی دقیق، مهربان، و ترمیم‌گر.
لباس‌های ما – همان دل‌ها و جان‌های ما – در مسیر زندگی مدام پاره می‌شوند؛
به‌دست حسد، وسوسه و خطا.
اینجا نیازمند یک خیاط نورانی هستیم…
یک ناصح امین که بی‌هیاهو، بی‌قضاوت، و بی‌منت، فقط مرمت می‌کند.
در حقیقت، این همان کاری‌ست که خداوند، به سبب فرشته‌ی نگهبان بر ما انجام می‌دهد؛
فرشته‌ای که نورِ مراقبت است،
و شبانه‌روز در پی ترمیم، هشدار، و وصله زدن بر جامه‌ی جان ماست.

دلنوشته

نور؛ خیاطِ جان

در لغت گفته‌اند:
«الناصِحُ: الخَيّاط»
ناصح، خیاط است.

و گفته‌اند:
«قَميصٌ مَنْصوحٌ»
یعنی پیراهنی که دوخته شده،
ترمیم شده،
وصله خورده…
اما هنوز پیراهن است؛
هنوز می‌شود پوشیدش،
هنوز می‌شود با آن زندگی کرد.

اینجا
یک راز آرام پنهان است:

نور،
شبیه خیاطی‌ست.

نه ضربتی کار می‌کند،
نه عجول است،
نه با قیچیِ خشم می‌بُرد.

نور
اول نگاه می‌کند؛
بعد اندازه می‌گیرد؛
بعد نخ مناسب را انتخاب می‌کند؛
و تازه
شروع به دوختن می‌کند.

دلِ انسان
در مسیر زندگی
مدام پاره می‌شود؛
نه لزوماً با گناه‌های بزرگ،
بلکه با
حسدهای ریز،
وسوسه‌های تکراری،
دلخوری‌های انباشته،
و نارضایتی‌های خاموش از تقدیر.

و این‌جا
به یک خیاط معمولی کاری از پیش نمی‌رود.

اینجا
خیاطِ نور لازم است؛
ناصحِ امین.

کسی که
پارگی را جار نمی‌زند،
لباس را دور نمی‌اندازد،
و صاحب لباس را خجالت‌زده نمی‌کند.

او
بی‌هیاهو می‌دوزد؛
بی‌قضاوت می‌دوزد؛
بی‌منت می‌دوزد.

نه برای این‌که
لباس نو تحویل بدهد،
بلکه برای این‌که
جان
از برهنگی نجات پیدا کند.

و چه رازی لطیف‌تر از این
که خدا
همین کار را
بی‌وقفه با ما می‌کند…

به‌واسطه‌ی
فرشته‌ی نگهبان؛
نوری مراقب،
خاموش،
صبور.

فرشته‌ای
که شبانه‌روز
پارگی‌ها را رصد می‌کند؛
گاهی هشدار می‌دهد،
گاهی دست نگه می‌دارد،
و گاهی
بی‌آنکه ما بفهمیم
وصله‌ای کوچک
بر جامه‌ی جان‌مان می‌زند.

اگر دل
هنوز از هم نپاشیده،
اگر هنوز می‌شود ایستاد،
اگر هنوز امیدی هست،

برای این است که
نور
هنوز
مشغول خیاطی‌ست…

+ «حجارة مسومة»:
وصله‌ای از نور، سایز دلِ من!
+ «لیلة القدر»
اهل یقین وقتی با آیتی (تقدیری خلاف میلش) روبه‌رو می‌شوند، با لبخند دل می‌گویند:
«این آیت، دقیقاً سایز من است!»
«این وصله، کاملاً جورِ من است!»
«این همان قطعه‌ی گمشده‌ی پازل وجود من بود!»
فقط او – آن معلم ربانی ناصح امین – می‌تواند کِبرِ پنهان‌شده‌ی مرا آشکار کند، آن را به نرمی بدوزد و با نور ولایت علمی‌اش، مرا با نور نصیحتش، تطهیر و مرمت نماید.
وصله‌ای که برای توبه است!
همان وصله‌ای که می‌فرماید:
«التوبةُ النَّصُوح‏: أن لا يعودَ إلى ما تابَ عنه»
توبه نصوح یعنی دوختنی، یعنی وصله زدنِ جدی، یعنی برگشت‌ناپذیری…
و مگر توبه‌ای که در آن نور یادِ معلم ربانی نباشد، اصلاً توبه است؟ چه برسد که نصوح باشد!
آری…
این وصله، همان علم آنلاین فرشتۀ مهربان من است؛
این وصله، همان نور حکمتِ گمشده‌ی من است؛
هدیه‌ای از جانب خدای رحیم.
اما باید چطور وصله بزنی؟
چنان با ظرافت، با لبخند،
که اصلاً معلوم نشود!
انگار هیچ‌گاه پارگی این لباس در کار نبوده…
و اینجاست که در ملکوت قلبت، لبخند معلم نورانی را می‌بینی،
در لحظه‌ای که وصله‌ای از رحمت را
بر عیبی از عیوب قلبت می‌دوزد،
بطوریکه هیچ‌کس متوجه‌اش نشود…
نور، درون قلبت لبخند می‌زند و می‌گوید:
«آفرین پسرم… همین بود منظور من از بوسه بر آیات!»
و اینجاست که می‌شنوی حدیثی را از قلبِ حکمت:
«الْقَرِينُ النَّاصِحُ هُوَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ»
همنشین صادق و ناصح، همان عمل صالح توست؛
همان وصله‌ی نورانی‌ای که روزی به دستت دادند
تا بر جامه‌ی جانت، وصله‌ی نجات بزنی…

دلنوشته

وصله‌ای به اندازه‌ی دل

«حِجارَةٌ مُسَوَّمَة»
وصله‌ای از نور،
دقیقاً سایزِ دلِ من.

اهل یقین
وقتی با آیتی روبه‌رو می‌شوند
که خلافِ میلشان است،
اخم نمی‌کنند؛
دلشان لبخند می‌زند.

می‌گویند:
این آیت…
دقیقاً اندازه‌ی من است.
این وصله…
کاملاً جورِ پارگیِ من است.
این،
همان تکه‌ای بود
که پازلِ وجودم بدون آن
هیچ‌وقت کامل نمی‌شد.

اینجا
دیگر بحثِ اتفاق نیست؛
بحثِ اندازه است.
سایزبندیِ نور.

در شب‌هایی
مثل «لیلة‌القدر»،
که تقدیر
نه با سر و صدا،
بلکه با دقت
برش می‌خورد…

فقط اوست
آن معلم ربانی،
آن ناصحِ امین،
که می‌تواند
کِبرِ پنهان‌شده‌ی مرا
بی‌آنکه بشکند،
آشکار کند.

نه با افشا،
بلکه با دوختن.

او
کِبر را نشان می‌دهد،
اما همان لحظه
با نخِ نورِ ولایتِ علمی‌اش
می‌دوزدش؛
می‌پوشاندش؛
تطهیرش می‌کند.

این وصله
برای «توبه» است.

توبه‌ای که
پَچِ موقتی نیست،
چسبِ ضعیف نیست،
نمایشی نیست.

«التَّوبةُ النَّصوح:
أن لا يعودَ إلى ما تابَ عنه»

توبه‌ی نصوح
یعنی دوختنِ جدی؛
یعنی وصله‌ای
که دیگر باز نمی‌شود؛
یعنی برگشتی در کار نیست.

و مگر
توبه‌ای که
در آن
نورِ یادِ معلم ربانی نباشد،
اصلاً توبه است؟
چه برسد
به نصوح بودن…

آری؛
این وصله،
همان علمِ آنلاینِ
فرشته‌ی مهربانِ من است.
همان نورِ حکمتِ
گمشده‌ی من.

هدیه‌ای
از جانبِ خدای رحیم.

اما
وصله‌زدن
قانون دارد…

باید
چنان با ظرافت بدوزی،
چنان با لبخند،
که
اصلاً معلوم نشود
این لباس
روزی پاره بوده است.

نه اثرِ تحقیر بماند،
نه ردّ سرزنش،
نه خاطره‌ی شرم.

و درست
در همین لحظه است
که در ملکوتِ قلبت
لبخندِ معلم نورانی را می‌بینی؛
وقتی
وصله‌ای از رحمت را
بر عیبی از عیوب دلت می‌دوزد
به‌گونه‌ای
که هیچ‌کس
متوجه نشود…

نور
درون قلبت
لبخند می‌زند
و آرام می‌گوید:

«آفرین پسرم…
همین بود منظور من
از بوسه بر آیات.»

