Heart affected by jealousy!
«غمر» یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.
در فرهنگ لغات عربی مینویسند:
«غَمَرُ اللّحم: و هو رائحته تبقى في اليد، كأنها تغطّى اليد»
«الغَمَر: الزُّهومة من اللّحم»
«الزُّهُومَة: الريح المنتنة»
«الْغَمَرُ: ما يَغْمَرُ من رائحة الدّسم سائر الرّوائح،
غمر بوى گوشت و چربى در دست كه ساير بوها را از بين مىبرد.»
«غَمِرَتْ يده: دستانش آلوده شد.»
«غَمِرَ عِرْضُهُ: دنس، آبرويش لكّهدار شد.»
«الْغُمْرَةُ: ما يطلى به من الزّعفران»
شک، قلب رو آلوده و لکهدار و «سوراخ» میکند!
«تَغَمَّرت القلب بالشّک»
«ایمان ملبس به ظلم = غمر»
زعفران دارای بو و رنگ و اسانس قوی است بطوریکه ظرف زعفران، بوی زعفران را میدهد، و این بو تمامی ندارد و خیلی با دوام است.
+ «جواد – کریم»
«الْغُمْرَةُ: ما يطلى به من الزّعفران».
مفهوم کثرت و زیادی و دوام و غلبه و … در این واژه مهم است.
قلب حسود، بوی گند شک به خود گرفته است «الغمرة»!
+ «موه – ماهیت»
+ «مانکن با عرضه»
+ «خطرپذیری»: [مخاطره – مغامره]
«to take a plunge»
«تغامر»
دست قصابها اینقدر در تماس با گوشت هست که بوی گوشت به خودش گرفته حتی اگر دستاشونو بشورن بازم بوی گوشت میده انگاری این بو مثل یک غشایی روی دست رو گرفته!
زنبور با بوی گوشت گول میخوره و میاد دور و بر دست قصاب میچرخه انگاری زنبور شک میکنه آیا این دور و بر از گوشت خبری هست یا نه!
قلب حسود با شک انس گرفته و مدام بوی شک ازش میاد.
این بوی شک قلوب معارین نشون میده قلبشون در غشایی از شک پیچیده و اسیره!
«قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هذا».
یادآوری معالم ربانی صاحبان نور برای اهل یقین در دل شرایط تقدیرات زندگی روزمره، ایجاد فرج مینماید:
«بِكُمْ فَرَّجَ اللَّهُ عَنَّا غَمَرَاتِ الْكُرُوبِ».
شک، قلب رو زخمی و سوراخ میکنه، این مفهوم در واژه «غمر» مستتر است:
« ورود شيء أو إيراده في محيط متسفّل أو جريان غير ملائم »
این قلب سوراخ دیگه ارزشی نداره و افت قیمت پیدا میکنه و بیارزش میشه،
چون نمیتونه به معالم ربانی یقین پیدا کنه!
و من مصاديق الغمر:
إيراد شخص في سيلان ماء، أو ماء كثير، أو في أمر شديد، أو في زحمة و ازدحام، أو في مهلكة، أو وروده في محيط غفلة أو حيرة أو عماية أو سكر أو لهو، أو جريان أو مضيقة أو خمول أو قهر أو مضيقة عطش أو حقد أو تحزّب، و هكذا.
و الغمر: اشدّ حالة من الابتلاء باللهو و الجهل و الغفلة و الظلمة و الحيرة و الضلال، فانّه ورود تحت سيطرة هذه الحالات المتسفّلة.
دیدی گاهی یه ذره بارون که میاد بوی نم بر همه بوهای دیگه غلبه میکنه «دَسَّمَ المطرُ الأرضَ» و تنها بویی که بطور شاخص استشمام میشه بوی رطوبت و خاک نمناکه؟
« الْغَمَرُ: ما يَغْمَرُ من رائحة الدّسم سائر الرّوائح »
شک، بیماری قلبی بدی است که وقتی بر قلبی مستولی بشه کلا این قلب دیگه بوی گند شک به خودش میگیره و قطعا این شک کار دست صاحب بیمارش میده! قلبش مغلوب سیئه شک میشود!
و هرگز به معالم ربانی به یقین نمیرسد!
« تَغَمَّرْتُ بالطّيب »
« يَا غَامِرَ خَلِيقَتِهِ »
[صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ – شک]
[غمر – شک – خرص]
بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هذا أَيْ فِي شَكٍّ مِمَّا يَقُولُونَ.