و آن‌گاه
از عمقِ حکمت
حدیثی را می‌شنوی
که مثل مُهرِ نهایی
بر این وصله می‌نشیند:

«الْقَرِينُ النَّاصِحُ
هُوَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ»

همنشینِ صادق و ناصح،
همان عملِ صالحِ توست؛
همان وصله‌ی نورانی
که روزی
به دستت دادند
تا
بر جامه‌ی جانت
وصله‌ی نجات بزنی…

نُصح: شیرینیِ خالصِ نور!
در لغت آمده است:
«نَصَحتُ العسل: إذا صَفَّیتُه من الشّمع»
یعنی: عسل را «نصح» کردم، یعنی از ناخالصی و موم پاکش کردم.
چه تعبیر ظریف و ژرفی!
آری، نصیحتِ ربانی،
مانند عسلِ تصفیه‌شده است.
از جنس شیرینی است، اما شیرینی‌ِ نور!
از جنس خلوص است، اما خلوصِ کلمه!
از جنس مهر است، اما مهری که از جانِ ناصحِ امین تراویده است!
«نصح» یعنی شفاف‌کردن،
یعنی گرفتنِ ناخالصی‌ها از دل،
یعنی بیرون کشیدنِ حسد و غل و غش،
و تبدیل آن به شیرینیِ فطرت…
فطرتی از جنس نور نه از جنس حسد.
خیرخواهی هست!
دقیقاً همان‌چیزی که شیطان از آن بیزار است…
و ناصح امین، فرشته‌وار به سراغش می‌رود.

نُصح: خیاطیِ حکیمانه‌ی نور
در لغت آمده:
«الناصِح‏: الخياط»
ناصح، یعنی خیاط!
و:
«قميصٌ مَنْصُوح‏: پیراهنی که دوخته و وصله شده باشد.»
عجب تشبیهی!
نصح، هنر خیاطی است.
و معلمِ ناصح،
خیاطی است که پارگی‌های دل را با وصله‌ی نور می‌دوزد…
نه با نخِ سرزنش،
نه با سوزنِ تحقیر،
بلکه با تار و پودِ مهرِ ربانی!
لباسی که مدام پاره می‌شود،
و خیاطی که همیشه در حال وصله‌زدن است؛
این همان تجلی خداوند ناصحِ ربانی است،
که از طریق معلم نورانی،
جامه‌ی جانت را هر روز،
به وصله‌ی یک آیه، یک اندیشه، یک لبخند، ترمیم می‌کند.

نصح: باران‌های پی‌در‌پیِ ولایت
و در ادامه لغت می‌خوانیم:
«غُيُوثٌ نَوَاصِحُ‏: باران‌های پی‌در‌پی»
چه زیباست وقتی نُصح،
از آسمان بیاید…
همچون بارانی آرام،
که مدام می‌بارد،
بی‌آنکه کسی را خیسِ ملامت کند!
بارانی که وصله می‌زند،
اما با قطراتِ آشتی.
بارانی که دل را مرمت می‌کند،
نه برای دیده‌شدن،
بلکه برای آمادگیِ تجلیِ نور…
همان‌گونه که باران‌های پی‌درپیِ بهاری،
در زبان عربی با واژه‌ی «وَلي» توصیف می‌شوند:
«وَلْیْ: باران‌های متوالی فصل بهار»
و مگر نه اینکه «ولیّ» هم از همین ریشه است؟
یعنی آن‌که پشت‌سر هم، وصله‌های نجات را بر دل ما می‌دوزد…

دلنوشته

نُصح؛ شیرینیِ خالصِ نور

در لغت گفته‌اند:
«نَصَحتُ العَسَلَ: إذا صَفَّيتُهُ مِنَ الشَّمْع»

یعنی
عسل را «نُصح» کردم؛
خالصش کردم،
موم و ناخالصی‌اش را گرفتم
تا فقط
شیرینیِ ناب بماند.

چه تعبیر لطیفی…
چه کشف عمیقی…

نصیحتِ ربانی
همین است.

نه تلخ است،
نه تند،
نه آزاردهنده.

شیرین است؛
اما نه شیرینیِ فریب،
بلکه
شیرینیِ نور.

از جنس خلوص است؛
اما نه خلوصِ شعار،
بلکه
خلوصِ کلمه‌ای
که از دلِ ناصحِ امین
جوشیده است.

نُصح
یعنی شفاف‌کردن؛
یعنی
برداشتنِ مومِ غل و غش
از عسلِ دل.

یعنی
درآوردنِ حسد،
بیرون کشیدنِ کِبر،
پاک‌کردنِ نیت
بی‌آنکه عسل بریزد.

نُصح
یعنی
دل،
دوباره
به فطرتش برگردد؛
فطرتی از جنس نور،
نه از جنس حسد.

خیرخواهی
دقیقاً همین‌جاست؛
و درست همین‌جاست
که شیطان
نمی‌تواند بایستد…

چون
خیرخواهیِ خالص
چیزی‌ست
که او
از آن بیزار است.

و ناصحِ امین
فرشته‌وار
به سراغش می‌رود.

نُصح؛ خیاطیِ حکیمانه‌ی نور

در لغت آمده است:
«الناصِحُ: الخَيّاط»

ناصح
یعنی خیاط.

و گفته‌اند:
«قَميصٌ مَنْصوحٌ»
پیراهنی که دوخته شده،
وصله خورده،
اما هنوز پیراهن است.

نُصح
هنرِ خیاطی است.

نه هر خیاطی…
خیاطیِ حکیمانه.

و معلمِ ناصح
خیاطی‌ست
که پارگی‌های دل را
می‌شناسد.

نه با نخِ سرزنش می‌دوزد،
نه با سوزنِ تحقیر.

بلکه
با تار و پودِ مهرِ ربانی.

دل
لباسی‌ست
که مدام پاره می‌شود؛
و خیاطی
که همیشه
در حال وصله‌زدن است…

این
تجلیِ خداوندِ ناصحِ ربانی است؛
خدایی که
از مسیرِ معلمِ نورانی،
هر روز
جامه‌ی جانت را
ترمیم می‌کند.

گاهی
با وصله‌ی یک آیه،
گاهی
با یک اندیشه‌ی آرام،
گاهی
با یک لبخند
که درست سرِ جای خودش نشسته است.

نُصح؛ باران‌های پی‌در‌پیِ ولایت

و لغت ادامه می‌دهد:
«غُيُوثٌ نَوَاصِحُ»
باران‌های پی‌درپی…

چه تصویر روشنی…

نُصح
وقتی از آسمان بیاید،
دیگر
سیل نیست؛
باران است.

آرام می‌بارد،
پشت‌سر هم،
بی‌وقفه،
بی‌ادعا.

کسی را
خیسِ ملامت نمی‌کند؛
اما
همه‌چیز را
زنده می‌کند.

بارانی
که وصله می‌زند
با قطراتِ آشتی؛
دل را
مرمت می‌کند
نه برای دیده‌شدن،
بلکه
برای آمادگیِ تجلیِ نور.

و چه دقیق است
که عرب
باران‌های پی‌درپیِ بهار را
«وَلْی» می‌نامد:

«وَلْی: باران‌های متوالیِ فصلِ بهار»

و مگر «ولیّ»
چیزی جز همین است؟

آن‌که
پشت‌سر هم
می‌آید؛
قطع نمی‌شود؛
دل را رها نمی‌کند؛
و
وصله‌های نجات را
یکی‌یکی
بر جان ما
می‌دوزد…

بی‌هیاهو،
بی‌منت،
اما
همیشه به‌موقع.

تقابل نصح رحمانی و نصح شیطانی!
نُصحِ رحمانی یا نُصحِ شیطانی؟!
لباسِ اندرز را هر کسی می‌تواند بپوشد…
اما نه هر کسی خیاطِ امینِ جان است!
شیطان هم وصله‌زنِ ظاهری است،
همان‌طور که در سوره اعراف آیه ۲۱، هنگام وسوسه‌کردنِ آدم و حوا گفت:
«وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النّاصِحين»
(و سوگند خورد که: بی‌گمان من برای شما از ناصحانم!)
این اولین «نُصحِ دروغین» تاریخ بود!
پوشیده در لباسی از دلسوزی،
آمیخته با زبان خیرخواهی،
اما پنهان‌کرده‌ی زهری از حسد و غرور…
این نُصح، وصله‌ای‌ست که برای نمای بیرونی دوخته شده،
اما از درون،
آتشِ تفرقه و کبر را شعله‌ور می‌کند.

چگونه نُصحِ شیطانی را بشناسیم؟
ناصح شیطانی، حرفش شیرین است، اما قصدش تسخیر است.
او لباس سخن را با نخ فریب می‌دوزد.
تو گمان می‌کنی خیاط است،
اما او دارد از لابه‌لای زخم‌هایت،
لباس ولایتِ نور را می‌دزدد…
ناصح ربانی اما، حرفش آرام است و جان‌بخش.
او نه برای اثبات خودش می‌گوید،
نه برای تحقیر تو…
بلکه برای اینکه وصله‌ی حکمتِ خداوندی را به قلبت بدوزد.

وصله‌هایی از نور!
در فرهنگ اهل بیت علیهم‌السلام، ناصح واقعی کسی است که نه فقط با کلام، بلکه با عمل راه را نشان می‌دهد.
چنانکه در حدیثی آمده است:
«الْقَرِينُ النَّاصِحُ هُوَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ»
همنشین ناصح، همان عمل صالح است.
یعنی ناصح بودن، صرفاً با زبان نیست؛
بلکه هر کس که رفتار نورانی دارد، خیاطی پنهان در جان دیگران می‌کند!
بی‌آنکه حتی بدوزد، زخم حسادت را می‌بندد!
بی‌آنکه نصیحت کند، راه را نشان می‌دهد…

نُصح، اگر از نور ولایت باشد،
نه تنها وصله‌ای پنهان بر زخم جان ماست،
بلکه آیینه‌ای از رحمت الهی در کالبد یک معلم ربانی‌ست.
او وصله می‌زند…
اما نه بر لباس،
بر خاطرات پاره‌ی ما
بر ایمان شکسته‌ی ما
بر غروری که پنهانش کرده‌ایم
و با یک لبخند،
با یک آیه،
با یک حضور،
ما را از نو می‌دوزد…
و چه وصله‌ای زیباتر از توبه‌ای که «نصوح» است!

دلنوشته

تقابلِ نُصحِ رحمانی و نُصحِ شیطانی

نُصحِ رحمانی
یا نُصحِ شیطانی؟…

لباسِ اندرز را
هر کسی می‌تواند بپوشد؛
اما
نه هر کسی
خیاطِ امینِ جان است.

شیطان هم
وصله‌زنِ ظاهری است.

او
اولین کسی بود
که لباسِ نصیحت را پوشید
و با صدای قسم،
دل را نشانه گرفت:

«وَ قاسَمَهُما
إِنِّي لَكُما لَمِنَ النّاصِحين»

و چه فریبنده بود
این اولین «نُصحِ دروغینِ» تاریخ…

کلماتی نرم،
چهره‌ای دلسوز،
زبانی خیرخواه؛
اما
در لایه‌های پنهانش
زهری از حسد و غرور.

این نُصح
وصله‌ای‌ست
برای نمای بیرونی؛
پینه‌ای برای دیده‌شدن؛
اما از درون،
پارگی را بیشتر می‌کند.

وصله‌ای
که روی لباس می‌نشیند،
ولی
دل را می‌سوزاند.

چگونه نُصحِ شیطانی را بشناسیم؟

ناصحِ شیطانی
حرفش شیرین است؛
اما قصدش
تسلّط است.

او
لباسِ سخن را
با نخِ فریب می‌دوزد.

تو گمان می‌کنی
خیاط است؛
اما
او دارد
از لابه‌لای زخم‌هایت
لباسِ ولایتِ نور را
یواشکی می‌دزدد…

او
خودش را محور می‌کند؛
تو را کوچک؛
و نتیجه‌اش
وابستگی است،
نه رشد.

اما
ناصحِ ربانی
حرفش آرام است
و جان‌بخش.

نه برای اثباتِ خودش می‌گوید،
نه برای تحقیرِ تو.

او
فقط یک کار بلد است:
دوختن.

دوختنِ وصله‌ی حکمتِ خداوندی
بر قلبِ انسان.

وصله‌هایی از نور

در فرهنگِ اهل‌بیت علیهم‌السلام،
ناصحِ واقعی
فقط زبان ندارد؛
زندگی دارد.

چنان‌که گفته‌اند:

«الْقَرِينُ النَّاصِحُ
هُوَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ»

همنشینِ صادق و ناصح
همان عملِ صالح است.

یعنی
نُصح
صرفِ کلام نیست؛
نُصح
رفتار است.

هر کس
رفتارش نورانی‌ست،
بی‌صدا
خیاطی می‌کند
در جانِ دیگران.

بی‌آنکه بدوزد،
زخمِ حسادت را می‌بندد؛
بی‌آنکه نصیحت کند،
راه را نشان می‌دهد…

وصله‌ی آخر

نُصح
اگر از نورِ ولایت باشد،
فقط وصله‌ای پنهان
بر زخمِ جان نیست؛
آیینه‌ای‌ست
از رحمتِ الهی
در کالبدِ یک معلمِ ربانی.

او
وصله می‌زند؛
اما نه فقط بر لباس…

بر
خاطراتِ پاره‌ی ما،
بر
ایمانِ ترک‌خورده‌ی ما،
بر
غروری که پنهانش کرده‌ایم.

و با
یک لبخند،
یک آیه،
یک حضورِ به‌موقع،

ما را
از نو
می‌دوزد…

و چه وصله‌ای
زیباتر
از توبه‌ای
که «نَصوح» است…

[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۱ الى ۱۲]
قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ (۱۱)
گفتند: « اى پدر، تو را چه شده است كه ما را بر يوسف امين نمى‏‌دانى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (۱۲)
فردا او را با ما بفرست تا [در چمن‏] بگردد و بازى كند، و ما به خوبى نگهبان او خواهيم بود.»

دلنوشته

داستان تکراریِ نُصحِ دروغین شیطان و قصه‌ی یوسف و کربلا
نُصحی که بوی خون می‌داد…

«وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ…»

چه جمله‌ی آشنایی…
چه زخمِ تکراری‌ای در تاریخِ دلِ انسان…

برادرانِ یوسف
با همین جمله آمدند؛
با زبانِ نُصح،
با نقابِ خیرخواهی.

گفتند:
پدر جان…
چرا به ما اعتماد نمی‌کنی؟
ما خیرخواهِ یوسفیم…
ما ناصح اوییم…

اما
این نُصح،
نُصحِ نور نبود؛
نُصحِ حسد بود.

لباسِ دلسوزی پوشیده بود،
اما
در دلش
چاهی آماده کرده بود.

آن‌ها
یوسف را
نه با شمشیر،
که با «نُصحِ دروغین»
به چاه انداختند.

و این،
دردناک‌تر از هر ضربه‌ای‌ست…

پدران همیشه می‌فهمند…

یعقوب
بوی این نُصح را شناخت.
نه با استدلال،
با دل.

دلِ پدر
همیشه زودتر از زبان می‌فهمد.

اما
قصه فقط قصه‌ی یوسف نبود…

کربلا، تکرارِ همان نُصحِ دروغین

قرن‌ها بعد
در کوفه،
همان صداها تکرار شد:

حسین جان…
چرا به ما اعتماد نمی‌کنی؟
بیا…
ما حافظ تو هستیم…
ما خیرخواهِ توییم…

اما
این هم
نُصح نبود؛
دام بود.

همان نُصحِ شیطانی
که روزی
آدم را فریب داد،
روزی
یوسف را به چاه انداخت،
و روزی
حسین را
به قتلگاه رساند…

نُصحی
که از لب می‌آمد
اما دلش
با شمشیر قرار داشت.

دردِ امام، دردِ اعتماد بود…

دردِ حسین
فقط تشنگی نبود؛
دردِ شمشیر هم نبود.

دردِ اصلی
این بود که
«نُصح»
به دروغ آلوده شده بود.

درد این بود که
کلماتِ مقدس
به دستِ حسد
ذبح می‌شدند.

ماموریت حسین ع هم این بود که
به نُصحِ دروغین اعتماد کند؛
و
امت
با همان نُصحِ دروغین
صحنۀ کربلا را خلق کردند…

نُصحِ رحمانی، هرگز فریب نمی‌دهد

نُصحِ رحمانی
چاه نمی‌کَند،
قتلگاه نمی‌سازد،
و پشتِ لبخند
خون پنهان نمی‌کند.

نُصحِ رحمانی
اگر از زبانِ معلمِ ربانی بیاید،
دل را نجات می‌دهد؛
نه به کامِ گرگ،
نه به تهِ چاه،
نه به دشتِ خونین.

و این سؤال هنوز زنده است…

امروز
چه کسی می‌گوید:
«إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ»؟

و ما
چگونه تشخیص می‌دهیم
این نُصح
یوسفی‌ست
یا کوفی؟

نور دارد
یا حسد؟

وصله می‌زند
یا پاره‌تر می‌کند؟

دلنوشته اینجا می‌لرزد…

خدایا…
ما را
از نُصحِ شیطانی
به نُصحِ رحمانی برسان.

ما را
در صفِ وصله‌زن‌ها بگذار،
نه
در صفِ چاه‌کن‌ها…

و نگذار
زبانِ نُصح
دوباره
به بهای
خونِ ولیّ‌ات
تمام شود…

دلنوشته

رازِ تلخِ اعتمادِ حسین علیه‌السلام

اینجا
یک حقیقتِ سنگین وجود دارد
که بدون فهم آن،
کربلا ناقص فهمیده می‌شود…

ماموریتِ حسین علیه‌السلام
این نبود که فریب بخورد؛
ماموریتش این بود که
به نُصحِ دروغین میدان بدهد.

چرا؟

چون قول
همیشه قابلِ توجیه است؛
اما فعل
هرگز.