ثُمَّ قَالَ بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هذا أَيْ فِي شَكٍّ مِمَّا يَقُولُونَ
حَتَّى إِذا أَخَذْنا مُتْرَفِيهِمْ أَيْ كُبَرَاءَهُمْ بِالْعَذابِ
إِذا هُمْ يَجْأَرُونَ أَيْ يَضِجُّونَ
فَرَدَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ
إِلَى قَوْلِهِ
سامِراً تَهْجُرُونَ أَيْ جَعَلْتُمُوهُ سَمَراً وَ هَجَرْتُمُوهُ
+ «ایمان ملبس به ظلم»:
[غمر – ایمان ملبس به ظلم]:
شک لیدر سوء نسبت به معالم ربانی صاحبان نور موجب ایمان ملبس به ظلم میشود و علوم ربانی را به هدر میدهد!
[کفر = ایمان ملبس به ظلم = کتمان کنندگان فضیلت معالم ربانی] :
ای لیدرهای سوء «يا أَهْلَ الْكِتابِ»، چرا؟ چرا؟ چرا؟!
لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ؟
لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ؟
لِمَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ؟
اینکه بر حقانیت معالم ربانی سرپوش گذاشتید، کفر است و ایمان ملبس به ظلم!
« يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ
يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ »
[الحاد به ظلم – ملبس به ظلم] :
ایمان ملبس به ظلم
« الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ »
+ « وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ »
در واقع وقتی گناه میکنی باید به خودت بگی:
قرارمون این نبود که گناه بکنی!
با یاد معالم ربانی و در واقع با قراری که با صاحبان نور میذاری، ملزم میشی که دیگه دل از گناه بکنی!
معارین وقتی معالم ربانی رو به فراموشی میسپارند «سلخ»، دیگه عاملی نیست که به اونا یاد آوری کنه که قرار نیست گناه کنند، لذا بدون دغدغهخاطر گناه میکنند!
اگه قلبت مستقلا به نور معالم ربانی وصل نشه و نتونی با فن یادآوری معالم ربانی، دل از گناه بکنی، خیلی پیشآگهی امورات خراب میشه!
مثال دو ریل موازی برای آیاتی و رسلی:
ما روی ریل «آیاتی» در حرکتیم و مدام متذکری بنام یاد معالم ربانی را روی ریل «رسلی» نیازمندیم که ما را متوجه قرارمدارمان بنماید!
وَ لَيْسَ كُلُّ مَنْ وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ الْإِيمَانِ كَانَ حَقِيقاً بِالنَّجَاةِ مِمَّا هَلَكَ بِهِ الْغُوَاةُ
به هر کسی نمیشه گفت: عاقل.
عاقل کسی است که عقلش فعالانه در حال سعی و تلاش برای غلبه بر هوای نفسش است.
[مؤمن خَبِيثٌ وَ مؤمن طَيِّبٌ]!
وَ مِنَ الْإِيمَانِ مَا قَدْ ذَكَرَهُ اللَّهُ فِي الْقُرْآنِ خَبِيثٌ وَ طَيِّبٌ
فَقَالَ
ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ
حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَكُونُ مُؤْمِناً مُصَدِّقاً
وَ لَكِنَّهُ يَلْبَسُ إِيمَانَهُ بِظُلْمٍ
+ [حدیث فرویدا]
[عقل فعال«اکتیو» – عقل غیر فعال«پاسیو»]
وَ هُوَ قَوْلُهُ
الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ [عقل غالب بر هوای نفس]
أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ
فَمَنْ كَانَ مُؤْمِناً ثُمَّ دَخَلَ فِي الْمَعَاصِي الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَنْهَا
فَقَدْ لَبِسَ إِيمَانَهُ بِظُلْمٍ
فَلَا يَنْفَعُهُ الْإِيمَانُ
حَتَّى يَتُوبَ إِلَى اللَّهِ مِنَ الظُّلْمِ الَّذِي لَبِسَ إِيمَانَهُ
حَتَّى يُخْلِصَ اللَّهُ إِيمَانَهُ.
مفهوم: تغطية و ستر، في بعض الشدّة.