حسین علیه‌السلام
نامه‌ها را دید،
قول‌ها را شنید،
سوگندها را خواند…

و با علمِ امامت می‌دانست
که این نُصح،
نُصحِ رحمانی نیست.

اما اگر نمی‌رفت،
همیشه می‌گفتند:
«اگر می‌آمد، ما وفا می‌کردیم…»

پس باید می‌آمد؛
نه برای اعتماد،
بلکه برای افشا.

باید اجازه می‌داد
نُصحِ دروغین
از مرحله‌ی زبان
به مرحله‌ی عمل برسد.

و آن‌جاست
که حقیقت عریان می‌شود.


کوفه، در لحظه‌ی فعل سقوط کرد

کوفه
در حرف،
پر از نُصح بود؛
در نامه،
سرشار از وفاداری؛
در زبان،
لبریز از «ما خیرخواه توایم».

اما وقتی پای فعل رسید،
وقتی باید
پشتِ حسین می‌ایستادند…

همان زبان‌ها
خاموش شد،
همان نُصح‌ها
به نیزه تبدیل شد.

اینجاست که تاریخ
دیگر جایِ توجیه ندارد.


حسین، آینه‌ی عمل شد

حسین علیه‌السلام
آمد
تا آیینه‌ای روبه‌روی تاریخ بگذارد.

تا نشان دهد:
نُصحِ شیطانی
تا وقتی در حدِ حرف است،
زیباست؛
اما وقتی به عمل می‌رسد،
چهره‌ی واقعی‌اش
خون‌آلود است.

او آمد
تا دستِ متشیعینِ کوفه
رو شود؛
نه با خطابه،
بلکه با واقعیت.


و این سنت، هنوز جاری است…

امروز هم
بسیاری
با زبان ناصح‌اند؛
اما با عمل
ویرانگر.

و هنوز
تنها راهِ رسوا شدنِ نُصحِ دروغین
همین است:

این‌که
به آن
اجازه‌ی عمل داده شود.

چون
قول را می‌شود آراست،
اما
فعل
خودش حرف می‌زند.

توبه‌ی نصوح: وصله‌ی نهایی نور بر دل
«توبه» در لغت یعنی بازگشت،
اما «توبه نصوح» یعنی بازگشتی که وصله‌ای نیکو و کامل بر دل می‌زند،
وصله‌ای که دیگر شکافِ گناه را نمی‌گذارد پاره شود.
قرآن کریم این‌گونه می‌فرماید:
«إِلَّا مَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُوْلَئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ»
کسانی که توبه کرده و ایمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، به بهشت وارد می‌شوند.
توبه‌ی نصوح یعنی:
«التوبة النَّصُوح: أن لا يعود إلى ما تاب عنه»
توبه‌ای که برگشتن به گناه را هرگز نمی‌پذیرد.
اما چگونه این توبه ممکن است؟
چگونه می‌توان وصله‌ی نصوح را به دل زد تا دوباره پاره نشود؟
پاسخ در معلم ربانی است:
معلمی که با نور خود دل را روشن می‌کند،
که هر وصله‌اش حکمت و آرامش است،
که با لبخند علمی‌اش، زخم‌ها را می‌بندد،
و ما را در مسیر درست حفظ می‌نماید.
او همان است که می‌فرماید:
«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ»
من برای شما ناصح امین هستم.
این وصله‌ی امینانه، نوری است که از ملکوت به دل ما فرود می‌آید،
که با هر تابش، سایه‌های حسد، کبر و نفاق را می‌زداید،
و جای آن را آرامش، محبت و یقین می‌نشاند.

توبه‌ی نصوح و نصیحت امینانه‌ی معلم ربانی،
پیوندی است از نور و وصله‌های حکمت،
که نه فقط لباسی نو می‌دوزد،
بلکه دل را آن‌چنان جلا می‌دهد که دیگر هیچ زخم و پارگی نتواند به آن آسیب برساند.
از این رو، نصیحت و توبه‌ی حقیقی، هدیه‌ای است از سوی خداوند رحیم،
که در قالب معلم ربانی و نور ولایت، یعنی چهرۀ زیبای یوسف ع به ما عرضه می‌شود،
و با آن است که می‌توانیم راه بازگشت به پاکی و آرامش حقیقی را بیابیم.

دلنوشته

توبه‌ی نَصوح؛ وصله‌ی نهاییِ نور بر دل

توبه
یعنی بازگشت…
اما
توبه‌ی نَصوح
یعنی بازگشتی
که دیگر
راهِ پارگی را می‌بندد.

بازگشتی
که فقط پشیمانی نیست؛
ترمیم است.
دوختن است.
وصله‌ای نیکو
بر جایی که بارها
از همان‌جا
دریده بودیم.

توبه‌ی نَصوح
یعنی دل
دیگر
تحملِ گناه را ندارد؛
نه از ترس،
بلکه از فهم.

قرآن
این بازگشت را
با سه گام روشن می‌کند:
بازگشت…
ایمان…
و عمل.

نه توبه‌ی تنها،
نه ایمانِ بی‌رفتار،
نه عملِ بی‌نور.

«إِلَّا مَنْ تَابَ
وَ آمَنَ
وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا…»

یعنی
دل باید برگردد،
چشم باید روشن شود،
و دست
کارِ تازه‌ای شروع کند.

و بعد
تعبیر تکان‌دهنده می‌آید:

«التوبةُ النَّصوح
أن لا يعودَ إلى ما تابَ عنه»

توبه‌ای
که راهِ برگشت ندارد؛
نه چون در بسته شده،
بلکه چون
دل
دیگر نمی‌خواهد.

اما این‌جا
یک سؤالِ جدی هست:

چطور
می‌شود
دیگر برنگشت؟
چطور
می‌شود
وصله‌ای زد
که دوباره
پاره نشود؟


رازِ توبه‌ی ماندگار

راز،
در «تنهایی» نیست.
در زورِ اراده هم نیست.

راز،
در «معلم ربانی» است.

کسی که
نور دارد؛
نه فقط حرف.

کسی که
وقتی کنار دلت می‌نشیند،
گناه
بی‌جاذبه می‌شود.

معلمی
که هر وصله‌اش
حکمت است،
نه تحقیر؛
آرامش است،
نه ترس.

با لبخندِ علمی‌اش
زخم را می‌بندد؛
نه با فریاد،
نه با تهدید.

او
دل را
در مسیر نگه می‌دارد؛
نه با فشار،
بلکه با فهم.

و آن‌گاه
معنای این جمله
از کتاب
به جان تبدیل می‌شود:

«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»

من
برای شما
ناصحِ امین‌ام…


وصله‌ای که از آسمان می‌آید
«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ»

این وصله
کارِ ما نیست؛
هدیه است.

نوری‌ست
که از ملکوت
بر دل فرود می‌آید.

نوری
که هر بار می‌تابد،
سایه‌های حسد را کم‌رنگ می‌کند؛
غرور را نرم می‌کند؛
نفاق را بی‌جان.

و به جایش
چیزی آرام می‌نشاند:
محبت…
اطمینان…
یقین…

دل
سبک می‌شود؛
نه چون بی‌مسئولیت شده،
بلکه چون
راست ایستاده است.


پیوندِ نهایی

توبه‌ی نَصوح
و نصیحتِ امینانه‌ی معلم ربانی
از هم جدا نیستند.

این دو
وصله‌های یک لباس‌اند؛
لباسی
به نامِ جان.

لباسی
که دیگر فقط
پوشاننده نیست؛
شفاف است.

نه فقط
نو شده،
بلکه
صیقل خورده است.

و این
هدیه‌ی خدای رحیم است؛
هدیه‌ای
که گاهی
در چهره‌ی یک معلم ربانی ظاهر می‌شود،
در سیمای نورانیِ یوسف…

تا به ما یاد بدهد
راهِ بازگشت
همیشه باز است؛
اگر
وصله را
از دستِ نور بگیریم…

علمای ربانی، وصله‌های نورانی!

امام هادی علیه السلام:
قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
لَوْلَا مَنْ يَبْقَى بَعْدَ غَيْبَةِ قَائِمِنَا مِنَ الْعُلَمَاءِ الدَّاعِينَ إِلَيْهِ وَ الدَّالِّينَ عَلَيْهِ وَ الذَّابِّينَ عَنْ دِينِهِ بِحُجَجِ اللَّهِ وَ الْمُنْقِذِينَ لِضُعَفَاءِ عِبَادِ اللَّهِ مِنْ شِبَاكِ إِبْلِيسَ وَ مَرَدَتِهِ وَ مِنْ فِخَاخِ النَّوَاصِبِ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ قُلُوبَ ضُعَفَاءِ الشِّيعَةِ كَمَا يُمْسِكُ السَّفِينَةَ سُكَّانُهَا لَمَا بَقِيَ أَحَدٌ إِلَّا ارْتَدَّ عَنْ دِينِ اللَّهِ،
أُولَئِكَ هُمُ الْأَفْضَلُونَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
.
اگر عالمان در زمان غیبت قائم شما (عجل الله فرجه) نبودند که مردم را به سوی او دعوت کنند،
و راه او را نشان دهند، و با حجت‌های خدا از دین او دفاع کنند،
و اگر نبودند کسانی که بندگان ناتوان خدا را از دام‌های شیطان و یارانش، و از تله‌های نواصب (دشمنان اهل بیت) نجات دهند،
دیگر هیچ کسی بر دین خدا باقی نمی‌ماند و همگی مرتد می‌شدند!
اما این عالمان، همان‌هایی هستند که زمام دل‌های شیعیان ناتوان را به‌دست دارند،
همان‌گونه که ناخدای کشتی، سکان آن را در دست دارد و هدایت می‌کند.
اینان، در پیشگاه خدای عزّوجل، برترین مردم‌اند.