+ «coverage»
+ «کمم»
+ «حجج – اسپانسر دانا»
[سورة الأنعام (۶): آية ۹۳]
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ في غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْديهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ (93)
[سورة المؤمنون (۲۳): الآيات ۵۱ الى ۵۶]
فَذَرْهُمْ في غَمْرَتِهِمْ حَتَّى حينٍ (54)
[سورة المؤمنون (۲۳): الآيات ۶۲ الى ۷۱]
بَلْ قُلُوبُهُمْ في غَمْرَةٍ مِنْ هذا وَ لَهُمْ أَعْمالٌ مِنْ دُونِ ذلِكَ هُمْ لَها عامِلُونَ (63)
[سورة الذاريات (۵۱): الآيات ۱ الى ۱۴]
الَّذينَ هُمْ في غَمْرَةٍ ساهُونَ (11)
– **غَمره؛ غرق شدن دل پیش از انکار نور**
– **از غَمره تا نَکَر؛ وقتی دل حق را دوست ندارد**
– **دلهای در غَمره؛ آغاز انکار پس از شناخت**
– **وقتی حق سنگین میشود؛ غَمره، مادرِ نَکَر**
– **پشت کردن به آیات؛ داستان دلهای در غَمره**
– **غَمره؛ جایی که دل نور را میبیند اما نمیپذیرد**
– **سنگینیِ حق بر دل؛ از غفلت تا انکار**
– **ذکرِ خویش و فرار از آینه؛ راز دلهای در غَمره**
دلنوشته
غَمره؛ سنگینیِ دل پیش از نَکَر
وقتی که دل معلم را میبیند اما دوست ندارد
خدا هیچ دلی را بیش از وسعش فرا نمیخوانَد.
نور، همیشه به اندازهٔ ظرفیت دل میتابد؛
نه خیرهکننده است، نه ستمگر.
کتابی نزد اوست که به «حق» سخن میگوید؛
پس اگر دلی تاب نیاورد،
مشکل از نور نیست…
از «دلِ در غَمره» است.
«بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هذا…»
غَمره، نادانی نیست؛
غَمره، «فرو رفتن در خود» است.
دل آنقدر در لذتها، خواستهها و تصویرهای خودش غرق شده
که نور را میبیند،
اما «حس نمیکند».
حق را میشنود،
اما «نمیشنود».
برای همین است که انکار، یکباره نمیآید؛
اول غفلت است،
بعد عادت،
بعد عمل،
و در نهایت «نَکَر».
آنان کارهایی دارند که غیر از این راه است؛
نه از سر جهل،
بلکه از سر «دلبستگی».
دل اگر به چیزی خو گرفت،
نور را مزاحم میبیند.
و وقتی نازپروردگانشان به عذاب میافتند،
ناگهان فریاد میزنند؛
اما چه فریادی…
فریادِ دیرهنگامِ دلی که سالها
آیات را شنید
و «پشت کرد».
«قَدْ كانَتْ آياتِي تُتْلى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ تَنْكِصُونَ»
پشت کردن، همیشه با دشمنی نیست؛
گاه با «تمسخر شبانه» است،
با محفلهای خودمانی،
با شوخیهای به ظاهر روشنفکرانه،
با برچسب زدن به نور.
استکبار، همیشه فریاد نمیزند؛
گاهی «پچپچ میکند».
و باز سؤالِ الهی تکرار میشود؛
سؤالی که تیغ است:
آیا در این سخن تدبر نکردند؟
آیا چیز تازهای آمده بود؟
یا پیامبرشان را نشناختند؟
نه…
شناختند.
مشکل شناخت نبود؛
مشکل «دوست نداشتن حق» بود.
«بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»
حق، سنگین است
برای دلی که سبکسر میخواهد بماند.
حق، نظم دارد
و هوا، آزادیِ بیمهار میطلبد.
اگر قرار بود حق از هوسها پیروی کند،
نه آسمانی میمانْد
و نه زمینی.
اما حق، تابع دلهای بیمار نمیشود.
و عجیبترین جمله اینجاست:
«بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ»
ذکرشان را به خودشان دادیم…
اما روی برگرداندند.
نور، بیگانه نبود؛
خودی بود.
آینه بود.
یادِ خودشان بود.
اما دلِ در غَمره،
از آینه فرار میکند.
و اینجاست که میفهمی
«نَکَر، ناگهانی نیست»؛
ثمرهٔ غفلت است،
فرزندِ غَمره است،
و نتیجهٔ دلی که حق را دید
اما دوست نداشت.