عالمان ربانی، معلمان نورانی در عصر غیبت‌اند!
امام هادی علیه‌السلام با تعبیری روشن، نقش حیاتی علمای ربانی را در زمان غیبت امام معصوم بیان می‌کند.
در واقع این عالمان، ادامه‌دهندگان نور ولایت هستند، کسانی که:
یَدْعُونَ إِلَیْهِ (دعوت به علوم نورانی امام زمان ع)
یَدُلُّونَ عَلَیْهِ (شناساندن حقیقت راه امام ع)
یَذُبُّونَ عَنْ دِینِهِ بِحُجَجِ اللهِ (دفاع از دین با منطق علمی و برهان الهی)

نقش نجات‌بخش علما
آن‌ها ناجیان دل‌های ضعیف‌اند، چون شیطان با دام‌های پنهان و نواصب با دشمنی آشکار، همه را به بی‌راهه می‌کشانند. در این طوفان گمراهی، فقط وصله‌ی حکمت این معلمان ربانی است که لباس ایمان را ترمیم می‌کند و دل را حفظ می‌نماید.
تشبیه بسیار زیبا: “صاحب السفينة”
عالمان ربانی مانند ناخدای کشتی هستند؛ کشتی‌ای که سکان آن دل‌های شیعیان است.
ناخدا باید:
مسیر را بشناسد (علم و معرفت)
سکان را محکم نگه دارد (ثبات و یقین)
کشتی را از طوفان نجات دهد (هدایت در فتنه‌ها)

أفضل الناس عند الله
امام با صراحت می‌فرماید:
اینان، «بهترین انسان‌ها نزد خداوند» هستند.
این ارزش، نه به سبب کثرت دانش، بلکه به‌خاطر عمل به علم، دعوت به نور، و صبر در غربت عصر غیبت است.

این روایت، تأکید روشنی بر این حقیقت دارد که:
در عصر غیبت، علما همان وصله‌های نورانی هستند که خدا بر قلب‌های پاره‌پاره ما می‌زند؛
تا ایمان باقی بماند،
تا دل‌ها از ارتداد نجات یابند،
و تا نور ولایت خاموش نشود…

دلنوشته

معلمان ربانی؛ وصله‌های نورانیِ خدا بر دل‌های پاره‌پاره

بعضی وقت‌ها
دل آن‌قدر زخمی‌ست
که اگر یک وصله‌ی کوچک
به‌موقع نرسد،
همه‌چیز از هم می‌پاشد…

نه از بی‌دینی،
از بی‌پناهی.

و این‌جاست
که کلامِ امام هادی علیه‌السلام
مثل بغضی فروخورده
در دل تاریخ می‌شکند:

اگر بعد از غیبتِ قائم ما،
معلمانی ربانی نبودند…
نه کسی می‌مانْد،
نه ایمانی،
نه دلی.

اگر نبودند
کسانی که
دعوت کنند،
نشان بدهند،
دفاع کنند،
و نجات دهند…

همه می‌رفتند.
همه می‌لغزیدند.
همه رها می‌شدند
در تاریکیِ دام‌های شیطان.


معلم ربانی یعنی نجات در لحظه‌ی پارگی

معلم ربانی
فقط آموزگارِ درس نیست؛
او
وصله‌زنِ جان است.

وقتی ایمان
از جایی که دیده نمی‌شود
پاره می‌شود،
وقتی دلِ ضعیف
در دامِ «نُصحِ دروغین» می‌افتد،
وقتی زبان‌ها شیرین‌اند
اما مسیرها مسموم…

این معلم ربانی است
که می‌رسد.

نه با فریاد،
نه با تهمت،
نه با حذف.

با حجت.
با نور.
با صبر.

او
دعوت می‌کند
نه به خودش،
به نورِ امام.

راه را نشان می‌دهد
نه با اجبار،
با وضوح.

و وقتی نوبت دفاع می‌رسد،
شمشیر نمی‌کشد؛
برهان می‌آورد.


کشتی‌ای که اگر ناخدا نداشت…

امام هادی علیه‌السلام
دل‌ها را کشتی می‌بیند.

کشتی‌هایی
در دریای فتنه،
در شبِ غیبت،
در طوفانِ شبهه.

و معلمان ربانی
ناخدایانِ این کشتی‌اند.

دستشان
روی سکانِ دل‌هاست.

اگر سکان رها شود،
کشتی
نه به‌خاطر طوفان،
به‌خاطر بی‌هدایتی
غرق می‌شود.

ناخدا
باید مسیر را بداند؛
باید محکم بایستد؛
باید بترسد،
اما نلرزد.

و این
کارِ هر کسی نیست.


أفضل الناس… چرا؟

امام
بی‌پرده می‌فرماید:
این‌ها
بهترینِ مردم نزد خدایند.

نه چون بیشتر می‌دانند،
بلکه چون
وقتی دانستن خطر دارد،
می‌مانند.

وقتی گفتن هزینه دارد،
می‌گویند.

وقتی دفاع از دین
تنهایی می‌آورد،
تنهایی را می‌پذیرند.

آن‌ها
نور را
در غربت
زمین نمی‌گذارند.


وصله‌هایی که دیده نمی‌شوند، اما ایمان را نگه می‌دارند

در عصر غیبت،
معلمان ربانی
همان وصله‌های نورانی‌اند
که خدا
بر دل‌های ما می‌زند…

وصله‌هایی
که اجازه نمی‌دهند
لباس ایمان
از هم بدرد.

وصله‌هایی
که جلوی ارتدادِ خاموش را می‌گیرند.

وصله‌هایی
که شاید
نامشان را ندانیم،
چهره‌شان را نشناسیم،
اما
اگر نباشند،
همه‌چیز فرو می‌ریزد.


خدایا…
دل‌های ما
پر از پارگی‌ست.

ما را
بی‌وصله رها نکن.

و ما را
قدردانِ آن معلمانی قرار بده
که
بی‌آنکه دیده شوند،
ایمان ما را
شبانه‌روز
می‌دوزند…

[سورة الأعراف (7): الآيات 65 الى 72] :
«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»

وَ إِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ (65)
و به سوى عاد، برادرشان هود را [فرستاديم‏]؛ گفت: «اى قوم من، خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى جز او نيست، پس آيا پرهيزگارى نمى‌‏كنيد؟»
قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ (66)
سرانِ قومش كه كافر بودند گفتند: «در حقيقت، ما تو را در [نوعى‏] سفاهت مى‏‌بينيم و جداً تو را از دروغگويان مى‌‏پنداريم.»
قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (67)
گفت: «اى قوم من، در من سفاهتى نيست، ولى من فرستاده‌‏اى از جانب پروردگار جهانيانم. أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ (68)
پيامهاى پروردگارم را به شما مى‏‌رسانم و براى شما خيرخواهى امينم.
أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (69)
آيا تعجب كرديد كه بر مردى از خودتان، پندى از جانب پروردگارتان براى شما آمده تا شما را هشدار دهد؟ و به خاطر آوريد زمانى را كه [خداوند] شما را پس از قوم نوح، جانشينان [آنان‏] قرار داد، و در خلقت، بر قوّت شما افزود. پس نعمتهاى خدا را به ياد آوريد، باشد كه رستگار شويد.»
قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (70)
گفتند: «آيا به سوى ما آمده‏‌اى كه تنها خدا را بپرستيم و آنچه را كه پدرانمان مى پرستيدند رها كنيم؟ اگر راست مى‌‏گويى، آنچه را به ما وعده مى‏‌دهى براى ما بياور.»
قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ (71)
گفت: «راستى كه عذاب و خشمى [سخت‏] از پروردگارتان بر شما مقرر گرديده است. آيا درباره نامهايى كه خود و پدرانتان [براى بتها] نامگذارى كرده‏‌ايد، و خدا بر [حقانيت‏] آنها برهانى فرو نفرستاده با من مجادله مى‌‏كنيد؟ پس منتظر باشيد كه من [هم‏] با شما از منتظرانم.»
فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ (72)
پس او و كسانى را كه با او بودند به رحمتى از خود رهانيديم؛ و كسانى را كه آيات ما را دروغ شمردند و مؤمن نبودند ريشه‌‏كن كرديم.

دلنوشته

«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»؛ صدایی که همیشه تنها می‌ماند…

این جمله
اولین بار گفته نشد…
و آخرین بار هم گفته نخواهد شد.

«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»

صدای هود است؛
اما انگار
صدای تمام معلمان ربانیِ تاریخ است.

صدای کسی
که از دلِ قوم است،
نه بیگانه،
نه بی‌نسبت،
نه بی‌درد.

«أَخاهُمْ هُوداً…»
برادرشان بود…
نه دشمنشان.

اما چه شد؟


نُصحِ امین، همیشه با یک تهمت آغاز می‌شود

وقتی نُصح، نورانی است،
اولین واکنشِ اهلِ حسد
تهمت است:

«إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفَاهَةٍ…»

تو ساده‌ای…
تو نمی‌فهمی…
تو از عقلِ جمع عقب افتاده‌ای…

این
امضای همیشگیِ نُصحِ شیطانی است:
جا به جا کردنِ جایِ عقل و نور.

هود
نه فریاد زد،
نه تحقیر کرد،
نه عقب نشست.

فقط گفت:
سفاهت نیست…
رسالتی‌ست.


کارِ معلم ربانی چیست؟

نه حکومت،
نه سلطه،
نه جمع‌کردنِ هوادار.

کارش فقط این است:

«أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي»
می‌رسانم…
نه تحمیل می‌کنم.

و دوباره می‌گوید:
«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»

یعنی
من وصله می‌زنم،
نه زخم.

من آمده‌ام
که لباسِ جانتان
از هم نپاشد؛
نه اینکه
قدرت‌نمایی کنم.


دردِ همیشگیِ اهل نور

درد
از این‌جا شروع می‌شود:

قوم می‌گویند:
تو آمده‌ای
تا عادت‌های ما را بدوزی؟
یا پاره کنی؟

آمده‌ای
آنچه از پدران‌مان مانده
کنار بزنیم؟

آمده‌ای
نام‌هایی را که دوست داریم
بی‌اعتبار کنی؟

و این‌جاست
که نُصحِ امین
به مجادله کشیده می‌شود.

نه بر سر حقیقت،
بر سر نام‌ها…


آخرِ راهِ نُصحِ امین

هود
دیگر بحث نمی‌کند؛
چون
نُصحِ رحمانی
تا جایی پیش می‌رود
که گوش باشد.

بعد
منتظر می‌ماند.

نه از ناتوانی؛
از یقین.

«فَانْتَظِرُوا
إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ»

من هم منتظرم…
نه برای شکستِ شما؛
برای روشن‌شدنِ حقیقت.


و سنتِ خدا تکرار می‌شود

نجات
برای کسانی‌ست
که به نُصحِ امین
اعتماد کردند؛
نه به قدرت،
نه به اکثریت،
نه به نام‌ها.

و قطع
برای کسانی‌ست
که آیات را
تکذیب کردند؛
نه به‌خاطر ندانستن،
بلکه به‌خاطر نخواستن.


و این جمله هنوز زنده است…

امروز هم
در دلِ تاریخ
این صدا می‌آید:

«وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ»

از زبانِ پیامبری،
از زبانِ یوسفی،
از زبانِ حسینی،
و از زبانِ هر معلم ربانی
که
می‌خواهد
لباسِ جانت
سالم بماند.

اما همیشه
انتخاب با ماست:

نُصحِ امین…
یا
نُصحِ دروغین؟

وصله‌ی نور…
یا
پارگیِ بیشتر؟

و تاریخ
بارها نشان داده است:
نجات
سهمِ کسانی‌ست
که
زودتر
به صدای خیاطِ جان
اعتماد می‌کنند…

[سورة الأعراف (7): الآيات 59 الى 64] :
«وَ أَنْصَحُ لَكُمْ»

لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (59)
همانا نوح را به سوى قومش فرستاديم. پس گفت: «اى قوم من، خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى جز او نيست، من از عذاب روزى سترگ بر شما بيمناكم.»
قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (60)
سران قومش گفتند: «واقعاً ما تو را در گمراهى آشكارى مى‌‏بينيم.»
قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (61)
گفت: «اى قوم من، هيچ گونه گمراهى در من نيست، بلكه من فرستاده‏‌اى از جانب پروردگار جهانيانم.
أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (62)
پيامهاى پروردگارم را به شما مى‏‌رسانم و اندرزتان مى‌‏دهم و چيزهايى از خدا مى‌‏دانم كه [شما] نمى‌‏دانيد.
أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (63)
آيا تعجب كرديد كه بر مردى از خودتان، پندى از جانب پروردگارتان براى شما آمده تا شما را بيم دهد و تا شما پرهيزگارى كنيد و باشد كه مورد رحمت قرار گيريد؟»
فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ (64)
پس او را تكذيب كردند، و ما او و كسانى را كه با وى در كشتى بودند نجات داديم؛ و كسانى را كه آيات ما را دروغ پنداشتند غرق كرديم، زيرا آنان گروهى كور[دل‏] بودند.

دلنوشته

«وَ أَنْصَحُ لَكُمْ»؛ صدای خسته‌ای که پیش از طوفان می‌لرزد…

این‌بار
صدای نوح است؛
صدایی که
پیش از باران،
پیش از سیلاب،
پیش از فرو ریختنِ آسمان و زمین
به لرزه می‌افتد.

«وَ أَنْصَحُ لَكُمْ…»

نه تهدید است،
نه قدرت‌نمایی،
نه پیش‌گوییِ مرگ.

این
صدایِ دلِ نگران است؛
صدایِ معلم ربانی
که می‌بیند
دل‌ها دارند
بی‌صدا
غرق می‌شوند.

نوح
از عذاب می‌گوید،
اما نه از سرِ خشم؛
از ترسِ از دست‌دادنِ قومش.

می‌گوید:
من می‌ترسم…
نه برای خودم،
برای شما.

و این
فرقِ بزرگِ نُصحِ رحمانی است:
ترسش
برای دیگری‌ست.


باز هم همان تهمتِ قدیمی…

پاسخِ قوم
آشناست؛
دردناک و تکراری:

«إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ»

تو گمراهی…
تو اشتباه می‌کنی…
تو از ما عقب افتاده‌ای…

همیشه
وقتی نُصح
از نور می‌آید،
اهلِ حسد
نامش را می‌گذارند:
ضلالت.

چون
نور
آیینه است؛
و آیینه
را کسی می‌شکند
که طاقتِ دیدنِ چهره‌ی خودش را ندارد.


معلم ربانی چه می‌کند؟

نوح
باز هم
نه فریاد می‌زند،
نه عقب می‌کشد.

می‌گوید:
من گمراه نیستم…
من مأمورم.

«أُبَلِّغُكُمْ…»
من فقط می‌رسانم.

و دوباره
به همان کلمه برمی‌گردد:
نُصح.

«وَ أَنْصَحُ لَكُمْ»

یعنی
من دارم
وصله می‌زنم،
نه اینکه
لباس را بدَرَم.

و بعد
حقیقتی را می‌گوید
که همیشه
سنگین است:

«وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»

من چیزهایی می‌دانم
که شما
تحمل دانستنش را ندارید…


آخرین فرصتِ رحمت

نوح
تعجب می‌کند
نه از لجاجت،
از غفلت:

چطور
تعجب می‌کنید
که تذکر
از میانِ خودتان
آمده؟

این تذکر
نه برای ترساندن،
بلکه برای
تقواست…
برای رحمت.

اما
وقتی نُصح
دیده نشود،
رحمت
راهی جز نجاتِ اندک‌ها
و افشای اکثریت ندارد.


کشتی؛ وصله‌ی آخرِ ایمان

و این‌جاست
که قصه
از زبان
به عمل می‌رسد.

دیگر
کسی با حرف نجات پیدا نمی‌کند.

کشتی
ساخته می‌شود؛
نه با اکثریت،
بلکه با یقین.

و باز
همان سنت:

نوح
و همراهانش
نجات می‌یابند.

و آنان که
آیات را تکذیب کردند
غرق می‌شوند…

نه به‌خاطر ندانستن،
بلکه به‌خاطر
کوربودنِ دل.


و این صدا هنوز در تاریخ جاری‌ست…

«وَ أَنْصَحُ لَكُمْ…»

صدای نوح،
صدای هود،
صدای یوسف،
صدای حسین…

و صدای هر معلم ربانی
که پیش از طوفان
می‌گوید:

بیایید…
لباسِ جانتان
دارد پاره می‌شود.

اما همیشه
کسانی می‌خندند،
تهمت می‌زنند،
و می‌گویند:
تو گمراهی…

تا وقتی
باران شروع شود.

و آن‌وقت
می‌فهمند
نُصحِ رحمانی
آخرین وصله‌ی نجات بود…

[سورة الأعراف (7): الآيات 18 الى 21] :
«وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ»
تسویل شیطان و تسویل نفس: یه جوری میخواد متقاعدت کنه با روش او کاراتو پیش ببری!

قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعينَ (18)
فرمود: «نكوهيده و رانده، از آن [مقام‏] بيرون شو؛ كه قطعاً هر كه از آنان از تو پيروى كند، جهنّم را از همه شما پر خواهم كرد.»
وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (19)
«و اى آدم! تو با جفت خويش در آن باغ سكونت گير، و از هر جا كه خواهيد بخوريد، و[لى‏] به اين درخت نزديك مشويد كه از ستمكاران خواهيد شد.»
فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاَّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ (20)
پس شيطان، آن دو را وسوسه كرد تا آنچه را از عورتهايشان برايشان پوشيده مانده بود، براى آنان نمايان گرداند؛ و گفت: «پروردگارتان شما را از اين درخت منع نكرد، جز [براى‏] آنكه [مبادا] دو فرشته گرديد يا از [زمره‏] جاودانان شويد.»
وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ (21)
و براى آن دو سوگند ياد كرد كه: من قطعاً از خيرخواهان شما هستم.

دلنوشته

نُصحِ سوگندخورده؛ آغازِ زخمِ اعتماد

اینجا
نقطه‌ی آغازِ همه‌ی سقوط‌هاست…
نه چاهِ یوسف،
نه قتلگاهِ کربلا،
بلکه
لحظه‌ای که «نُصح»
به زبانِ شیطان آلوده شد.

«وَ قاسَمَهُما
إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ…»

او
قسم خورد.

و این
دردناک‌ترین شکلِ فریب است:
وقتی شرّ
با لباسِ خیر می‌آید.

شیطان
نگفت: نافرمانی کن.
گفت:
من خیرخواه توام…
من دارم راهِ بهتر را نشانت می‌دهم…
من فقط می‌خواهم
زودتر به کمال برسی…

این
نامش تسویل است؛
هنرِ قانع‌کردنِ دل
برای انتخابِ راهِ غلط
با استدلالِ ظاهراً درست.


تسویل؛ جایی که نُصح، عقل‌نما می‌شود

تسویل
یعنی
روشِ او
منطقی جلوه کند.

نه با فحشا،
نه با خشونت،
بلکه با توجیه.

شیطان
به آدم نگفت:
با خدا دشمنی کن؛
گفت:
نیتِ خدا را بد بفهم…

گفت:
این نهی،
از سرِ دلسوزی نیست؛
از سرِ محدودکردنِ توست…

و این
خطرناک‌ترین نُصحِ شیطانی است:
بدبین‌کردنِ دل
به نیتِ نور.


فاجعه از کجا شروع شد؟

قرآن خیلی دقیق است:
فاجعه
از خوردنِ میوه شروع نشد.

اول
وسوسه بود.
بعد
توجیه.
بعد
قسم.

و نتیجه چه شد؟

پوشش افتاد.

نه فقط پوششِ تن؛
پوششِ دل.

نُصحِ شیطانی
همیشه
آدم را
برهنه می‌کند؛
بی‌پناه،
بی‌قرار،
بی‌وصله.

چون
کارش دوختن نیست؛
کارش پاره‌کردن است.


از آدم تا یوسف، از یوسف تا حسین…

همین نُصحِ سوگندخورده
در دهانِ برادرانِ یوسف
تکرار شد:

«إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ…»

و همین نُصح
در کوفه
به حسین گفت:

حسین جان…
چرا به ما اعتماد نمی‌کنی؟
ما خیرخواه توییم…

اما
این نُصح
نُصحِ نور نبود؛
نُصحِ تسویل بود.

قول
زیبا بود؛
فعل
خونین شد.

چون
قول
قابلِ توجیه است،
اما
فعل
هرگز.


فرقِ نُصحِ امین و نُصحِ شیطانی

نُصحِ شیطانی
تو را
به «روشِ خودش» می‌برد؛
نُصحِ امین
تو را
به «راهِ خدا» می‌سپارد.

نُصحِ شیطانی
سوگند می‌خورد؛
نُصحِ امین
امانت‌دار است.

نُصحِ شیطانی
قسم می‌خورد،
و اعتماد می‌گیرد
اما رها می‌کند؛
نُصحِ امین
اصرار ندارد؛ اثر دارد.
نُصحِ امین قسم نمی‌خورد؛
دل را نگه می‌دارد.


و این سؤال هنوز زنده است…

امروز
چه کسی دارد
به ما می‌گوید:

من خیرخواه توام…
روش من را برو…
این راه، عقلانی‌تر است…

و ما
چگونه تشخیص می‌دهیم
این نُصح
رحمانی‌ست
یا شیطانی؟

جواب
همان جوابِ قدیمی است:

ببین
بعد از این نُصح
لباسِ دلت
دوخته‌تر شد
یا پاره‌تر؟

به خدا
نزدیک‌تر شدی
یا به خودت؟


خدایا…

ما را
از نُصحِ قسم‌خورده
به نُصحِ امین برسان.

ما را
از تسویلِ نفس
به تسلیمِ نور برسان.

و دلِ ما را
به دستِ آن معلم ربانی بسپار
که
وصله می‌زند…
نه آن‌که
با زبانِ خیرخواهی
لباسِ جانمان را
بی‌صدا
بدَرَد…

[سورة هود (11): الآيات 32 الى 35] :
«لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي»
حسودی که دیگه نمیخواد گوش به حرف فرشته نگهبانش بده، هیچ وصله‌ای مشکلشو نمیپوشونه!
«پایان دوران رفق – پایان ماههای حرام «أَرْبَعَةً حُرُماً» – پایان دوران نصیحتهای دلسوزانه فرشته نگهبان»

قالُوا يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (32)
گفتند: «اى نوح، واقعاً با ما جدال كردى و بسيار [هم‏] جدال كردى. پس اگر از راستگويانى آنچه را [از عذاب خدا] به ما وعده مى‌‏دهى براى ما بياور.»
قالَ إِنَّما يَأْتِيكُمْ بِهِ اللَّهُ إِنْ شاءَ وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ (33)
گفت: «تنها خداست كه اگر بخواهد، آن را براى شما مى‌‏آورد و شما عاجز كننده [او] نخواهيد بود.»
وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ إِنْ كانَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (34)
و اگر بخواهم شما را اندرز دهم، در صورتى كه خدا بخواهد شما را بيراه گذارد، اندرز من شما را سودى نمى‏‌بخشد. او پروردگار شماست و به سوى او باز گردانيده مى‌‏شويد.
أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَيَّ إِجْرامِي وَ أَنَا بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُجْرِمُونَ (35)
يا [در باره قرآن‏] مى‏‌گويند: «آن را بربافته است.» بگو: «اگر آن را به دروغ سر هم كرده‏‌ام، گناه من بر عهده خود من است، و[لى‏] من از جُرمى كه به من نسبت مى‏‌دهيد بركنارم.»

دلنوشته

«لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي…»؛ وقتی دیگر هیچ وصله‌ای کارگر نیست

این جمله
سخت است…
خیلی سخت.

نه از زبانِ خشم،
بلکه از زبانِ اندوه.

«لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي…»

یعنی
دیگر گوش نیست.
دیگر دل نمی‌خواهد.
دیگر حتی وصله هم
جا نمی‌نشیند.

نوح
تا این‌جا
هرچه داشت خرج کرد:
رفق،
صبر،
حجت،
نصیحت،
شب و روز،
سال‌ها…

اما
حسود
وقتی تصمیم می‌گیرد
به صدای فرشته‌ی نگهبانش گوش ندهد،
دیگر
هیچ نخِ نورانی
پارگیِ دلش را نمی‌پوشاند.


پایانِ دورانِ رِفق

این‌جا
یک مرزِ ناپیداست؛
اما واقعی.

پایانِ دورانِ رفق.
پایانِ ماه‌های حرام.
پایانِ مهلتِ وصله‌زدن.

نه چون خدا نخواست،
بلکه چون
دل
دیگر نخواست.

قوم نوح
به جایی رسیدند
که به جای گوش‌دادن
طلبِ عذاب کردند:

اگر راست می‌گویی
بیاور آنچه را وعده می‌دهی…

یعنی
دیگر حتی
از هشدار هم
خسته شده بودند.


وقتی نصیحت، مزاحم تلقی می‌شود

این نشانه‌ی خطر است:
وقتی نصیحت
اسمش می‌شود «جدال».

«قَدْ جادَلْتَنا…»

یعنی
تو زیادی حرف زدی.
تو زیادی خیرخواهی کردی.
تو زیادی دل‌سوزاندی…

و این
دردناک‌ترین مرحله است؛
جایی که
نور
به چشمِ تاریک
آزاردهنده می‌شود.


قانونِ سنگینِ عالم

نوح
یک حقیقتِ هولناک را می‌گوید:

اگر خدا
دل را رها کند،
دیگر
نُصحِ پیامبر هم
اثر ندارد.

نه از ضعفِ ناصح،
بلکه از قساوتِ دل.

این‌جا
دیگر بحثِ دانستن نیست؛
بحثِ نخواستن است.


بازگشتِ مسئولیت به خود انسان

و آخرش
نوح
با آرامش می‌گوید:

اگر من دروغ گفته باشم،
گناهش با خودم؛
اما
من از جرمِ شما
بیزارم.

یعنی
من
کارم را کردم؛
گفتم،
نشان دادم،
وصله زدم.

از این‌جا به بعد
لباسِ جان
دستِ خودتان است.


و این آیه هنوز زنده است…

امروز هم
بعضی دل‌ها
به این‌جا می‌رسند:

جایی که
دیگر
نصیحت آزاردهنده است،
معلم ربانی متهم است،
و فرشته‌ی نگهبان
ساکت می‌شود…

نه به قهر،
به احترامِ انتخاب.


خدایا…

ما را
قبل از آن‌که به این جمله برسیم
برگردان…

قبل از آن‌که
بشنویم:
«لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي»

دلِ ما را
هنوز
قابلِ وصله
نگه دار.

و نگذار
کار به جایی برسد
که
هیچ وصله‌ای
دیگر
جا نگیرد…

[سورة يوسف (12): الآيات 11 الى 12] :
«إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ»
ای حسودان دروغگو!

قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ (11)
گفتند: «اى پدر، تو را چه شده است كه ما را بر يوسف امين نمى‌‏دانى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (12)
فردا او را با ما بفرست تا [در چمن‏] بگردد و بازى كند، و ما به خوبى نگهبان او خواهيم بود.»

+ «اللَّهُمَّ انّی أَسْأَلُكَ أَنْ تَعْصِمَنِي … بِالْأَمانَةِ عَنِ الْخِيانَةِ»

پَچ‌هایی که هیچ عاقلی «نه» بهش نمیگه!!!

این پچ لبخند نورانی علمی آنلاین و زنده است!

اینقدر سوراخ‌های شک و حسادتش بدخیمه که با هیچ پچی درمان نمیشه!
«شککته بالرمح»

پَچ‌های نورانی آنلاین!
«live patching»

رَوَى السَّيِّدُ بْنُ طَاوُسٍ … قَالَ:
كَتَبْتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ ع
أَنَّ الرَّجُلَ يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى إِمَامِهِ مَا يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى رَبِّهِ
قَالَ فَكَتَبَ إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيكَ.
سيد بن طاوس نقل مى‌‏كند:
شخصی نامه‏‌اى به اين مضمون براى امام هادى ع نوشت:
شخصی دوست دارد آن‌چه را که با خدای خود در میان می‌گذارد، با امامش نیز در میان گذارد.
(یعنی همان صداقت، راز، و درد دل را با امام معصومش نیز در میان نهد)
پس امام در پاسخ نوشت:
اگر نیازی داری، لب‌هایت را حرکت بده؛ پاسخش به تو خواهد رسید.

این روایت، حقیقتی لطیف و عمیق از ارتباط درونیِ دلِ عاشق با امامِ نورانی را بیان می‌کند.
امام معصوم، نه تنها «باب الله» است بلکه «آینه رحمت پروردگار» و «تجلی علم و حکمت الهی» در میان خلق است.
وقتی دوست داری با خدای مهربان نجوا کنی،
دلِ محبّ تو ناخودآگاه به سوی امام‌ات کشیده می‌شود…
می‌خواهی حرف دلت را به او بزنی،
همان که واسطه‌ی فیض است،
همان که به اذن خدا می‌شنود،
و پاسخ را به دل تو باز می‌گرداند…
پاسخ امام، لطیف و روح‌بخش است:
«فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ…»
یعنی حتی ذکر و نجوای آرامِ لبانت، دعوتی زنده است که پاسخ آن از عالم بالا به قلبت نازل می‌شود.
پچ‌های نورانی زنده!
انگار «حرکت لب‌ها» رمز ورود به شبکه ارتباطی فرشتگان نورانی است:
همان فرشتگان مشفقی که خداوند در قرآن فرموده:
“وَيُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً…”
اینان پچ‌های نورانیِ زنده‌ی الهی‌اند.
همان “Patch”هایی که نرم‌افزار ترمیم سوراخهای شک قلب هستند!
فرشتگان حکمت، وقتی تو نجوا می‌کنی، لبخند می‌زنند،
و به فرمان امام ع، الهامی نورانی را در جانت می‌نشانند…
لب‌هایی که با ایمان نجوا می‌کنند،
درگاه‌های ارتباط زنده با ملکوتند.
نجوای تو، حتی اگر به آرامی، به درگاه دل امام برسد،
پاسخش را در طمأنینه دل، در نوری تازه، در صبری نو،
و گاهی در آیه‌ای که ناگاه بر دلت می‌نشیند، خواهی یافت…
این‌ها همان پچ‌های ناصح زنده‌اند؛
نورانی، مهربان، و دقیقاً اندازه زخمی که هنوز التیام نیافته…

دلنوشته

پَچ‌های نورانیِ آنلاین؛ وقتی وصله، زنده است…

بعضی وصله‌ها
خشک نیستند…
سرد نیستند…
از پیش آماده هم نیستند.

زنده‌اند.

در همان لحظه‌ای که
دل ترک برمی‌دارد،
در همان ثانیه‌ای که
بغض بالا می‌آید،
در همان جایی که
دیگر کسی را نداری
جز خدا…

وصله می‌رسد.

نه با صدا،
نه با اعلان،
نه با هیاهو؛
با یک نجوا.


«فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ…»

چه جمله‌ی عجیبی…
چه دریچه‌ی لطیفی…

نه گفته: فریاد بزن،
نه گفته: بنویس،
نه گفته: ثابت کن.

فقط گفته:
لب‌هایت را حرکت بده…

یعنی
دل را صادق کن،
زبان را نرم کن،
و بگذار
رابطه زنده شود.

اینجا
ارتباط، تشریفاتی نیست؛
آنلاین است.

Live…


نجوا؛ رمزِ اتصال

وقتی
لب‌ها آرام تکان می‌خورند،
فرشتگان
می‌شنوند.

نه شنیدن صدا؛
بلکه دیدن نیت.

نجوای تو
سیگنال است؛
دعوت است؛
درخواستِ وصله است.

و آن‌ها
– همان حافظه‌های نورانی –
به فرمان ولیّ خدا
پچ را آماده می‌کنند.

نه بیشتر،
نه کمتر؛
دقیقاً
به اندازه‌ی شکافِ دل.


امام؛ آینه‌ی پاسخ

وقتی
دلت می‌خواهد
با خدا حرف بزنی،
بی‌اختیار
راهت به امام می‌افتد.

نه از دوریِ خدا؛
از نزدیکیِ او.

امام
آینه است؛
رحمتِ منعکس‌شده؛
علمی که
به دل برمی‌گردد.

او
به اذن خدا
می‌شنود؛
و پاسخ
از راه‌های عجیب می‌رسد:

آرامشی ناگهانی،
صبری که نمی‌دانستی داری،
آیه‌ای که
بی‌مقدمه
روی دلت می‌نشیند…


فرشتگان؛ تیم پشتیبانیِ دل

«وَيُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً…»

این‌ها
پچ‌های نورانیِ زنده‌اند؛
پشتیبان‌های ۲۴ساعته‌ی جان.

وقتی
لب‌ها با ایمان می‌جنبند،
آن‌ها
لبخند می‌زنند.

و با ظرافت
ترمیم می‌کنند؛
بی‌آنکه
ردّی بماند.


وصله‌ای که دیده نمی‌شود…

تو فقط می‌فهمی
سبک‌تر شدی.

نه چون مشکل حل شد؛
چون دل
تحملش را پیدا کرد.

این
نُصحِ زنده است؛
نُصحی که
در لحظه می‌دوزد.

نه از بیرون،
از درون.


و هنوز ادامه دارد…

تا وقتی
لب‌ها
به نجوا عادت دارند،
تا وقتی
دل
شرمِ گفتن ندارد،

پچ‌ها
آنلاین‌اند.

نور
در حالِ وصله‌زدن است.

و هیچ زخمی
آن‌قدر عمیق نیست
که
پچِ رحمت
به اندازه‌اش
پیدا نشود…

on air

مشتقات ریشۀ «نصح» در آیات قرآن:

وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحينَ‏ (21)
أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنْصَحُ‏ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (62)
أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ‏ أَمينٌ (68)
فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ‏ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحينَ‏ (79)
فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ نَصَحْتُ‏ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى‏ عَلى‏ قَوْمٍ كافِرينَ (93)
لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏ وَ لا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ (91)
وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحي‏ إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ‏ لَكُمْ إِنْ كانَ اللَّهُ يُريدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (34)
قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ‏ (11)
وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ‏ (12)
وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحينَ‏ (20)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى‏ بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ (8)

اشتراک گذاری مطالب در شبکه های اجتماعی